۱۳۸۷ دی ۱۱, چهارشنبه

شعری از سر دلتنگی

حرف خاصی ندارم. فقط دلم گرفته. این پست را هم به همین دلیل گذاشته ام.

صبر کن، عشق زمینگیر شود بعد برو

یا دل از دیدن تو سیر شود، بعد برو

ای کبوتر به کجا؟ یک دو نفس صبر نما

آسمان زیر پرت پیر شود، بعد برو

باش، با دست خودت آئینه را پاک بکن

نکند آینه دلگیر شود، بعد برو

یک نفس حسرت لبخند تو را می بارد

خنده کن، عشق نمک گیر شود، بعد برو

تو اگر کوچ کنی، بغض خدا می شکند

صبر کن، گریه به زنجیر شود بعد برو

خواب دیدی شبی از راه، سوارت آمد

باش تا خواب تو تعبیر شود، بعد برو

***

(شاعرش را هم نمی دانم که کیست)

۱۳۸۷ دی ۹, دوشنبه

مرگ خوب است اما برای همسایه

اگر تا کنون پای منبر حضرات علمای اعلام نشسته باشید می بینید که دم از حقوق زن می زنند و در مورد برابری و تساوی حقوق و عدم تبعیض بین زن و مرد و سایر موارد مانند حضور فعال زنان در زمان پیامبر در اجتماع و نقش زنان در توسعه اجتماعی و هزاران نکته دیگر داد سخن سر می دهند.

اما اگر از خودشان آمار بگیرید که چه درصدی از زنان و دختران و خواهران و مادران همین به اصطلاح علما در جامعه حضور دارند، خواهید دید که چه وضع اسفناکی دارد میزان حضور زنان و دختران و قشر اناث خانواده خود آنها.

اگر شما زن مولوی صاحب یا آخوندی را دیدید که بدون برقع افغانی و مثل زنان عادی دیگر در جامعه رفت و آمد دارد و در فلان اداره و مؤسسه در سطوح بالا فعالیت می کند بدانید که آن مولوی صاحب یا آخوند یکی از روشنفکرترین افراد این مملکت است.

هر چند ممکن است چنین افرادی موجود باشند اما نسبت تعداد آنها به کل جمعیت آخوندها و مولوی صاحب ها شاید به یک درصد هم نرسد از بس که انگشت شمار هستند.

مرگ خوب است اما برای همسایه

۱۳۸۷ دی ۷, شنبه

کریسمس مبارک!

این پست را باید چند روز قبل می گذاشتم اما نشد. به هر صورت

شب کریسمس با اینکه برق نبود، اما با دو تن از دوستان آن را جشن گرفتیم. شاید فکر کنید بنده مسیحی هستم یا آنهایی که با من بودند. باید بگویم که هیچ کدام مسیحی نبودیم.

خلاصه اینکه جشن ساده ای بود. کمی نقل و چاکلت و پسته و نخود و کشمش و چای. درخت هم نداشتیم و لذا کت بند را به عنوان درخت کریسمس فرض کردیم. کمی هم گل مصنوعی داشتیم. نشستیم و گل گفتیم و گل شنفتیم و البته کمی در باب ادیان و مذاهب برای هم سخن راندیم.

روز کریسمس با خواهرم که در کانادا است صحبت می کردم. گفتم ما دیشب کریسمس داشتیم. شما چطور؟ درخت خریده اید؟ گفت که نه. ما هیچ وقت درخت کریسمس نمی گذاریم. سالهای قبل می رفتیم منزل یکی از اقوام که خانمش مسیحی است اما امسال آنها چیزی نگفتند ما هم نرفتیم. گفتم مگر تولد حضرت عیسی فقط مربوط به مسیحیان می شود؟ مسلمانان که فکر می کنند عیسی شخص بسیار بزرگواری بوده، نباید آن را جشن بگیرند. جواب داد به هر حال ما که نگرفتیم.

Christmas celebration 1 (1)

نمی دانم ما مردمان چرا اینگونه ایم. عیسی مسیح یکی از بزرگترین پیامبران خدا و فرد بسیار محترمی است. مسیحیان نیز اکثریت مردم دنیا را تشکیل می دهند. پس عید ولادت حضرت مسیح یکی از بزرگترین جشن های بشری است.

ما مردم برای فرزند و خواهر و برادر و پدر و مادر و دوستان خود جشن های سالانه تولد را با کش و فش برگزار می کنیم اما برای کسی که اعتقاد داریم هنوز زنده است و روزی خواهد آمد و برای نجات بشریت از گرداب ظلم و تباهی تلاش خواهد کرد جشن نمی گیریم.

عیسی مسیح تنها متعلق به پیروان دینی وی نیست چه آنها بر این باورند که او شهید شده. به نظر من مسلمانان باید بیشتر از مسیحیان تولد او را جشن بگیرند چون معتقدند که او زنده است و روزی بر خواهد گشت.

خداوند همه ما را از رهروان راستین عیسی مسیح قرار دهد. چه مسلمان باشیم، چه مسیحی چه در هر دین و اعتقاد دیگر

۱۳۸۷ دی ۵, پنجشنبه

کابل

کابل. شهر جنجال. شهر دردسر. شهر کلافه شدن. شهر دق آوردن. شهر بی تفریح.

کابل. شهر تجاوز. شهر ظلم. شهر خشونت. شهر بیداد. شهر تعصب. شهر جهل.

کابل. شهر جنگ. شهر آتش. شهر خون. شهر بدن های پاره پاره. شهر تکه های گوشت بر سر دیوار.

کابل. شهر پدران پسر از دست داده. شهر مادران گریبان دریده. شهر دختران تجاوز شده. شهر پسران برادر مرده.

 A family living in the nearly destroyed neighborhoods near Kabul University in the streets of Kabul, Afghanistan exist day by day open to the harsh winter elements.

کابل. شهر بی سرسبزی. شهر دود. شهر کثافات. شهر تشناب های رو به سرک. شهر تعفن. شهر تخلی کردن مردان در کوچه و بازار.

کابل. شهر موتر های شیشه دودی. شهر تویوتای دست دوم. شهر سرف. شهر لند کروزر. شهر سراچه. شهر تونس. شهر کرولا.

کابل. شهر چاله. شهر سرک های نیمه کاره. شهر پیاده روهای مسدود. شهر کوچه های باریک و دراز. شهر جویهای عمیق در کوچه های تنگ.

کابل. شهر بی برق. شهر بی آب. شهر بی گاز. شهر بی دیجیتل.

کابل. شهر بی استندرد. شهر بلند منزل های نهایتاً چهار پنج طبقه. شهر خانه های پاکستانی. شهر کلبه های کاهگلی. شهر دکان های کانتینری.

kabul

کابل. شهر حمام های نوی گرم شاور دار عصری. شهر رستورانت های شلوغ پر فریاد با بوی پا و جوراب. شهر چای سبز تلخ بدون چاکلت.

کابل. شهر گدایان خانوادگی. شهر غذاهای چند ده دالری. شهر میلیادران ژنده پوش. شهر کارمندان معاش بگیر نکتایی دار.

کابل. شهر بلانی. شهر منتو. شهر چپلی کباب. شهر قابلی. شهر آشک. شهر داشی.

کابل. شهر چهره های افسرده. شهر پیشانی های چروک برداشته. شهر قامتهای خمیده. شهر مدیران لمیده. شهر رییسان آفتاب ندیده.

کابل. شهر روزهای انتحاری. شهر شبهای انفجاری. شهر روزهای خاکستری. شهر شبهای قیرگون.

kabul3

کابل. شهر ترافیک. شهر راه بندی های طولانی. شهر دو ساعت معطلی به خاطر رد شدن کرزی صاحب.

کابل...

kabul6

بس است یا باز هم بگویم؟

۱۳۸۷ دی ۳, سه‌شنبه

مشهورترین کفش سیاسی دنیا

این روزها جریان پرتاب کفش توسط یک خبرنگار عراقی به سمت جناب بوش، به خبری داغ تبدیل شده و حتی کار به جایی رسیده که کفش های ایشان قیمت گزافی پیدا نموده و تا حد میلیون دالر برایش مشتری یافت شده است. بنده اگر تمام دار و ندارم را بفروشم چند دالر هم شاید نشود اما قیمت یک جفت کفش ایشان به اندازه چند صد هزار برابر دارایی بنده و حتی شاید بقیه دارایی خود ایشان می رسد.

قصدم نوشتن طنز نیست. نکته ای که من به آن می اندیشم این است که وقتی کسی نداند که در چه مقامی است ممکن است دست به اعمال و رفتار و گفتاری بزند که منافی آن جا و مقام باشد و متأسفانه این معضل گریبانگیر بسیاری از ما مردم شده است.

روزگاری دستی بر نوشتن داشتم و به قول دوستان در وادی ژورنالیستی سیر می کردم. آن زمان تا جایی که بنده به یاد دارم یکی از نکاتی که بسیار به آن توجه می کردم این بود که کار خود را از احساس خود جدا بدانم چرا که خبرنگار در زمینه کنترل احساسات باید مانند یک داکتر عمل کند. وظیفه یک ژورنالیست نوشتن یا گفتن یا گرفتن حقایق بدون دخالت دادن احساسات جناحی و حزبی و گروهی و خلاصه هر چیز مؤثر دیگر است. همانند اینکه یک داکتر در زمانی که می خواهد فردی را معالجه کند نباید به این بیاندیشد که مریضش کیست، چه کار می کند، آدم خوبی است یا انسان جنایتکاری است. حتی اگر قرار باشد فردی را یک ساعت بعد اعدام کنند، باز هم داکتر باید کار تداوی خود را انجام دهد و در این راه هیچگونه حب و بغضی نداشته باشد.

به عین شکل، یک خبرنگار نیز باید در زمانی که به عنوان یک خبرنگار فعالیت می کند، خود را خالی از هر گونه جانب گرایی بدارد و بداند تا اینکه بتواند به نحو صحیح از عهده تهیه خبر خود برآید. کاری که متأسفانه این خبرنگار عراقی نتوانسته از عهده آن برآید. با اینکه در حیطه خبرنگاری مسایلی مانند سؤالات دارای هدف و سمت و سوی خاص رسم و رواج شده است اما اینکه یک خبرنگار چنین حرکت دون شأنی انجام دهد، از دیدگاه اینجانب قابل نکوهش و مجازات است.

نفس این عمل از جانب یک خبرنگار بسیار زشت است تا چه رسد که در برابر یک رییس جمهور که نماینده یک مملکت است انجام شود. فکر می کنم از این به بعد باید کفش و کلاه و سایر موارد غیر از وسایل ضبط صدا و تصویر خبرنگاران را بگیرند تا چنین اعمالی تکرار نشود!

تصورش را بکنید جلسه خبری رسمی سیاستمداران دنیا را وقتی که همه خبرنگاران لخت و عریان باشند!

053picsyy3

ضمناً شنیده ام القاعده کفش را به عنوان سلاح جدید مبارزه علیه دشمن تأیید نمود است.

۱۳۸۷ دی ۱, یکشنبه

فرار کنید که پولیس آمد!

در نقاط دیگر دنیا، وقتی کسی با مشکلی مواجه می شود می رود پیش پولیس یا حتی از پولیس می خواهد که به نزدش بیاید تا به مشکلش رسیدگی شود اما در افغانستان دارای فرهنگ چند هزار ساله و پر افتخار (این افتخارات بخورد توی سرمان) اگر کسی مشکلی پیدا کرد باید مراقب باشد که مبادا پولیس خبر دار شود. به عنوان نمونه:

1- خانه شما مورد سرقت قرار می گیرد و شما شخص پولداری نیستید. شما به پولیس مراجعه می کنید. در این صورت از دو حالت خارج نیست:

الف- پولیس از شما می خواهد اگر به کسی شک دارید او را نام ببرید چون خود پولیس حوصله یا توان اینکه دنبال دزد بگردد را ندارد. شما یک کسی را معرفی می کنید. پولیس او را می گیرد و چون نمی تواند جرمش را ثابت کرده و مدرکی به دست بیاورد او را تحت فشار روحی قرار می دهد. در همین هنگام از شما پول می گیرد تا وظیفه اش را انجام دهد و سرقت از منزل شما را تصدیق کند و از طرف هم پول می گیرد که قضیه را بی خیال شود و دنبال نکند. در نهایت ایشان از چنگ پولیس آزاد شده و به دشمن شما تبدیل می شود. در خوشبینانه ترین حالت ممکنه شما از ایشان معذرت خواسته و او می بخشد اما چون در این مملکت، مردم مغرور و کینه جو هستند این احتمال بسیار کم است. احتمال محتمل تر این است که ایشان وارد جنگ و کینه توزی با شما شده و ظرف چند روز مال و اموال دو طرف به یغما رفته یا آتش می گیرد، بعد از چند ماه فرزندان دو طرف به دست طرف مقابل کشته می شوند، و در نهایت هم شما او را می کشید و فامیلهای آن طرف شما را می کشند و بدین ترتیب قضیه به خوبی و خوشی برای شما تمام می شود اما دو فامیل، قوم، منطقه، قریه، ولسوالی و در نهایت شهر و ولایت تا سالیان سال به جان یکدیگر می افتند.

ب- پولیس از شما می خواهد اگر به کسی شک دارید او را نام ببرید اما خوشبختانه شما به هیچ کس شک ندارید. پولیس چند جایی را بازرسی می کند و دوسیه ای تشکیل داده و مبالغی پول بابت انجام خدمات از شما می گیرد و بعد می رود پی کارش. پیدا شدن مال گم شده جزو اتفاقات نادر در این دیار است. پس خودتان را بی جهت خسته نکنید که مدام به اداره پولیس بروید. به جای این کار به سر وظیفه خود برگردید تا از رزق و روزی پس نمانید.

2- منزل شما مورد دستبرد دزدان قرار می گیرد و شما شخص پولداری هستید. شما به پولیس مراجعه می کنید. پولیس متوجه پولدار بودن شما می شود. لذا چه اموالتان یافت شود چه نشود از آن تاریخ شما در لیست کسانی که می توانند مورد سرقت یا اختطاف واقع شوند قرار خواهید گرفت. البته یک پولی هم باید پرداخت کنید تا از شر دوسیه سازی پولیس و کارهای اداری اش خلاص شوید.

3- شما اختطاف می شوید و توسط بزرگان و ریش سفیدان و با پرداخت مبلغ گزافی آزاد می شوید. اگر به پولیس مراجعه کنید چند اتفاق می افتد:

الف- کسانی که شما را آزاد کرده اند مورد بازجویی پولیس قرار می گیرند طوری که خودشان باور می کنند همدست دزدان بوده اند و خود خبر نداشته اند.

ب- شما مورد بازخواست پولیس قرار می گیرید. دوسیه ای برای شما درست شده و شما خود به خود به آدم معروفی در اداره پولیس تبدیل می شوید. لذا در لیست رسمی کسانی که می تواند مورد اختطاف واقع شود وارد می شوید.

ج- پولیس در زمینه آزادسازی شما از چنگ دزدان مصاحبه ها ترتیب داده و کار نکرده خویش را مافوق توان و تصور بشریت قلمداد نموده و از کرزی مدال های افتخار می گیرد و ارتقاء رتبه می یابد. و تدریجاً که به رتبه های بالاتر و پست های عالی تر می رسد بروز خطرات امنیتی در جامعه رشد پیدا می کند.

4- شما در شاهراه کابل - هرات یا برعکس یا راه های دیگر مثل بادغیس و خوست و غیره در حال سفر هستید. پولیس جلوی شما را می گیرد. در خوش باورانه ترین حالت ممکن، شما پولی به پولیس می دهید و به سمت مقر بعدی پولیس به راه می افتید. حالت دیگرش هم این است که آنهایی که جلوی شما را گرفته اند پولیس نیستند بلکه طالبان یا دزدانی هستند که رخت پولیس به تن دارند و موترهای رنجر پولیس را هم مانند آب خوردن دزدیده اند. فقط سعی کنید داکتر، مهندس، انجینر، کارمند دولتی یا مؤسسه خارجی، نظامی، محصل، شیعه، نرس، استاد دانشگاه یا از این چیزها جلوه داده نشده یا لو نروید. در غیر این صورت «انا لله و انا الیه راجعون»

04afghan-span-600

5- شما به همراه یک خانم یا یک آقا (به طور خلاصه یک جنس مخالف) که با هم قرابت فامیلی نزدیک ندارید در حال راه رفتن یا داخل موتر هستید. پولیس جلوی شما را می گیرد و از شما می خواهد که به او بگویید با هم چه نسبتی دارید. اگر دستپاچه شوید و نتوانید محکم و جدی و خونسرد پاسخ دهید، چند روزی را از کار و زندگی پس می مانید. هم پول رشوت باید بدهید تا آزاد شوید هم آبرویتان در محل به خاطر عمل زشتی که مرتکب نشده اید می رود. اگر هم با پولیس برخورد قانونی انجام دهید و از او بخواهید به وظیفه خودش که همان تأمین امنیت است بپردازد نه اینکه باعث آزار روحی شما شود، با لت و کوب و زندان مواجه خواهید شد. در زندان هم به علت اینکه زندانیان شورش کرده اند و پولیس نمی تواند (یعنی نمی داند که چطور به درستی) شورش را کنترل کند، شما کشته یا مجروح شده یا در خوشبینانه ترین حالت پولی از شما گرفته می شود تا نامتان در لیست شورشیان ثبت نشده یا اگر شده از آن پاک شود.

6- شما شب در بیابان یا در راه مانده اید. اگر از دور موتر پولیسی می بینید باید خود را مخفی بسازید چون معلوم نیست داخل موتر چه کسانی نشسته اند و حتی اگر پولیس باشند معلوم نیست که آیا به شما رحم می کنند یا اینکه مال و اموالتان به سرقت رفته و حضرت عزرائیل به ناچار به ملاقاتتان می آید.

7- شما یک شرکت ساختمانی دارید و برای انجام یک کار عام المنفعه دولتی به ساحه کار می روید. از آنجایی که بر اساس قرارداد، پولیس باید نیروی امنیتی شما را تأمین کند و حتی شما حکم از وزیر داخله بر سر قوماندان امنیه منطقه گرفته اید به سراغ ایشان رفته و تقاضای نیروی امنیتی می کنید. اما در کمال ناباوری، قوماندان صاحب به ریش شما و وزیر می خندد و از شما می خواهد که یا با ایشان قرارداد امضا کرده و به ایشان پول بدهید یا اینکه آن قدر دنبال وزیر صاحب بدوید تا هم وقت انجام پروژه شما به سر آید، هم به علت تأخیر در تکمیل پروژه ضرر و زیان به بار بیاورید. لذا چاره ای جز راضی کردن قوماندان صاحب امنیه ندارید. به فکر نیروی امنیتی شخصی هم نباشید که ممکن است پولیس ملی از آنها خوشش نیاید و ... (ادامه اش طولانی است. پس نمی گویم)

8- شما در بغلان هستید و به ناگاه انفجار انتحاری رخ می دهد. به دنبال کمک کردن به مجروحان نباشید چون معلوم نیست که پولیسی که در آنجا هست به کمک شما می آید یا اینکه شروع به فیر کردن به سمت مردم کرده و شما را نیز به بهشت برین یا جهنم سوزان هدایت خواهد کرد چه دلتان بخواهد، چه نخواهد.

9- شما ...

خلاصه کنم: اگر پولیس افغان دیدید فرار کنید.

۱۳۸۷ آذر ۲۸, پنجشنبه

خط دیورند رسمی شد

آقای کرزی پس از برگشت از ترکیه و مذاکرات سه جانبه افغانستان – پاکستان – ترکیه در تاریخ 23 قوس پس از دیدار با گردون براون صدر اعظم انگلستان در یک مصاحبه مطبوعاتی شرکت کرده و حرف جالبی زده که به قول معروف جای هیچ حرف دیگری را باقی نگذاشته است. ایشان چنین گفته اند که: «ما به نیروهای بین المللی برای تأمین امنیت سرحد کشور و جلوگیری از عبور تروریستان از مرز پاکستان به افغانستان ضرورت داریم و همچنین به این نیروها در مناطقی که تروریستان باعث مرگ و میر مردم می شوند نیازمندیم.» (نقل از روزنامه انیس تاریخ 24 قوس)
تا آنجا که در ذهن فراموشکار بنده باقی مانده است هر وقت حرف از سر حد کشور بوده، جناب رییس جمهور و سایر اراکین مملکتی خط دیورند را موقتی دانسته و مرزهای افغانستان را در ورای آن دانسته اند و همیشه گفته اند که تروریستان از آن سوی خط دیورند (و نه سر حد پاکستان) به این سوی خط می آیند.
اما اینک رییس جمهور به جای عبارت «خط دیورند» عبارت «مرز پاکستان» را به کار برده است. اگر این یک اشتباه عبارتی بوده که بسی جای تأسف دارد از اینکه رییس جمهور چنین اشتباه فاحشی را مرتکب شده.
اما اگر این اشتباه عبارتی نبوده، تنها یک نتیجه می شود از این سخن ایشان گرفت و آن اینکه «خط دیورند به عنوان مرز رسمی افغانستان و پاکستان به رسمیت شناخته شده است.» و این یعنی نتیجه اصلی مذاکرات سه جانبه افغانستان – پاکستان – ترکیه. ضمن اینکه سکوت عجیبی در مورد این سخن ایشان در رسانه ها و حتی جناح منتقد دولت دیده می شود. پشت پرده چه خبر است را خدا می داند و اراکین دولتی و سیاستمداران خارجی دخیل در این امر.

هر چند به عقیده بسیاری و از جمله خودم بحث خط دیورند باید خاتمه یافته تلقی شود. امنیت اولین اولویت مطرح در ذهن مردم این مملکت است چرا که همه چیز من جمله اقتصاد و رونق را تحت الشعاع قرار می دهد. اگر امنیت دایمی در این مملکت با رسمیت یافتن این خط حاصل می شود چرا باید این همه جنگ و خونریزی ادامه پیدا کند. اگر هم آن سوی این خط این همه مهم است که به خاطرش می توان سالهای کشت و کشته شد و از قافله زندگی و پیشرفت عقب ماند، بسیاری از این مردم حاضرند زنده بمانند و زندگی کنند اما کشور کوچکتری داشته باشند.
البته این یک خواسته نه چندان محکم و منطقی است چرا که من فکر می کنم پشت پرده همه این وقایع در این منطقه بحث از پروژه قدیمی و داغ «ایجاد بحران» است و گرنه رسمی شدن یا نشدن خط دیورند چیز مهمی نیست که جامعه جهانی نتواند به آن خاتمه دهد.

راجع به پروژه «ایجاد بحران» در یک زمان دیگر خواهم نوشت.

۱۳۸۷ آذر ۲۶, سه‌شنبه

تولید آبکی

چند شب پیش فلمی افغانی از یکی از شبکه های تلویزیونی افغانستان پخش شد. موضوعش مهم نیست که چه بود و یا حتی نامش چون اغلب فلمهای ساخت افغانستان موضوعی جز عشق و عاشقی و دعوا و جنگ و بد معاشی ندارند (همانند اکثر قریب به اتفاق فلم های هندی). البته آن مقدار از فلم را که بنده دیدم شامل همین مواردی می شد که گفتم.

به طور تصادفی هم ف لم را دیدم. آن هم چون رفته بودم رستورانت و علی الاجبار تلویزیون روشن بود. بگذریم.

اولین نکته فلم که فوراً توجه بنده را به خود جلب کرد این بود که به طرز بسیار ناشیانه و غیر حرفه ای آهنگ فلم ایرانی «از کرخه تا راین» ساخته آقای مجید انتظامی را بر روی فلم فوق قرار داده بودند. آن هم تنها یکی از آهنگها را که در عرض چند دقیقه ای که در رستورانت نشسته بودم تنها همان آهنگ در صحنه های مختلف تکرار می شد.

گذشته از بحث حق انتشار و حق تولید کننده و صاحب اثر که در این مملکت و برخی ممالک دیگر ذره ای ارزش ندارد، حرف بر سر نحوه استفاده از آثار دیگران است. هر چند قبول دارم که سینمای افغانستان هنوز به آن مرحله از رشد و شکوفایی نرسیده که فلم با کیفیت ساخته شود یا حداقل همه فلم سازان بتوانند برای آثار خود آهنگ بسازند اما اگر نمی توانند چنین کاری کنند، پس از آهنگ های دیگران به طرز حرفه ای کار بگیرند. این کار ساده که دیگر هنر خلاق آنچنانی نمی خواهد. کمی ذوق و استعداد هنری می خواهد. اگر هم همین مقدار ذوق و استعداد ندارند پس بهتر است کار را از این که هست خراب تر نکنند و بروند پی کار خود. این قبیل کارها تنها ضایع کردن وقت است و نیرو و پول و در برخی مواقع بردن آبرو.

Abaki

اصطلاحاً به این گونه تولیدات می گویند «آبکی» یا «بزن برو»!

۱۳۸۷ آذر ۲۴, یکشنبه

مرغ همسایه غازه

«مرغ همسایه غازه» ضرب المثلی است که بیشتر در ایران رواج دارد که کنایه از کم و سطح پایین انگاشتن داشته های خود و بالا یا برتر دانستن همان چیز است اگر در نزد دیگران باشد. حتی گاهی اوقات به معنی باور داشتن دیگران و عدم خودباوری نیز به کار می رود. این مثل در مورد ما مردم افغانستان بسیار به جا است چرا که معمولاً داشته های خود را ندیده گرفته و خود را باور نداریم و دیگران را هر چند کم سواد و کم بنیه باشند اما صرفاً به خاطر خارجی بودن بر روی سر خود می بریم و می آوریم.

چندی قبل از یکی از خارجیان، مختصات جغرافیایی یکی از نقاطی را که ایشان به آنجا رفته بوده گرفتم. ایشان اصالتاً آمریکایی بوده و انجینر تشریف دارند و پروژه های چند میلیون دالری گرفته اند و می گیرند. خواستم که نقطه ای که ایشان به آنجا سفر کرده را با نرم افزار Google Earth پیدا کنم اما نرم افزار پیغام خطا می داد. چندین بار بدون اینکه در نوشته ایشان دقت کنم اعداد درجه و دقیقه و ثانیه را به همان شکل وارد کردم اما فقط پیغام خطا دریافت می شد.

کمی در اعداد نوشته شده دقت کردم و دیدم که در یک جا بر فرض مثال نوشته شده بود 34 درجه و 69 دقیقه و 25 ثانیه و در جایی دیگر فرضاً 36 درجه و 39 دقیقه و 78 ثانیه. متوجه شدم که اشتباهی رخ داده چون هیچ گاه نمی شود که میزان دقیقه و ثانیه بیشتر از 59 باشد و اگر یک واحد به 59 اضافه کنیم خود به خود یک واحد به عدد بعدی اضافه می شوند همانند ساعت. بنابراین 69 دقیقه و 78 ثانیه جغرافیایی بی معنی هستند.

رفتم به سراغ طرف و به او گفتم که اعدادت اشتباه است. اما او قبول نمی کرد. شاید تقریباً 5 دقیقه طول کشید تا بنده به ایشان توانستم بفهمانم که 60 دقیقه یک درجه و 60 ثانیه برابر یک دقیقه است و هیچ جای دنیا 69 دقیقه و 78 ثانیه وجود ندارد. اما این مطلب برای ایشان تازگی داشت.

به هر صورت پس از اینکه توانستم اشتباهش را تصحیح کنم با خود اندیشیدم که عجب! ایشان انجینر آمریکایی است و حداقل دقیقه و ثانیه را در دوران طفولیت در مکتب به وی آموزش داده اند. حالا وی با این سطح علمی به افغانستان آمده تا اینجا را درست کند و توانسته چندین پروژه چند میلیون دالری را نیز صرفاً به خاطر خارجی بودنش بگیرد در حالی که انجینران با سواد ما باید بیایند و پیش او کار کنند و معاش بگیر شوند.

راست گفته اند که «مرغ همسایه غازه»!

۱۳۸۷ آذر ۲۳, شنبه

مرض مسری در کمپیوتر بنده

نکته ای که امشب متوجه شدم و تا کنون دقت نکرده بودم اینکه سایت کانون وبلاگ نویسان افغانستان را نمی توانم به صورت آپدیت ببینم. آخرین آپدیتی که سیستم بنده نشان می دهد مربوط می شود به مطلب «به کابل می روی» در تاریخ دهم دسمبر. مشکل دیدن آپدیت های وبلاگ خودم کم بود این یکی هم به آن اضافه شد.

فعلاً که تنها راه دیدن سایت کانون استفاده از داشبورد بلاگر هست. از کجا بدانم این مشکل در مورد برخی سایتهای دیگر وجود ندارد؟

۱۳۸۷ آذر ۲۲, جمعه

منطق پارلمانی در افغانستان

خبر آزادی جانیان و خونریزان این مملکت را بارها شنیده و می شنویم. برای این آزادی ها بهانه ها و دلایل مختلفی ذکر می شود. مثلاً گفته می شود که مولوی دستگیر از فرماندهان ارشد طالبان آزاد شده است، یا اینکه عاملان انفجار انتحاری بغلان آزاد شده اند یا سایر موارد.

یکی از نکات جالبی که در این مورد شنیده می شود عکس العمل شورای ملی است. شورای ملی با این کار دولت مخالفت کرده و گفته است که آنهایی که دستشان به خون مردم افغانستان آلوده باشد و کسانی که قاتل مردم هستند، در هیچ صورت نباید بخشیده شوند.

بسیار خنده دار است این موضوع، مخصوصاً وقتی که می بینیم همین پارلمان قانونی را وضع کرده که کسانی که در گذشته این مملکت را ویران کرده و هزاران ظلم و تجاوز و آدم کشی را مرتکب شده اند دیگر مورد تعقیب قانون قرار نگیرند. حال همین شورای ملی می آید و با آزادی افرادی که شبیه برخی از افراد پارلمان هستند و یا حتی گناهی به مراتب کمتر دارند مخالفت می کند. بگذریم از اینکه نفس آزاد کردن همه آنها قابل بحث و نظر است.

اینجاست که آن ضرب المثل معروف ایرانی که می گوید «دم خروست را باور کنم یا قسم حضرت عباست را» به کار می آید.

۱۳۸۷ آذر ۲۱, پنجشنبه

سرنوشت عدالت انتقالی در افغانستان

کمیسیون حقوق بشر افغانستان گفته است که «عدالت انقالی اجرا نشده است». و یکی از چیزهایی که به آن اذعان داشته این است که «یکی از نکات پذیرفته شده در برنامه عدالت انتقالی، برکناری افرادی از قدرت بود که در گذشته و حال به نقض حقوق بشر در افغانستان متهم بوده اند.»

من مانده ام که کمیسیون حقوق بشر افغانستان چطور به این نتیجه رسیده بوده است که افراد ناقض حقوق بشر در افغانستان را می تواند از قدرت برکنار کرده و به محکمه بکشاند.

اگر بخواهند افراد ناقض حقوق بشر در افغانستان را به محکمه بکشانند و مطابق قوانین دینی مردم این مملکت، آنها را جزا دهند فکر کنم فاجعه بشری دیگری رخ خواهد داد و صدها هزار و شاید میلیونها نفر به آن دنیا تشریف فرما شوند. اگر هم قرار باشد بر اساس نظر غربی جماعتان محاکمه کنند باید میلیاردها دالر خرج محاکمه و زندان و سایر مخارجی شود که همان را می توان صرف آبادانی مملکت کرد.

بر فرض هم که بتوانند از عهده این کار برآیند. می شود لطف بفرمایند و بگویند از کدام قوم، زبان، ملت، منطقه، شهر یا هر جزء دیگر این مملکت شروع می کنند. از هر کدام شروع کنند و حتی اگر از همه با هم شروع کنند، با جنجال مواجه خواهند شد بلا شک.

کمیسیون حقوق بشر افغانستان یقیناً می داند که همان هایی که به جنایت علیه این مردم و حتی اطرافیان خود اقدام کرده اند باز هم توسط همین مردم و اتفاقاً توسط همان افرادی که به آنها ظلم و ستم شده تنها به خاطر مسایل قومی و منطقه ای و زبانی و مذهبی به کرسی های بالای دولتی و ملی دست یافته اند. این مردم هنوز در حال جنگ یا یکدیگر هستند. تنها تفاوتش با سابق در این است که از ترس خارجیان جرأت سلاح به دست گرفتن ندارند و گرنه کافی است که احساس آزادی کنند. ظرف کمتر از یک ماه جنگهای داخلی دوباره شروع خواهد شد.

فعلاً که مردم افغانستان در جنگ به دنیا آمده، در جنگ زندگی کرده و در جنگ می میرند.

آنقدر از مشکلات و دغدغه های خاطر نوشته ام که دارم نتیجه می گیرم خیلی منفی باف شده ام.

۱۳۸۷ آذر ۲۰, چهارشنبه

فرهنگ و علمای دینی

چند روز قبل دوستی می گفت: تا کنون دقت کرده ای که نسبت تعداد علمای دینی یک جامعه با پیشرفتهای فرهنگی جامعه چگونه است. گفتم تا حدودی. گفت: به نظر من و تا آنجا که من دیده ام هر چه تعداد علمای دینی یک جامعه بیشتر باشد میزان خرافات و عقاید و رسوم زشت و غیر معقول بیشتر است. به طور نمونه نگاهی به ترکیه، ایران و افغانستان بیانداز. ترکیه با تعداد اندکی عالم دینی به این وضعیت علمی و اقتصادی و فرهنگی رسیده. ایران با تعداد بیشتر آخوند، از ترکیه عقب مانده تر است و افغانستان که سرشار و مملو از آخوند و مولوی صاحب و مسجد و منبر است چنین وضعیت اسفناک فرهنگی و علمی و اجتماعی دارد

گفتم: شاید. اما با مثال که نمی شود چیزی را ثابت کرد. باید دلیل علمی داشته باشی.

آهی کشید و گفت: ای بابا! مگر می شود در این مملکت علیه علمای دین تحقیق علمی کرد یا حتی صحبت و انتقاد کرد. تا حرفی بزنی یا تکفیر می شوی و مرتد اعلام می گردی و محکوم به اعدام خواهی شد یا اینکه مانند سید پرویز کامبخش بخش مفید عمرت را باید پشت میله های زندان بگذرانی.

تنها توانستم سر خود را به نشانه اندوه و افسوس تکان دهم.

۱۳۸۷ آذر ۱۹, سه‌شنبه

چاره ای نیست

مجبورم با وضعیت فعلی ادامه بدهم. حتی پس از نصب Windows Live Writer هم نمی توانم وبلاگ آپدیت شده را ببینم هر چند لیست پستهای نوشته شده و آپدیت شده را نشان می دهد اما وبلاگ آپدیت شده را نشان نمی دهد. عجب گرفتاری شدم!

فعلاً همان روش استفاده از بخش فونت و رنگ بلاگر را به کار می برم.

شاید راههای دیگری نیز باشد که باید آنها را کشف کنم. اگر این مقدار که برای رفع این مشکل کار کرده ام و وقت گذاشته ام برای کسب درآمد کار می کردم، می توانستم یک سایت بخرم!

با «گفتنی ها» باشید.

یک تصحیح

لطفاً در نظر داشته باشید که تاکنون در هر جایی که بنده ترکیب «ملت افغانستان» یا «ملت» به معنای ترکیب «ملت افغانستان» به کار برده ام منظورم «مردم افغانستان» است که از بابت این اشتباه عذر می خواهم.

دلیلش را در معنای کلمه مردم و ملت بیابید لطفاً.

هر چه برای خودت می خواهی برای دیگران نیز بخواه ...

بزرگان ما حرفها و جملات نغز و شیوایی دارند که انصافاً اگر آدمیان آنها را درست به کار ببندند سعادت دنیا و آخرت را نصیب خود و دیگران خواهند نمود. اما در این میان هم می شود پیدا کرد افراد یا جوامعی را که یا نمی دانند چطور آن نصایح را به کار برند یا اینکه عمدتاً آنها را به کار نمی برند.

امشب با خود فکر می کردم که اگر مردم افغانستان بخواهند به این گفته جناب علی ابن ابی طالب (کرم الله وجهه) عمل کنند چه خواهد شد. اما پس از مدتی کنکاش متوجه شدم که این ملت سالیان درازی است که به این فرموده ایشان عمل می کنند. به عنوان نمونه می شود موارد زیر را یاد آور شد:

1- این ملت (البته نه همه افرادش بلکه برآورد کلی افراد جامعه) سالها است که بساط قوم بازی و زبان بازی و ملیت بازی و نژاد بازی را پهن کرده اند و در این راستا هیچ مشکلی با دیگران ندارند چون عموماً به دنبال این هستند که تا جایی که در توان دارند نگذارند که رشته کارها به دست اقوام و زبانها و نژادهای دیگر بیافتد و از اینکه دیگران هم همین کار را می کنند ناراحت نیستند و تنها کار خود را می کنند و بس.

2- این ملت سالها است که دست به تخریب مرز و بوم خود زده اند و اگر دیگری نیز این کار را بکند هیچ ناراحت نمی شوند. فرد آشنایی دارم که با اینکه در جنگهای داخلی معیوب شده است هنوز که هنوز است از روزهای جنگهای داخلی کابل چنین یاد می کند که: «یادش بخیر! خوب دورانی بود!» و هم ایشان نقل می کند که در آن زمان که با یکی از جبهات دیگر می جنگیدند، پس از ادای نماز و نان چاشت که هر دو طرف جنگ را به خاطر آن تعطیل می کردند از طرف مقابل برایشان بیسیم می زده اند که: اگر نانتان خلاص شد، بیاین که پس شروع کنیم.

3- یکی دیگر از چیزهایی که این ملت برای خود و دیگر هموطنانشان می خواهند این است که نگذارند هیچ کسی آنها را با هم آشتی داده و در بینشان تفاهم ایجاد کند. از همین رو نه به خارجی رحم می کنند نه به داخلی.

جناب علی ابن ابی طالب (علیه السلام) چه اندیشیده و چه گفته و ما مردم از صحبتهای وی چه برداشت کرده و چه می کنیم.

از نظر ما مردم به این کار می گویند «برداشت های مختلف دینی»!

عیدمان مبارک!

عید قربان از راه رسید. مبارک همه ما و شما باشد.

حاجیان در مکه قربانی کردند و بسیاری از مسلمانان در اقصی نقاط دنیا نیز همچنین. قربانی کردن بحث خاصی است که نمی خواهم وارد آن شوم اما یک نکته:

چه وقت هوسهای فانی و بی ارزش خود را قربانی راه حق خواهیم کرد؟

به راستی چه وقت؟

camel4

Windows Live Writer

دوست گرامی آقای منیری توصیه کرده اند که از Windows Live Writer برای به روز رسانی وبلاگم استفاده کنم. این پست توسط این نرم افزار نوشته شده.

امیدوارم که بتواند مشکل بنده را حل کند.

با تشکر از ایشان و سایر دوستانی که لطف نموده و بنده را راهنمایی نموده اند.

۱۳۸۷ آذر ۱۸, دوشنبه

و مشکل همچنان ادامه دارد...

مشکل اینجانب هنوز ادامه دارد هرچند امروز توانستم صفحه وبلاگ را که تغییرات اساسی در آن وارد شده ببینم. اما مشکل این است که خواستم چند تغییر کوچک دیگر بیاورم. پس از انجام تغییرات و نمایش ذخیره آن توسط بلاگر، تغییرات جدید نشان داده نمی شود.
ابتدا فکر کردم مشکل از اینترنت اکسپلولر بنده است. اما هنگامی که با یک کمپیوتر دیگر که همان لحظه تازه ویندوز نصب کرده بود به وبلاگ خود سر زدم، دیدم که تغییرات کوچک جدید را نشان نمی دهد!!!
تنها جایی که می توانم تغییرات را ببینم بخش تغییر فونت و رنگ در قسمت Layout است. آن هم نه اینکه همان لحظه دیده شود. بلکه اول باید تغییرات را ذخیره کنم. سپس کلیک راست کرده و حالت Refresh را انتخاب کنم تا بتوانم تغییرات اعمال شده را ببینم.
اینکه این مشکل از کجاست، نمی دانم!

وبلاگ با طرح جدید قبل از اعمال تغییرات کوچک


بخش فونت و رنگ



دیدن تغییرات اعمال شده در بخش فونت و رنگ

۱۳۸۷ آذر ۱۵, جمعه

ایران از سر گرفته است ...

دولت ایران مجدداً آغاز به اخراج مهاجرین افغانستان کرده است. اصولاً دولت ایران به اصطلاح «مطلب آشنا» است. هر زمانی که دولت ایران با مشکل مالی یا سیاسی مواجه می شود عقده اش را بر سر مهاجرین مظلوم افغانستان خالی می کند. اینک هم که قیمت نفت به سطح بسیار پایینی نسبت به چند ماه قبل سقوط کرده است، دولت فخیمه ایران روند اخراج به قول خودشان داوطلبانه مهاجرین را آغاز کرده است. اینکه کلمه «داوطلبانه» در فرهنگ لغات دولتی ایران چه معنایی دارد را باید از خودشان پرسید. به هر صورت یکی از جنبه های این فشارها بعد مالی و اقتصادی است نه به این معنی که دولت ایران با اخراج این بی پناهان می خواهد از هزینه های خودش کم کند بلکه با این فشارها می خواهد سازمان ملل را تحت فشار قرار دهد تا کمی سر کیسه را شل کند و باز مقادیری دالر به حساب ایران واریز شود.
اخراج مهاجرین در ابتدای فصل سرما هم به این خاطر است که این امر باعث می شود تا ایران راحت تر به خواسته اش برسد. اینکه در این میان چه تعداد زن و کودک و پیر و جوان تلف می شوند برای دولت به ظاهر حامی حقوق بشر ایران آن هم از نوع اسلامی اش هیچ اهمیتی ندارد. حقوق بشر در نزد دولت ایران یعنی فلسطین که البته آن هم به خاطر بعد سیاسی مقابله با اسراییل موجه است و گرنه دولت ایران کجا و رعایت حقوق بشر کجا!
خدا همه افغانهای مهاجر در ایران را از آن دیار محنت و تحقیر و ظلم و ستم نجات دهد. ما و همه را هم به راه راست هدایت کند.

۱۳۸۷ آذر ۱۳, چهارشنبه

SOS

لطفاً کمکم کنید. بعد از پست تاریخ 29 نوامبر، وبلاگ بنده قفل شده و دیگر نمی توانم وبلاگ به روز شده را ببنیم. بارها امتحان کرده ام، قالب های مختلف را انتخاب کردم اما همیشه همان قالب سابق دیده می شود که پست تاریخ 29 نوامبر یعنی «هیأت سازمان ملل چه می خواهد» در ابتدای آن دیده می شود.
حتی فایلهای اینترنتی مانند Cookies ، Cache و سایر قسمتها را با توجه به راهنمایی بلاگر پاک کرده ام اما باز هم همان وبلاگ سابق نشان داده می شود.
اگر وبلاگ بنده هک شده باشد که نباید بتوان آن را به روز کرد. لذا از آنجایی که می توانم آن را آپدیت کنم و نیز می توانم از طریق داشبود بلاگر پست هاو کامنت را تک تک نگاه کنم، نتیجه می گیرم که هک کردنی در کار نیست.
اگر کسی در این زمینه معلومات دارد لطفاً بنده را یاری رساند.
خداوند اجر دنیوی و اخروی برایتان عطا بفرماید.

۱۳۸۷ آذر ۱۰, یکشنبه

«افغان نوشت» یا همان «گفتنی ها» ...

1. «افغان نوشت» یا همان «گفتنی ها» در زمره 17 وبلاگ برتر از نگاه دویچه وله قرار گرفته است. این از خبرش
2. «افغان نوشت» یا همان «گفتنی ها» در بخش وبلاگ های فارسی زبان 2 درصد آرا را کسب کرده است. این از توضیحش
3. «افغان نوشت» یا همان «گفتنی ها» را دوست گرامی جناب آقای زاهدی در این مسابقه معرفی کرده بوده است. این از سرآغازش
4. «افغان نوشت» یا همان «گفتنی ها» از کسانی که به آن رأی داده اند قدردانی می کند. این از تشکرش
5. «افغان نوشت» یا همان «گفتنی ها» به طور قطع و یقین شایسته این انتخاب نبوده است. این از تصحیحش
6. «افغان نوشت» یا همان «گفتنی ها» عضو کوچکی از خانواده وبلاگ های افغانستان است که هنوز برای رشد و پیشرفت جا دارند و باید تلاش کنند. این از اندازه اش
7. «افغان نوشت» یا همان «گفتنی ها» از اینکه در جمع وبلاگ های منتخب، تنها وبلاگ افغان بوده است کمی افسوس می خورد. این از آهش
8. «افغان نوشت» یا همان «گفتنی ها» از اینکه گرفتاریهای نویسنده باعث می شود که نظم زمانی نوشتاریش بر هم بخورد غمگین است. این از اندوهش
9. «افغان نوشت» یا همان «گفتنی ها» هنوز خیلی راه دارد تا بتواند به یک مجال برای تبادل آرا و اندیشه ها و گفته ها و شنیده ها در آید. این از وضعیتش
10. «افغان نوشت» یا همان «گفتنی ها» باید یاد بگیرد که چطور خود را به سطحی برساند که همواره تا زمانی که حیات دارد در صدر واقع شود و باقی بماند. این از وظیفه اش
11. «افغان نوشت» یا همان «گفتنی ها» نیازمند همفکری و همیاری خوانندگان و دوستانش است تا بهتر و بیشتر فعالیت کند. این از نیازش
12. «افغان نوشت» یا همان «گفتنی ها» برای همه وبلاگیان افغان و غیر افغان آرزوی پیشرفت و سربلندی می کند. این از دعایش
13. «افغان نوشت» یا همان «گفتنی ها» توجه شما را به خواندن سایت خبری مربوطه دعوت می کند. این هم از لینکش

۱۳۸۷ آذر ۹, شنبه

هیأت حقیقت یاب سازمان ملل چه می خواهد؟

هیأت حقیقت یاب سازمان ملل با کش و فش وارد افغانستان شده. بدینوسیله خوش آمد گویی خویش و سایر اقربان را اعلام می داریم. اما هنوز برای ما کشف نشده است که حقیقتاً ایشان به چه منظور آمده اند. ما در پیش خود مسایلی را مد نظر قرار دادیم و تحلیل و تجزیه و ترکیب کردیم اما چیزی از آن در نیامد. اگر در نزد کسی چیزی درآمد به ما هم بگوید لطفاً. با احترامات قبلی و قلبی برخی از مسایل مد نظر آمده چنین تشریح می شود:
هیأت حقیقت یاب آمده است تا
1- به آقای کرزی اطمینان دهد که سازمان ملل در کنارش باقی می ماند و رفیق نیمه راه نیست. در این صورت از بین موارد زیر کدام یک صحیح است:
a. کرزی رییس جمهور آینده افغانستان است
b. کرزی در صورت اشغال افغانستان توسط طالبان به مانند داکتر نجیب الله اعدام نخواهد شد
c. سازمان ملل هم به جمع غارتگران این مرز و بوم می پیوندد
d. همه موارد فوق
2- آقای کرزی را مجاب کند که دیگر وقتش تمام شده و باید پارچه امتحان خویش را تحویل بدهد. در این صورت یکی از موارد زیر اتفاق می افتد:
a. کرزی مجاب نمی شود و هیأت دست خالی به نزد اربابان بر می گردند
b. کرزی مجاب نمی شود اما زلمی خلیل زاد می گوید هنوز امیدی باقی است
c. کرزی مجاب می شود و هیأت برای انتخاب نفر بعدی وارد مذاکرات می شود
d. کرزی مجاب می شود و زلمی خلیل زاد به طور اتوماتیک و از پیش طراحی شده رییس جمهور افغانستان می شود
3- به آقای کرزی تفهیم کند که اصلاً دوره اش به سر آمده و پارچه و کفش و کلاه و چپن به کارش نمی آید. لطفاً از بین موارد زیر یکی را انتخاب کنید
a. کرزی قابل تفهیم نیست
b. کرزی قابل تفهیم است اما هیأت نمی تواند از عهده این تفهیم برآید
c. کرزی شخص فهمیده است و همینکه ببیند خلیل زاد هم آمده حساب کار دستش می آید و نیازمند تفهیم نخواهد بود
d. کرزی را از قبل فهمانده اند اما او سعی می کند این طور نشان ندهد



4- پیشرفتهای دولت را ببینند و بشنوند. در چنین حالتی کدام یک از موارد زیر اتفاق خواهد افتاد؟
a. کرزی یک کتاب چند هزار صفحه را از پروژه های دولتی نشانشان می دهد و آنها مجاب می شوند که دولت پیشرفت کرده است
b. کرزی یک کتاب چند هزار صفحه ای از پروژه های موفق دولتی را نشان آنها می دهد اما آنها می گویند چند هزار صفحه کم است. چون اگر با این همه پول و کمک خارجی و داخلی برای هر موفقیت یک صفحه می خواستی بنویسی حالا باید چند صد هزار صفحه می شد. پس مثل یک بچه خوب بگو پول ها را چه کار کردی؟
c. کرزی یک کتاب چند هزار صفحه ای از پروژه های موفق دولتی را نشان می دهد و آنها هم در عوض چند کتاب چند هزار صفحه ای از ناکامی های دولت در اقصی نقاط این مملکت به او جهت مطالعه تحویل می دهند
d. کرزی یک کتاب چند هزار صفحه ای از پروژه های موفق دولتی را نشان می دهد و آنها از او می خواهند یکی از پروژه های موفق را نشان آنها بدهد اما کرزی نمی تواند این کار را بکند چون حتی یک پروژه موفق هم سراغ ندارد
5- به میان مردم بروند و از آنها راجع به وضعیت افغانستان سؤال کنند. با فرض مذکور لطفاً یکی از موارد زیر را علامت بزنید:
a. کرزی آنها را به خانه خود می برد تا آنها فکر کنند تمام ملت در یک همچنین خانه هایی زندگی می کنند
b. کرزی آنها را به شیرپور می برد تا آنها ببینند که تمام ملت در خانه های لوکس و اعیانی زندگی می کنند
c. کرزی آنها را به مکروریان می برد تا ببینند که تمام ملت با هم برابر و برادر هستند و شبیه هم زندگی می کنند
d. کرزی آنها را به آخر چنداول می برد تا سرمای زمستانی و باد منطقه به آنها بفهماند زندگی یعنی چه
e. آنها اصلاً برای رسیدگی به وضع مردم نیامده اند

۱۳۸۷ آذر ۷, پنجشنبه

گریه کن سرباز


گریه کن سرباز! گریه کن
شاید قطرات گرم اشکت مرهمی بر زخمانی باشد که در این جنگ برداشته ای
شاید آه سوزانت بتواند عقده گلویت را بگشاید
شاید دل پر دردت بتواند با انسانهایی که تو آنها یا خانواده و دوستانشان را هدف قرار داده و می دهی غم شریکی کند


















آه! ای سرباز!
به یاد بیاور روزی را که برای رهایی انسانها از قید بیداد و ستم راهی آن سوی این کره خاکی شدی
به یاد بیاور آن لحظه ای را که با دیدن تصاویر دشمن ظالم و عصیانگر این مردم، انگشت به دندان گزیدی و خروشیدی
به خاطر بیاور اولین لحظه رویایی با دشمنت را که چنان با خشم و ترس بر او یورش بردی که گویی تا کنون ناپاکی به زشتی و پلیدی او ندیده ای

آری! ای سرباز!
از کجا معلوم که خانوداه آن کودکی که در آغوش تو است از یورش تو و همرزمانت داغ بر دل ندارد
از کجا معلوم که آن کودک خندان، یتیمی از پدری باشد که تو او را دشمن پنداشتی و امانش ندادی
از کجا معلوم که آن موتری که پنچری اش را می گرفتی، اکنون بر اثر اشتباه هم قطارانت به مشتی از آهن سوخته تبدیل نشده باشد
آری از سرباز!
آیا تا کنون لنگه کفشهای خون آلود را در کنار نعش دخترکی دیده ای؟
آیا تا کنون مادری دیده ای که بر بالای نعش کودکش ضجه می زند؟
آیا تاکنون کودکی دیده ای که نعش مادرش را تکان می دهد تا شاید برخیزد و لقمه نانی در دهانش گذارد یا دستی بر موهای اسفنجی اش بکشد؟
آیا تاکنون پدری دیده ای که با بهت و حیرت به نعشی می نگرد که روزگاری از سر و دوش او بالا می رفته و با شیرین کاریهایش لبخندی بر لبانش می نشانده؟
آیا ...
سیر نگاه کن و اشک بریز.
این میان آنچه اهمیت ندارد صد البته حق زندگی است
سعی کن زنده بمانی
دخترکت انتظار تو را می کشد ...
(عکس ها به جز عکس آخر از سایت www.pix2pix.org)

۱۳۸۷ آذر ۶, چهارشنبه

عشق از نوع ...

گفته شده است که عکس دو پرنده زیر در کشور اوکراین گرفته شده است. میلیون ها نفر در کشورهای آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس این عکس ها آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است.
آیا اشکی از چشمان ما مردم افغانستان به بیرون خواهد خزید؟؟؟؟

عکس 1: پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و منتظر همسرش می باشد

عکس 2: در تصویر دوم پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد

عکس 3: پرنده نر مجدداً برای همسرش غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا شوکه شده و سعی می کند او را حرکت دهد

عکس 4: لحظه ای که متوجه مرگ عشق خود می شود شروع به جیغ زدن و گریه می کند

عکس 5: در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد

عکس 6: سر آخر وقتی مطمئن می شود که عشقش به او باز نمی گردد آرام و غمگین در کنار جسم همسرش به دوردست ها می نگرد (شاید خاطرات خوش زندگی را به یاد می آورد، شاید!)

*این مطلب از سایت پارسی پیکس برگرفته شده است که لینک آن در زیر موجود است:
http://m.parsipix.wordpress.com/2008/11/25/eshgh

۱۳۸۷ آذر ۵, سه‌شنبه

آیا امیدی هست؟

هر چه بگوییم کم گفته ایم. در این سرا و این مملکت از هر چه بگوییم باز هم جای گفتن بیشتر دارد حتی اگر یک موضوع را بارها و بارها بگوییم و در بوق و کرنا بدمیم. چه کنیم که زبانها مو در نمی آورند تا از گفتن باز ایستند، گوشها باز نمی شوند تا پیامی به مغز برسانند، مغزها به کار نمی افتند تا نشانه ای از تحول دیده شود و وجدانها بیدار نمی شوند تا امید به خانه دلها راه پیدا کند. در این سرای هر چه می بافند پنبه می شود و هر چه می دوند باز عقبتر می مانند.
در این دیار بسیار کسان هستند که دست ابوجهل های تمام اعصار را از پشت بسته اند. یافت می شوند کسانی که گویی در وجودشان هیچ چیزی از سرشت و فطرت پاک انسانی سرشته نشده. مردمانی دیده می شوند که چشمهایشان تنها رنگ خون می شناسد، گوشهایشان با صدای گریه و ضجه زنان و کودکان آشناست، دستانشان با حنای جنایت و سبعیت زینت داده شده و از دهان متعفنشان جز بوی بربریت و خیانت به مشام نمی رسد.
آری! در این دیار روز با صدای حمله انتحاری در کنار کارگران شهرداری شروع می شود، با نوای ضجه و ناله دخترکانی که بر صورت پر دردشان اسید ظلمی به ناپاکی قرنها ستم و بیداد پاشیده شده به شب می رسد و شب در حالی جای خود را به روز می دهد که مکاتب در حال سوختن، شاگردان در حال گریستن، دولتیان در حال نگریستن و جانیان در حال زیستن هستند.
آری! اینجا سرزمینی است که هر چیز خوبی در آن محکوم به فنا است اما اگر بخواهیم آنانی را که برباد دهندگان این دیار هستند به سنت و آیین خود سزا دهیم ندای خفه کننده حامیان زورمند حقوق بشر گوش های فلک را کر می کند.
اینجا همان کشوری است که رییس جمهورش نزد کسانی که ثروتها و معادن و عتیقه جاتش را به یغما می برند و ککشان هم نمی گزد دست گدایی دراز می کند تا شاید لقمه ای نان برای فصل سرمای مردمش به دست آورد.
اینجا همان زندانی است که دزد به دزد رحم نمی کند و هر که زورش بیش، مالش بیشتر.
اینجا همان سرزمینی است که مردمانش به تاریخ و فرهنگی افتخار می کنند که نتیجه ای جز کشتار و ظلم و تجاوز و عقب ماندگی و جهل نداشته و از روزهای خوب و به یاد ماندنی جنگهای داخلی خاطرات شیرین و طرب انگیز به یاد می آورند.
اینجا همانجایی است که در طول قرنها قومی قومهای دیگر را به خاطر نژاد، عده ای عده ای را به خاطر مذهب و قلیلی کثیری را به دلیل زبان از رسیدن به حقوق انسانی و اسلامی باز داشته اند و آنچه که اکنون نصیب خودشان شده جز فقر، مصیبت، جهل، عقب ماندگی و سبعیت نیست اما هنوز هم نه می شنوند، نه می بینند، نه باور دارند و نه می خواهند که باور کنند.
مردمان این سرزمین به راهی می روند که نتیجه ای جز انتحار، انفجار، خون، مرگ، گریه، شیون، ماتم و هر چیز نامطلوب دیگر ندارد و این راهی است که خود انتخاب کرده اند. انتخابی که نه این دنیا را برایشان به ارمغان داشته و نه توشه ای برای آن دنیایشان میسر نموده است.
آیا امیدی هست؟

۱۳۸۷ آذر ۳, یکشنبه

وزیر به فکر خدا افتاده است

در سایت «آژانس اطلاعاتی باختر» اطلاعیه ای از جانب وزارت اطلاعات و فرهنگ به نشر رسیده که متن آن چنین است: «به اطلاع هموطنان عزیز و مالکان مطابع در سراسر کشور رسانیده میشود تا به خاطر حفظ حرمت نام الله (ج) و آیات متبرکه قرآن کریم از طبع کردن بسم الله الرحمن الرحیم، کلمه طیبه و آیات متبرکه در کارتهای دعوت، ختم و عروسی جداً اجتناب ورزند». لینک خبر چنین است:
http://www.bakhtarnews.com.af/default.asp?Lang=D&ContID=8979
در همین راستا سؤالاتی چند به ذهن بنده حقیر خطور کرد که اگر جناب وزیر صاحب به آن جواب گویند ممنون خواهم شد. اگر هم جواب نگویند که مدیون خواهند شد.
اول اینکه از کی تا به حالا به فکر حفظ حرمت نام الله افتاده اند؟
ثانیاً آیا وزارت متبوع ایشان در زمینه نگه داشتن حرمت دستورات الله تلاش کرده است که الآن به فکر حفظ حرمت نام «الله» افتاده باشند؟
دیگر اینکه آیا چاپ کلمه «الله» در روی کارت باعث هتک حرمت می شود؟
حالا هم که ایشان و وزارت متبوع ایشان به فکر حرمت چاپ افتاده، چرا ابتدا به سراغ کارتهای دعوتی رفته؟


آقای وزیر!
متأسفانه باید به شما توصیه شود که به جای رفتن به سراغ موضوعات اینچنینی بهتر است ابتدا عملکرد خود را تصحیح کنید. اینگونه اطلاعیه ها از جانب شما یا وزارت متبوع شما تا زمانی که دل این ملت از دست کارهای شما خون باشد هیچ نتیجه ای نخواهد داد. ابتدا بهتر است حرمت این ملت را حفظ کنید و دست از قوم و زبان بازی و سایر حرکات غیر اسلامی و غیر انسانی بردارید. آنگاه اگر در راه رضای خدا نصیحت کردید شاید اثر کند. در غیر این صورت این ره که می روید حتی به ترکستان هم نخواهد رفت.

۱۳۸۷ آذر ۲, شنبه

دهکده افغانی

دهکده جهانی عنوان یا اصطلاحی است که سالیانی قبل مطرح شد. جهانی شدن نیز واژه ای است که روز به روز می رود تا در گوشه گوشه و اقصی نقاط این کره خاکی نفوذ کرده و سیطره خود را گسترش دهد و چنین شده است که اگر اقتصاد یک کشور یا یک صنعت یا هر چیز دیگری در یک جای دنیا با مشکل مواجه شود این مشکل به طور خودکار به سایر نقاط هم سرایت کرده و اثر خود را حتی بر روی رقبای آن نیز می گذارد.
در این دهکده همه چیز به هم ربط دارد چرا که مرزهای فرضی نیز برداشته می شود تا همگان بتوانند به همه چیز دسترسی آسان و بهتر داشته باشند. اما در این میان یک جایی در دنیا هست که جدای از دهکده جهانی و با روش خود و برای خود پیش می رود. و واضح و مبرهن است که نام این قسمت از دنیا «افغانستان» است.
بله. در این افغانستان کسی به این کاری ندارد که سایر مردمان دنیا به چه چیز فکر می کنند و چه می خواهند و چه می کنند. برای مردم افغانستان مهم نیست که سایر مردم دنیا برای شش ماه بعد برنامه ریزی می کنند که در فلان تاریخ با پرواز شماره فلان به فلان کشور می روند و در تاریخ فلان با پرواز شماره فلان به کجای دیگر می روند و الی آخر. در این افغانستان مردم حتی نمی توانند برنامه ریزی کنند که آیا امروز می توانند از یک نقطه شهر کابل به نقطه دیگر بروند یا نه. آیا کرزی صاحب از سرکی که آنها می خواهند برود رد می شود یا نه.
در این افغانستان برای کسی مهم نیست که قیمت نفت در دنیا بالا رفته یا پایین آمده. اگر قیمت نفت در دنیا به سه برابر افزایش پیدا کند نهایت افزایش قیمت آن در اینجا 10 تا 15 افغانی می شود و اگر قیمت همان نفت در دنیا به یک سوم کاهش یابد حداکثر 5 افغانی از قیمت تل در داخل کاسته می شود. هر چند معمولاً افزایش زودتر رخ می دهد تا کاهش.
در این افغانستان مهم نیست که بازارهای مالی دنیا با بحران مواجه شده اند. اینجا همینقدر که گندم و سوخت گران نشود برای مردم رضایت بخش است. چرا که می دانند چیزی برای خوردن و ماده ای برای گرم کردن خانه هایشان وجود خواهد داشت.

در افغانستان مردم دارند نفس می کشند، می خورند (البته اگر چیزی برای خوردن بیابند)، می خوابند، می روند، می آیند، می کشند، کشته می شوند و خلاصه هر کاری می کنند بدون اینکه نگاهی به بیرون از مرزهای فرضی خود بیندازند و ببینند انسانهای دیگر کره خاکی در چه وضعی هستند و چه می کنند.
اینجا دهکده دیگری است به نام «دهکده افغانی»!

۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه

وزیر کجاست؟

وزارتخانه های افغانستان جای بسیار جالبی هستند البته برای بازدید کنندگان نه برای کسانی که به عنوان ارباب رجوع به این محلها تشریف می برند هر چند این وضعیت «جالب بودن» در اکثر قریب به اتفاق ادارات دولتی مشاهده می شود. در این مراکز بسیاری از چیزهایی که نباید باشد موجود بوده و بسیاری از چیزهایی که نباید موجود باشد ذاتاً وجود دارند. مثالش را هم همه ملت افغانستان که حتی همه مردم دنیا می دانند حتی خواجه حافظ شیرازی مرحوم.
اما یکی از چیزهایی که حضورش قطعاً در وزارتخانه ها لازم است شخص جناب «وزیر» است و از همین رو است که نام این اداره ها را «وزارت خانه» نهاده اند چرا که باید خانه و محل حضور وزیر باشد. اما در این مملکت در اکثر اوقات آنچه که در «وزارتخانه» یافت نمی شود «وزیر» است و بس.
از دیده ها و شنیده ها و برنامه پذیرش مراجعین در دفتر وزیر صاحبان این مملکت چنین استنباط می شود که محال است وزیری یک روز تمام را در دفتر وزارتش سپری کند و وزرای ما اکثراً یا در مراسم ها حضور دارند، یا در سفر هستند یا با جناب رییس جمهور بر سر میز هیأت دولت نشسته اند و گل می گویند و گل می شنوند یا مانند آقای قادری وزیر برکنار شده وزارت ترانسپورت مورد مؤاخده قرار گرفته و رأساً از کار برکنار می شوند.
و خدا نکند کسی کارش فقط با امضای وزیر حل شود. در این صورت شخص مورد نظر قبل از اینکه بخواهد برای حل مشکل خویش به وزارتخانه برود باید از خدا چند چیز را بخواهد و چند چیز را آماده کند.
1- صبر ایوب
2- ثروت قارون
3- زبان نرم
4- ازار بند و کفش چرم
5- زره و کلاه آهنی
6- و ...
هر چند بسیار کسان هستند که معتقدند با این همه تدارکات باز هم نمی شود در مدت زمان کوتاه یا میان مدت به دیدار جناب وزیر نایل شد.
به هر صورت راه حل نهایی که برای افراد ناموفق در افغانستان ارایه می شود به دست آوردن یک عدد تفنگ (نوعش فرقی نمی کند چون از همه انواع به وفور در این سرزمین یافت می شود) و زدن تیر خلاص بر شقیقه مبارک خود است.
خدا همه ما و شما را از نیازمندی به ادارات دولتی محفوظ و دور نگه دارد

۱۳۸۷ آبان ۲۶, یکشنبه

دلایل ادبی!

یکی از راههایی که همواره جهت استدلال و غلبه بر موضع طرف مقابل یا تأیید گفته ها و نوشته ها به کار می آید استفاده از مثالها، ضرب المثل ها و مطالب علمی و ادبی است. اما در این میان برخی استدلالهای ادبی نیز وجود دارند که در مواردی خاص به کار گرفته می شوند. توجه شما را به یک پیام جالب که از طرف یکی از دوستانم به بنده رسید جلب می کنم:
روزی زنی از خدا پرسید که به چه دلیل دیه زن نصف دیه مرد است؟ مگر زنها ناقص الخلقه اند؟ و خداوند با مهربانی در جوابش گفت: به این دلیل دیه شما زنها نصف مرد است که اگر تو را بکشند به شوهرت نصف پول دیه را خواهند داد اما اگر شوهرت را بکشند تو دو برابرش را می گیری
این هم در نوع خود استدلالی است!!!

۱۳۸۷ آبان ۲۴, جمعه

از جنایتهای اراینه (جمع کلمه ایرانی) علیه افغان ها در خاک ایران، تا دروغ پردازی رسانه های دولتی و دولت ایران

*این مطلب در پاسخ به مطلب سایت تابناک ارایه شده است که تصمیم گرفتم آن را در وبلاگ نیز قرار دهم. لینک مطلب سایت تابناک چنین است:
http://tabnak.ir/pages/?cid=25023
سالیانی است که درد غربت گرفتار کسانی شده است که به دلیل سیاستهای دول شرق و غرب آواره دیارهایی شده اند که خواسته یا ناخواسته در همسایگی آنها قرار داشته است. آنهایی که در این سالها توانستند خود را از آن دیارها به کشورهای مسلمان (نه به لحاظ اسمی، بلکه به لحاظ عملی) برسانند اینک توانسته اند که درد خود را با زندگی نسبتاً آرام و بدون دغدغه و توهین و ناسزا کمی تسکین دهند. اما آنانی که بنا به هر دلیلی (که البته اکثراً مالی و اقتصادی است) نتوانسته اند خود را از درد غربت زندگی در جوار هم کیشان و هم زبانان خویش برهانند اینک چماقی بالای سر خود می بینند که همانا نام «افغانی» است.
تاریخ سراسر عالم از ازل تا به امروز به یاد نمی آورد هیچ اجتماعی از جن و انس را که همه افرادش به راه راست رفته باشند همانگونه که در عالم هیچ کسی زاده نشده که پدر و مادر و دیار و سرزمین خود را خود به دست خود انتخاب کرده باشد.
به هر ترتیب حالا که جماعتی به نام افاغنه (جمع مکسر کلمه افغانی) خواسته یا ناخواسته مهمان یا مزاحمی برای جماعتی به نام اراینه (جمع مکسر کلمه ایرانی) شده اند، طبلهای دین پاره گشته و ناقوسهای مرز و بوم و خاک به صدا درآمده است.
کجاست آن صدایی که بر طبل دین می کوبید که «اسلام مرز ندارد»؟ کجاست آن ابرمردی که می نالید «اگر مسلمانی صبح کند اما به فکر سایر مسلمانان نباشد، مسلمان نیست»؟ و کجاست آن کتابی که می گفت «بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین»؟
اینک نه از آن طبلها چیزی به جا مانده و نه از طبالها.
اینک می شود که هر واقعه ای را به نام دیگری ثبت کرد بی آنکه ابتدا در پی کشف حقیقت رفت. اینک می شود خفاش های شب و روز را «افغانی» نام نهاد اما پس از اینکه ماه از پشت ابرش بیرون آمد و دانسته شد که «ایرانی» است لب به دندان گزید و از اتهامی که زده شده پوزش نطلبید و از بی عدالتی که در حق دیگران روا داشته دم بر نیاورد.
اینک می شود به بهانه تجاوز پنج نفر به یک دختر و شایعه افغانی بودن متجاوزین، به زدن و فحاشی و ظلم و تجاوز علیه آن مهمانان خوانده یا ناخوانده پرداخت اما پس از اینکه مشخص شد متجاوزین از جنس ایرانی بوده اند، لب فرو بست و هیچ نگفت و هیچ نشنفت.
اینک می شود که مهمان خوانده یا ناخوانده را به زور از مسکنی که ساکنین نیز خود نیز حقی بر آن ندارند بیرون راند آن هم در سرمایی که هیچ سگی در خیابان پر نمی زند.
اینک می شود که حقوق اساسی یک انسان را به نام قانون اسلامی (!) از او گرفت صرفاً به این بهانه که او افغانی است.
اینک می شود خیلی کارها کرد آن هم در مملکتی که صاحبش امام زمانی است که هیچ کس از جای او خبری ندارد.
اینک می شود کودکان را بدون سرپرست آواره دیاری کرد که هیچ ندیده و هیچ نمی شناسد و بعد در بوق رسانه ها دمید که ایران مهد آزادی است و دولت ایران نهایت عطوفت اسلامی.
اینک می شود بسیاری از انسانهایی را که به خاطر گرسنگی به این سوی یک خط فرضی می آیند هدف گلوله قرار داد و بعد در خطبه های نماز جمعه راجع به خدا و خلقت و انسان صحبت کرد.
اینک می شود که خود را مبرا از همه زشتی ها و پلیدی ها دانست و دیگران را مایه و مسبب تمام پلیدیهایی و ناهنجاریهای درونی.
اینک می شود که ...
تا به کی باید رفت از دیاری به دیاری دیگر؟

کرزی از خواب بیدار شده است

جناب کرزی صاحب پس از چندین سال خوابیدن، چند روزی است که از خواب بیدار شده است. به گزارش روزنامه های دولتی و خصوصی کرزی صاحب پس از بیدار شدن از خواب به دفتر کار خویش رفته و به رتق و فتق امور پرداخته است. هر چند اندیشمندان بر این باور هستند که آقای کرزی در طول دوره ریاست جمهوری خویش خواب نبوده، بلکه خود را به خواب زده بوده است.
از جمله اقداماتی که پس از بیداری ایشان از خواب به انجام رسیده می توان موارد زیر را نام برشمرد:
1- ایشان به تازگی متوجه شده است که نبود امنیت می تواند مشکلات مردم و دولت را بیشتر کند لذا تغییراتی را در سطوح امنیتی به وجود آورده است. از جمله اینها می توان به امضا و توشیح احکام اعدام برخی از مجرمان آدم ربا، متجاوز و سایر رشته ها اشاره داشت.
2- ایشان متوجه شده که وقت انتخابات ریاست جمهوری کم کم می خواهد فرا برسد لذا علاوه به آوردن تغییرات در وزارت هایی که مستقیم یا غیر مستقیم در برگزاری و نتایج انتخابات نقش دارند سعی کرده است که آنها را در اختیار هم پیمانان و هم قومیتهای خویش قرار دهد. (مانند وزارت داخله که آقای اتمر از قوم پشتون را به جای ضرار احمد مقبل از قوم تاجیک مقرر داشت و ضرار احمد مقبل را فرستاد پی نخود سیاه در وزارت سرحدات و قبایل، فاروق وردک را هم در وزارت معارفی قرار داد که نقش تعیین کننده در برگزاری و نتایج انتخابات دارد و سایر موارد)
3- ایشان دریافته است که دیگر فرد و گزینه اول دولتهای خارجی برای دوره بعدی ریاست جمهوری نیست. مخصوصاً اینکه هم انگلستان با ایشان کمی اختلاف نظر دارد و هم اینکه دموکراتها وارد عرصه ریاست جمهوری آمریکا شده اند و نوع هماهنگی آنها با سایر دولتهای اروپایی این مفهوم را تداعی می کند که سیاستهایی که قبلاً دولت آمریکا به تنهایی در قبال افغانستان اعمال می کرده، اینک باید بر اساس تفاهم با سایرین به اجرا برسد.
4- جناب کرزی فهمیده است که دیگر حنایش نه برای خارجی ها و نه برای ملت افغانستان رنگ دارد و تلاش می کند تا با ارایه یک چهره ملی و وطن پرست و در عین حال مسلمان بتواند رنگ از دست رفته حنا را به آن برگرداند. لذا سعی می کند با پیامها و جملات جدید مبنی به عدم توجه به دیدگاه دولتهای خارجی و اندیشیدن تنها بر اساس مصالح ملت و سایر شعارها دلهای از دست داده را به سوی خود بر گرداند.

اینکه ایشان بعد از بیدار شدن از این خواب سنگین و در این مدت کوتاه چگونه و تا چه حد خواهد توانست موفق عمل کند باید منتظر قضایای روزگار ماند.

۱۳۸۷ آبان ۲۰, دوشنبه

یادش بخیر، زمانی خدایی هم بود!

یادش بخیر. زمانی یک خدایی بود که مردم حداقل در امورات مهم از او کمک می طلبیدند یا اینکه حداقل او را یاد می کردند. اما در این دوره زمانه مثل اینکه دیگر وجود ندارد. اصولاً ما مردم که می خواهیم پیشرفت کنیم همه چیز را مخلوط می کنیم بدون اینکه روی آن فکر کنیم.
حالا این دو مطلب چه ربطی به هم داشت عرض می شود.
امروز با جمعی از دوستان در محفلی اشتراک کردیم آن هم پس از مدتها دوری از چنین برنامه هایی. در مراسم فوق، تعدادی از شعرای گرامی حضور داشتند که به نوبت یا بی نوبت شعر خواندند و حرف زدند. اینکه چه خواندند بماند. اما از آنجایی که جلسه بیشتر رنگ و بوی سیاسی داشت تا شب شعر، هر کسی سعی می کرد جملات و استعاره های جالب تر و پر زرق و برق تری ارایه بفرماید. از این رو دوستان شاعر و ادیب هر آنچه که در کوزه داشتند (یا شاید قسمتی از آن را) بیرون آورده و در پیاله گوشمان ریختند و از آنجایی که شمیم فرح فزای چاپلوسی هم کمی در مراسم دیده می شد فضایی به وجود آمده بود که به بنده کم مایه و کم جنبه، احساس کمی تا قسمتی خفگی دست داد.
از اصل موضوع تیتر این مطلب دور نشویم... و اینجا (یعنی در همان مراسم) بود که جملاتی مانند «به نام انسان»، «به نام آزادی»، «به نام اندیشه» و به نامهای دیگر به گوش ناشنوایمان خورد. و ما هم پس از کمی کنکاش در اعماق مغزمان که دیگر می رود خالی از هر گونه سلول خاکستری شود جستجو کردیم و به یاد آوردیم که در زمانهایی شاید نه چندان دور وقتی کسی می خواست حرفی بزند که کاری را شروع کند می گفت: «به نام خدا»
هر چند تا جایی که بنده یادم می آید آن خدا تنها به خود اجازه داده بود تا به صبح، عصر، قلم، نوشته، ستاره و سایر چیزها قسم بخورد.
یادش بخیر!
اگر کسی از آن خدا نشانی یا خبری دارد به ما هم بگوید تا از وی یادی کنیم ...

۱۳۸۷ آبان ۱۸, شنبه

آیا او با ما است؟

چاره ای نیست. هر چه تلاش می کنم در این اوضاع که همه دارند از اوباما می نویسند، من از چیز دیگری بنویسم و بگویم، مثل اینکه نمی شود. یعنی می شود، اما مثل اینکه نمی شود از اوباما و آمریکا ننوشت. اکثر سایتها و وبلاگهایی که باز می کنم مطلبی یا مطالبی در مورد اوباما دارند. حتی برخی وبلاگهای شعر و ادبیات نیز به سراغ موضوع اوباما رفته اند.
و اما «اوباما» ...
شاید در تاریخ کم باشد مواردی که دنیا منتظر نتایج انتخابات در یک کشور باشند آن هم در آمریکایی که معمولاً در درون دارای نشیب و فرازهای کمتری است. آنچه که اما هر کسی به آن نظر دارد این است که نتیجه این انتخابات می تواند سرنوشت دنیا را عوض کند. شاید هم درست باشد اما اغراق خواهد بود اگر بگوییم «اوباما» چنین کاری را انجام خواهد داد.
از نظر بنده، رأی مردم آمریکا به اوباما تنها رأی اکثریت به یک نوع تفکر نبود، بلکه یک «نه» به سیاستهایی بود که در این دو دوره گذشته ریاست جمهوری جرج بوش توسط آمریکا و متحدانش در دنیا پایه گذاری و/ یا تداوم یافته بود و این را نه تنها مردم آمریکا و دنیا می خواستند بلکه من معتقدم که خود سیاستمداران آمریکا (چه دموکراتها و چه جمهوری خواهان) به دنبالش بودند که این بار رأی به جانب دموکراتها سوق پیدا کند.
از این رو «اوباما» تنها یک مهره است که در این بحبوبه فشارهای اقتصادی و سیاسی به بازی گرفته شده تا بتواند جلوی اوضاع رو به وخامت اقتصادی و سیاسی آمریکا را بگیرد. یک چیزی شبیه انتخاب سید محمد خاتمی، رییس جمهور پیشین ایران که در زمان خود بر سر کار آورده شد و یا نمونه های دیگر. متأسفانه من معتقدم ما بیشتر از اینکه عمق جریان را دریابیم، صرفاً به ظواهر دیگری مانند سیاه پوست بودن، مسلمان زاده بودن و مشخصات دیگر آقای اوباما پرداخته ایم غافل از اینکه اکثر مشاورین آقای اوباما را طیف یهودیان صهیون تشکیل می دهند و مسلماً آنها هستند که در مراحل بعدی نیز تعیین کننده خواهند بود.
آنچه که البته در این میان برای مردم افغانستان مهم است اینکه آیا تعویض رییس جمهور آمریکا و طیف حزبی آن می تواند اوضاع کنونی مملکت را بهبود بخشد؟ در این مورد حرف و بحث بسیار است اما یک نکته هست که همواره ذهن مرا مشغول کرده و نکته این است آمریکا در سیاست خارجی خود معمولاً مستقل از حزب بر سر قدرت عمل کرده. اینکه ما از اوباما انتظار داشته باشیم که کاملاً خلاف سیاستهای خارجی بوش حرکت کند یا بتواند به راحتی چرخش سیاست خارجی بدهد، به گمان من امیدی نه غیر ممکن و واهی، بلکه کم رنگ است.
به نظر من چه اوباما می آمد و چه نمی آمد، دوره آقای کرزی به اتمام می رسید. اوضاع و قراین که چنین نشان می دهد. تنها این نکته مهم است که اوباما و سیاست خارجی آمریکا در مقابل وضعیت کنونی چه خواهد سنجید. آیا هنوز تابع سیاست بازی ها باقی خواهد ماند، یا صادقانه پیش خواهد رفت. بازی چند جانبه آمریکا، انگلیس، پاکستان، القاعده و برخی از دیگران بر سر توپ افغانستان، چگونه ادامه پیدا خواهد کرد؟ و در نهایت اینکه:
آیا «او» «با» «ما» است؟

در این رابطه هنوز کسی دستگیر نشده ...

بارها و بارها در روزنامه و اخبار رسمی و غیر رسمی شنیده ایم که پولیس اذعان دارد و اعتراف کرده است که فلان چیز را کشف کرده «اما در این رابطه کسی دستگیر نشده است». به دفعات دیده و شنیده شده که پولیس یکی را از چنگ آدم ربایان نجات داده «اما در آن رابطه کسی دستگیر نشده است.»
حتی به دفعات اعلان شده که در ساحه چندم شهر کابل یک موتر که قبلاً دزدیده شده بوده از نزد دزدان کشف شده اما باز هم «در این رابطه کسی دستگیر نشده». دقیقاً به یادم نیست که در چه زمانی بود، اما اینقدر به یادم مانده که در یک تعقیب و گریز در ساحه سرک دهان باغ به سمت دروزاه شمالی و در حول و حوش ساحه برکی شهر کابل، پولیس توانست یک موتر دزدیده شده را از چنگ دزدان نجات دهد اما در کمال ناباوری اعلام شد که «در این رابطه کسی دستگیر نشده است». آن هم نه اینکه موتر در محله های پر ازدحام رها شده باشد بلکه پولیس آن را در وسط سرک توقف داده بوده!
یا اینکه در مسیر سرک مزار – کابل از یک موتر باری یا غیر باری مقدار بسیار قابل توجهی تریاک و سایر مواد مخدره کشف و ضبط شده «اما در این رابطه کسی دستگیر نشده»
و امثال این نوع کشف ها بسیار است اما نمی دانم چرا در بسیاری از اوقات «در آن رابطه کسی دستگیر نشده»
انصافاً شما بگویید چرا؟

من که فکر می کنم اخیراً در افغانستان دزدان از نژاد جن پیدا شده اند که امورات فوق را به دست گرفته اند و هر بار که پولیس به سر وقت آنها می رود مانند دود به هوا بلند شده و ناپدید می شوند. یا اینکه شاید در افغانستان پولیس ها از نژاد جن هستند چون هر وقت به سراغ آدمیان می روند، آنها با خواندن بسم الله و سایر وردها و دعاها خود را از دید این پولیسان جنی مخفی ساخته و به راحتی فرار می کنند.
از استعدادهای درخشان پولیس افغانستان کشف اموال و افراد مسروقه و ممنوعه بدون دستگیری عاملین آنها است. این را باید در کتاب رکوردهای گینس یا کتابهای عجیب تر از علم به چاپ برسانند.
بقیه ممالک دنیا هم پولیس دارند، ما هم پولیس داریم!!!

۱۳۸۷ آبان ۱۵, چهارشنبه

«یک بحث دینی»

خواهشمندم فرار نکنید. «یک بحث دینی» یک صفحه از روزنامه ملی انیس است و همانطور که از نامش پیدا است در این صفحه به مباحث دینی پرداخته می شود. روز سه شنبه چهاردهم عقرب، روزنامه انیس در این صفحه مطلبی چاپ کرد با عنوان «آداب معاشرت در اسلام». قبل از هر توضیح اضافه ای، اجازه بدهید چند جمله از مطلب چاپ شده را عیناً در اینجا بنویسم. لطفاً توجه داشته باشید که مطلب فوق، مطلبی جدی بوده، نه مطلب طنز. بعضی جاها را به خاطر جلب دقت شما برجسته کرده ام.
جمله 1: «زنان مانند انسانهای دیگر از هر جهت مکمل نیستند آنها هم به حیث انسان برخوردهایی دارند که مورد پسند واقع نه می گردد – هرگاه این اعمال شان از حد بد گزاره گی و فحشا تجاوز نکند. شوهر باید او را عفو کند این چنین رویه وظیفۀ ناشی از شعور و دانش او به حیث رییس عایله میباشد»
جمله 2: «هر گاه از زن به اصطلاح خوش تان نیاید شده می تواند که خداوند در چیزی که خوش تان نمی آید، خیری را نهفته باشد – از وی فرزند صالحی به دنیا آورده رزق و روزی شما را زیاده سازد و بدینصورت خوشی تان فراهم گردد – این هدایات را در نظر بگیرید و فوراً برآشفته نشوید و خشنودی را بر هم نزنید – قصور قابل عفو آنها را در حال عفو گردد و گذشته ها را فراموش کنید (آیه 19 سوره نساء)»
{توضیح بنده: ترجمه آیه 19 سوره نساء در قرآنهای ترجمه دار چنین آمده است: ای اهل ایمان، بر شما حلال نیست که زنان را به اکراه و جبر به میراث گیرید و بر زنان سختگیری و بهانه جویی نکنید تا قسمتی از آنچه مهر آنها کرده اید به جور بستانید مگر آنکه عمل زشتی و مخالفتی از آنها آشکار شود و با آنها در زندگانی با انصاف و خوشرفتار باشید و چنانکه زن دلپسند شما نباشد ممکن است چیزی ناپسند شما باشد و حال آنکه خدا در آن چیز خیر بسیار برای شما مقدر فرموده است}
جمله 3: «بعضی از زنان وجود دارند که خوشبین احساس بوده و کوچکترین خوبی شوهر را با کمال خوشی تبارز می دهند، اما برخی از زنها هم در این محیط موجود اند که اگر دنیا را به وی ببخشید مگر در برابر یک نقص جزیی، تمام آن همه گذشته ها را فراموش کرده به شوهر می گوید از تو هیچ خیری ندیدم و بدین ترتیب مرتکب کفران نعمت می شوند.»
جمله 4: «به روایت از رسول خدا آمده است که: رسول اکرم (ص) فرموده اند زنان از استخوان قبرغه به وجود آمده – هرگاه بخواهی آنها را راست نمایی، او خواهد شکست اما اگر او را به حال خودش بگذاری با وجود کجی اش از وی استفاده کرده می توانی! توصیه های رسول خدا ما را وامیدارد تا در برابر زنان حتی المقدور خوشبین باشید.»
جمله 5: «با زن نباید مزاح کرد»
جمله 6: «همانطوری که در بین اجتماع به مشاهده می رسد در محیط خانواده ها هم به بعضی حرکات بیجا تصادف خواهیم کرد»
جمله 7: «لهذا اگر وقتاً فوقتاً ایجاد اشاراتی بین زن و شوهر به میان می آید ...»
جمله 8: «بنابر آن زن و شوهر در موضاعات متذکره خیلی دقیق باشند و حضور و سعادت عایله را در نظر گیرند بالخاصه شوهر که رئیس خانواده است این وضع را با برخوردهای انضباطی خود جلوگیری کند»
جمله 9: «هرگاه شوهر به سفر می رود و مدتی بعد بر می گردد باید این عودت به خانه از طرف شب نباشد، از فرموده های رسول خدا (ص)»
جمله 10: «این عمل مشابه به آن که طفل را وقتی که گیلاسی را شکستانده باشد گوشمالی داده نشده بلکه طفل گیلاسی را در دست می گیرد باید دقت را به گیلاس جلب نماییم»
***
شما بفرمایید که نسبت به این چیزهایی که در بالا خواندید چه باید گفت؟ از جمله بندی های این نوشته در یک روزنامه رسمی مملکتی که خود را صاحب فرهنگ چند هزار ساله و کهن می داند، گله مند باشم یا از محتوی آن؟ آیا می توان باور کرد که رسول خدا (ص) چنین حرفهایی زده باشند؟ اگر هم چنین کلامی گفته باشند، آیا همه از این کلام مفکوره ای دارند که ایشان داشته است؟ آیا ما هنوز نمی خواهیم بدانیم یا بفهمیم و به خود و دیگران بفهمانیم که همسران شریک زندگانی همدیگر اند نه رئیس و مرئوس؟
واقعیتش را بخواهید دو روز طول کشید که معنی بعضی از جمله های فوق را بتوانم بفهمم یا حداقل بتوانم به نحوی که نویسنده مد نظرش بوده آنها را بخوانم. ضمن اینکه با خواندن مطلب فوق آنقدر خندیدم که نزدیک بود از روی چوکی به زمین بیافتم.
اما اینک که دارم این سطور را می نویسم با خود می اندیشم که باید به حال ما و فرهنگ ما گریست. باید نشست و گریه کرد، آن هم چه گریه کردنی!

۱۳۸۷ آبان ۱۴, سه‌شنبه

یک اعتراف

آنقدر مطلب و حرف و حدیث در این مملکت هست که نمی توان تصمیم گرفت راجع به کدامش اولتر نوشت. حتی گاهی اوقات کار به جایی می رسد که هر چه فکر می کنم نمی توانم تصمیم بگیرم راجع به چه چیزی بنویسم. و حقیقتش را بخواهید بعضی وقتها فکر می کنم اصلاً چرا باید بنویسم. چرا باید سعی کنم که پیاپی مطالبی را برای نوشتن فراهم کنم تا شاید دیگرانی بخوانند یا نخوانند. ولی هر کار می کنم نمی شود ننوشت.
سالیانی قبل وبلاگ نویسی را شروع کردم. آن زمانها هم با نام مستعار می نوشتم اما سبک و موضوعات فرق می کرد. بیشتر شعر و نثر ادبی می نوشتم (این هم بماند که از شعر و ادب بسیار کم بهره ام) اما اینک در این وبلاگ رویکردی اجتماعی برگزیده ام.
چرایش هم شاید در این باشد که آن زمانها برخی از دوستانم تأکید می کردند که فلانی، تو باید در مملکت خودت وارد عرصه سیاست شوی چون استعدادش را داری. حال اینکه آنها از کجا به این استعداد پی برده بودند: والله اعلم. هر چند بنده از وادی سیاست امروزی دنیا تنفر دارم و حوصله حضور در صحنه های سیاسی را ندارم، اما مشتاق شنیدن مباحث سیاسی هستم. این هم یکی از نقایص و شاید یک تضاد است که آدم مشتاق دانستن چیزی باشد که از آن تنفر دارد!
بگذریم. اما اینکه چه شد که دوباره رو به وبلاگ آوردم. روزی از روزهای سال گذشته همانگونه که با خودم خلوت کرده و به یاد گذشته ها و فعالیتهای ایام جوانی افتاده بودم، احساس کردم که از وادی زندگی اجتماعی به دور افتاده ام و آن احساس زنده بودن و وجود و حضور داشتن از زندگی ام رخت بربسته. و به واقع می دیدم که جز کار و شغلی که دارم، چیز دیگری مرا با سایر انسانهای اطرافم پیوند نداده. انسان با همان پیوندهای اجتماعی است که رشد می کند و بالنده می شود. اما حصار کار و روزمرگی گاهی خیلی بالا رفته و افق دید فرد را مسدود می کند و همان چهاردیواری خود را به عنوان دنیای اطراف در ذهن افراد می قبولاند طوری که خود فرد هم متوجه نمی شود.
هر چند این چیزها لازمه زنده بودن است اما زندگی تنها به معنی زنده جانی کردن نیست. تصوری که اغلب ما از زندگی داریم متأسفانه زنده «جانی» است نه زنده «گانی».
و همین افکار بود که نهایتاً دوباره مرا به خود آورد و تصمیم گرفتم با توجه به شرایط و مقتضیات موجود پا به عرصه زندگی اجتماعی نیز بگذارم و از وبلاگ نویسی شروع کردم. امیدوارم این عرصه مجالی برای رشد خودم نیز باشد.
تا دستان گرم و مهربان شما خوانندگان چگونه یار و مددکار این حقیر باشد ...
موفق باشید و پایدار بمانید

۱۳۸۷ آبان ۱۲, یکشنبه

فقط مانده کرزی را ببرند

این روزها دوستان عزیز اختطاف گر (آدم ربا) در اوج کار و کسب قرار دارند و آنقدر طعمه فراهم هست که فرصت سر خاراندن را هم ندارند. هنوز این یکی را آزاد نکرده اند که دیگری را می ربایند (مانند ربایش پسر معاون یکی از بانکها و یکی از نامزدهای دوره قبل ریاست جمهوری). اشتهای ایشان هم شکر خدا خوب است و فقط لقمه های بسیار چرب و نرم را انتخاب می کنند. (یادم می آید که یک پیشک داشتم که از بس گوشت خورده بود دیگر لب به چربی و استخوان و نان خشک نمی زد). بگذریم
البته نمی دانم تا چه حد درست است اما شنیده ام که برادر یکی از وزرای محترم را نیز ربوده اند. مبارک است ان شاء الله. مسلماً قیمت ایشان کمتر از چند ده میلیون دالر نباید باشد و این یعنی اینکه اگر مثلاً حداقل 9 میلیون دالر از ایشان پول بگیرند (از قبلی ها که خیلی مهم نبودند 5 میلیون طلب کرده بودند)، و اگر جمعیت افغانستان در حال حاضر سی میلیون جمعیت باشد و چون جناب وزیر بر سر گنج ننشسته که از جیب خود پول پرداخت کند و به ناچار این ملت هستند که باید این وظیفه مهم را بر دوش بکشند، در این صورت سهم اندیوالی هر کدام از افراد ملت می شود حدود 30 سنت.
و اگر وضع به همین منوال ادامه پیدا کند و در مراحل بعد خود وزرا را ببرند و قیمت هم تصاعدی بالا رود و بر فرض که برای هر وزیر و معینان وزیر و رییسان وزارتخانه و شورای امور و غیره سی میلیون دالر داده شود، تا آخر دوره آقای کرزی هر فرد از آحاد این مملکت پرتوان و سرمایه دار باید حدود 100 تا 200 دالر برای امر آزادی وزرا و اراکین ذخیره کند.
فقط مانده است آقای کرزی را هم ببرند و از بابت این همه امنیتی که ایشان با خود آورده است خیال ملت را راحت کنند
وای خدای من!!!
خدا نکند نوبت به اعضای پارلمان برسد و گرنه ... !!!

تشکر از دوست ندیده

دوست گرامی جناب آقای زاهدی (که البته تا کنون ایشان را از نزدیک ملاقات نکرده ام) در سایت دویچه وله برای وبلاگ کم مایه بنده رأی گذاشته و از سایرین هم خواسته به این وبلاگ رأی دهند. هر چند خود را لایق این همه بزرگواری ایشان نمی دانم چرا که وبلاگ ایشان نیز از جمله وبلاگ های سطح بالا و حاوی مطالب جالب و خواندنی است، اما جای دارد از لطف ایشان تشکر کنم.
امیدوارم «گفتنی ها» خواندنی باشد و بماند.
ضمناً این هم لینک رأی دهی است. اگر خواستید وبلاگ دیگری انتخاب کنید سعی کنید دوستان دیگر را نیز مطلع سازید تا حداقل وبلاگ های افغانستان نیز حضور و اهمیت و سطح کمی و کیفی خود را به دیگران نشان دهند.http://www.thebobs.com/index.php?l=fa&s=1154893154682279QQCXSYUE-1194172027386230TIHAHQRQ

۱۳۸۷ آبان ۱۱, شنبه

زنده ام!!!

از سفر برگشتم
زنده
اصولاً زنده بودن در این کشور خبر خاص و خوبی است
برعکس کشورهای دیگر که وقتی می پرسی حالت چطور است می گوید خوبم شکر خدا
اینجا زنده بودن خبر دست اول است
به هر صورت
ضمناً تصمیم گرفته ام که دیگر شماره پست هایی که می گذارم را ننویسم
این هم یک نوع تنبلی و سستی است

۱۳۸۷ مهر ۲۵, پنجشنبه

همین که هست، می خواهی بخواه، نمی خواهی به ما چه

از وبلاگ گفتنی ها (افغان نوشت)
نوشته: افغان بلاگر
اولاً اینکه سفری در پیش رو دارم. اگر زنده برگردم که باز هم خواهم نوشت. اگر هم برنگشتم که مرا حلال کنید و اگر از من بدی یا دلخوری دارید سعی کنید ببخشید یا با فحش و ناسزا در همین دنیا دلتان را خالی کنید و کار را به آن دنیا مگذارید که حساب پس دادن ما و شما بسی سخت است.
دیگر اینکه چند مدت پیش اتفاقی برایم رخ داد که بی ارتباط با سفر نیست. دقیقاً همان زمان که بحث کاهش قیمت تکتهای شرکت های هواپیمایی مطرح شد، رفتم که بلیط هرات – کابل را بخرم. شرکت کام ایر قیمت خود را هنوز کاهش نداده بود و آریانا هم همچنین. فردی که در شرکت آریانا تکت می فروخت به من گفت که امروز قیمت 5000 افغانی است اما ممکن است قیمت کاهش یابد. چون پروازت برای چند روز آینده است بهتر است صبر کنی. من هم رفتم و دو روز قبل از حرکت تکت خریدم به قیمت 3500 افغانی. خوشحال از اینکه قیمت ها پایین آمده، دو روز بعدش وسایل خود را برداشته و در موعد مقرر در فرودگاه هرات حاضر شدم....

پست 71: همین که هست، می خواهی بخواه، نمی خواهی به ما چه

اولاً اینکه سفری در پیش رو دارم. اگر زنده برگردم که باز هم خواهم نوشت. اگر هم برنگشتم که مرا حلال کنید و اگر از من بدی یا دلخوری دارید سعی کنید ببخشید یا با فحش و ناسزا در همین دنیا دلتان را خالی کنید و کار را به آن دنیا مگذارید که حساب پس دادن ما و شما بسی سخت است.
دیگر اینکه چند مدت پیش اتفاقی برایم رخ داد که بی ارتباط با سفر نیست. دقیقاً همان زمان که بحث کاهش قیمت تکتهای شرکت های هواپیمایی مطرح شد، رفتم که بلیط هرات – کابل را بخرم. شرکت کام ایر قیمت خود را هنوز کاهش نداده بود و آریانا هم همچنین. فردی که در شرکت آریانا تکت می فروخت به من گفت که امروز قیمت 5000 افغانی است اما ممکن است قیمت کاهش یابد. چون پروازت برای چند روز آینده است بهتر است صبر کنی. من هم رفتم و دو روز قبل از حرکت تکت خریدم به قیمت 3500 افغانی. خوشحال از اینکه قیمت ها پایین آمده، دو روز بعدش وسایل خود را برداشته و در موعد مقرر در فرودگاه هرات حاضر شدم.
کم کم مسافرین دیگر نیز آمدند و در بین صحبتها حرف بر سر قیمت تکت ها شد. سه نوع قیمت دیده می شد. آنهایی که تا سه روز قبل خریده بودند 5000 افغانی، آنهایی که دو روز قبل خریده بودند 3500 افغانی و آنهایی که روز قبل خریده بودند 4500 افغانی پرداخته بودند. پس از مدتی مسؤولین شرکت آمدند و چک کردن شروع شد.
در همین اثنا اعلان کردند که هر کس تکت به قیمت 3500 افغانی خریده باید صبر کند. من و چند نفر دیگر هم مجبور شدیم منتظر بمانیم. تقریباً تمام مسافرین دیگر کارشان تمام شده بود و در محل نشسته و ایستاده بودیم که مسؤولین اعلان کردند که در قیمت تکت های فروخته شده به مبلغ 3500 افغانی تغییرات آمده و مسافرین باید مبلغ 1000 افغانی دیگر بپردازند. تعجب کردیم. یکی پرسید چرا این تغییرات را قبلاً اعلان نکرده اید. گفتند ما هم بی تقصیریم و دست ما نبوده. یکی دیگر گفت فرض کنید الآن یکی از ما پولی در جیبش نمانده که بخواهد 1000 افغانی دیگر بپردازد. تکلیف چیست؟
با کمال تعجب فرموند مشکلی نیست، ما تکتش را باطل می کنیم و پولش را پس می دهیم. با گفتن این دلیل عده ای عصابی شده و با حالت تندتری پرسیدند مگر ملت مسخره شما هستند که هر زمان بخواهید پولشان را پس بدهید و هر زمان بخواهید زیاد بگیرید. پس این زمانی که از ایشان تلف کرده اید چه می شود. کسی که بنا به هر دلیلی پولی در جیبش نیست باید پس برگردد؟ اما به هر صورت گوش آنها بدهکار این حرفها نبود و آخرین حرفشان این بود که ما مأموریم و معذور.
نکته جالب دیگر اینجا بود که عده ای که تکت 5000 افغانی خریده بودند گفتند که اگر واقعاً مسافر باید قیمت واقعی تکت امروز را بدهد پس شرکت آریانا باید 500 افغانی به هر کدامشان پس دهد. آیا پول اضافی که ایشان گرفته اید پس می دهید؟ اما جواب آنها به این درخواست منفی بود.
اینجا است که وقتی هر کسی به هر کسی است و دزدی در این مملکت به هیچ محدوده ای ختم نمی شود، حتی شرکت های هواپیمایی نیز می دزدند آن هم در روز روشن و کسی نیست به آنها بگوید، به چه حقی تاوان اشتباه شما را باید مردم بدهند؟
البته شاید این ایراد نابجایی باشد چرا که اگر در این مملکت وقت و پول مردم ارزش داشت (که حتی جان مردم نیز ارزش ندارد)، هیچ گاه نمی شد که شما را ساعت 6 صبح برای پرواز به فرودگاه بخواهند و بعد در ساعت 3 بعد از ظهر بگویند که پرواز لغو شده، بروید فردا بیایید. و هیچ کس هم هیچ کاری از دستش بر نیاید.

۱۳۸۷ مهر ۲۳, سه‌شنبه

پست 70: شاعرم من شاعرم من شاعرم

شعر و شاعری که نمایانگر ادبیات و فرهنگ و علم و ادب می باشد از نشانه های هنر و کمال یک جامعه است و مردم جوامع مختلف به شاعران و نویسندگان و ادبای خویش احترام خاصی می گذارند. ما هم در افغانستان از این امر مستثنی نیستیم و سعی می کنیم که به هر نحو ممکنه از وادی شعر و شاعری حمایت کنیم. اما از آنجایی که نمی دانیم چطور باید حمایت کنیم، می زنیم و هر چه شاعران رشته اند پنبه می کنیم.
به طور نمونه اکثر ما خود را چنان شاعر می پنداریم که هر چرت و پرتی را سر هم کرده و به عنوان شعر بیرون می دهیم. به یک نمونه از این اشعارمان توجه کنید:
زمان: هر لحظه از شبانه روز
مکان: هر جایی که رادیو در دسترس شما می باشد
مدرک: رادیو
برنامه: فرقی نمی کند چه برنامه ای با چه مضمونی در حال پخش شدن است. فقط باید برنامه ای باشد که در آن به تلیفون های وارده پاسخ دهند
شبکه رادیویی: آن هم اصلاً اهمیتی ندارد. هر کدام را که دوست دارید می توانید بگیرید
شرح ماجرا:
مجری: بله بفرمایید رادیو *** برنامه خودتان برنامه *** است
پشت تلفن یک نفر (فرض کنید یک مذکر) صحبت می کند: بله، سلام
مجری: بله سلام بیادرک (برادر) قندم. می شه که خودتان ره معرفی کنین
پشت خط: نام مه کاکه نازدار است
مجری (م): بسیار خوب. از کجا به تماس شدین؟
پشت خط (پ): مه از ولایت ***، ولسوالی ***، قریه *** با شما به تماس شدم
م: خو، بسیار خوش آمدن به برنامه خودتان. چی حال و احوال دارن؟
پ: تشکر
م: نگفتن به چی کار مشغولن، وظیفه چی است؟
پ: مه کسب دکانداری دارم
م: چی سودا می کنی
پ: هر چیز که از دستمان برآیه. ای روزا به یک چیز گذران کرده نمی شه
م: خو، چی پیام دارن
پ: مه اول از همه سلامای گرم و صمیمانه خوده تقدیم می کنم به سیما جان، پریما جان، شهلا جان، نور زکی جان، رامین جان، سخی جان وفا، قلندر جان یعقوبی، حبیب الله جان، مونس جان و سایر دوستان و فامیل خود در هر کجا که هستن و حاله صدای مه ره می شنون. امیدوارم استم که خوش و خوشال باشن و مه ره یاد کنن. مه خو اونا ره خیلی یاد می کنم و از صمیم قلب دوستشان دارم. دیگه ایکه می خواستم از پروگرام بسیار مقبولتان تشکر کنم. بسیار آموزنده و مفیده. مه خو شنونده همیشگی شما استم
م: تشکر، بسیار تشکر بیادر.
پ: مه می خواستم یک شعر برایتان بخوانم.
م: خوب است، خوب است بخوانید
پ: سلام گرم من بر خاک پایت، اگر رخصت دهی جانم فدایت، کجا بودی کجا رفتی، چرا مه ره از یاد بردی، نکردی هیچ وقت یاد کاکه نازدارت... تشکر
م: تشکر، تشکر از شعر زیبایتان
پ: تشکر از شما هم تشکر
م: خو شما ره به الله پاک می سپارم، روزتان خوش
پ: خدا نگهدارتان، راستی یک آهنگ فرمایشی هم داشتم. می شه که نشر کنین؟
م: بله صاحب. کدام آهنگ ره بره تان نشر کنیم؟
پ: یک آهنگ از فلم «کهی کهی عاشق نهی» همو که می خوانه ... {در این قسمت از پشت خط صدای انکر الاصواتی می آید که صد رحمت به ...} ای ره تقدیم می کنم به صادق جان، زیبا جان، نسیمه جان در هالند، عبدالغفور جان، نبی جان خالص در بورکینافاسو و زلمی جان در گینه بیسائو
م: آآآآآ، بسیار خوب براتان نشر می کنیم. روزتان خوش. خدانگهدار
پ: خدا حافظ
{در این قسمت شما ممکن است هر آهنگی از هر جای دنیا و به هر زبانی بشنوید اما آن آهنگ فرمایش شده را نخواهید شنید}
...
نظایر این گونه تماسها و خواندنها بسیار است و شاید دقیقه ای نباشد که رادیو را روشن کنیم و این چیزها را نشنویم. حتی اگر یک رادیو در حال پخش اخبار است می توانیم موج دیگری را بگیریم و این چیزها را بشنویم. نمی خواهم بحث محتوی برنامه های رادیو و تلویزیون را پیش بکشم چون مجال دیگری می طلبد. نکته مورد نظر من این نوع شعر دوستی و شعر خوانی و شعر سازی ما مردم است.
حتی می توانیم به سطح شهر کابل و نزدیک پل باغ عمومی و سینما پامیر برویم و کست ها و آهنگ هایی را بشنویم که در آنها نه تنها بویی از شعر به مشام نمی رسد بلکه چنان محتویات سخیف و پستی دارند که انسان حیا می کند آن را به خانه ببرد و برای خانواده خود پخش کند. امثال این خواندن ها هم کم نیستند. می ترسم که رعایت ادب را به جا نیاورم به همین دلیل از ارایه توضیحات بیشتر در مورد این شعرها و آهنگ ها خودداری می کنم.به هر صورت هر چند آمار رسمی وجود ندارد اما می توانم بگویم که افغانستان بیشترین تعداد شاعرانی را دارد که سواد ندارند. متأسفانه مدرک ثبت شده ای برای دلیل این گفته وجود ندارد اما شواهد آن را در هر چند دقیقه یک بار به راحتی می توانیم بشنویم و ببینیم.

۱۳۸۷ مهر ۲۱, یکشنبه

پست 69: شهر = قریه؟

اصطلاحات ما مردم بسیار جالب است. بگذریم از اینکه بسیاری از کلمات و اصطلاحات را از زبانهای دیگر گرفته ایم و با اینکه خودمان برای آن کلمه داریم، از لغات خارجی استفاده می کنیم. این بار نمی خواهم راجع به تقابلات زبانی این مملکت بنویسم. بلکه نکته دیگری به ذهنم آمده.
به کار بردن کلمات در این دیار چیز غریبی است. مثلاً من هنوز نتوانسته ام تشخیص بدهم که فرق سرک، جاده، کوچه و شاهراه با هم چیست. بارها شنیده و به کار برده ایم «سرک کابل – هرات» و «شاهراه کابل – هرات» که هر دو یک مسیر را نشان می دهد یا«سرک سینما پامیر» و «جاده میوند» که باز هم نشان دهنده یک مسیر واحد هستند یا «کوچه دوم دست چپ» و «سرک دوم سمت چپ». با این تفاسیر من به این نتیجه رسیده ام که در زبان ما مردم، سرک، جاده، شاهراه و کوچه یک معنی می دهد.
نمونه دیگر اینکه اگر دقت کنیم می بینیم که شهرداری کابل در روزنامه ها برای پروژه معروف «شهر جدید ده سبز» داوطلبی برگزار می کند. آخر من یکی نفهمیدم بالاخره آنجا «شهر» است یا «ده». تا جایی که من کم سواد خوانده ام بین شهر و ده تفاوتهای فاحشی وجود دارد. اما اینجا شهر و ده با هم یک معنا می دهد.
یا اینکه به رودخانه کابل می گوییم «دریا». اگر به فرهنگهای لغات فارسی مراجعه کنیم می بینیم که «دریا» برای خود مشخصاتی دارد. بگذریم از اینکه در «دریای کابل» آب نیز پیدا نمی شود.
و از این نمونه ها بسیار است...

پست 68: بگیر بگیر اقتصادی

پارلمان افغانستان می خواهد قانون مالیات را وضع نماید. نه تعجب نکنید! جدی جدی می خواهد قانون وضع کند آن هم قانون مالیاتی! فکر نکنید این خبر نادرستی است. پارلمان افغانستان گاهی اوقات کارهای خود را نیز انجام می دهد. چه خیال کرده ایم!؟ فقط یک نکته کوچک این میان هست و آن اینکه خدا به دادمان برسد.
باز می پرسید چرا؟
پرسیدن ندارد. همین که بشنویم پارلمان می خواهد قانون تصویب کند خودش مصیبتی عظیم است.
باز هم می پرسید چرا مصیبت؟
ای بابا! آخر چطور عظمت این مصیبت را درک نمی کنید؟ عزیزان دل! توجه نمایید که پارلمان «افغانستان» می خواهد قانون تصویب کند. خداوند این میان باید چند چیز را به خیر بگذراند که فقط از بابت یک بند این قانون بر سرمان خواهد آمد. سایر بندها بماند.
1- گفته می شود که مالیات بر درآمد در این قانون بیست درصد است. از آنجایی که در این مملکت معمولاً کسی حاضر نیست برای دیگری دل بسوزاند و کسی هم حاضر نیست که از مفاد خود بگذرد و ضمناً در این میان کسانی هستند که از آب گل آلود ماهی می گیرند، لذا با احترام به کلیه روزی یابندگان، اتفاقات زیر رخ خواهد داد:
الف – تاجری که وارد کننده بوده، قیمت کالا را بالاتر می برد تا حداقل بتواند سود سابق خود را به دست آورد و از آنجا که برای اینگونه تاجران، بالارفتن قیمت به نشانه بالاتر رفتن سرمایه گذاری است، لذا مازاد سرمایه گذاری خود را نسبت به قبل حساب کرده و سود آن را بر روی کالاها می کشند.
ب- فروشنده عمده ای که از وارد کننده می خرد هم باید سود قبلی را به دست آورد و هم سود سرمایه گذاری اضافه خود را. لذا این یکی هم قیمت بالاتر می برد.
ج- با فرض اینکه جنس در مرحله بعد به دست فروشنده پرچون برسد، او هم همین بلا را بر سر جنس آورده و بدین ترتیب تورم تنها 10 درصد و بیست درصد نخواهد بود بلکه باید منتظر گرانی سرسام آور باشیم ان شاءالله
2- از آنجایی که نمایندگان محترم احتمالاً خواهند دانست که تورم به وجود خواهد آمد، لذا معاشهای خود را بلندتر می برند تا گرانی بر مزاج شریفشان اثر نکند.
3- پس از اینکه معاشهای نمایندگان بالاتر رفت، بزرگان دولتی نیز به خود آمده و برای اینکه کلاهشان را باد نبرد آنها نیز در زد و بندی مسالمت آمیز بر معاشهای خود خواهند افزود البته کمی هم جنجال خواهد شد اما خیر است. مشکل به زودی با پادرمیانی حل می شود. ملت نگران نباشند لطفاً.
4- کارمندان رشوت خور دولتی که معاش عادی می گیرند، با دیدن اوضاع و اینکه مسلماً می دانند به معاش آنها 10 یا 20 درصد اضافه نخواهد شد، قیمت رشوت را بالاتر برده و چون همه چیز در این مملکت سیر صعودی دارد، نرخ رشد رشوت آنها بالاتر از نرخ تورم خواهد شد.
5- شرکت های ساختمانی هم که اوضاع را چنین می یابند و مجبورند معاش بیشتر به انجینران و کدر مسلکی خود بدهند، قیمت پروژه های ساختمانی را بالا می برند. در نتیجه قیمت کرایه ساختمان بالاتر خواهد رفت.
6- در این میان آنهایی که نه انجینر هستند، نه وکیل، نه رییس، نه دکان دار و نه رشوت خور و متأسفانه تعدادشان هم کم نیست و شاید اکثریت باشند باید با مشکلات عدیده دست و پنجه نرم کنند. لذا گرسنگان و بیجا شدگان بیشتری تحویل جامعه داده خواهد شد و آقای کرزی قبل از پایان سال دوباره باید برای گدایی تشریف ببرد ممالک مترقیه و اندکی قرض بگیرد تا ملت در سالیانی که می آید و خدا می داند که ایشان و ما زنده باشیم، آن قرضه ها را پس بدهد. به من و شما و آقای کرزی چه مربوط که آیندگان چه می شوند!
خلاصه اینکه در این میان همه شروع به گرفتن از یکدیگر می کنند. و اصطلاحاً به این می گویند «بگیر بگیر اقتصادی»

۱۳۸۷ مهر ۱۹, جمعه

پست 67: این یکی هم مزید بر آن یکی

مردمان قدیم که دیگران را نصیحت می کردند می گفتند که اگر افتاده ای دیدی، دستش بگیر. اما ما مردمان جدید می گوییم اگر افتاده ای دیدی، یک لگد هم تو بزن که دیگر از جایش نتواند بلند شود
باور نمی کنید؟ این حقیقت کار ما است. این حقیقت کار اکثریت ما مردم است. پدیده عریانی است که کتمان کردنش عبث است. حتی آنچنان شده ایم و به این موضوع خو و عادت کرده ایم که اگر خودمان نیز افتاده باشیم سعی می کنیم کاری کنیم که دیگران نیز ما را له کنند و آن وقت اسمش را می گذاریم عزت داری کردن و عزت گرفتن. می گویید نه؟
مثالش را می آورم. امروز به منزل یکی از دوستان دعوت بودیم برای مراسم ختم قرآن شریف به مناسب درگذشت مادر کلانش.
باز هم توضیح می خواهد یا همین قدر کافی بود؟
نه؟
مثل اینکه باید توضیح بدهم یا اینکه باید فریاد برآورم که
آخر یکی نیست به ما جماعت بفهماند که حالا که یک مصیبت جانی حاصل شده، دیگر چرا باید یک مصیبت مالی را نیز بر دوش دیگران بیاندازیم یا بر دوش خود بقبولانیم.
درد فراق یک عزیز کم است که اطرافیان و دوستان خانواده مرحوم یا مرحومه دور ایشان را می گیرند و بساط بخور بخور راه می اندازند که چه؟
که یعنی اینکه این یک مصیبت کم بود، مصیبت خرج و مخارج تعزیه و ختم و نان دادن عده ای دیگر هم روش
اگر پذیرایی نکنیم و اقسام مراسم و هفتم و چهلم و سالگرد و این چیزها را برگزار نکنیم که مردم زبانشان از طول سرک کابل – هرات هم بلندتر شده و عیب جویی می کنند که عجب خانواده و افراد خسیس و تنگ نظری هستند، حتی یک مراسم ختم نگرفتند!
اگر هم مراسم بگیریم و آن را ساده برگزار کنیم، می گویند دیدی چه آبرو ریزی کردند، اگر نمی توانستند درست پذیرایی کنند چرا مراسم گرفتند؟
قدیمیهای ما اگر چه کم سواد و دور از وادی تمدن و دانش امروزی بودند اما فکر کنم آدمتر و عاقلتر از ما بودند.
... لطفاً به کسی بر نخورده باشد ...

پست 66: یکی بیاید کلمه «آرایش» را معنا کند

هر نژاد و ملتی خواص دورنی و بیرونی مخصوص به خود را دارند. یکی از جمله این خواص، ظاهر مردم است که عواملی مانند ارث (ژنتیک)، آب و هوا، گرما و سرما، ارتفاع، حتی محیط زیست و پاکی و سترگی محل زندگی و رفاه و سایر مسایل در ظاهر جسمی و شکل و قیافه افراد تأثیر مستقیم دارند. شرایط گذشته و حال جغرافیایی و اجتماعی افغانستان طوری بوده است که اگر به مردم کوچه و بازار نگاه کنی عموم شکل و قیافه ها را شکسته و پژمرده می یابی.
تا اینجا مشکلی نیست. بلکه بحث بر سر این است که با اینکه عده زیادی از زنان این دیار نسبت به سایر کشورها از زیبایی ظاهری کمتری برخوردارند و حتی به قول برخی بسیار زشت هستند (که البته از دیدگاه بنده تمام مخلوقات خداوند زیبا هستند و این زیباسنجی ما است که نسبی است) در مصرف ناصحیح لوازم آرایشی آنچنان افراط می کنند که به قول یکی از دوستان اگر یکی از آنها فقط صورت خود را بشوید وزنش به نصف تقلیل پیدا می کند.
نکته مهمتر اینجاست که با این کار نه تنها زیباتر نمی شوند بلکه حتی زشت تر نیز دیده می شوند اما نمی دانم چرا باز هم بر این کار خود اصرار دارند.


صحیح است که «خدا زبباست و زیبایی را دوست دارد» اما آخر یکی نیست به اینها بگوید شما که با این کار همان اندک زیبایی موجوده خود را نیز بر باد می دهید، چه اصراری بر این کار آن هم از نوع غلیظش دارید؟ آیا تاکنون قبل و بعد از آرایش کردن در آینه به خود نگاه کرده اید؟ این چه اصراری است که حتماً باید لبانتان به رنگ آلبالو باشد و چشمهایتان به زنگ صورتی و مژه هایتان فر نود درجه خورده باشد؟
در بسیاری از اوقات زیبایی به سادگی است نه آرایش هفت قلم.

۱۳۸۷ مهر ۱۸, پنجشنبه

پست 65: نانت کم بود یا آبت نمی دادند؟

اینجا افغانستان است. کشوری که هیچ چیز آن به هیچ چیز دیگرش نمی خورد. موترهای آخرین مدلی را می بینی که از دور می آیند اما وقتی به کنارت می رسند چنان انسانهای چرکی و چتلی داخلش نشسته اند که دلت از فن آوری و نو آوری بیزار می شود یا دلت به حال کسانی که آن همه عمر و پول مصرف کرده اند تا چنین موتری طراحی کنند می سوزد که اگر چنین صحنه ای را ببینند دیگر دست و دلشان به کار نمی رود.
ساختمانهای چنان زیبایی را می بینی که هیچ چیز از یک قصر کم ندارند اما هنگامی که داخلشان می روی، در تابستان از گرما و در زمستان از سرمای بیش از حدشان به تنگ می آیی چرا که بدون در نظر گرفتن استندرد و فقط از کانکرت ساخته شده اند.
وارد دانشگاه می شوی و از دیدن آن همه افراد جویای علم و کمال مشعوف می شوی اما کافی است سری به پشت ساختمان بزنی تا ببینی یکی از اساتید همین دانشگاه که لقب پوهاند هم بر خودش مانده است (یا با سیستم غلط این مملکت مانده شده است) در گوشه ای نشسته و به امر تخلی مشغول است.
و در همه گوشه و کنار این مملکت می بینی. مسلمانانی را که روزی پنج وقت نماز می خوانند اما هنوز نمازتان تمام نشده به دیگری فحش و دشنام می دهند یا هزار کار دیگر.
اما این همه مقدمه چینی را چرا نوشته ام؟
زیرا امروز در سایت بی بی سی مطلبی را خواندم که شهروند ربوده شده آلمان – افغان در هرات توسط گروگانگیرها کشته شده حتی با اینکه برای آزادی وی مبلغ چهل هزار دالر آمریکایی نیز پرداخت شده است. گفتن چهل هزار دالر به زبان ساده می آید و گرنه بسیاری از مردم این مملکت و حتی این دنیا خیال داشتن یک پنجم آن را نیز نمی توانند در سر بپرورانند.
اطمینان دیگری که دارم و مقدمه طولانی ام مربوط به همان می شد این است که گروگان گیران حتماً قبل از کشتن این بنده خدا در سر وقت نمازشان را خوانده بودند و آداب مسلمانی را که همانا غسل و وضو هم جزو آن است به جا رسانده بودند.
اما دلم از جای دیگه ای درد دارد. آخر یکی نیست به این شهروند آلمانی – افغانی که بگوید (که البته گفتن دیگر فایده ندارد چون دیر شده) که بیکار بودی برگشتی؟ مگر آنجا چه کم و کاستی داشت؟ در آن قاره نانت نبود یا آبت نبود که دست از آنجا شستی و آمدی در مملکت اسلامی که نه اسلامش به اسلام می ماند و نه بسیاری از انسانهایش بویی از انسانیت برده بودند؟
در آنجا اگر به قول یا اعتقاد مزخرف برخی از ما مسمانان، مردمش آخرت ندارند حداقل دنیا را که دارند. مسیحیان و یهودیان و سایر ادیان هر کاری بکنند حداقل دیگر مانند ما مسلمانان دسته جمعی به آبروی و اساسات دین و دنیای خود صدمه نمی زنند. ما که با این اوصاف نه دنیا داریم و نه از داشتن آخرت نیک و عاقبت خیر خود اطمینان داریم. وقتی هم که اوضاع و احوال اینجا را دیدی چرا ماندی و برنگشتی تا اینکه عده ای مسلمان پیدا شوند و تو را به آن دنیا انتقال دهند؟
دیگر چه باید گفت. دلمان از کجای این مملکت خون نیست که از این یکی خون شود.
خداوند این قربانی را نیز از گروگان گیران به کرمش قبول بفرماید.