سلام
مثل اینکه اشتباه فاحشی از طرف بنده رخ داده. در سؤال نظر سنجی نام جناب «سید جلال کریم» را به اشتباه «سید کریم جلال» نوشته ام. طلب بخشش دارم از همه عزیزان.
پس با این حساب مجبورم که سؤال را مجدداً جا گذاری کنم.
بسیار بخشش باشد
وقت سخن مترس بگو آنچه گفتني است، شمشير روز معركه زشت است در نيام
سلام
مثل اینکه اشتباه فاحشی از طرف بنده رخ داده. در سؤال نظر سنجی نام جناب «سید جلال کریم» را به اشتباه «سید کریم جلال» نوشته ام. طلب بخشش دارم از همه عزیزان.
پس با این حساب مجبورم که سؤال را مجدداً جا گذاری کنم.
بسیار بخشش باشد
لطفاً کمک نمایید این قانون جنجال برانگیز احوالات شخصیه اهل تشیع را به دست آورم. اگر لینکی از متن کامل آن در اینترنت در اختیار دارید یا اگر جایی را می شناسید که بتوانم آن را به دست بیاورم لطفاً کمکم کنید.
یک جهان سپاس
سلام
برگشته ام به کابل. در مدتی که دور از اوضاع و احوال سیاسی بودم حرف و حدیثهایی را راجع به «قانون احوالات شخصیه اهل تشیع» شنیدم و خبر دار شدم که تظاهرات هایی هم به پا شده و زد و خوردهایی هم انجام شده و بدتر از همه اینکه در این جنجالها متأسفانه افرادی هم کشته و زخمی شده اند. این مسأله در این چند روزه در صدر همه امور قرار گرفته و علی القاعده بنده هم باید راجع به آن بنویسم.
راجع به آن قانون باید بگویم که تا خودم آن را به دست نیاورده و نخوانم هیچ نظری نخواهم داشت. اما راجع به تظاهرات و خشونتهایی که اعمال شده باید بگویم که برای خودم، مردم افغانستان و مخصوصاً قوم هزاره متأسفم. متأسفم از اینکه دانسته و ندانسته دست به اعمال و حرکاتی می زنیم که با گفتار و اعتقاداتمان تضاد دارد و بدتر از همه اینکه برای دفاع از اعتقاداتمان دست به کارهایی می زنیم که اعتقاداتمان آن کارها را نهی کرده است. و دیگر اینکه بازیچه دست آخوندهایی شده ایم که کردارشان را همه می دانیم و خودشان را کاملاً می شناسیم. اما هنوز درس عبرت نگرفته ایم. این نابخردی تا کی و کجا ادامه خواهد داشت والله اعلم.
امروز البته از یکی از جوانان دشت برچی که یک لحظه با بنده احساس خودمانی کرد و در گوشی حرف زد چنین شنیدم که «وقتی خبر آمد که در جلوی مدرسه آقای محسنی تظاهرات زنان است و کار به زد و خورد کشیده دوستان سریعاً واکنش نشان داده و سوار موتر شدند که بروند و از اوضاع هرج و مرج به وجود آمده استفاده برده و حسابی از خجالت زیر ناف خود به در آیند.»
و من هاج و واج ماندم و مانده ام و هنوز نمی دانم در نقد این ماجرا چه بگویم.
سلام
عجب سالی را شروع کرده ایم. برخی وقتها فکر می کنم خدا با این مردم دشمنی دارد که در ایام شور و حال و نشاط خبرهای ناگوار یا ناامید کننده خلق می شود. به طور مثال جناب بان کی مون، سر منشی سازمان ملل متحد چند روز مانده به سال نو در گزارشی گفت که وضعیت امنیتی در افغانستان وخیم شده و ممکن است در سال جاری وخیمتر شود.
ما این خبر مسرت بخش را به فال نیک گرفته و از هم اکنون دست افشان و پایکوبان منتظر وخامت بیشتر اوضاع می مانیم. چه کنیم دیگر. کار دیگری از دست ما نمی آید. اگر هم بیاید هستند زورمندانی که نگذارند کاری انجام شود.
همچنین در این گزارش آمده که «نتیجه تلاش های دولت و امدادگران بین المللی مطابق با انتظارات مردم نبوده است.» اینجا است که باید این موفقیت بزرگ را به سازمان ملل متحد و کلیه دولتهایی که در این مملکت خورد و برد دارند تبریک گفته، بقای خورد و بردشان را نیز آروز کنیم. به هر صورت وخامت اوضاع برای هر کسی بد باشد برای آنهایی که آب را گل می کنند یا آنهایی که از آن آب ماهی می گیرند بد نیست بلکه بسیار هم نیک و مسرت بخش است.
خوب است این بزرگان سیاست دنیا به اندازه کافی و شاید بیشتر از کافی رو دارند که شکستهای خود را به عیان بیان می کنند آن هم با این همه دبدبه و کبکبه و یراق و طمطراق. من که شرمم می آید به یکی بگویم: «ببخشید نتوانستم با اینکه می توانستم». من مانده ام اینها چطور این چیزها را می گویند! جلق الخالق!
سلام
از قدیم می گفتند روز از نو، روزی از نو. حال که سال جدید شده باید چه گفت. شاید بهتر باشد به همان «سال نو مبارک» اکتفا کرد. به هر حال.
چند روزی را به همراه عده ای از یاران و دوستان به سفر رفته بودیم و مطابق رسم دیرینه مردمان این دیار سری زدیم به شهر مزار شریف. بگذریم از اینکه جای مناسبی مطابق با اوضاع پولی خود پیدا نکردیم و یک شب را در یک اتاق 2*5 و یک شب دیگر را نیز در منزل یکی از دوستان سپری نمودیم. روزهای دیگر را هم البته در شهرهای دیگر گذراندیم. تفریحی بود و شادی و طربی.
خوب. مطابق رسم معمول باید یک چیزی راجع به سال نو نوشت اما نمی دانم که چرا حوصله اش را ندارم. این هم به قول معروف شده است «سالی که نکوست از بهارش پیداست». تنها چیزی که الآن به ذهنم می رسد اینکه حیف این مملکت که به دست امثال من و سایرین افتاده است. ای کاش از ما بهتران در اینجا می زیستند تا بهشت روی زمین را در همینجا تجربه می کردند و از صدقه سر آنها ما نیز آن بهشت را می دیدیم. این دیار خراب شده برای بهشت زمینی شدن هیچ کم ندارد جز یک تعداد انسانهای دانا و با فرهنگ پیشرفته که برای خود و محیط اطراف خود و امکانات طبیعی و تاریخی ارزش قایلند که ما مردمان افغانستان (به جز عده ای اندک) از آن جمله نیستیم.
هر کاری کردم نتوانستم پست شادی آور و امیدوار کننده بگذارم. بر من ببخشید.
سلام
عیدتان مبارک باشد پیشاپیش!
چون از فردا تا یک هفته اینترنت خبری نیست. ضمن اینکه به سفر می رویم! اگر زنده برگردم به دیدارتان خواهم شتافت. اگر زنده بودم شاید امشب آخرین پست امسال را بگذارم. تا خدا چه بخواهد.
هر روزتان نوروز!
سلام
عرض شود که بنا به خواست مهرگان عزیز یک نیشتر هم به جان مرد می زنیم تا متهم به زن ستیزی نشویم. اگر دردتان آمد به سراغ مهرگان جان بروید. بنده هر گونه مسؤولیت این نوشته را از خود سلب می کنم.
و اما مرد از دیدگاه علم کیمیا
این عنصر اکثراً در طبیعت به صورت لا ابالی و بی کار و بی عار یافت می شود! ارزان بودن این عنصر به دلیل درصد فراوانی بیشتر آن نسبت به عنصر زن نیست چرا که درصد فراوانی عنصر زن بیشتر از مرد است بلکه ارزان بودن آن به این دلیل است که در سطح سرک ها و هر جایی که عناصر با هم در تقابل هستند حضور بالفعل دارد برعکس عنصر زن که معمولاً در پشت پرده فعالیت می کند. این عنصر گاهی به صورت یک ترکیب با ماده ای چون سولفاید حسادت و اکساید غرور در سرک ها یافت می گردد و به علت واکنش پذیری زیاد همواره باید زیر نظر نگهداری شود. برخی از ایزوتوپهای خطرناک این عنصر با روشهایی چون اعدام تجزیه شده به عدم می پیوندند.
روش تهیه:
برای تهیه این عنصر باید واکنشهای کیمیاوی پیچیده ای انجام شود! ابتدا مقداری اکسید دالر و نیترات کلاه برداری را در مقداری اسانس خساست حل کرده و پس از مدتی گاز ادعا و سولفور تملق از آن متصاعد می شود و در نهایت به صورت رسوب به صورت یک مجسمه بی روح باقی می ماند. البته از دماغ فیل و تصویر یک زن لخت هم می توان به عنوان کاتالیزور استفاده کرد.
خواص شیمیایی این عنصر:
بعضی از انواع این عنصر بسیار ترش رو و بدترکیب بوده و میل شدیدی برای ترکیب شدن با نیترات ژل و سولفونات عطر و اودکلن دارند که پس از واکنش با این مواد نسبتاً قابل تحمل می شوند.
نوعی دیگر از این عنصر به علت اندکی خوش چهره بودن و ترکیب با یورو و دالر پیوند محکمی با نرمه شیشه می دهد و دارای خاصیت سالوسی و زن و دختر آزاری شدیدی است که برای خالص کردن این عنصر کافی است که آن را در یک سیستم سر بسته مثل آشپزخانه قرار داد و با روز سرنیزه مجبور به ظرفشویی و طبخ نمود.
خواص فیزیکی:
از جنس بسیار سخت و خشن می باشد و به سرعت تحت تأثیر محیط و ناز و عشوه قرار می گیرد و از خود بیخود می شود.
برای ذوب کردن این عنصر می توان از ناز سوزآور به کمک لبخند با لبسرین استفاده کرد. این عنصر میل ترکیبی شدیدی با عنصر زن دارد ولی به علت الکترونگاتیوی کم عنصر زن و مخفی بودن در زیر تنبارها چادر و برقع به طور تدریجی تبخیر یا تخمیر می شود. دمای جوش این عنصر بسیار پایین بوده و به سرعت جوش می آید.
نکته 1: برای اطمینان از کم شدن نرمه شیشه در این عنصر می توان هر روز تا 3 بار آن را با کیبل برق 250 ولت الکترولیز نمود.
نکته 2: به علت وجود کربنات هوش و اندکی اسانس کنجکاوی در عنصر زن، عنصر مرد به صورت خواستگار رسوب می کند و از آن بخار یار و می و عشق و عاشقی متصاعد می شود که بسیار خطرناک بوده و در صورت عدم کنترل و اجازه از طرف عناصر دو خانواده، می تواند فجایع و عناصر مشابهی را بدون اطلاع قبلی تولید کند.
سلام
این روز هشتم مارچ کمی برای من دردسر شده. حال بماند چرا. اما مثل اینکه همه باید در مورد این روز بنویسند تا متهم به ضد زن بودن یا بی خیال بودن یا خائن بودن نشوند. پس این شما و این یک مطلب که از انترنت گرفتم (اگر حرفهای خودم را بگویم شاید در اینجا جنجال به پا شود)
زن از دیدگاه کیمیا (شیمی)
این عنصر در طبیعت به صورت آزاد کم یافت می شود و بیشتر به صورت یک ترکیب با ماده ای چون اکساید تبرج و سولفات خود بینی در خانه ها یافت می گردد.
روش تهیه :
برای تهیه این عنصر باید مقداری اکسید دالر و نیترات کرولا را در یک قصر مخلوط کرده و پس از مدتی بخار ناز و بوی عشوه متساعد می شود و در نهایت به شکل رسوب در یکی از اتاقهای قصر باقی می ماند. از زبان چرب و نرم هم می توان به صورت کاتالیزور استفاده کرد.
خواص شیمیایی :
بعضی از انواع این عنصر بسیار خشره و بد قیافه بوده و تمایل شدیدی برای ترکیب شدن با کلراید لبسرین و اکسید سرمه دارند که پس از ترکیب شدن با این مواد نسبتاً قابل تحمل می شوند.
بعضی از انواع این عنصر نیز با خرده شیشه همراه است و خاصیت شوهر آزاری شدیدی دارند. برای خالص کردن این عنصر کافی است که آن را در یک سیستم سربسته مثل اتاق بدون در و کلکین قرار داد و با کربنات شلاق و منوکساید فحش مخلوط نمود.
خواص فیزیکی:
از جنس بسیار نرم و حساس می باشد و به سرعت تحت تأثیر محیط و احساسات قرار می گیرد. اگر مقداری اسید خشونت و کربنات سوز آور دیگری به نام انباغ به آن اضافه کنیم فوراً ذوب شده و به صورت اشک روان می گردد و اصلاً میل ترکیب شدن با عنصر مرد را ندارد اما به محض استفاده از کاتالیزور لبخند و وعده خارج چنان با این عنصر ترکیب می شود که جدا شدن آن فقط به وسیله حلال طلاق انجام پذیر خواهد بود!
تذکر: نوع سخت این عنصر را با حرارت یک قواره پارچه ساری هندی می توان نرم کرد.
سلام
آقای اوباما رییس جمهوری ایالات متحده و بابای جدید ملت، در سخنان اخیر خود از غیب خبری آورده اند که مرا بسیار خوش آمد و همچنین جواب صریحی داده اند بس امیدوار کننده.
ایشان غیب گفته اند که افغانستان از عراق پیچیده تر است. فلذا ما این عطیه بزرگ الهی (غیب گویی) را به ایشان و سایر دولتمردان و دولتزنان تبریک گفته، امیدواریم به غیب گویی های خود ادامه دهند و خداوند سایه وجود ایشان را از سر ما کم نکند.
این میان البته جواب صریحی هم به سؤالی داده اند که پس از دانستن آن از صمیم قلب دست به دعا برداشتم که «خدا پدرت را بیامرزد. خیال ما را راحت کردی.» ایشان در جواب سوال روزنامه (شاید هم هفته نامه) نیویورک تایمز که پرسیده آیا آمریکا در افغانستان در حال پیروزی است گفته اند: «نه»
ما بر این شجاعت ایشان و حرف رک و پوست کنده ای که زده است درود و دو صد درود می فرستیم و این عمل ایشان را تحسین می کنیم. فقط نمی دانیم چرا دلمان از زندگی در این مملکت و آینده آن چرکین و نگران شد.
یکی بیاید به اوباما صاحب بگوید که «پس در این مملکت چه غلطی دارید می کنید؟»
سلام
آقای کرزی موجود بسیار نازنینی است. جدی می گویم. برخی حرفهای ایشان در مغز تثیبت می شود از بس منطقی است. برخی حرفهای ایشان به دل می نشیند، از بس زیبا است. برخی حرفهای ایشان به نیشخند منتهی می شود از بس زیرکانه است. برخی حرفهای ایشان به کل دهان سرایت می کند از بس خنده دار است. برخی حرفهای ایشان به پیشانی می نشیند از بس رقت انگیز است. برخی حرفهای ایشان هم به جایی می رود که شرم دارم بگویم.
این همه را گفتم که چه؟ عرض می شود.
اخیراً جناب کرزی صاحب در مورد انتخابات ریاست جمهوری حرفهایی زده و فرمانهای صادر کرده ضد و نقیض. چند وقت می فرمودند که به علت مشکلات اقتصادی و امنیتی، انتخابات ریاست جمهوری باید به تعویق بیافتد و کمیسیون مستقل (!) انتخابات هم آن را تأیید نمود، پس از اینکه چندین هفته با این تصمیم ایشان مخالفت صورت گرفت، آن هم از نوع شدید، ایشان به یکباره متوجه شد که نه تنها مشکل امنیتی در کشور وجود ندارد بلکه پولش را نیز دارد حتی اگر خارجی ها هیچ کمکی نکنند.
بنده هم پس از کلی مکاشفه توسط معدود سلولهای خاکستری موجود در مغز به دو نتیجه اخلاقی و یک نتیجه غیر اخلاقی رسیدم.
نتیجه اخلاقی اول اینکه باید از داشتن چنین رییس جمهوری به خود ببالم که هنر سخنرانی خوبی دارد و هر چه دلش می خواهد را به انحاء مختلف به زبان می آورد.
نتیجه اخلاقی دوم اینکه آنچه این میان اهمیت ندارد قانون است و ملت. قانون که البته از قدیم الایم (یعنی از زمان حکومت مجاهدین) خریدار نداشته است. ملت هم که فقط در زمان انتخابات به کار می آیند و به درد می خورند. پس فعلاً نخود نخود، هر کس برود خانه خود. اگر شد انتخابات برگزار می شود.
اما نتیجه غیر اخلاقی اینکه حکومت و شخص آقای کرزی با این گونه حرفها و اعمالش ما را ... فرض کرده است. (از هر کلمه ای که خواستید به جای سه نقطه استفاده کنید). اینک نوبت ملت است که با موضع گیری ها و اعمال و گفتار خود این ... را چگونه رد یا تأیید کند. از بنده گفتن بود.
سلام
اینجا افغانستان است. و این شهر که بنده هستم نامش هست کابل. چند وقتی است اوضاع برق بهتر شده است و تقریباً 24 ساعته برق هست. اما تا همین چند وقت پیش:
وقتی برق می آمد همه افراد ملت یاد ادیسون و پدرش می افتادند ...
و هنگامی که برق می رفت عده ای از ذکور ملت یاد اسماعیل خان (وزیر آب و برق) و زنش!
«ببخشید که فقط از دو نفر تصویر دارم!»
سلام
عرض شود که چند وقتی است که قیمت تل در تمام دنیا به شدت پایین آمده اما در مملکت ما نیز همینگونه. بر همین اساس قیمت بسیاری از اجناس و کالاها در تمام دنیا افت و نزول داشته همانند افغانستان. در این میان اما هستند برخی چیزها که تناسب پایین آمدن قیمتشان با قیمتهای جهانی کمی فرق می کند.
طور مثال، قیمت تل از 50 افغانی به حدود 30 افغانی رسیده یعنی چیزی نزدیک به 40 درصد کاهش. البته در سایر نقاط دنیا کاهش بیشتر از این بوده. در این میان قیمت تکت های پرواز شرکت های هواپیمایی افغانستان هیچ تغییری نکرده است. همان 4500 افغانی مسیر کابل – هرات و سایر مسیرها بر قرار خود پا بر جاست. جالب این است که قیمت همه شرکت ها همانند یکدیگر شده است. سابق بر این قیمت تکت شرکت آریانا با کام ایر و سایر شرکت ها تفاوت داشت و اندکی کمتر بود اما اینک همه یک قیمت واحد را اعمال می کنند. هر کس از افغانستان چیزی نداند فکر می کند که در این مملکت قانون حکمفرما است و همه شرکت ها موظف به اعمال قیمت واحد شده اند. اما این قضیه بیشتر بوی زد و بند و کار مافیایی را به مشام می رساند تا اعمال قانون. آخر در این مملکت قانون به شکل دیگری اعمال می شود.
امروز یکی از دوستان که در سمت قلای شاده زندگی می کند گفت که صبح حضرات پولیس ترافیک جلوی موترهای تونس را می گرفتند و به ازای هر مسافری که سوار موتر بوده از راننده مبلغ 5 افغانی می گرفتند و به مسافرین می دادند و می گفتند که کرایه «کوته سنگی» تا «دار الامان» با موتر تونس 5 افغانی شده و دیگر نباید 10 افغانی کرایه بدهید. این هم بقیه پول شما.
حالا چرا این قانون فقط برای موترهای تونس و شاید بقیه مسافر کش ها اعمال می شود (آن هم به این سبک) ولی از اعمال این قانون بر شرکت های پولدار هواپیمایی خبری نیست، سؤالی است در خور توجه.
نتیجه: اگر می خواهید بدون مشکل مسافر کشی کنید، بروید هواپیما بخرید
سلام
چند وقت پیش عکسهایی را گذاشتم راجع به تیغ زنی شیعیان در روزهای دهه اول محرم و قول دادم که مطالبی را بعداً در این مورد بنویسم اما وقت نشد یا مورد تازه ای پیدا می شد که ترجیح دادم آن را بنویسم. به هر صورت گفته هایم را از یاد نبرده ام. و در این جا سعی می کنم برخی چیزها بگویم.
اسلام دینی است که در آن بیش از هر کاری، مردم به تفکر و اندیشه تشویق و فرا خوانده شده اند. در آیات قرآن کریم کلمات «فکر» و «عقل» و «علم» بسیار بیشتر از «عمل» استفاده شده. این نشان دهنده اهمیت تفکر دینی در مبانی اسلام است. حتی من به این نتیجه رسیده ام که مسلمان زاده بودن هیچ اثری در نتیجه اعمال ما در آن دنیا ندارد و مسیحی زاده و یهودی زاده و مسلمان زاده در نزد خداوند یکسان قضاوت می شوند.
اسلام دینی است که خود باید با تفکر و اندیشه خود آن را انتخاب کنیم. اینکه چه تعداد از ما مسلمانان به این دین اندیشیده ایم و در آن تفکر کرده و با سایر ادیان مقایسه کرده ایم و آن را به واقع انتخاب کرده ایم امری است که حدوث آن آنقدر کمیاب است که شاید بتوان گفت اکثر مسلمانان دنیا مسلمان زاده اند نه مسلمان شده. لذا برای هر کاری که می کنیم باید منطقی به کار برده شود که با مبانی دینی ما تطابق داشته باشد.
نمی خواهم به بیراهه بروم یا گزافه گویی کنم پس تنها به اصل حرف می پردازم.
احترام امام حسین (ع) به جای خود. اما آیا این نوع عزاداری در خور شأن این نواده بزرگوار پیامبر اکرم (ص) است. آیا اینگونه عزاداری که ما می بینیم همان عزاداری است که بزرگان مذهب شیعه به آن اشاره داشته اند؟ آیا منظور از عزاداری برای ایشان به همین حرکات و سکنات هرز و سخیف خلاصه می شود یا هدف والاتری در ورا و در متن آن قرار دارد.
جواب این سؤالات را بسیاری می دانیم. خلاصه کلام اینکه عزاداری ایشان نه به خاطر مرگ دلخراش، بلکه به خاطر ادامه دادن راه و درس گرفتن از آن حادثه است. اما اینگونه عزاداری که ما در بین شیعیان ایران و افغانستان و عراق و پاکستان و سایر جاها می بینیم تنها یاد آور یک مرگ دلخراش است که به خاطر آن مردم باید هر سال خود را بزنند و خون آلود کنند و سپس هر کس برود دنبال کار خود.
آخوندها در این ایام پول پیدا کنند (به قول دوستان هر چیزی را بهاری است و بهار آخوندها محرم و صفر است)، آهنگران و زنجیر بافان و پارچه بافان و پارچه فروشان درآمدی کسب کنند و خلاصه بسیاری از بابت این دو ماه به نوایی برسند.
نتیجه اش چه شود؟ هیچ.
آخوندهایی که در بالای منبر دم و فریاد از اسلام و عاشورا می زنند پس از طی شدن این دو ماه، باز هم حاضر نباشند که در نماز جماعت به آن یکی دیگر اقتدا کنند و هر کدام به سویی بروند و دنبال مجالس روضه و دعا و عقد و فاتحه و این چیزها بگردند، و خلاصه اینکه هر کس کلاه خود را محکم بگیرد که باد نبرد. امام حسین (ع) دیگر فراموش می شود تا سال بعد و زدن زدن های دیگر.
و همه هم منتظر باشند که کی ذی الحجه می رسد تا از دو هفته مانده به محرم، علم و کوتل و سیاه پوشان راه بیاندازند تا هر چه سریعتر امام حسین (ع) و اصحابش را به روش های گوناگون و روایتهای مختلف شهید کنند و هر هیأت عزاداری سعی کند که به خاطر چشم و هم چشمی با مساجد و تکایا و گروه های دیگر، مراسم را بزرگتر و با شکوهتر برگزار کند و بر طومار افتخارات خود بیافزاید.
خدا به دادمان برسد اگر در آن دنیا همین نواده مظلوم پیامبر از ما شکایت کند که مراسم عزایش را به ریشخند تبدیل شده است و به جای پیمودن راه و آرمان او، به نام او تیشه به ریشه مذهب تشیع زده اند یا اینکه چنان آن واقعه عظیم را ساده انگاشته ایم و از کنار آن به سادگی رد شده ایم، گویی که هیچ وظیفه ای نسبت به این راه و هدف و آرمان نداریم و در آخر خود را طلبکار و واجد شرایط ورود به رحمت و بهشت موعود بدانیم.
حسین قیام کرد، تا کسی ظلم را تجربه نکند. آیا ما این کار را می کنیم؟
حسین قیام کرد تا ریا و نفاق از بین برود. ما چقدر در دین و رفتار و گفتار خود راستین هستیم؟
حسین قیام کرد تا دین جدش را احیا کند و آن را زنده و جاودان نگه دارد. ما در این راه چه کرده ایم؟
حسین برخواست تا دیگران را بیدار کند. آیا ما بیدار شده ایم؟ (بیدار کردن دیگران پیش کش)
حسین چه می خواست و چه کرد، ما چه می خواهیم و چه کرده ایم.
حسین چگونه می اندیشید و چگونه زندگی می کرد، ما به چه می اندیشیم و چگونه زندگی می کنیم.
به این اعتقاد دارم که خداوند از هر کس به اندازه وسع و توانش انتظار دارد اما برخی انتظارها مشترک است و برای همه یکسان. اینکه برای فهمیدن و درک صحیح از اهداف و مبانی دین خود هر کس باید نهایت تلاش خود را به کار گیرد از مشترکات است. اما متأسفانه در این وادی به بیراهه رفته و می رویم.
حرف برای گفتن بسیار است که در این اندک مجال فرصت انجام تمام و کمال آن نیست. دانش کامل آن هم در زمره داشته های من نیست. در پست های بعد شاید حرفهای دیگری هم گفته شود. شاید.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول،
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان،
جهان را با همه زیبایی و زشتی،
به روی یکدگر، ویرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که در همسایه ی صدها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم،
نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم،
بر لب پیمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین
زمین و آسمان را
واژگون، مستانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم،
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده،
پاره پاره در کف زاهد نمایان،
سبحۀ، صد دانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان،
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو،
آواره و دیوانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان،
سراپای وجود بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی،
تا که می دیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد،
گردش این چرخ را
وارونه، بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش،
به جز اندیشه عشق و وفا، معدوم هر فکری،
در این دنیای پر افسانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم؟
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و
تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد!
و گر نه من به جای او چو بودم،
یک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل و فرزانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!
***
شعر: رحیم معینی کرمانشاهی
سلام
از زمانی که دوره مهاجرت را تمام کرده و به کشور بازگشته ام تغییرات ظاهری کم و بیشی را در عرصه های مختلف در این مملکت دیده ام و می بینم. برخی از این تغییرات و وقایع نوید پیشرفت و بهروزی و برخی دیگر (شاید هم اکثر آنها) باعث اندوه و ناامیدی و یأس می شوند.
اما برای شخص خودم یک مورد است که با دیدن آن چنان از عمق وجود خوشحال می شوم که شاید خبر برنده شدن بخت حساب کابل بانک نیز چنین خوشحالم نکند.
هنگامی که در سرک های کابل و سایر شهرهای این مملکت می بینم دختران راهی مکتب هستند چنان احساس خوشحالی به سراغم می آید که می خواهم به شکرانه آن سجده کنم. دیدن منظره ای که دختران این مملکت درس می خوانند (هر چند سطح کیفی مکاتب ما بسیار پایین است) در دل من امید به آینده این دیار را شکوفا می کند و می پروراند.
اما همینکه می شنوم بالای همین دختران مکاتب حمله صورت می گیرد، تیزاب پاشیده می شود، یا اینکه مکاتب آنها سوزانده و بسته می شود و آنها مجبور به خانه نشینی می شوند یا به دست تعدادی دشمن قسم خورده یا هموطنانی نادان از بین می روند و آسیب می بینند بی اختیار اشک در چشمانم حلقه می زند. با دیدن و شنیدن اینگونه وقایع حالم از این مملکت و فرهنگش به هم می خورد (لطفاً از این حرف بنده دلگیر نشوید). در دلم شوری می افتد و یأس و نگرانی عمیقی وجودم را فرا می گیرد.
می خواهم بگریزم. به جایی بروم که کودکان و نوجوانان و جوانان و همه مردمش شادی کنان با لبخندی بر لبان، سرشار از انرژی و شور و نشاط رو به سمت مکتب و دانشگاه و کار و کسب خود می روند.
جایی که کودکانش غصه نان شب ندارند و بزرگانش دلشوره سلامت برگشتن دلبندانشان.
می خواهم سرزمینی را تجربه کنم که دختری در آن نیمه شب به تنهایی بتواند بیرون برود بدون هیچ ترس و دلهره ای.
دیاری که مادری برای نجات فرزند دلبندش از گرسنگی و مرگ، او را به بهایی ناچیز سودا نکند.
جایی که خورشید با شادی طلوع و کند و ماه با مهربانی بتابد.
خدایا! آیا روزی این مملکت چنین خواهد شد؟
سلام
آقای کرزی برخی وقتها جملات جالب و حرفهای قصاری به کار می برد که در کتب وقایع تاریخ سیاسی افغانستان باید به خط درشت درج شود. ایشان دریکی از آخرین اظهار نظرهای خود مشکل و چالش بین دولت خود و جامعه جهانی را به مسابقه «کشتی» تشبیه کرده که در آن جنگی در کار نیست اما هر کس سعی می کند که حریف را به زمین بخواباند و امتیاز بگیرد و برنده مسابقه باشد. تحلیل اینکه وضع فعلی جنگ و چالش است یا کشتی دوستانه، به عهده شما خواننده محترم.
اما یک فکاهی به یادم آمد که بی ربط به این قضیه نیست و گویای آن چیزی است که می خواهم از این نوشته نتیجه گیری کنم.
«گویند روزی عده ای مورچه به فیلی حمله کردند. فیل نیز با خونسردی تمام، تکانی به سر و بدن و گوش و خرطوم خود داد و همه مورچه ها را به زمین انداخت به جز یک مورچه که به گلوی فیل هنوز چسبیده بود.
سایر مورچه ها که دیدند هنوز یکی از دوستانشان به گلوی فیل چسبیده است همه با هم شروع کردند به فریاد و تشویق که:
موری موری خفه اش کن! گلو ره بگیر، چپه اش کن!»
سلام
چند روز قبل یکی از دوستان از سفر برگشت. تعریف می کرد که رفته بوده ایران و همراه ایشان یکی از متنفذین شهر ایشان نیز همسفر بوده. این جناب بزرگ شهر از این دوست گرانمایه بنده می خواهد که در زمانی که در ایران برای تداوی به سر می برد وی را به یک کلیسا ببرد تا با یکی از پدران مقدس صحبت کند و بر معلومات اندکش در مورد دین مسیحیت بیافزاید. ضمن اینکه از وی می خواهد برایش یک انجیل نیز تهیه کند. جریان را از زبان دوستم چنین تعریف می کنم:
«میسر نشد تا حاجی صاحب را ببرم کلیسا. خودم هم می خواستم بروم تهران. به من گفت که از تهران یک انجیل برایم بگیر. البته من می خواهم انجیلی که اکثر مسیحیان می خوانند (یعنی کاتولیک ها) برایم بیاوری و کمی معلومات راجع به آن چون من شنیده ام که انجیل های مختلفی وجود دارد. من هم در تهران رفتم به یک کلیسا. از نگهبانان خواستم که کسی را به من معرفی کنند تا بتوانم از وی در مورد انجیل چند سوال بپرسم و او مرا راهنمایی کند که کدام انجیل را از بازار تهیه کنم. گفتند که ما اینجا به کسی اطلاعات نمی دهیم. شما باید بروی بخش روابط عمومی در خیابان کریم خان.
بعد از کمی جستجو آنجا را یافتم. در لوحه جلوی کلیسا نوشته بود «خلیفه گری ارامنه». من که نفهمیدم خلیفه گری یعنی چه اما به هر صورت آدرس را درست آمده بودم. به بخش معلومات رفتم و خواسته ام را مطرح کردند. اما با جواب سرد آنها موجه شدم که گفتند ما اینجا به کسی معلومات نمی دهیم. اجازه هم نداریم که معلومات بدهیم. گفتم: اما در کلیسای قبلی اینجا را آدرس دادند. در جواب گفتند بله آدرس را درست داده اند اما اگر شما می خواهی معلومات به دست بیاوری باید بروی از وزارت کشور (همان وزارت داخله خودمان) یا وزارت فرهنگ و ارشاد مجوز بیاوری تا جوابت داده شود. تعجب کردم و گفتم: ای بابا! من برای چند سوال ساده باید به وزارت کشور بروم؟ آخر جواب دادن به چند سوال ساده راجع به انجیل که نیاز به مجوز ندارد. چرا مشکل تراشی می کنید. گفتند برای اینکه می ترسیم.
پرسیدم از چی و کی می ترسید؟ روزنامه ای را نشان دادند که در آن خبر دستگیری یک مسیحی نوشته شده بود و آن را سریع مخفی کردند.
گفتم من تنها چند سوال ساده راجع به انجیل دارم و نمی خواهم کسی برای من مسیحیت را تبلیغ کند. خودم هم مسیحی نیستم. قصد مسیحی شدن هم ندارم. آخر در این مملکت برای سوال دینی هم باید اجازه گرفت؟
گفتند به ما مربوط نیست. اینجا کسی حوصله دردسر ندارد. یا مجوز بیاور یا خدانگهدار.
دیگر اعصابم خرد شده بود. هر چه اصرار کردم هیچ فایده ای نداشت و آنها بر اینکه از جواب دادن می ترسند پافشاری می کردند. بالاخره بدون هیچ نتیجه ای از درب کلیسا بیرون آمدم و با خودم به این اندیشدیم که در این کشور آزاد (ایران) برای چه چیزهای ساده ای باید مجوز بگیریم.»
ببخشید! برای فکر کردن هم باید از وزات فرهنگ و ارشاد یا کشور مجوز بگیریم؟
عرض شود که 25 نفر به سوالی که در بخش نظر سنجی وبلاگ گذاشته بودم پاسخ گفته اند که از ایشان بابت وقتی به پاسخ گویی به این سوال اختصاص دادند تشکر می کنم. سؤال این بود که «اگر کرزی دوباره کاندید ریاست جمهوری شود به او رأی می دهید؟». نتیجه چنین شد:
«بله»: 4 مورد (16 درصد)
«نه»: 19 مورد (76 درصد)
«هنوز تصمیم نگرفته ام»: 2 مورد (8 درصد)
هر چند این نظر سنجی را نمی توانم به همه جا تعمیم دهم که همه هم می دانیم چنین کاری اشتباه و خطا است، اما به طور خاص چنین نشان می دهد که آقای کرزی در بین کسانی که به این نظر گاه سر زده و نظر داده اند چقدر محبوب است و کارنامه ایشان از دیدگاه این افراد تا چه اندازه قابل قبول بوده (یا بهتر است بگویم نبوده است).
بسیاری از آگاهان سیاسی افغانستان دوره آقای کرزی را تمام شده می دانند و این واقعیتی است که خود آقای کرزی هم می داند و گرنه در این ماه های واپسین دولتش رو به ملی گرایی و نشان دادن خود به عنوان یک فرد غیر وابسته به دولتهای خارجی نشان نمی داد.
تحلیل بنده این است که ایشان حال که دانسته در بین این مردم دیگر جای چندانی ندارد، تنها قصد دارد کمی از آب رفته را به جوی باز گرداند و از آنجا که انسان با امید زنده است شاید فرجی بشود و ایشان دوباره بتواند بر کرسی ریاست جمهوری تکیه زند. تلاشهای ایشان در این زمینه نیز حاکی از همین امر است. بسیاری بر این عقیده اند که نا امنی های چند ماه اخیر در سرتاسر کشور با اجازه و هدایت آقای کرزی و همدستانش دامن زده می شد تا از این رو هم اوضاع امنیتی برای برگزاری انتخابات سال آینده ریاست جمهوری را به چالش بکشد تا بلکه چند صباحی برگزاری آن را به تعویق بیاندازد (که البته موفق هم شد) و هم اینکه پس از چندی با کمی تغییرات و تبدیلات در سطوح امنیتی بتواند دل داخلیان و نظر خارجیان را به سوی خود جلب کند و خود را فرد شایسته ای برای ادامه کار نشان دهد.
هر چند فشارهای داخلی و خارجی بر روی بحث اوضاع وخیم امنیتی و انتقادهای صریح از ایشان در تسریع این تغییر و تبدیلات اثر گذار بوده و آقای کرزی نتوانست آنگونه که می خواست از این اوضاع سود ببرد.
گذشته از اینها مردم افغانستان و مخصوصاً طیف تحصیل کرده آن به امید اینکه دیگر شاهد جنگ و خشونت و تفرقه های قومی و زبانی و منطقه ای نباشند، به ادامه کار آقای کرزی رأی دادند، اما ظرف این سالها وقتی می بینند نه تنها این مسایل برطرف نشده، بلکه دولت خود در دامن زدن به آن نقش دارد، از آن نظر اولیه خود برگشته اند و حتی اگر نتوانند تحلیل درستی از افراد نامزد ریاست جمهوری پیش خود ارایه کنند، حداقل می خواهند شخص دیگری را انتخاب کنند.
اینجا است که اوضاع بدتر شده و هر کسی به سراغ نامزد قوم و حزب و منطقه و زبان خود می رود و چنین است که این وضع همچنان ادامه می یابد.
البته اوضاع سیاسی الآن چنان در هم است که هیچ چیز قابل پیش بینی نیست. به این امر این واقعیت را هم اضافه کنید که «اینجا افغانستان است»
تا چه شود!
چند روز قبل از اینکه به سفر بروم، حادثه ای در جاده کابل - جلاد آباد رخ داد که طی آن نیروهای آیساف تعدادی از مردم محل را کشتند. حادثه هم آن طور که بنده شنیدم از این قرار بوده که یک موتر به اخطارهای نیروهای بین المللی توجه نکرده و راه آنها را بند می کند. آنها هم یا از ترس جان، یا از روی عشق و حال و یا بنا به دستور و اجازه ای که داشته اند موتر را هدف قرار می دهند. در همین ضمن چند نفر دیگر هم از مردم ملکی کشته می شوند. پس از این واقعه مردم منطقه به جاده ریخته و با سنگ و هر چیزی که در دستشان آمده بوده از وسایل نیروهای بین المللی پذیرایی می کنند و دیگر به این کار نداشته اند که هر موتر شیشه دودی، لزوماً نظامی نیست. بگذریم.
هنگامی که تلویزیون با چند تن از این مردم مجاهد و قهرمان مصاحبه کرده و خواسته آنها را مطالبه می کرد، آنها تنها خواسته خود را خروج نیروهای خارجی از افغانستان ذکر می کردند.
بنده ضمن درود بر روح کلیه کسانی که در طول سالیان اخیر در این مملکت، مظلومانه و بیگناه کشته شده اند برداشت خودم را از مواضع این هموطنان اینگونه اعلام می کنم که:
«ای نیروهای خارجی! از این خراب شده بیرون بروید. ما هیچ خوشمان نمی آید که شما ما را بکشید. شما بروید بیرون، بعد از رفتن شما ما خودمان خودمان را همانند گذشته و حال خواهیم کشت. شما چرا اینقدر خود را به زحمت می اندازید. مگر نمی دانید که سران جهادی این مملکت هنوز شکر خدا زنده اند و بر سر چوکی های بلند رتبه دولتی جا خوش کرده اند. آنها در کشتار مردم خود ید طولا و قدرتمندی دارند که حتی شوروی با آن ابر قدرت بودنش و آن ارتش سرخ نامدارش نداشت. ما از اینکه یک غیر مسلمان مسلمانان را بکشد دلخون و سرافکنده و سرخورده ایم.
شما ما را نکشید، ما خودمان همدیگر را می کشیم!»
می خواهم داد بزنم. فریاد کنم.
از این همه کج باوری
از این همه کج فهمی
از این همه کج روی
این روزها آنچنان چیزهای سخیف و نا معقول و نامعمول دیده ام که می خواهم فریاد برآورم. آن هم نه از دست مشتی خلافکار، بلکه از دست کسانی که نام دین بر خود نهاده اند. از دست همین عزاداران حسینی.
به عزاداری کاری ندارم اما از کارهایی که به نام دین یا مذهب انجام می شود و نام دین و مذهب و آبروی اسلام با آن به زیر سوال می رود مشکل دارم.
شب عاشورا بود. شهر یکپارچه روضه بود و خانه یکپارچه سکوت و درد ...
گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم:
... پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.
در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:
صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.
می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است. به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را به پا داشته است.
و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...
می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است.
به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را به پاداشته است.
ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:
اینک دو دست فرو افتاده اش،
دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد، تا هنوز هم نگاهش دارد
جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...
... افتاد!
و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.
نگاهم را بالاتر میکشانم:
از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا می مکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.
نگاهم را بالاتر میکشانم:
گردنی که همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است.
نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم:
ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا می ماند و ...
دیگر هیچ !
پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت می فشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که:
«هستم»، که «زندگی می کنم».
این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن»، این همه سنگین!
اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم.
پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.
در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛
شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است.
هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک می کند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر می رود. روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.
هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟
چقدر تحمل ناپذیر است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ...
چه بگویم؟
مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است.
و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...
در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند.
همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.
نه باز می گردد،
که: به کجا؟
نه پیش می رود،
که: چگونه؟
نه می جنگد،
که: با چه؟
نه سخن می گوید،
که: با که؟
و نه می نشیند،
که:
هرگز !
ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیافتد
همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین (خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب) در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش!
به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش می نگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت می ماند.
نمی توانم تحمل کنم؛ سنگین است؛
تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند.
می گریزم.
اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است.
به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم.
در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.
خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... د
عمامه پیغمبر بر سر و....... د
آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!
تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چسبم، می پرسم، با تمام نیاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد:
«این مرد کیست»؟
«دردش چیست»؟
این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟
چه کرده است؟
چه کشیده است؟
به من بگویید:
نامش چیست؟
هیچ کس پاسخم را نمی گوید!
پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است
اخیراً عده ای پولیس را در ولایت فراه به جرم رشوت و برخی چیزهای دیگر از کار بر کنار کرده اند. در نگاه اول خبر خوبی است. اما از دید من خبر تأسف انگیزی است. تأسف از این بابت که اوضاع پولیس افغانستان آن قدر خراب است که چند تا چند تا از کار برکنار می شوند. در یک چنین مملکتی که پولیسش تا به این حد آلوده به فساد باشد، خدا به داد بقیه جاهایش برسد.
اما در این میان آنهایی که در بالا سر هستند و فساد و دزدی آنها بیشتر است در آرامش خاطر به امورات اختلاس و غیره ادامه می دهند. اگر بخواهند آنهایی را که در بالا دست قرار دارند بگیرند، به جای «چند تا چند تا»، باید عبارت «چند صد تا چند صد تا» را به کار برد.
اینکه چه کسی بخواهد و بتواند آن بالایی ها را بگیرد خودش یک معضل بزرگ دیگر است.