Friday، June 20، 2008

پست 56: عمل به مثل

یکی از چیزهایی که خداوند به مسلمانان مجوز استفاده داده بحث قصاص است یعنی اینکه در مقابل هر عمل نیک یا بدی که نسبت به کسی، قومی یا عده ای انجام شود آن فرد یا عده هم حق دارند عین همان را در مقابل تلافی کنند. هر چند در دین مبین اسلام بیشتر به بخشش و عفو و رحمت توصیه شده اما این هم حدی برای خود دارد و اگر کار از خط سرخ آن گذشت دیگر چاره ای جز اقدام متقابل نیست.
پاکستان از دیرباز به دخالت و ایجاد هرج و مرج به شکلهای مختلف در داخل کشور دست زده است و می زند اما همواره هم با پررویی تمام داعیه دوستی و برادری دارد. این را نه تنها مردم افغانستان که حتی مردم پاکستان و تمام دنیا می دانند اما تا کنون با این کشور ریاکار برخورد جدی و یا حتی تهدید و لحن کلام جدی به کار نرفته است مگر چند روز قبل که آقای کرزی لحن جدی مقابله را به کار برد آن هم نه در برابر دولت پاکستان بلکه در برابر طالبان پاکستانی.
بر فرض اینکه آقای کرزی در اینباره جدی صحبت کرده باشد، که بعید می دانم، باید از آقای کرزی خواست که ابتدا امنیت بسیار شکننده کنونی را در داخل مستحکم کند و پس از آن به فکر هدف قرار دادن نیروهای طالب در خاک پاکستان باشد. این گفته آقای کرزی بیشتر به یک جوک شبیه است تا یک حیله یا حربه سیاسی.
چرا که اعلان جنگ در مقابل طالبان اعلان جنگ در مقابل دولت پاکستان است چه این دولت پاکستان و اداره استخبارات آن است که طالبان را مستقیم و غیر مستقیم حمایت می کند. یک روز با کمک مالی و تسلیحاتی و زمانی دیگر با امضای قرارداد صلح. اما به هر حال در شرایط کنونی که نیروهای خارجی نیز در کشور حضور دارند و پشتیبانی جهانی از دولت افغانستان وجود دارد باید از این نقطه قوت استفاده شود و با تیزهوشی و تدبیر عمل و سیاستی در پیش گرفته شود که اگر ضرری هم در پی دارد مفاد آن بر ضرر آن فایق آید.
در صورتی که حرف آقای کرزی را جدی بگیریم، جنگ عملاً شاید کاربرد خاصی نداشته باشد و مشکلی را حل نکند اما احتمالاً سیستم هدف قراردادن طالبان و مخصوصاً سران آنها در مرکز حضورشان بتواند تا حدی کارگشای برخی مشکلات باشد اما با دقت و نظم صحیح تا خدای ناکرده جنگ منطقه ای که نتیجه ای جز آوارگی و بی خانمانی مردم بیگناه منطقه ندارد حاصل نگردد. چه بخواهیم و چه نخواهیم پاکستان سالهاست که با افغانستان در حال جنگ است و بر این کار خود اصرار دارد.
وقت آن است که ما نیز دفاعیه خود را از طریق عمل متقابل به مثل نشانش دهیم اما آیا روش پیشنهادی آقای کرزی راهگشا است؟

Thursday، June 19، 2008

پست 55: شما سختی بکشید تا دیگران راحت باشند

کشت خشخاش ذاتاً کار ناپسند و نامشروعی نیست زیرا اولاً تریاک مخلوقی است که خداوند آن را قابل خلق دانسته و ثانیاً فقط مورد استفاده نادرست ندارد بلکه برای آن خواص مفید بسیاری نیز ذکر شده است. تنها نکته در کشت این ماده این است که فقط باید در راه صحیح استفاده شود.
اما در کشور ما بر اساس سیاست و در دنیا بر اساس واقعیت کشت خشخاش را می خواهند کنترول کنند. معنی اینکه در دنیا بر اساس واقعیت می خواهند کشت این ماده را کنترول کنند این است که خشخاش به میزان مورد نیاز صنایع دواسازی و صرف به منظور اهداف مفید کشت و برداشت شود تا جلوی اعتیاد به مواد مخدر گرفته شود. اما معنی اینکه در کشور ما بر اساس سیاست می خواهند کشت خشخاش را کنترول کنند این است که به عده ای اجازه کشت یا فرصت کشت را می دهند اما به عده ای دیگر اجازه نمی دهند یا اینکه با یک سیاست ناصحیح فرصت را برای عده یا منطقه و قومی فراهم می کنند و همین فرصت را از عده دیگر می گیرند و ای کاش این کار را بر اساس منافع اقتصادی و شرایط ناگزیر منطقه ای به انجام برسانند بلکه دقیقاً همان پروسه قوم محوری و زبان گرایی به انجام رسیده است حال یا عمداً یا سهواً.
به طور نمونه کشت خشخاش را با سیاست پیگیرانه ای در بدخشان به صفر یا مقدار بسیار اندکی رسانده اند در حالی که تنها چیزی که در بدخشان می تواند قوت لا یموت مردم آن را فراهم آورد همین خشخاش است و بس. به لحاظ جغرافیایی بدخشان یکی از صعب العبور ترین بخشهای افغانستان است و کوهستانی بودن آن گواه این است که در این مناطق اصولاً باید چیزی کشت شود که بتواند نیازهای اقتصادی مردم محل را برآورده کند و تنها چیزی که در شرایط حاضر می تواند گره گشای اقتصاد ناتوان مردم کوهستان نشین بدخشان باشد کشت خشخاش است چرا که نیاز به زمین صاف و خاک بسیار مرغوب ندارد. و بدخشان نیز دارای راه و جاده و خاک و زمین مناسب نیست. امکانات دیگر صنعتی هم ندارد که بتواند مردمش را نان بدهد. حتی در بدخشان یک ولسوالی به نام «شقنان» وجود دارد که به تعبیر یکی از دوستان نام اصلی آن به خاطر مشکل بودن پیدا کردن نان «شخ نان» بوده که به مرور تبدیل به «شقنان» شده است.
اما در روی دیگر سکه هم اکنون شصت درصد خشخاش افغانستان در هلمند و نواحی پشتون نشین تولید می شود جایی که آب و زمین مرغوب و فراخ به فراوانی یافت می شود اما سیاست دولت در از بین بردن کشت خشخاش در این نواحی به آن شدت و حدت انجام شده در بدخشان نبوده است. حتی آنچنان این عمل به راحتی انجام می شود که مزارع کشت خشخاش را در کنار جاده های عمومی می بینیم ولی چیزی که عیان است اینکه هیچ کسی نیست تا حداقل جلوی اینگونه کشت علنی و عیان خشخاش را بگیرد تا چه رسد به ولسوالی های دور از سرک عمومی و آنچه هم که تا کنون از سوی دولت دیده شده اینکه یا عمداً یا سهواً این سیاست دوگانه هنوز اجرا می شود و اگر هم معدود مواردی از معدوم کردن اراضی کشت خشخاش در نواحی پشتون نشین دیده شده است نه تنها کافی نبوده و نیست بلکه تنها به حیله و کلاهی می ماند که بر سر افکار عامه گذارده می شود.
مردم بدخشان و سایر نقاط باید تاوان سیاست چوکی نشینانی را بپردازند که قوم گرایی و زبان گرایی را در همه جوانب گسترش داده و می دهند. چه به عمد و چه به سهو.

Wednesday، June 18، 2008

پست 54: چراغهای ترافیکی در کابل

فرهنگ چیزی است که در تمام شئونات زندگی دیده می شود. حتی برای استفاده از هر چیز باید فرهنگ استفاده آن هم رعایت شود. یکی از مشکلاتی که در ممالکی مانند افغانستان وجود دارد این است که خیلی از چیزها را بدون فرهنگ آن وارد کرده و استفاده می کنیم. نمونه ای از آن را می توان موتر سواری دانست. در شهر کابل سالیانی است که از چراغ ترافیکی خبری نبوده است. دو سال قبل بر سر چند چوک شهر چراغهای ترافیکی نصب کردند اما پس از مدتی از کار افتادند یا اینکه آنها را از کار انداختند. یک بار خودم شاهد بودم که یک راننده پشت چراغ سرخ ایستاد اما هر موتری که از پشت سر وی می آمد بدون توجه به چراغ سرخ، از آن عبور می کرد. راننده بافرهنگ هم هر چه ایستاد دید هیچ کس جز او به این چراغها اعتنا نمی کند و تنها او است که در وسط سرک ایستاده است. پس از چند لحظه و قبل از اینکه چراغ سرخ سبز شود او نیز از ایستاده شدن پشت چراغ سرخ خجالت کشیده و از چراغ عبور کرد.
این روزها نیز تعدادی چراغ ترافیکی در برخی قسمتهای شهر نصب شده است اما آنچه که شاهد آن هستیم این است که اگر پولیس نباشد چراغ ترافیکی به هیچ هم نمی ارزد. فکر کنم قبل از نصب این چراغها ابتدا باید ترافیک کابل از طریق رسانه های عمومی نحوه استفاده از آنها را آموزش دهد وگرنه اگر تاکنون بر سر هر چوک یک یا دو پولیس می ایستادند از این به بعد باید حداقل چهار پولیس بایستند تا هیچ کس از چراغ سرخ عبور نکند.

Monday، June 9، 2008

پست 53: جام جهانی اروپا!!!

نه. اشتباه نخواندید. این دقیقاً همان جمله ای است که گزارشگر تلویزیون نور در ابتدای بازی آلمان – لهستان در بازیهای یورو 2008 بیان شد. امثال این اشتباه های فاحش در تلویزیونهای ما بسیار دیده می شود. هیچ معلوم نیست کسانی که گزارشگری یک بازی فوتبال را قرار است بر عهده بگیرند تا چه حد اهل فوتبال هستند یا حداقل از فوتبال اطلاعات دارند. به عنوان یک مثال دیگر دوستان گزارشگر تلویزیون آینه در یک اظهار نظر جالب معلوماتی که نشان از معلومات فوق العاده ایشان از عالم ورزش و مخصوصاً فوتبال می دهد شب یکشنبه در بین یکی از بازیهای یورو 2008 چنین معلومات دادند که «جام ملتهای اروپا» همانند «جام باشگاه های اروپا» نیست و از هر کشور تنها یک تیم ملی می تواند شرکت کند!!!
نمی دانم این عزیزان این همه معلومات را از کجا به دست می آورند که در بین بازی آنها را از خود به بیرون تراوش می دهند. این درست است که گزارشگری وزرشی در کشور ما امری جدید است و سابقه دراز ندارد اما این دلیل نمی شود که افرادی که اطلاع صحیح از فوتبال ندارند یا اگر دارند قادر به صحبت کردن نیستند برای کار گزارشگری که امری دشوار است برگزیده شوند. غیر از معدود افرادی که در یک یا دو تلویزیون گزارشگری آنها تا حدی قابل قبول است، متأسفانه اکثر گزارشگرهای فوتبالی دارای اشتباهات فاحش، یا عدم توانایی در بیان و یا کمبود معلومات ورزشی هستند.
کیفیت چیزی است که در اندیشه ما کمتر جای باز کرده است.

Saturday، June 7، 2008

پست 52: ما ذاتاً خرابکاریم

چند روز قبل موتر خود را در محلی پارک کردم که همیشه پارک می کردم و علاوه بر من دیگران نیز موترهایشان را پارک کرده بودند. محل فوق نه یک محل نظامی و امنیتی است و هیچ لوحه ترافیکی که نشان عدم توقف یا پارک باشد در آنجا وجود ندارد. سرکی است دارای پهنای زیاد و نیز یک طرفه. به هر حال نیم ساعتی را برای انجام کاری گذراندم و هنگامی که به سراغ موتر خود آمدم دیدم که پنچر است. مطمئن شدم که پولیس ترافیک هوای آن را خالی کرده است. اما چرا و به چه دلیل، نه من می دانم نه دیگرانی که این بلا بر سر ایشان آمده بود. به هر صورت تایر را تبدیل کردم و هنگامی که دقت نمودم دیدم که جناب پولیس به جای اینکه فقط هوای تایر را خالی کند، آن را با یک درفش سوراخ نموده است و علی الاجبار باید پنچری گرفته شود و به این ترتیب حدود یک ساعت از وقتم را از دست دادم آن هم در هوای بسیار گرم و متعفن کابل.
هیچ کس نیست از پولیس ترافیک بپرسد که اگر محلی برای توقف ممنوع است چرا لوحه عدم توقف ندارد؟ چرا همیشه می شود در آنجا نگه داشت اما برخی مواقع نمی شود؟ اگر هم قرار است شخص مهمی از آنجا رد شود دلیل پنچر کردن موترهای اطراف چیست؟ آیا با پنچر کردن آنها امنیت افراد عبوری تأمین می شود؟

بر فرض که ایستادن در یک مکان ممنوع باشد، چرا به جای خالی کردن هوای تایرها، آنها را سوراخ می کنند و هزینه اضافی بر صاحب موتر و اتلاف وقت را باعث می شوند؟ پولیس ما اگر پولیس باشد ظرف این چند سال سیستم جریمه ها را درست می کرد تا دیگر شاهد این روش جریمه عهد حجری یا ماقبل تاریخ نمی بودیم. وقتی پولیس این کشور به جای اصلاح کردن، خرابکاری می کند از طالبان دیگر توقعی باقی نمی ماند.ما تا کی می خواهیم به این نافهمی های خود ادامه دهیم؟

Friday، June 6، 2008

پست 51: آیا ما بت پرستیم؟؟؟!!!

شورای علمای هرات نسبت به ایجاد یک سینما در این شهر واکنش نشان داده و آن را مخالف هدایات دینی دانسته است. من نمی دانم اعضای شورای علمای هرات را چه کسی یا کسانی انتخاب کرده است که چنین رفتار و عکس العمل نابخردانه ای از خود بروز می دهند. هر وقت که می شنوم یا می بینم عده ای به نام «علما» با علم و تکنولوژی و پیشرفت مخالفت می کنند از کلمه «علما» تنفر پیدا می کنم. نمی دانم عده ای که این گونه با مظاهر تمدن و فرهنگ و پیشرفت مخالفت می کنند چگونه جرأت می کنند که خود را «عالم» بدانند آن هم عالمی که به نیابت از مردم صحبت می کند چرا که صرف اینکه کسی در هر رشته ای علم داشته باشد و نظر خود را بگوید مشکلی ایجاد نمی کند اما اینکه عده ای خود را نماینده مردم یا حتی نماینده خدا در زمین بدانند و بخواهند هر چیز را مطابق میل و تصمیم خود پیش ببرند و نام عالم بلا منازع بر خود بگذارند بسیار اسفناک است.
یکی از مشکلات ما مردم این است که متأسفانه اختیار عقل خود را به دست دیگران داده و آنها را همه کاره خود قرار می دهیم. وظیفه یک عالم دین ارشاد است آن هم به نحو صحیح نه اینکه از راه زور بخواهد باورهای شخصی و برداشتهای دینی خود را به کام دیگران بریزد. این مردم هستند که باید تصمیم بگیرند که کدام کار صحیح است و کدام نه و جواب روز آخرت خویش را خود خواهند داد.
اگر بنا به ادعای شورای علمای هرات تماشا و نگهداری عکس و فیلم ابتذال و بت پرستی است در این صورت اکثر مردم افغانستان بت پرست هستند چرا که عموم مردم عادت به تماشا و نگهداری فیلم و عکس دارند.

Wednesday، June 4، 2008

پست 50: قانون یک طرفه

هر چه سعی می کنم که در مورد مسایل مربوط به اختلافات قومی و زبانی و مذهبی موجود چیزی ننویسم، مثل اینکه نمی شود. یا رفتارهای ملت نمی گذارد، یا قوانین دولت و پارلمان، یا آقای کریم خرم. تا به کی می خواهیم به این جار و جنجال ها ادامه دهیم، خدا می داند. به هر حال فعلاً که وضع همین است و مسلماً اولین کار این است که آن قدر بنویسیم تا یا خسته شویم (که نمی شویم) یا اینکه همه بر سر عقل آمده و هر چیز را به طور صحیح و عادلانه و منطقی بر سر جای خویش قرار دهیم. حال می پرسید اکنون چه شده است؟ چیز خاصی اتفاق نیافتاده. همان بحث همیشگی حق طبیعی استفاده از زبان مادری است اما نکته ای دیگر به همراه دارد.
چندی قبل در پارلمان نیز این بحث به جریان افتاد که چرا فارسی زبانان نباید از کلمات فارسی برای نام گذاری ادارات و مراکز دولتی استفاده کنند. برای کوتاهی مطلب تنها دو نکته کافی است که ذکر شود:
1- اگر فارسی زبان رسمی کشور است پس چرا نباید برای مراکز دولتی نام فارسی نهاده شود و همه باید پشتو باشد؟ اگر جواب این است که در قانون اساسی این مطلب ذکر شده است به نظر بنده باید قانون اساسی را مطابق حقوق طبیعی و عقلانی عیار و تصحیح کرد نه اینکه به زور قانونی را به حلق مردم بریزیم که باعث اختلاف و تفرقه می شود.
2- اگر هم بر فرض مثال این عیب را به فارسی زبانان می گیرند که خلاف قانون اساسی عمل می کنند، پس چرا خود پشتو زبانان چنین عملی را درست می دانند و به زبان خود می گویند و حتی نام دولتی را مطابق زبان خود می نویسند؟ چرا این جاده فقط برای فارسی زبانان یک طرفه و ممنوع الورود است. مثالهای این مطلب زیاد است. به طور نمونه چرا در رسانه های پشتو به جای اینکه بگویند «وزارت معارف» می گویند «د پوهنی وزارت» و این نام حتی بر لوحه وزارت معارف نیز نوشته شده است. چرا در رسانه های پشتو زبان می گویند «د سوداگری وزارت» و نه «د تجارت وزارت». اگر نام هایی مانند وزارت معارف، وزارت تجارت و امثال اینها رسمی است پس چطور پشتو زبانان به خود حق می دهند که آنها را مطابق زبان خود بگویند و بنویسند و هیچ فارس زبانی هم تا کنون به این عمل ایشان اعتراض نکرده است اما همینکه یک فارسی زبان به جای «وزارت معارف» بگوید «وزارت آموزش» یا به جای کلمه «تجارت» کلمه «بازرگانی» را به کار ببرد یا «دانشگاه» را به جای «پوهنتون» استفاده کند پشتو زبانان و در رأس آنان وزیر ضد فرهنگ وزارت فرهنگ فریاد وا زبانا سر می دهند و برای کلمات به اصطلاح ملی سینه سپر می کنند؟


قانون یک طرفه هیچ وقت پایدار نیست. حتی اگر در قانون اساسی ذکر شده باشد که کلمات و مصطلحات ملی حفظ شود چرا فقط فارسی زبانان ملزم به حفظ آن هستند ولی پشتو زبانان در این باره مستثنی می شوند حال اینکه در همان قانون اساسی پر عیب و نقص آمده است که تبعیض بین هیچ یک از افراد ملت مجاز نیست.
از نوشتن این مطالب بسیار احساس تنفر می کنم چرا که بیان حقیقتی تلخ است اما چه می شود کرد که تا رسیدن به عدالت و اندیشه منطقی راه بسیار داریم و از نوشتن این چیزها گریزی نیست.

Wednesday، May 28، 2008

پست 49: اسماعیل خان و هرات

چند روزی به هرات رفته بودم و مطابق معمولی که متأسفانه در این چند وقت نصیب بنده شده یا وقت نداشتم به اینترنت سری بزنم یا اگر وقتش بود اینترنت خراب بود. به هر حال سفر خوبی بود و پس از مدتها توانستم کمی تفریح کنم. در طی مدت حدود یک هفته افراد مختلفی را دیدم و با هر کدام راجع به مسایل مختلفی صحبت کردم. اما یکی از نکاتی که در بیشتر گفتگوها با افراد غیر کاری مایه صحبت می شد تغییر اسماعیل خان والی سابق هرات و وزیر کنونی انرژی و آب بود. اکثر قریب به اتفاق آنانی که فرصت صحبت با آنها را پیدا کردم از وضعیت کنونی هرات شکایت داشتند و انتظار روزی را می کشیدند تا شاید اسماعیل خان از وزارت کنار رفته و دوباره والی هرات شود تا شاید هراتی که اکنون از رشد همه جانبه خود همانند دوران ولایت اسماعیل خان باز مانده است دوباره بتواند با وجود وی به عنوان والی به آن دوران برگردد و اگر هم به آن سبک و سیاق نمی تواند حداقل شاید اوضاع از این که هست بدتر نشود.
این حرف مردم هرات تا حدی هم درست است چرا اسماعیل خان در زمان ولایتش بر هرات، اکثر پولی را که وارد هرات می شد و بلاخص درآمد گمرک را برای هرات خرج می کرد و همین باعث رونق و رشد سریع کار و سرمایه در هرات شد. اما اینک اگر اسماعیل خان به عنوان والی به هرات برود دیگر آن قدرت عمل سابق را نداشته و ندارد و نمی تواند کارهایی که در گذشته برای هرات انجام می داده دوباره انجام دهد هر چند بودن اسماعیل خان در هرات چنان بی تأثیر هم نیست.
در این میان نکته هم هست که باید از نظر دور نداشت و آن مسایل و تعارضات مذهبی پدیدار شده در هرات است که متأسفانه بین اهل تشیع و اهل تسنن تا حدی وجود دارد هر چند که در لایه های درونی بوده و علنی نباشد. این هم موضوعی است که جا و مجال بیشتر می خواهد اما تنها به این نکته اشاره می کنم که از نظر بسیاری از مردم رویه اسماعیل خان در برابر اهل تشیع یکی از مسببات اصلی این تعارضات است که حتی بعضی از افراد، نماد آن را عدم توجه اسماعیل خان به مناطق شیعه نشین هرات در زمان ولایتش می دانند و نشان می دهند.
در هر صورت هرات یکی از شهرهای موفق کنونی در کشور است. برای مردمانش آرزوی بهروزی و موفقیت بیشتر می کنیم.

Saturday، May 17، 2008

پست 48: حاکمان شبهای کابل

شبهای کابل بسیار زیباست مخصوصاً که اگر از بالا به آن نگاه کنی مانند صفحه شطرنج متشتت یا به قول ما تیت و پرکی می ماند که یک جایش روشنایی است و جای دیگرش تاریکی. و این صفحه در شب بعد تغییر کرده نقطه تاریکش روشن و نقطه روشنش تاریک می شود و این داستان یک شب در میان تکرار می گردد. اما از اینها گذشته شبهای کابل جلوه دیگری هم دارد و آن اینکه حاکمان شب آن با حاکمان روز آن فرق می کنند.
اشتباه نکنید. منظورم این نیست که در روز عده ای نیروی امنیتی حاکم هستند و در شب عده ای دیگر. اصولاً حاکمیت نیروهای امنیتی در شبهای کابل معنی ندارد بلکه در شبهای کابل این سگها هستند که به جای انسان ها حاکمیت دارند و بنا به خصلت سگی که دارند همان شیوه زمان جنگهای داخلی را در پیش می گیرند که بعد از ساعتهای حدود 9 و 10 شب دیگر هیچ جنبنده ای جرأت نمی کند از محلی که پسته امنیتی سگها در آنجا قرار دارد عبور کند و اگر بخواهد این کار را انجام دهد حتماً باید داخل وسیله نقلیه ای باشد و گرنه خدا باید به فریادش برسد.
بارها و بارها شاهد بوده ایم که عده ای از سگهای هم محل در تعقیب یک تکه گوشت (یعنی همان عابر بیچاره) از این طرف محل به آن طرف می دوند و تکه گوشت بیچاره هم با فریادهایی وحشتناک از آنها فرار می کند و پس از چند دقیقه دوباره تکه گوشت بدبخت دیگری را می بینیم که از آن طرف محل به این طرف در حال فرار است و همان سگها به دنبال این لقمه تازه در حال دویدن هستند و این قصه هر شب چندین بار تکرار می شود. حال بگذریم از اینکه سگهای هر محل برای خود تا صبح کنسرت برپا می کنند و هیچ کس را اجازه خواب راحت نمی دهند و حتی ایشان (یعنی سگها) هم از عادت زمان جنگهای داخلی چنین فراگرفته اند که هیچ سگ غیر محلی را اجازه عبور ندهند و چنان بر همنوع نگون بخت خود می تازند که می خواهند وی را تکه تکه کنند تا دیگر هیچ سگی از جناح مخالف به خود اجازه این تفکر را هم ندهد که بخواهد به منطقه آنها وارد شود.
و جالب اینکه چند وقت پیش یکی از کشورهای کمک کننده مبلغ بسیار زیادی را برای حل این مشکل به وزارت صحت عامه داد اما تمام آن حیف و میل شد و به جیب برخی از اعضای وزارت رفت و پس از اینکه گند کار بالا آمد وزیر به گردن معین، معین به گردن مدیر، مدیر به گردن یکی دیگر و به همین ترتیب تا به گردن خاله های وزارت انداختند و سرآخر برای اینکه بگویند کاری کرده اند یک مدیر بیچاره را از کار برکنار برکردند آن هم به جرم اختلاس چند میلیون یا چندصد هزار دالر. و مسلماً چنین اختلاسی هیچ گاه نمی تواند بدون اطلاع و هماهنگی چند نفر و آن هم در رده های بالای وزارت به انجام برسد. اما به قول عده ای از دوستان ایران زندگی کرده بحث «ماستمالیزاسیون» یا همان پیدا نمودن راه فرار و فریب افکار عامه در مملکت ما امری طبیعی است که خارجی ها هم کم کم به آن عادت کرده اند.
به هر حال حاکمان شبهای کابل همانند احزاب جهادی در زمان جنگهای داخلی به طور منطقه ای کنترل شهر را به عهده دارند هر چند آقای کرزی و سایر دولتمردان فکر می کنند که در شب نیز حاکمیت آنها بر کابل جریان دارد.
حاکم شب بودن هم برای خودش دنیایی دارد.

Friday، May 16، 2008

پست 47: تلویزیون امروز را چه می شود؟

آقای نجیب الله کابلی که نماینده پارلمان نیز می باشد و از صدقه سر همین بحث آزادی بیان و عقیده توانسته است امروز وکیل شود علناً و عملاً به جنگ آزادی بیان و اندیشه برخواسته است. از جبهه گیریهای تلویزیون وی که به تلویزیون «امروز» مسمی است چنین برمی آید که اساس رفتار و منش این تلویزیون نه «امروزی» بلکه «دیروزی» یا خیلی عقب مانده تر از آن است.
تلویزیون منتسب به ایشان اخیراً هم هجمه هایی را علیه مدرسه علمیه آقای محسنی به راه انداخته است که قابل تأمل است. ادعاهای این تلویزیون هم در رخنه کردن یا استیلای ایرانی اندیشی در این مدرسه علمیه نکته بارز و جبهه اصلی این اتهامات است. من هم نمی خواهم ادعاهای ایشان را رد یا تأیید کنم چرا که خود منتقد برخی جنبه های فعلی مراکز و علمای دینی هستم اما این حرکات تلویزون «امروز» از چند نکته قابل نقد است:
1- در افغانستان به مدد حضور غرب بحث آزادی بیان و اندیشه رواج دارد یا می خواهد رواج پیدا کند. اگر پیدایش و حضور مدرسه علمیه آقای محسنی و تلویزیون «تمدن» مخالف این اصل است، وجود تلویزون «امروز» هم مخالف آن است.
2- اگر فرضاً در مدرسه علمیه آقای محسنی تفکر ایرانی جریان دارد (که ثبوت رسمی ندارد) از منش تلویزیون «امروز» نیز چنین بر می آید که در شالوده جناب آقای کابلی نیز تفکر غربی و شاید آمریکایی جریان دارد و این یعنی اینکه آقای کابلی به وسیله ای برای جنگ سیاسی ایران و غرب و بالاخص آمریکا تبدیل شده و اکنون به عنوان یک آلت دست مستقیم یا غیر مستقیم دیگران فعالیت می کند نه نماینده مردم افغانستان.
3- اگر آقای محسنی مدرسه ای زیبا ساخته که در آن علم (از هر نوع آن) تدریس و تحصیل می شود، آقای کابلی هم پارک زیبایی ساخته که از آن درآمد کسب کرده و تجارت می کند. اگر بنا بر انتقاد تلویزیون آقای کابلی، این همه مخارج برای مدرسه ای زیبا بهتر است برای دانشگاه خرج شود، به یقین این همه خرج آقای کابلی برای احداث پارک نیز بهتر است به مصرف یک مکتب یا دانشگاه برسد.
4- کسی که وارد مدرسه آقای محسنی می شود در وقت بیرون آمدن چیزی یاد گرفته است (خواه از دید برخی درست، خواه نادرست). از پارک آقای کابلی چه چیز می توان یاد گرفت که ارزشش بالاتر از علم باشد؟

آقای کابلی!
اگر شما و همفکرانتان توان و همت ایجاد یک مرکز اینچنینی علمی و فرهنگی و حتی مذهبی را ندارید، چرا جلو دیگران را به بهانه های سیاسی پیش پا افتاده می خواهید بگیرید؟ بروید همت کنید و بسازید. بهتر از آقای محسنی هم بسازید. با تفکر غیر شرقی و غربی و غیر ایرانی و آمریکایی هم بسازید تا باعث افتخار برای خود، دوستان و همفکرانتان شوید. اما خواهشمند است خود را علناً آلت دست بیگانه نشان ندهید. این امر برای شما که شخص محترمی هستید عیب بزرگی است.
به یاد داشته باشید که شما فعلاً نماینده جمعی از مردم افغانستان هستید.

Wednesday، May 14، 2008

پست 46: قیمت جان چند است؟

اصولاً آنچه تا کنون از دولتمردان ایران دیده شده است جز نگاه حقارت و کوچک بینی نسبت به دولتمردان و مردم همسایه شرقی آنها نبوده و نیست. برای بسیاری از مردم عوام ایران نیز عادت شده است که برای تحقیر و فحاشی از تابعیت مهاجران افغانستان استفاده می کنند و کلمه «افغانی» تبدیل به فحش و ناسزایی شده است همتراز با فحشهای رایج ایرانی.
اخیراً که دیگر از منظر دولتمردان ایران، نه تنها روح افغانها بلکه جان افغانها نیز به منزله ای عنصر و شیء بی مقداری تنزل پیدا کرده که به سهولت و راحتی هر چه تمامتر قابل نابودی است. کشته شدن عده ای از هموطنانی که به دلایل مختلف و از جمله بیکاری و فقر تن به خفت زندگی مخفیانه و پست در بین نژاد مثلاً ایرانی داده و از مرزهای غربی کشور گذشته بودند به دست نیروی نظامی ایران لکه ننگی است بر این همه ادعای همسایگی و برادری و اسلامیت و انسانیت که روز به روز و لحظه به لحظه از گلوی ناپاک دولتمردان ایرانی به فضا پراکنده می شود و نتیجه آن چیزی جز نفرت، سرخوردگی، دشمنی و کینه توزی در بین دو ملت همسایه نیست و نخواهد بود.
هر چند ایرانی جماعتان بر مسند قدرت، بهانه مبارزه با قاچاق و این مسایل را به میان می کشند اما کدام انسان خردمند و با وجدانی حاضر است یا می تواند قبول کند که عده ای غیر مسلح و رنجور خود را به صف نیروهای نظامی ایران زده اند تا بتوانند محموله های قاچاق خود را از مرز عبور دهند. و شرم بر ما و دولتمردان ما که در مقابل این گونه وحشیگریها سکوت کرده و تنها به احضار یک سفیر اکتفا می کنیم.
بوی تعفنی که از لجنزار این بربریت خاص دولتمردان ایرانی برمی خیزد زود است که دامنگیر دماغ ایرانیان شود و پوزه ای را که با تبختر و تفاخر بالا نموده اند به خاک پست بکشاند. آن روز دیر نخواهد بود.

پست 45: رکود علمی

رکود علمی و یا بهتر بگویم عقب ماندگی علمی کشور چیزی نیست که کسی بتواند آن را انکار کند مخصوصاً در درون دانشگاه های افغانستان. هر چند که مشکلات معیشتی و امنیتی و دغدغه های سیاسی و قومی و زبانی این کشور آنقدر هست که کمتر کسی یافت می شود تا به فکر علم و دانش در افغانستان و بالاخص دانشگاه های آن باشد اما به هر حال افغانستان و اصولاً هیچ کشوری نمی تواند بدون تقویت و گسترش علم و دانش تخصصی بار مشکلات خود را سبک کند و رو به سرمنزل مقصود راه بپیماید.
در مورد دانشگاه ها و مراکز علمی و تخصصی کشور که هر چه بگوییم کم گفته ایم. اینجا تنها یک نکته به ذهنم رسیده است که شاید گفتنش خالی از لطف نباشد و آن سیستم بسته دانشگاه های افغانستان است که یکی از بزرگترین موانع پیشرفت علمی کشور به شمار می آید. به طور مثال اگر خدای ناکرده کسی که تحصیلات خویش را در یکی از کشورهای خارج تکمیل کرده باشد و بخواهد وارد سیستم علمی دانشگاه ها به حیث استاد شود باید از بیش از هفت خوان رستم بگذرد و سرانجام هم به نتیجه نرسد آن هم برای شغلی که معاش آن کفاف یک زندگی ساده را هم نمی کند تا چه رسد به زندگی علمی و تحقیقی. یکی از بزرگترین دلایل این ناکامی هم اساتید پیری هستند که بنا به سیستم از ریشه نادرست دانشگاه ها باید درجه و کفایت علمی داوطلب استادی را تأیید کنند. این اساتید پیر که سن برخی از آنها به هشتاد سال نیز می رسد و در این دو سه دهه عقب افتادگی به درجه های علمی پوهاند و غیره رسیده اند بزرگترین سد برای اساتید جوان محسوب می شوند. اکثر آنها کسانی هستند که درجه لیسانس داشته و آن را هم معلوم نیست چند دهه قبل اخذ کرده اند و اکنون که با یک جوان پرانرژی و مشتاق کرسی علمی رو برو می شوند موقعیت خود را به خطر دیده و اکثر داوطلبین را رد صلاحیت می کنند در حالی که دانش ایشان در بسیاری موارد حتی به پای دانش لیسانسیه های جدید هم نمی رسد تا چه رسد به افرادی که مدرک ماستری یا داکتری دارند.



این هم از نکات بارز مملکت ما است که کسی که درجه علمی اش لیسانس چند دهه قبل است و در هیچ ژورنال معتبر خارجی حتی یک مقاله علمی هم ندارد و اشتباه های فاحش علمی و معلوماتی دارد باید صلاحیت علمی کسی را تأیید کند که میزان و درجه علمش بالاتر از خودش است و از وی امتحان نیز اخذ کند. و چنین است که درجا زدن در این مملکت رسمی شده است که تا بخواهد درست شود چند نسل را فدا خواهد نمود.

Tuesday، May 13، 2008

پست 44: آقای اتمر! دریش!

اخیراً آقای اتمر وزیر معارف تغییر کارایی داده و به یک قوماندان نظامی تبدیل شده است. ایشان در پی برخی حوادث مربوط به وزارت خویش، دستور صادر فرموده اند یا از پولیس خواسته اند که تعدادی از دانش آموزان و معلمان و مدیران را بازداشت کنند که چنین نیز شده است. ما این پست و وظیفه جدید را به آقای اتمر تبریک گفته، امیدواریم در دور بعدی انتخابات ریاست جمهوری، ایشان را در مقام وزیر دفاع مشاهده بفرماییم. این امر خیلی هم بعید نیست مخصوصاً در کشوری که قانون اساسی آن تقریباً به هیچ انگاشته می شود و وزیر صاحب معارف آن دستور نظامی صادر می کند آن هم علیه کسانی که هیچ چیزی جز صدای حق خواهی ندارند و سلاحشان فقط به اعتصاب یا تظاهراتی محدود می شود که همان قانون اساسی صریحاً به آن اجازه داده است.
فکر کنم از این به بعد هر کس آقای اتمر را دید باید سلام نظامی بزند!!!
اتمر صاحب! دریش!

پست 43: بازگشت

پس از مدت مدیدی از عدم دسترسی به اینترنت سرانجام دوباره توانستم به یک اینترنت مداوم دست پیدا کنم. دلیل اصلی این همه غیبت و تأخیر هم همین بود. این اینترنت هم دردسری است که اگر نباشد زندگی برخی مانند من مختل می شود. امیدوارم که دیگر قطع نشود.
با «گفتنی ها» باشید

Monday، May 5، 2008

پست 42: ما چه نداریم؟

چند روزی را در ساحه شمال کشور بودم و بالاخص در دشت بغلان و ساحه قندوز. تا چشم کار می کرد سر سبزی بود و البته فقر. به این فکر افتادم که اگر فقط همین دشت را به طور صحیح و علمی گندم بکارند با توجه به حجم آب و حاصلخیزی منطقه، می توان گندم مورد نیاز کشور را به طور کامل تأمین کرد تا دیگر چشم به راه جاده ترخم و اسلام قلعه و بندر حیرتان و جاهای دیگر نباشیم.با این همه منابع طبیعی تنها چیزی که نداریم فکر استفاده از این منابع و برنامه ریزی صحیح برای کار است. «آن را کی به دست می آوریم؟» سؤالی است که نه من بلکه بسیاری هنوز نمی توانند جوابی برای آن مهیا کنند.

Saturday، April 26، 2008

پست 41: شکم مهمتر است یا خاطره

در این روزهایی که مواد خوراکه به نهایت قیمت رسیده است دولتمردان می خواهند یادبود هشت ثور را برگزار کنند. برای این کار هم میلیونها و شاید میلیاردها افغانی صرف مجالس و هزینه های جنبی آن مانند امور امنیتی و تبلیغاتی می شود و در نتیجه عده ای گرد هم می آیند و در نعت جهاد و مجاهدین می گویند بی آنکه از نکات منفی حادثه هم ذکری به میان بیاورند.
امروز یکی از دوستان می گفت که در شهر بیرقهایی زده اند که قیمت هر کدام آنها 1000 افغانی است و شکایت داشت که در این روزهایی که معاش یک کارمند برابر نصف یک بوجی آرد است چطور دولتمردان و رییس صاحبان و چوکی نشینان به خود اجازه می دهند که پول مملکت را صرف بزرگداشت روزی کنند که مورد تنفر بسیاری است و اگر هم مورد تنفر نیست فعلاً نیاز مادی مردم بیشتر از یادآوری خاطرات آنها به این نحو اهمیت دارد. حتی شنیده شده است که چند دکان فروش ارزاق در منطقه مندوی کابل تاراج شده و مردم گرسنه و نیازمند تا هر اندازه در توانشان بوده با خود برده اند.
این امر اگر ادامه پیدا کند می تواند فاجعه دیگری را در مملکت به بار بیاورد هرچند یکی دو روزی است که صدای کاهش قیمت به گوش می رسد اما اثر قطعی آن هنوز به نحو شایسته دیده نشده است.اگر این مملکت به جای این همه مجاهد نمای لندکروزر سوار چند مجاهد حقیقی می داشت که در رأس امور قرار می گرفتند امروز بیشتر از اینی که هست خودکفا بود.

پست 40: عزا عزاست امروز

همه برای روزهای هفت و هشت ثور حرف داشته و مطمئناً هر کس دیدگاه خاص خود را دارد. برای بزرگداشت این دو روز در کشور میلیون ها افغانی خرج می شود تا از حادثه هفت ثور اظهار تأسف و از حادثه هشت ثور به نکویی یاد شود. اما در این میان عده زیادی هستند که هم حادثه هفت ثور و هم واقعه هشت ثور را به دیده منفی می نگرند.
هنوز یادمان نرفته صدای مظلومیت مادرانی را که در پس هفت ثور با از دست دادن عزیزان خویش فریاد و فریادهایی از عمق وجود سر دادند و از خدای متعال برافتادن و اضمحلال دولت کمونیستی را خواستار شدند. و این آهی بود که عرش خدایی را به لرزه درآورد و امروز دیگر کونیست در افغانستان آبرویی برای سر برآوردن ندارد.
و هنوز یادمان نرفته است صدای مظلومیت زنان و دخترانی را که در پس هشت ثور با چنان تعرضی به نام جهاد و مجاهد روبرو شدند که فریاد دادخواهی و آروزی «مجاهد مرگی» آنها باز هم عرش الهی را لرزاند و روزگاری نگذشت که بساط مجاهدین برگشته از راه حق و جهاد حقیقی و الهی برچیده شد و طالبان بدتر از مجاهدین به جای آنها نشستند. و بر سر طالبان هم همان آمد که بر سر اسلاف گذشته آمده بود.
اما امروز متأسفانه حضراتی از مجاهدین هستند که خود را وارث این کشور و شایسته تاج و تخت و کرسی ریاست و مقام می دانند بی آنکه بخواهند به یاد بیاورند که در اثر آن همه جنگهای تنظیمی و کشتار داخلی چه به روز این ممکلت آوردند و چه ظلمهایی بر این مردم ستمدیده روا داشتند. هرچند اگر امروز مجاهد نمایانی بر اریکه قدرت تکیه زده اند مستقیماً یا غیر مستقیم از طریق همین مردم به آنجا رسیده اند. اگر در مجلسین نمایندگان یا هر جای دیگری از پست و مقامهای این مملکت ویران شده هستند با رأی مستقیم یا غیر مستقیم همین مردم بر آنجا تکیه زده اند و شگفتا که ما مردم هیچ گاه از آن تجارب و خاطرات گذشته درس عبرت نگرفته ایم و هنوز هم هر زمانی بخواهیم کسی را به جایی بفرستیم ابتدا دست به دامان همانهایی می شویم که کردند آنچه را نباید می کردند. پس این ما هستیم که داریم تاوان ندانم کاری ها و جهل و تعصب کور خود را پس می دهیم.
اگر هفتم ثور روز «عزای ملی» است هشتم ثور روز «فاجعه ملی» است هر چند حادثه هفت ثور محدود به همان ایام بود و اگر چند روزی به نفع عده ای اندک بود فاجعه هشت ثور که اثراتی بس طولانی تر و ژرفتر دارد به نفع هیچ یک از ملت افغان تمام نشد و نتیجه ای جز بدنامی جهاد و اسلام و عاقبتی جز استیلای خارجیان به طور دایمی تر و عقب ماندگی بیشتر و بیشتر خودمان نداشته است که هنوز ادامه دارد و تا زمانی که ذهن تک تک افراد میهن از این نحوه تفکر و اینگونه رفتار پاک نشود همینی هستیم که بوده ایم.آرزو می کنیم روزی را که لحظه لحظه عمر تک تک مردم کشور صرف آبادانی و استقرار حق و حقیقت شود.

Sunday، April 20، 2008

پست39: تقویم در افغانستان

اصولاً تقویم یکی از مهمترین امور زندگی بشر است و تمام امور بر اساس زمانبندی تقویمهای موجود دنیا به انجام می رسد. در افغانستان نیز تقویم هجری شمسی مبنای فعالیتهای دولتی و غیره محسوب می شود. اما اینکه مردم ما تا چه اندازه از این تقویم آگاهی دارند جای تأمل دارد. منظورم از آگاهی نه آگاهی از ایام مناسبتها و مراسم و این چیزهاست بلکه اصل و بنیاد و مقررات تقویم هجری شمسی را شامل می شود. دو نمونه از اطلاعات عمومی مردم را ذکر می کنم:
دیروز یکی از دوستانم یک چک به تاریخ 31 برج حمل را به یکی از معروفترین بانکهای کشور برده بود تا نقد کند. ایشان تعریف می کند که مدت 15 دقیقه یا شاید هم بیشتر منتظر ماندم تا چک از دست این نفر به دست آن یکی برسد و برخی حتی روی آن به طور جمعی پچ پچ می کردند. خلاصه بعد از حدود 15 دقیقه رییس شعبه مرا خواست و به من گفت که در این چک اشتباه بزرگی رخ داده است. از جناب رییس در مورد اشتباه سؤال کردم و وی جواب داد که از نظر همه کارمندان بانک تاریخی به نام سی و یکم برج حمل یعنی 31/1/1387 نمی تواند موجود باشد یعنی اینکه همه بر این نظر هستند که ماه حمل 30 روز دارد نه 31 روز. دوست بنده که نزدیک بوده از تعجب شاخ در بیاورد هر چه خواسته با آنها بفهماند که در تقویم هجری شمسی شش ماه اول سال 31 روزه است نتوانسته و هیچ کدام از کارمندان این بانک معروف کشور نیز باور نکرده اند که برج حمل 31 روزه است. خلاصه بعد از چندی بالا و پایین کردن سر آخر از روی یک تقویم به آنها نشان داده که برج حمل 31 روزه است و بدین ترتیب پس از نیم ساعت توانسته چک خود را نقد کند.
مورد دوم اینکه امروز به یکی از ادارات مهم دولتی رفته بودم. شخصی مکتوب رسمی دولتی آورده بود که در آن نوشته شده بود: 23/13/1386. و نکته جالب اینکه مکتوب مربوط برج حمل امسال می شود نه برج حوت سال 1386 و همگان درمانده بودند که چگونه سال 1386 دارای سزده ماه بوده ولی هیچ کس غیر از نویسنده مکتوب خبر نداشته است؟؟؟؟
این همه فرهیختگی را کجا انبار کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Saturday، April 12، 2008

پست 38: چند میلیون انسان بی هویت

نکته جالبی است اینکه هر کسی برای خودش ادعای مالکیت چیزی را داشته باشد که اصولاً مالکیتی مطرح نباشد. نکته جالب دیگر هم این است که آن کسی که ادعایی می کند که خودش هم می داند درست نیست، باز بر روی آن پافشاری می کند و به این وسیله حماقت، تعصب و جهل خود را بیشتر به نمایش می گذارد که نتیجه تبعی آن در بین سطح تفکر عوام این است که از آنجا که ایشان نماینده گروهی از ملت است و این گروه از ملت هم از ایشان پشتیبانی می کند پس این تعصب و جهل را می شود به آنها نیز تعمیم داد که البته تعمیمی است اشتباه چرا که همه را نمی توان با یک چوب زد اما چه می شود کرد که تقاص اشتباه های دیگران را به دلیل کمی فرهنگ تفکر و تعقل در سطح عوام جامعه آنهایی می دهند که چنین افرادی را نماینده خود برگزیده اند.
اما اینکه نماینده هر گروهی از مردم، یا نماینده هر حزبی یا هر جمعی چیزی بگوید و آن گروه، حزب و جمع از گفته ها و کردارهای ناشایست نماینده خویش برائت نجوید چنین می شود که تا کنون شده است و بارها و بارها شاهد وقایع اینچنین در پارلمان بوده ایم و هنوز که هنوز است نمایندگان ملت به جای اینکه بدانند نماینده هستند فکر می کنند قیم هستند و از آن بدتر اینکه فکر می کنند قیم تمام مردم هستند نه حتی آن گروه و حزب و جمعی که آنها را انتخاب کرده اند.
در این میان هم هیچ مرجعی نیست که بیاید و هویت سایرینی را تعیین کند که تعدادشان به چند میلیون می رسد تا ما هم بالاخره بفهمیم کجایی هستیم.

Monday، April 7، 2008

پست 37: معنی حزب در افغانستان

هر کلمه ای ممکن است بسته به شرایط محیطی، فرهنگی، تاریخی و سایر موارد معانی و مفاهیم مختلفی داشته باشد. به همین نسبت بسیاری از لغات و واژگان نیز دارای معنی و کاربردی بین المللی هستند که برای همگان واضح و مشخص است. اما برخی لغات نیز هستند که هم معنی بین المللی و هم تعابیر منطقه ای و شهری دارند. یکی از این کلمات «حزب» است.
در یک نگاه عرفی بین المللی، هر حزبی برای خود نوعی تفکر و طرز العمل و ایدیولوژی خاصی دارد که باعث جدا دانستن آن حزب از سایر احزاب می شود. اما در افغانستان ما حزب معانی دیگر دارد از جمله:
1- گروهی که گرد هم جمع آمده اند و به خاطر ایده های اولیه مشترک یک «حزب» تشکیل داده اند. حال اینکه بعد از چند سال و با پیدا شدن اختلافات جزیی تر چه اتفاقی برای این احزاب می افتد یک حرف دیگری است.
2- گروهی که دور یک نفر جمع شده اند و برای خود «حزب» تشکیل داده اند. این احزاب با از بین رفتن یا خروج نفر اصلی ابتدا تجزیه شده سپس از گردونه خارج شده یا حداقل به شدت تضعیف می گردند.
3- گروهی که دور هم جمع شده اند البته نه به دلیل عقاید مشترک بلکه به دلیل منافع مشترک یا رویه مشترک. این احزاب نیز به محض اینکه هر کدام از سرانشان فرصتی برای رشد شخصی و منافع غیر مشترک پیدا کردند خود به خود از هم می پاشند.
4- عده ای که نمی دانند چه کار می خواهند بکنند اما همین قدر می فهمند که باید یک کاری بکنند و چون حزب و حزب بازی در کشور جزو لوازم اولیه زندگی است لذا برای خود حزبی تشکیل می دهند تا شاید آنها هم به بازی گرفته شوند.
5- برخی وقتها عده ای که نمی خواهند کاری انجام بدهند و فقط می خواهند جیب خود را از حمایت این و آن پر کنند دور هم جمع شده و حزب تشکیل می دهند.
6- گروهی که از جمع بزرگان یا یاران بی وفا دور انداخته شده اند به خاطر درد مشترک دور انداخته شدگی گرد هم جمع شده و حزب تشکیل می دهند تا دردشان تسکین پیدا کند.
7- گروهی یا عموماً افرادی که بخواهند برای یکی دیگر فخر بفروشند و دل خود را تسلی دهند برای جبران کمبود عواطف روحی خویش حزب تشکیل می دهند.

و چنین است که در کشور چندین قومیتی افغانستان خیلی بیشتر از چندین حزب تشکیل شده است و اکثر آنها یک دارای مرام و مسلک و ایدیولوژی مشخص نیستند و پس از مدتی اگر رشد نکردند از بین می روند و مسلماً نام اکثر آنها به فراموشی سپرده می شود. و چنین شد که اکنون مردم افغانستان در بین گلزاری از احزاب رنگ رنگ زندگی می کنند که نتایج این حزب بازی ها از ویرانه های شهرهای افغانستان و حتی از ذره ذره وجود جنبندگان و غیر جنبدگان این سرزمین هر روز به همه ما پوزخند می زند.