۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

یک اشتباه تایپی ...

سلام

مثل اینکه اشتباه فاحشی از طرف بنده رخ داده. در سؤال نظر سنجی نام جناب «سید جلال کریم» را به اشتباه «سید کریم جلال» نوشته ام. طلب بخشش دارم از همه عزیزان.

پس با این حساب مجبورم که سؤال را مجدداً جا گذاری کنم.

بسیار بخشش باشد

۱۳۸۸ اردیبهشت ۹, چهارشنبه

نیافته ام هنوز..

لطفاً کمک نمایید این قانون جنجال برانگیز احوالات شخصیه اهل تشیع را به دست آورم. اگر لینکی از متن کامل آن در اینترنت در اختیار دارید یا اگر جایی را می شناسید که بتوانم آن را به دست بیاورم لطفاً کمکم کنید.

یک جهان سپاس

۱۳۸۸ اردیبهشت ۷, دوشنبه

چند لحظه لطفاً...

سلام
یک هفته است که در آپدیت کردن این وبلاگ مشکل ایجاد شده است. تا کنون چهار بار سعی کردم مطلبی را آپلود کنم اما هر بار فقط توانسته ام وارد صفحه تایپ شوم. نمی دانم این سایت بلاگ سپات (یا همان بلاگر) چه دشمنی با من دارد که هر چند وقت باید مشکل جدیدی برایم خلق کند. شاید...
بگذریم.
در این وبلاگ سعی کرده ام هر از چندگاهی سوالاتی را مطرح کنم تا از دیدگاه خوانندگان راجع به موضوعات مختلف بیشتر مطلع باشم. این هم برای شخص خودم هست و هم ممکن است دیگران از اوضاع و احوال تفکرات بقیه مطلع شوند. نفعش به حال من این است که می توانم در مورد موارد مطروحه به یک نتیجه گیری برسم و بتوانم راجع به آینده و وقایع احتمالی پیش رو درک درست تری داشته باشم. شاید این امر برای دیگران مهم تلقی نشود اما برای خودم شخصاً اهمیت دارد. از همین رو وقت گرانبهای شما خوانندگان محترم را برای چند لحظه ای بیشتر می گیرم تا به سؤالاتی که در ذهن دارم و در گوشه بالا سمت راست وبلاگ به عنوان نظر سنجی قرار می دهم جواب دهید. این چند لحظه را نیز بر من ببخشید.
سؤال قبلی چیزهایی را در خود داشت که البته بسیار عیان است و نیاز به تحلیل هم ندارد. سؤال این بود که «امید شما نسبت به بهبود کلی شرایط افغانستان بعد از انتخابات سال آینده ریاست جمهوری تا چه اندازه است؟» و خلاصه جوابها اینکه:
خیلی زیاد: 16 درصد
زیاد: 16 درصد
امید اندک: 33 درصد
هیچ امیدی نیست: 33 درصد
اما نتیجه این آمار برای من هنوز هم کمی گنگ است که با چند سؤال دیگر برایم چیزهای بیشتری روشن خواهد شد. پس یاری ام کنید تا بتوانم به درک صحیح تری از احتمالات و واقعات آینده برسم. ضمناً سعی دارم در خلال همین مدت از جاهای مختلف و مسیرهای پشت پرده از پشت پرده انتخابات نیز اطلاعاتی به دست بیاورم.
از نظر من باید یاد گرفت که چگونه سنجید، فهمید، ارزیابی و پیش بینی نمود و در نهایت برنامه ریزی کرد.
پاینده باشید.

۱۳۸۸ فروردین ۳۰, یکشنبه

خیلی ...یم!

سلام

برگشته ام به کابل. در مدتی که دور از اوضاع و احوال سیاسی بودم حرف و حدیثهایی را راجع به «قانون احوالات شخصیه اهل تشیع» شنیدم و خبر دار شدم که تظاهرات هایی هم به پا شده و زد و خوردهایی هم انجام شده و بدتر از همه اینکه در این جنجالها متأسفانه افرادی هم کشته و زخمی شده اند. این مسأله در این چند روزه در صدر همه امور قرار گرفته و علی القاعده بنده هم باید راجع به آن بنویسم.

راجع به آن قانون باید بگویم که تا خودم آن را به دست نیاورده و نخوانم هیچ نظری نخواهم داشت. اما راجع به تظاهرات و خشونتهایی که اعمال شده باید بگویم که برای خودم، مردم افغانستان و مخصوصاً قوم هزاره متأسفم. متأسفم از اینکه دانسته و ندانسته دست به اعمال و حرکاتی می زنیم که با گفتار و اعتقاداتمان تضاد دارد و بدتر از همه اینکه برای دفاع از اعتقاداتمان دست به کارهایی می زنیم که اعتقاداتمان آن کارها را نهی کرده است. و دیگر اینکه بازیچه دست آخوندهایی شده ایم که کردارشان را همه می دانیم و خودشان را کاملاً می شناسیم. اما هنوز درس عبرت نگرفته ایم. این نابخردی تا کی و کجا ادامه خواهد داشت والله اعلم.

امروز البته از یکی از جوانان دشت برچی که یک لحظه با بنده احساس خودمانی کرد و در گوشی حرف زد چنین شنیدم که «وقتی خبر آمد که در جلوی مدرسه آقای محسنی تظاهرات زنان است و کار به زد و خورد کشیده دوستان سریعاً واکنش نشان داده و سوار موتر شدند که بروند و از اوضاع هرج و مرج به وجود آمده استفاده برده و حسابی از خجالت زیر ناف خود به در آیند.»

و من هاج و واج ماندم و مانده ام و هنوز نمی دانم در نقد این ماجرا چه بگویم.

۱۳۸۸ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

ریش و خال!

سلام
عرض شود که روزی یکی از دوستان مریض احوال شد و ایشان را بردم بیمارستان. در اتاق معاینه دو زن نیز وارد شدند تا معاینات اولیه بر روی آنها انجام شود. یکی از آنها به نظرم 55 تا 60 ساله آمد و دیگری حدود 45 ساله. اما وقتی داکتر صاحب از آنها خواست که سنشان را بگویند اولی 25 ساله درآمد و دومی 23 ساله و هر دو خواهر بودند. این از این یکی.
سالیانی قبل در یک پروژه عام المنفعه کار می کردم. چند خانم خارجی نیز در آنجا همکارمان بودند. آنها به عنوان متخصصین برنامه به افغانستان آمده بودند. اما چهره و اندام و حرکات و طراوت رفتارشان نشان از جوانی می داد. با خود می اندیشیدم در بین این خارجی ها هم عجب افراد متقلبی پیدا می شود. قرار بوده چند متخصص با تجربه را برای این پروژه اختصاص دهند اما چند دختر جوان را فرستاده اند. از نظر من سن آنها چیزی بین 20 تا 30 سال بود. اما یک روز پاسپورت یکی از آنها را که پیرتر از دیگران دیده می شد به دستم رسید. حدس می زنید سن اش چند بود؟
48 ساله ... بقیه نیز سن و سالی در همین حدود داشتند.
اینجا بود که به سر خودم زدم که اگر دنیا و آخرتی هم هست برای همین هاست. خوش به حال همکاران و اطرافیان اینها در آن سوی آبها که صبح وقتی از خواب بر می خیزند و تا آخر شب، چشمشان به یک چنین افرادی می افتد و خود به خود طراوت و شادابی و جوانی در ظاهر و باطنشان رسوخ می کند. اما من و امثال من در این مملکت از بس قیافه های زشت و کریه و چتل و پیر و پر چین و چروک و ریش های پر مکروب و کاهو های سر چپه (همان برقع افغانی خودمان) را می بینیم در هر دقیقه چند دقیقه از ظاهر ما می گذرد. به 30 سالگی که می رسیم یک کلان سال 45 ساله دیده می شویم.
خال مهرویان سیاه و ریش افغانان سیاه، هر دو در صورت ولیکن این کجا و آن کجا (این هم یک نوع شعر بود دیگر!!!)

۱۳۸۸ فروردین ۲۴, دوشنبه

نتیجه نظر سنجی قبلی:

سؤال این بود که « امید شما نسبت به بهبود کلی شرایط افغانستان بعد از انتخابات سال آینده ریاست جمهوری تا چه اندازه است؟» و جواب ها:
خیلی زیاد: 16%
زیاد: 16%
امید اندک: 33%
هیچ امیدی نیست: 33%

تحلیل نتایج باشد برای یک فرصت مناسب. حرفهایی دارم.

از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است!

سلام
از قدیم الایام گفته اند: «از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است». اما من نمی دانم چرا در این دوره در هر جایی و هر مجلسی و هر مکانی که صحبت از سیاست نبوده و صحبت از چیزهای دیگر است همه چیز به مولوی صاحب ها و آخوند صاحب ها ختم می شود. به مجلس عروسی می رویم، می بینیم حرف از آخوندها و کارهای ناپسندشان است. به مجلس عزا می رویم می بینیم حرف از ملاها و عملکردشان است. به مجلس علمی می رویم حرف از ملاهاست. به مجلس عوام می رویم پشت سر ملاها حرف می زنند. به مجلس خواص می رویم غیبت آخوند جماعت را می کنند. من مانده ام که این چه روزگاری است که همه دارند پشت سر ملاها صحبت می کنند.
اینجا البته یک نکته وجود دارد و آن اینکه چرا آخوندها و ملاها نمی روند تحقیق کنند ببینند چرا نقل هر محفل و مجلس شده اند و بسیاری از مردم دارند از آنها بد می گویند. این همان چرایی است که ملاهای ما از جواب آن شدیداً ابراز انزجار می کنند اما برای حل این مشکل و آمدن بر صراط مستقیم گامی جلو نمی گذارند که هیچ، دیگران را به خاطر این طرز فکر به تکفیر و ارتداد متهم می کنند، به راحتی خوردن یک جرعه آب سالنگ.
البته شاید هم ایشان در دل مردم جای دارند وگرنه خوشتر از صحبت دوست یا صحبت درباره دوست چه می تواند باشد؟

۱۳۸۸ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

عجب بزرگانی!

سلام
اینکه چند روز نبودم به دو دلیل است: اولاً خیر سرم در تعطیلات به سر می برم، ثانیاً باز هم خیر سرم در سفرم. باز هم عفو کنید.
امسال را با سفر شروع کردم و در طی ده روز شروع سال سه سفر داشته ام. فکر کنم تا آخر امسال نیز بسیار سفر کنم. اما مشکل بزرگ این است که از همان روز دوم تعطیلات از دفتر تماس گرفتند و گفتند که چند فایل می فرستیم که باید روی آنها کار کنی چون هیچ کس دیگری غیر از تو نمی تواند از عهده اش برآید. و اینگونه شد که یک هفته اول تعطیلاتم خراب شد. دردسر بسیار بزرگی است که در بین یک جمع کاری تنها خودت باشی که از عهده یک کار برآیی و کسی دیگر نتواند کمکت کند. حتی در زندگی هم خیلی وقتها چنین مشکلی پیدا می شود. بسیاری اوقات هیچ کس نیست که بتواند کار بسیار مهم و بزرگی را انجام دهد و خودت باید دست به کار شوی. به اینجا که می رسم دو چیز به ذهنم می رسد:
اول اینکه خوشحال می شوم که در سطحی قرار دارم که کسی از اطرافیانم در آن حد نیست.
دوم اینکه نگران می شوم که اگر من بنا به دلایلی نتوانم به انجام کاری برسم و آن کار به سرانجام نرسد چه مشکلاتی برای خودم و دیگران به وجود می آید.
این نکته چند وقت قبل مرا به یک نتیجه رساند. حال می فهمم چرا جامعه اسلامی و کشورهای این منطقه زمانی در بالاترین سطح علم و تکنولوژی بوده اند ولی از آن تکنولوژی چیزی به ما نرسیده و این زمان در سطح پایین علمی هستیم. بزرگان علمی و فنی این منطقه روزگاری چنان شاهکارهای علمی و هنری و فنی خلق می کرده اند که تا کنون شهرت و آوازه آن آثار و حتی خود آثار به جای مانده است. به عنوان نمونه می توان از تاج محل در هندوستان، مناره جنبان اصفهان و حمام فین در ایران و بسیاری اماکن و آثار دیگر در افغانستان و ایران و عراق و هند و سایر جاها نام برد که اگر زبده ترین انجینران و طراحان این زمان بخواهند نه تنها نمی توانند مانند آنها را دوباره بسازند بلکه حتی نمی توانند ترکیب موادی که آن زمان استفاده شده است را بیابند.
از نظر من یکی از بزرگترین دلایلی که این علم به دست آیندگان نیافتاده این است که آن جناب بزرگان علمی و فنی از بخل و ترسی که داشته اند علمشان را نزد هیچ کس حتی نزدیک ترین شاگردانشان فاش نکرده اند و در هیچ کتابی نیز ننوشته اند تا کسی پیدا نشود که به مقام علمی و فنی آنها برسد و جای آنها را بگیرد. و چنین شده که علم گذشتگان این خطه عالم به زیر خاک رفته بی آنکه کسی از آن بهره برده و در راه رشد بیشتر جامعه استفاده شود.
در حالی که در دیگر سمت دنیا، استادان بزرگ شاگردان بزرگتری را تربیت می کردند و آنچه داشته اند در کتابها ثبت می کرده اند تا آیندگانشان از آنها بهره برده و در راه رشد و اعتلای خود و جامعه خود استفاده کنند. فکر کنم من هم باید به فکر یک یا چند جانشین باشم تا در غیاب من از عهده کارهایم برآیند.
وای! وقتی برگردم چقدر کار دارم!

۱۳۸۸ فروردین ۱۲, چهارشنبه

خواب خوش!

سلام
امشب از تلویزیون لمر برنامه ای را دیدم راجع به دزدی و سرقت. هرچند نتوانستم آن را به طور کامل تماشا کنم اما دو چیز خیلی برایم جالب بود.
یکی اینکه با یکی از شهروندان محترم مصاحبه شده و نظر ایشان راجع به دزدی گرفته شد. ایشان تقصیر دزدیها را انداختند گردن افرادی که بیکار هستند و چرس می زنند و قطعه بازی می کنند. راه حل ایشان هم این بود که دولت ایشان را گرفته و «سر ایشان را از تن جدا کند». باز هم بگوییم که ما مردم صلح دوست و خوش قلب و عاطفی هستیم!
دوم اینکه با یکی از مسؤولین (فکر کنم رییس بالا رتبه پولیس بود) مصاحبه شد. ایشان فرمودند که شکر خدا دزدی از خانه های شخصی بسیار کم شده و رو به صفر می رود. من نمی دانم که این اطلاعات دقیق را ایشان چگونه به دست آورده است. اما تا آنجایی که من خودم با آن مواجه شده ام و از دیگران شنیده ام، آنقدر دزدی از منازل زیاد است که بسیاری از مردم به فکر تهیه سلاح (حتی به صورت غیر قانونی) شده اند تا از خانه های خود محافظت کنند. حتی چند وقت پیش به خانه خود بنده دستبرد زدند و یک سری لوازم را بردند آن هم در حالی که روبروی اقامتگاه بنده نیروی امنیتی به صورت شبانه روزی حضور دارد. و اگر باور کنید باید بگویم که جرأت نکردم بروم به پولیس شکایت کنم زیرا می دانستم که باید باز هم پول خرج کنم تا کسی به ظاهر به کارم رسیدگی کند و در نهایت هم هیچ دزدی یافت نمی شود و هم اینکه ترس خوردم که آدرسم در لیست سرقت های احتمالی قرار گیرد و باز هم مورد سرقت قرار گیرم.
البته می دانم که در بین پولیس انسانهای بسیار شایسته و دلسوز و درستکاری نیز هستند اما متأسفانه چنان حوادث ناگواری توسط افراد پولیس رخ داده که نام پولیس را علی رغم وجود افراد پاک بد کرده است طوری که بسیاری اعتماد خود را نسبت به پولیس از دست داده و این حوادث را به پولیس گزارش نمی دهند.
این جناب مسؤولی هم که در پولیس است و نظرش خیلی مثبت بوده احتمالاً در محله ای امن زندگی می کند و از آنجایی که مسلح است کسی به سراغ منزلش نرفته و ایشان فکر می کند که نرخ سرقت از منازل رو به کاهش است.
خواب دیدی خیر باشد مدیر صاحب!

۱۳۸۸ فروردین ۷, جمعه

هر دم از این باغ بری می رسد!

سلام

عجب سالی را شروع کرده ایم. برخی وقتها فکر می کنم خدا با این مردم دشمنی دارد که در ایام شور و حال و نشاط خبرهای ناگوار یا ناامید کننده خلق می شود. به طور مثال جناب بان کی مون، سر منشی سازمان ملل متحد چند روز مانده به سال نو در گزارشی گفت که وضعیت امنیتی در افغانستان وخیم شده و ممکن است در سال جاری وخیمتر شود.

ما این خبر مسرت بخش را به فال نیک گرفته و از هم اکنون دست افشان و پایکوبان منتظر وخامت بیشتر اوضاع می مانیم. چه کنیم دیگر. کار دیگری از دست ما نمی آید. اگر هم بیاید هستند زورمندانی که نگذارند کاری انجام شود.

همچنین در این گزارش آمده که «نتیجه تلاش های دولت و امدادگران بین المللی مطابق با انتظارات مردم نبوده است.» اینجا است که باید این موفقیت بزرگ را به سازمان ملل متحد و کلیه دولتهایی که در این مملکت خورد و برد دارند تبریک گفته، بقای خورد و بردشان را نیز آروز کنیم. به هر صورت وخامت اوضاع برای هر کسی بد باشد برای آنهایی که آب را گل می کنند یا آنهایی که از آن آب ماهی می گیرند بد نیست بلکه بسیار هم نیک و مسرت بخش است.

خوب است این بزرگان سیاست دنیا به اندازه کافی و شاید بیشتر از کافی رو دارند که شکستهای خود را به عیان بیان می کنند آن هم با این همه دبدبه و کبکبه و یراق و طمطراق. من که شرمم می آید به یکی بگویم: «ببخشید نتوانستم با اینکه می توانستم». من مانده ام اینها چطور این چیزها را می گویند! جلق الخالق!

۱۳۸۸ فروردین ۵, چهارشنبه

سالی که نکوست از بهارش پیداست!

سلام

از قدیم می گفتند روز از نو، روزی از نو. حال که سال جدید شده باید چه گفت. شاید بهتر باشد به همان «سال نو مبارک» اکتفا کرد. به هر حال.

چند روزی را به همراه عده ای از یاران و دوستان به سفر رفته بودیم و مطابق رسم دیرینه مردمان این دیار سری زدیم به شهر مزار شریف. بگذریم از اینکه جای مناسبی مطابق با اوضاع پولی خود پیدا نکردیم و یک شب را در یک اتاق 2*5 و یک شب دیگر را نیز در منزل یکی از دوستان سپری نمودیم. روزهای دیگر را هم البته در شهرهای دیگر گذراندیم. تفریحی بود و شادی و طربی.

خوب. مطابق رسم معمول باید یک چیزی راجع به سال نو نوشت اما نمی دانم که چرا حوصله اش را ندارم. این هم به قول معروف شده است «سالی که نکوست از بهارش پیداست». تنها چیزی که الآن به ذهنم می رسد اینکه حیف این مملکت که به دست امثال من و سایرین افتاده است. ای کاش از ما بهتران در اینجا می زیستند تا بهشت روی زمین را در همینجا تجربه می کردند و از صدقه سر آنها ما نیز آن بهشت را می دیدیم. این دیار خراب شده برای بهشت زمینی شدن هیچ کم ندارد جز یک تعداد انسانهای دانا و با فرهنگ پیشرفته که برای خود و محیط اطراف خود و امکانات طبیعی و تاریخی ارزش قایلند که ما مردمان افغانستان (به جز عده ای اندک) از آن جمله نیستیم.

هر کاری کردم نتوانستم پست شادی آور و امیدوار کننده بگذارم. بر من ببخشید.

۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه

تبریک پیش از موعد

سلام

عیدتان مبارک باشد پیشاپیش!

چون از فردا تا یک هفته اینترنت خبری نیست. ضمن اینکه به سفر می رویم! اگر زنده برگردم به دیدارتان خواهم شتافت. اگر زنده بودم شاید امشب آخرین پست امسال را بگذارم. تا خدا چه بخواهد.

هر روزتان نوروز!

۱۳۸۷ اسفند ۲۵, یکشنبه

مرد از دیدگاه علم کیمیا

سلام

عرض شود که بنا به خواست مهرگان عزیز یک نیشتر هم به جان مرد می زنیم تا متهم به زن ستیزی نشویم. اگر دردتان آمد به سراغ مهرگان جان بروید. بنده هر گونه مسؤولیت این نوشته را از خود سلب می کنم.

و اما مرد از دیدگاه علم کیمیا

این عنصر اکثراً در طبیعت به صورت لا ابالی و بی کار و بی عار یافت می شود! ارزان بودن این عنصر به دلیل درصد فراوانی بیشتر آن نسبت به عنصر زن نیست چرا که درصد فراوانی عنصر زن بیشتر از مرد است بلکه ارزان بودن آن به این دلیل است که در سطح سرک ها و هر جایی که عناصر با هم در تقابل هستند حضور بالفعل دارد برعکس عنصر زن که معمولاً در پشت پرده فعالیت می کند. این عنصر گاهی به صورت یک ترکیب با ماده ای چون سولفاید حسادت و اکساید غرور در سرک ها یافت می گردد و به علت واکنش پذیری زیاد همواره باید زیر نظر نگهداری شود. برخی از ایزوتوپهای خطرناک این عنصر با روشهایی چون اعدام تجزیه شده به عدم می پیوندند.
روش تهیه:

برای تهیه این عنصر باید واکنشهای کیمیاوی پیچیده ای انجام شود! ابتدا مقداری اکسید دالر و نیترات کلاه برداری را در مقداری اسانس خساست حل کرده و پس از مدتی گاز ادعا و سولفور تملق از آن متصاعد می شود و در نهایت به صورت رسوب به صورت یک مجسمه بی روح باقی می ماند. البته از دماغ فیل و تصویر یک زن لخت هم می توان به عنوان کاتالیزور استفاده کرد.
خواص شیمیایی این عنصر:
بعضی از انواع این عنصر بسیار ترش رو و بدترکیب بوده و میل شدیدی برای ترکیب شدن با نیترات ژل و سولفونات عطر و اودکلن دارند که پس از واکنش با این مواد نسبتاً قابل تحمل می شوند.
نوعی دیگر از این عنصر به علت اندکی خوش چهره بودن و ترکیب با یورو و دالر پیوند محکمی با نرمه شیشه می دهد و دارای خاصیت سالوسی و زن و دختر آزاری شدیدی است که برای خالص کردن این عنصر کافی است که آن را در یک سیستم سر بسته مثل آشپزخانه قرار داد و با روز سرنیزه مجبور به ظرفشویی و طبخ نمود.
خواص فیزیکی:
از جنس بسیار سخت و خشن می باشد و به سرعت تحت تأثیر محیط و ناز و عشوه قرار می گیرد و از خود بیخود می شود.
برای ذوب کردن این عنصر می توان از ناز سوزآور به کمک لبخند با لبسرین استفاده کرد. این عنصر میل ترکیبی شدیدی با عنصر زن دارد ولی به علت الکترونگاتیوی کم عنصر زن و مخفی بودن در زیر تنبارها چادر و برقع به طور تدریجی تبخیر یا تخمیر می شود. دمای جوش این عنصر بسیار پایین بوده و به سرعت جوش می آید.
نکته 1: برای اطمینان از کم شدن نرمه شیشه در این عنصر می توان هر روز تا 3 بار آن را با کیبل برق 250 ولت الکترولیز نمود.
نکته 2: به علت وجود کربنات هوش و اندکی اسانس کنجکاوی در عنصر زن، عنصر مرد به صورت خواستگار رسوب می کند و از آن بخار یار و می و عشق و عاشقی متصاعد می شود که بسیار خطرناک بوده و در صورت عدم کنترل و اجازه از طرف عناصر دو خانواده، می تواند فجایع و عناصر مشابهی را بدون اطلاع قبلی تولید کند.

۱۳۸۷ اسفند ۲۳, جمعه

زن از دیدگاه علم کیمیا

سلام

این روز هشتم مارچ کمی برای من دردسر شده. حال بماند چرا. اما مثل اینکه همه باید در مورد این روز بنویسند تا متهم به ضد زن بودن یا بی خیال بودن یا خائن بودن نشوند. پس این شما و این یک مطلب که از انترنت گرفتم (اگر حرفهای خودم را بگویم شاید در اینجا جنجال به پا شود)

زن از دیدگاه کیمیا (شیمی)

این عنصر در طبیعت به صورت آزاد کم یافت می شود و بیشتر به صورت یک ترکیب با ماده ای چون اکساید تبرج و سولفات خود بینی در خانه ها یافت می گردد.
روش تهیه :
برای تهیه این عنصر باید مقداری اکسید دالر و نیترات کرولا را در یک قصر مخلوط کرده و پس از مدتی بخار ناز و بوی عشوه متساعد می شود و در نهایت به شکل رسوب در یکی از اتاقهای قصر باقی می ماند. از زبان چرب و نرم هم می توان به صورت کاتالیزور استفاده کرد.

reaction
خواص شیمیایی :
بعضی از انواع این عنصر بسیار خشره و بد قیافه بوده و تمایل شدیدی برای ترکیب شدن با کلراید لبسرین و اکسید سرمه دارند که پس از ترکیب شدن با این مواد نسبتاً قابل تحمل می شوند.
بعضی از انواع این عنصر نیز با خرده شیشه همراه است و خاصیت شوهر آزاری شدیدی دارند. برای خالص کردن این عنصر کافی است که آن را در یک سیستم سربسته مثل اتاق بدون در و کلکین قرار داد و با کربنات شلاق و منوکساید فحش مخلوط نمود.
خواص فیزیکی:
از جنس بسیار نرم و حساس می باشد و به سرعت تحت تأثیر محیط و احساسات قرار می گیرد. اگر مقداری اسید خشونت و کربنات سوز آور دیگری به نام انباغ به آن اضافه کنیم فوراً ذوب شده و به صورت اشک روان می گردد و اصلاً میل ترکیب شدن با عنصر مرد را ندارد اما به محض استفاده از کاتالیزور لبخند و وعده خارج چنان با این عنصر ترکیب می شود که جدا شدن آن فقط به وسیله حلال طلاق انجام پذیر خواهد بود!
تذکر: نوع سخت این عنصر را با حرارت یک قواره پارچه ساری هندی می توان نرم کرد.

۱۳۸۷ اسفند ۲۱, چهارشنبه

اوباما غیب می گوید!

سلام

آقای اوباما رییس جمهوری ایالات متحده و بابای جدید ملت، در سخنان اخیر خود از غیب خبری آورده اند که مرا بسیار خوش آمد و همچنین جواب صریحی داده اند بس امیدوار کننده.

ایشان غیب گفته اند که افغانستان از عراق پیچیده تر است. فلذا ما این عطیه بزرگ الهی (غیب گویی) را به ایشان و سایر دولتمردان و دولتزنان تبریک گفته، امیدواریم به غیب گویی های خود ادامه دهند و خداوند سایه وجود ایشان را از سر ما کم نکند.

این میان البته جواب صریحی هم به سؤالی داده اند که پس از دانستن آن از صمیم قلب دست به دعا برداشتم که «خدا پدرت را بیامرزد. خیال ما را راحت کردی.» ایشان در جواب سوال روزنامه (شاید هم هفته نامه) نیویورک تایمز که پرسیده آیا آمریکا در افغانستان در حال پیروزی است گفته اند: «نه»

ما بر این شجاعت ایشان و حرف رک و پوست کنده ای که زده است درود و دو صد درود می فرستیم و این عمل ایشان را تحسین می کنیم. فقط نمی دانیم چرا دلمان از زندگی در این مملکت و آینده آن چرکین و نگران شد.

یکی بیاید به اوباما صاحب بگوید که «پس در این مملکت چه غلطی دارید می کنید؟»

۱۳۸۷ اسفند ۱۸, یکشنبه

نخود نخود، هر کس برود خانه خود!

سلام

آقای کرزی موجود بسیار نازنینی است. جدی می گویم. برخی حرفهای ایشان در مغز تثیبت می شود از بس منطقی است. برخی حرفهای ایشان به دل می نشیند، از بس زیبا است. برخی حرفهای ایشان به نیشخند منتهی می شود از بس زیرکانه است. برخی حرفهای ایشان به کل دهان سرایت می کند از بس خنده دار است. برخی حرفهای ایشان به پیشانی می نشیند از بس رقت انگیز است. برخی حرفهای ایشان هم به جایی می رود که شرم دارم بگویم.

این همه را گفتم که چه؟ عرض می شود.

اخیراً جناب کرزی صاحب در مورد انتخابات ریاست جمهوری حرفهایی زده و فرمانهای صادر کرده ضد و نقیض. چند وقت می فرمودند که به علت مشکلات اقتصادی و امنیتی، انتخابات ریاست جمهوری باید به تعویق بیافتد و کمیسیون مستقل (!) انتخابات هم آن را تأیید نمود، پس از اینکه چندین هفته با این تصمیم ایشان مخالفت صورت گرفت، آن هم از نوع شدید، ایشان به یکباره متوجه شد که نه تنها مشکل امنیتی در کشور وجود ندارد بلکه پولش را نیز دارد حتی اگر خارجی ها هیچ کمکی نکنند.

بنده هم پس از کلی مکاشفه توسط معدود سلولهای خاکستری موجود در مغز به دو نتیجه اخلاقی و یک نتیجه غیر اخلاقی رسیدم.

نتیجه اخلاقی اول اینکه باید از داشتن چنین رییس جمهوری به خود ببالم که هنر سخنرانی خوبی دارد و هر چه دلش می خواهد را به انحاء مختلف به زبان می آورد.

نتیجه اخلاقی دوم اینکه آنچه این میان اهمیت ندارد قانون است و ملت. قانون که البته از قدیم الایم (یعنی از زمان حکومت مجاهدین) خریدار نداشته است. ملت هم که فقط در زمان انتخابات به کار می آیند و به درد می خورند. پس فعلاً نخود نخود، هر کس برود خانه خود. اگر شد انتخابات برگزار می شود.

اما نتیجه غیر اخلاقی اینکه حکومت و شخص آقای کرزی با این گونه حرفها و اعمالش ما را ... فرض کرده است. (از هر کلمه ای که خواستید به جای سه نقطه استفاده کنید). اینک نوبت ملت است که با موضع گیری ها و اعمال و گفتار خود این ... را چگونه رد یا تأیید کند. از بنده گفتن بود.

۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه

این چهار نفر!

سلام

اینجا افغانستان است. و این شهر که بنده هستم نامش هست کابل. چند وقتی است اوضاع برق بهتر شده است و تقریباً 24 ساعته برق هست. اما تا همین چند وقت پیش:

وقتی برق می آمد همه افراد ملت یاد ادیسون و پدرش می افتادند ...

Edison-3

و هنگامی که برق می رفت عده ای از ذکور ملت یاد اسماعیل خان (وزیر آب و برق) و زنش!

 Esmaeel Khan-1

«ببخشید که فقط از دو نفر تصویر دارم!»

۱۳۸۷ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

برو هواپیما بخر

سلام

عرض شود که چند وقتی است که قیمت تل در تمام دنیا به شدت پایین آمده اما در مملکت ما نیز همینگونه. بر همین اساس قیمت بسیاری از اجناس و کالاها در تمام دنیا افت و نزول داشته همانند افغانستان. در این میان اما هستند برخی چیزها که تناسب پایین آمدن قیمتشان با قیمتهای جهانی کمی فرق می کند.

طور مثال، قیمت تل از 50 افغانی به حدود 30 افغانی رسیده یعنی چیزی نزدیک به 40 درصد کاهش. البته در سایر نقاط دنیا کاهش بیشتر از این بوده. در این میان قیمت تکت های پرواز شرکت های هواپیمایی افغانستان هیچ تغییری نکرده است. همان 4500 افغانی مسیر کابل – هرات و سایر مسیرها بر قرار خود پا بر جاست. جالب این است که قیمت همه شرکت ها همانند یکدیگر شده است. سابق بر این قیمت تکت شرکت آریانا با کام ایر و سایر شرکت ها تفاوت داشت و اندکی کمتر بود اما اینک همه یک قیمت واحد را اعمال می کنند. هر کس از افغانستان چیزی نداند فکر می کند که در این مملکت قانون حکمفرما است و همه شرکت ها موظف به اعمال قیمت واحد شده اند. اما این قضیه بیشتر بوی زد و بند و کار مافیایی را به مشام می رساند تا اعمال قانون. آخر در این مملکت قانون به شکل دیگری اعمال می شود.

امروز یکی از دوستان که در سمت قلای شاده زندگی می کند گفت که صبح حضرات پولیس ترافیک جلوی موترهای تونس را می گرفتند و به ازای هر مسافری که سوار موتر بوده از راننده مبلغ 5 افغانی می گرفتند و به مسافرین می دادند و می گفتند که کرایه «کوته سنگی» تا «دار الامان» با موتر تونس 5 افغانی شده و دیگر نباید 10 افغانی کرایه بدهید. این هم بقیه پول شما.

Taxi-1

حالا چرا این قانون فقط برای موترهای تونس و شاید بقیه مسافر کش ها اعمال می شود (آن هم به این سبک) ولی از اعمال این قانون بر شرکت های پولدار هواپیمایی خبری نیست، سؤالی است در خور توجه.

taxi-2

نتیجه: اگر می خواهید بدون مشکل مسافر کشی کنید، بروید هواپیما بخرید

۱۳۸۷ اسفند ۱۱, یکشنبه

باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟

سلام

چند وقت پیش عکسهایی را گذاشتم راجع به تیغ زنی شیعیان در روزهای دهه اول محرم و قول دادم که مطالبی را بعداً در این مورد بنویسم اما وقت نشد یا مورد تازه ای پیدا می شد که ترجیح دادم آن را بنویسم. به هر صورت گفته هایم را از یاد نبرده ام. و در این جا سعی می کنم برخی چیزها بگویم.

اسلام دینی است که در آن بیش از هر کاری، مردم به تفکر و اندیشه تشویق و فرا خوانده شده اند. در آیات قرآن کریم کلمات «فکر» و «عقل» و «علم» بسیار بیشتر از «عمل» استفاده شده. این نشان دهنده اهمیت تفکر دینی در مبانی اسلام است. حتی من به این نتیجه رسیده ام که مسلمان زاده بودن هیچ اثری در نتیجه اعمال ما در آن دنیا ندارد و مسیحی زاده و یهودی زاده و مسلمان زاده در نزد خداوند یکسان قضاوت می شوند.

اسلام دینی است که خود باید با تفکر و اندیشه خود آن را انتخاب کنیم. اینکه چه تعداد از ما مسلمانان به این دین اندیشیده ایم و در آن تفکر کرده و با سایر ادیان مقایسه کرده ایم و آن را به واقع انتخاب کرده ایم امری است که حدوث آن آنقدر کمیاب است که شاید بتوان گفت اکثر مسلمانان دنیا مسلمان زاده اند نه مسلمان شده. لذا برای هر کاری که می کنیم باید منطقی به کار برده شود که با مبانی دینی ما تطابق داشته باشد.

نمی خواهم به بیراهه بروم یا گزافه گویی کنم پس تنها به اصل حرف می پردازم.

احترام امام حسین (ع) به جای خود. اما آیا این نوع عزاداری در خور شأن این نواده بزرگوار پیامبر اکرم (ص) است. آیا اینگونه عزاداری که ما می بینیم همان عزاداری است که بزرگان مذهب شیعه به آن اشاره داشته اند؟ آیا منظور از عزاداری برای ایشان به همین حرکات و سکنات هرز و سخیف خلاصه می شود یا هدف والاتری در ورا و در متن آن قرار دارد.

جواب این سؤالات را بسیاری می دانیم. خلاصه کلام اینکه عزاداری ایشان نه به خاطر مرگ دلخراش، بلکه به خاطر ادامه دادن راه و درس گرفتن از آن حادثه است. اما اینگونه عزاداری که ما در بین شیعیان ایران و افغانستان و عراق و پاکستان و سایر جاها می بینیم تنها یاد آور یک مرگ دلخراش است که به خاطر آن مردم باید هر سال خود را بزنند و خون آلود کنند و سپس هر کس برود دنبال کار خود.

آخوندها در این ایام پول پیدا کنند (به قول دوستان هر چیزی را بهاری است و بهار آخوندها محرم و صفر است)، آهنگران و زنجیر بافان و پارچه بافان و پارچه فروشان درآمدی کسب کنند و خلاصه بسیاری از بابت این دو ماه به نوایی برسند.

نتیجه اش چه شود؟ هیچ.

آخوندهایی که در بالای منبر دم و فریاد از اسلام و عاشورا می زنند پس از طی شدن این دو ماه، باز هم حاضر نباشند که در نماز جماعت به آن یکی دیگر اقتدا کنند و هر کدام به سویی بروند و دنبال مجالس روضه و دعا و عقد و فاتحه و این چیزها بگردند، و خلاصه اینکه هر کس کلاه خود را محکم بگیرد که باد نبرد. امام حسین (ع) دیگر فراموش می شود تا سال بعد و زدن زدن های دیگر.

و همه هم منتظر باشند که کی ذی الحجه می رسد تا از دو هفته مانده به محرم، علم و کوتل و سیاه پوشان راه بیاندازند تا هر چه سریعتر امام حسین (ع) و اصحابش را به روش های گوناگون و روایتهای مختلف شهید کنند و هر هیأت عزاداری سعی کند که به خاطر چشم و هم چشمی با مساجد و تکایا و گروه های دیگر، مراسم را بزرگتر و با شکوهتر برگزار کند و بر طومار افتخارات خود بیافزاید.

خدا به دادمان برسد اگر در آن دنیا همین نواده مظلوم پیامبر از ما شکایت کند که مراسم عزایش را به ریشخند تبدیل شده است و به جای پیمودن راه و آرمان او، به نام او تیشه به ریشه مذهب تشیع زده اند یا اینکه چنان آن واقعه عظیم را ساده انگاشته ایم و از کنار آن به سادگی رد شده ایم، گویی که هیچ وظیفه ای نسبت به این راه و هدف و آرمان نداریم و در آخر خود را طلبکار و واجد شرایط ورود به رحمت و بهشت موعود بدانیم.

حسین قیام کرد، تا کسی ظلم را تجربه نکند. آیا ما این کار را می کنیم؟

حسین قیام کرد تا ریا و نفاق از بین برود. ما چقدر در دین و رفتار و گفتار خود راستین هستیم؟

حسین قیام کرد تا دین جدش را احیا کند و آن را زنده و جاودان نگه دارد. ما در این راه چه کرده ایم؟

حسین برخواست تا دیگران را بیدار کند. آیا ما بیدار شده ایم؟ (بیدار کردن دیگران پیش کش)

حسین چه می خواست و چه کرد، ما چه می خواهیم و چه کرده ایم.

حسین چگونه می اندیشید و چگونه زندگی می کرد، ما به چه می اندیشیم و چگونه زندگی می کنیم.

به این اعتقاد دارم که خداوند از هر کس به اندازه وسع و توانش انتظار دارد اما برخی انتظارها مشترک است و برای همه یکسان. اینکه برای فهمیدن و درک صحیح از اهداف و مبانی دین خود هر کس باید نهایت تلاش خود را به کار گیرد از مشترکات است. اما متأسفانه در این وادی به بیراهه رفته و می رویم.

حرف برای گفتن بسیار است که در این اندک مجال فرصت انجام تمام و کمال آن نیست. دانش کامل آن هم در زمره داشته های من نیست. در پست های بعد شاید حرفهای دیگری هم گفته شود. شاید.

۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه

عجب صبری خدا دارد!

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه اول،

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان،

جهان را با همه زیبایی و زشتی،

به روی یکدگر، ویرانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که در همسایه ی صدها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم،

نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم،

بر لب پیمانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین

زمین و آسمان را

واژگون، مستانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

نه طاعت می پذیرفتم،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده،

پاره پاره در کف زاهد نمایان،

سبحۀ، صد دانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو،

آواره و دیوانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان،

سراپای وجود بی وفا معشوق را،

پروانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی،

تا که می دیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد،

گردش این چرخ را

وارونه، بی صبرانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که می دیدم مشوش عارف و عامی، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش،

به جز اندیشه عشق و وفا، معدوم هر فکری،

در این دنیای پر افسانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جای او باشم؟

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و

تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد!

و گر نه من به جای او چو بودم،

یک نفس کی عادلانه سازشی،

با جاهل و فرزانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

***

شعر: رحیم معینی کرمانشاهی

۱۳۸۷ اسفند ۶, سه‌شنبه

همبستگی از نوع رسانه ای

چند روز قبل در مجلسی شرکت کردم که از طرف مرکز همبستگی رسانه های افغانستان تشکیل شده بود. لطفاً تعجب نکنید. هنوز در این کشور زمزمه های همبستگی و وحدت شنیده می شود. به هر صورت در این مجلس جملات قصار فراوان شنیدم و صد البته حرفهای زیادی راجع به چرایی امر و نه چگونگی امر.
آنقدر در این جلسه خنده ام گرفت که فکر کنم اطرافیانم از دست من به ستوه آمده بودند. مثلاً یکی از سخنرانان محترم فرمود که «بنده ایجاد چنین مرکز و حرکتی را از چندین سال قبل پیشنهاد کرده بودم (به این معنی که ایشان اولین نفری بوده که چنین چیزی به فکرش رسیده) و پس از چند سال «متأسفانه» امروز ما به سرانجام رسیدن آن را می بینیم.» و بنده مانده بودم که این کلمه «متأسفانه» در این میان به چه دلیل به کار برده شد!
یا اینکه یکی از بزرگان یکی از وزارتخانه ها در سخنرانی بسی علمی و تحقیقی خود فرمودند که «آقای ... در کشورهای آسیایی تحقیقات فراوان انجام داده است. نتایج تحقیق ایشان پس از شش سال این است که رسانه ها می توانند در بین مردم بسیار اثرگذار باشند». یا اینکه «آقای ... پس از سالها تحقیق به این نتیجه رسید که رسانه ها در یک جامعه بسیار مهم هستند». بنده از شنیدن این نتایج اعجاب آور، انصافاً به وجد آمده و فهمیدم که رسانه خوب است.
بگذریم از اینکه هنوز خودم هم نفهمیده ام همبستگی رسانه ای یعنی چی؟
اگر کسی فهمید به ما هم بگوید.

۱۳۸۷ اسفند ۵, دوشنبه

خوشحال باشم یا نگران؟

سلام

از زمانی که دوره مهاجرت را تمام کرده و به کشور بازگشته ام تغییرات ظاهری کم و بیشی را در عرصه های مختلف در این مملکت دیده ام و می بینم. برخی از این تغییرات و وقایع نوید پیشرفت و بهروزی و برخی دیگر (شاید هم اکثر آنها) باعث اندوه و ناامیدی و یأس می شوند.

اما برای شخص خودم یک مورد است که با دیدن آن چنان از عمق وجود خوشحال می شوم که شاید خبر برنده شدن بخت حساب کابل بانک نیز چنین خوشحالم نکند.

هنگامی که در سرک های کابل و سایر شهرهای این مملکت می بینم دختران راهی مکتب هستند چنان احساس خوشحالی به سراغم می آید که می خواهم به شکرانه آن سجده کنم. دیدن منظره ای که دختران این مملکت درس می خوانند (هر چند سطح کیفی مکاتب ما بسیار پایین است) در دل من امید به آینده این دیار را شکوفا می کند و می پروراند.

school girl

اما همینکه می شنوم بالای همین دختران مکاتب حمله صورت می گیرد، تیزاب پاشیده می شود، یا اینکه مکاتب آنها سوزانده و بسته می شود و آنها مجبور به خانه نشینی می شوند یا به دست تعدادی دشمن قسم خورده یا هموطنانی نادان از بین می روند و آسیب می بینند بی اختیار اشک در چشمانم حلقه می زند. با دیدن و شنیدن اینگونه وقایع حالم از این مملکت و فرهنگش به هم می خورد (لطفاً از این حرف بنده دلگیر نشوید). در دلم شوری می افتد و یأس و نگرانی عمیقی وجودم را فرا می گیرد.

Acid-1

می خواهم بگریزم. به جایی بروم که کودکان و نوجوانان و جوانان و همه مردمش شادی کنان با لبخندی بر لبان، سرشار از انرژی و شور و نشاط رو به سمت مکتب و دانشگاه و کار و کسب خود می روند.

جایی که کودکانش غصه نان شب ندارند و بزرگانش دلشوره سلامت برگشتن دلبندانشان.

می خواهم سرزمینی را تجربه کنم که دختری در آن نیمه شب به تنهایی بتواند بیرون برود بدون هیچ ترس و دلهره ای.

afghan girl-2

دیاری که مادری برای نجات فرزند دلبندش از گرسنگی و مرگ، او را به بهایی ناچیز سودا نکند.

جایی که خورشید با شادی طلوع و کند و ماه با مهربانی بتابد.

خدایا! آیا روزی این مملکت چنین خواهد شد؟

۱۳۸۷ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

موری موری خفه اش کن!

سلام

آقای کرزی برخی وقتها جملات جالب و حرفهای قصاری به کار می برد که در کتب وقایع تاریخ سیاسی افغانستان باید به خط درشت درج شود. ایشان دریکی از آخرین اظهار نظرهای خود مشکل و چالش بین دولت خود و جامعه جهانی را به مسابقه «کشتی» تشبیه کرده که در آن جنگی در کار نیست اما هر کس سعی می کند که حریف را به زمین بخواباند و امتیاز بگیرد و برنده مسابقه باشد. تحلیل اینکه وضع فعلی جنگ و چالش است یا کشتی دوستانه، به عهده شما خواننده محترم.

اما یک فکاهی به یادم آمد که بی ربط به این قضیه نیست و گویای آن چیزی است که می خواهم از این نوشته نتیجه گیری کنم.

«گویند روزی عده ای مورچه به فیلی حمله کردند. فیل نیز با خونسردی تمام، تکانی به سر و بدن و گوش و خرطوم خود داد و همه مورچه ها را به زمین انداخت به جز یک مورچه که به گلوی فیل هنوز چسبیده بود.

سایر مورچه ها که دیدند هنوز یکی از دوستانشان به گلوی فیل چسبیده است همه با هم شروع کردند به فریاد و تشویق که:

موری موری خفه اش کن! گلو ره بگیر، چپه اش کن!»

1234

۱۳۸۷ بهمن ۲۷, یکشنبه

صبر کن بمیرند، بعداً جمعشان می کنیم!

سلام
این چند روز که نبودم و مطابق معمول جز پوزش و طلب عفو نمی توانم اقدام دیگری انجام دهم، دلیلش این بود که رفته بودم صفحات شمال کشور. در هنگام برگشت برخوردم به برف باری سنگین در سالنگ و راهی که بسته بود یا خطر سقوط «برف کوچ» یا همان «بهمن» وجود داشت. با مشورت همراهان رفتیم مزار شریف و با هواپیما خود را رساندیم به کابل آن هم با چند روز تأخیر چون پرواز موجود نبود. به هر صورت.
از جاده سالنگ خبرهای خوب نمی شنیدیم. هر کس که می آمد یا تلیفون می زد می گفت که برف کوچ آمده و چندین موتر را با خود به اعماق دره برده و پولیس هم راه را بند آورده تا مردم را از زیر برف بیرون بکشد. البته همانگونه که واضح و مبرهن است اکثر این مردم در حالی بیرون کشیده می شوند که روحشان به ملکوت اعلا پیوسته است چون بیرون کشیدن چندین نفر از بین آن همه برف با آن وضعیت فیزیکی و شرایط آب و هوایی کوهستان کاری است بس دشوار و خطیر و وقت گیر.
حرف و حدیث های دیگری هم شنیده می شود. مانند اینکه قوماندان صاحب موظف جاده سالنگ در سه ماه زمستان بار خود را می بندد به این معنی که به خاطر انجام مأموریت و برف پاکی و سایر دلایل پول و پیسه بسیار خوبی به جیب می زند و تا سال آینده هر چه بخورد و بنوشد و بنوشاند باز هم کم نمی آورد. اگر خدای نکرده این حرف راست باشد که دیگر وای به حال و روز مسافرین بخت برگشته. البته این قضیه ربط چندانی به مطلب مورد نظر بنده ندارد اما چندان بی ربط هم نیست.
در همه جای دنیا ارگان ها یا شرکت های موظف راهداری در زمستان ها در مناطق کوهستانی و برف گیر اقدامات سریع، پیشگیرانه و دقیقی انجام می دهند تا جلو حوادث و تلفات جانی و مالی گرفته شود. اما در افغانستان ما برعکس است. در اینجا ما صبر می کنیم تا حادثه روی دهد، سپس برای حل آن اقدام می کنیم آن هم از نوع افغانی. طور مثال وقتی در یک کشوری برف باری در جاده اصلی کوهستان بیشتر می شود و خطر ریزش برف کوچ وجود دارد، مسؤولین مربوطه قبل از اینکه برف کوچ روی دهد با وسایل و روشهای مختلف سعی می کنند که آن برف کوچ را خود ایجاد کنند تا خطر آن برطرف شود. در برخی جاها با استفاده از یک انفجار کوچک در بالا یا پایین قسمت خطرناک یا با هر وسیله مناسب دیگر.
بدین ترتیب برف کوچی که قرار بوده در یک زمان نامعین بیاید و جان چندین نفر را به خطر بیاندازد و هزینه های گزاف بر دوش ملت و دولت بگذارد، توسط متولیان امر در زمان معین و با رعایت مسایل ایمنی ایجاد شده و خطر احتمالی آن از بین می رود.
اما در اینجا موظفین و مسؤولین می نشینند تا برف کوچ جان چندین نفر را بگیرد سپس می گویند «بسیار خوب! وقت این است که اقدام کرده و مصدومین و از دنیا رفتگان را بیرون آوریم» (البته اگر بتوانند این کار را بکنند!)
گناه این تعلل ها و مردگان و زخمیان به گردن چه کسی یا کسانی است، والله اعلم!
ما هم که ساکت و بی خیال مانده ایم در این میان تقصیر و از این گناه چندان بی نصیب نیستیم.

۱۳۸۷ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

اجازه هست فکر کنیم؟

سلام

چند روز قبل یکی از دوستان از سفر برگشت. تعریف می کرد که رفته بوده ایران و همراه ایشان یکی از متنفذین شهر ایشان نیز همسفر بوده. این جناب بزرگ شهر از این دوست گرانمایه بنده می خواهد که در زمانی که در ایران برای تداوی به سر می برد وی را به یک کلیسا ببرد تا با یکی از پدران مقدس صحبت کند و بر معلومات اندکش در مورد دین مسیحیت بیافزاید. ضمن اینکه از وی می خواهد برایش یک انجیل نیز تهیه کند. جریان را از زبان دوستم چنین تعریف می کنم:

«میسر نشد تا حاجی صاحب را ببرم کلیسا. خودم هم می خواستم بروم تهران. به من گفت که از تهران یک انجیل برایم بگیر. البته من می خواهم انجیلی که اکثر مسیحیان می خوانند (یعنی کاتولیک ها) برایم بیاوری و کمی معلومات راجع به آن چون من شنیده ام که انجیل های مختلفی وجود دارد. من هم در تهران رفتم به یک کلیسا. از نگهبانان خواستم که کسی را به من معرفی کنند تا بتوانم از وی در مورد انجیل چند سوال بپرسم و او مرا راهنمایی کند که کدام انجیل را از بازار تهیه کنم. گفتند که ما اینجا به کسی اطلاعات نمی دهیم. شما باید بروی بخش روابط عمومی در خیابان کریم خان.

بعد از کمی جستجو آنجا را یافتم. در لوحه جلوی کلیسا نوشته بود «خلیفه گری ارامنه». من که نفهمیدم خلیفه گری یعنی چه اما به هر صورت آدرس را درست آمده بودم. به بخش معلومات رفتم و خواسته ام را مطرح کردند. اما با جواب سرد آنها موجه شدم که گفتند ما اینجا به کسی معلومات نمی دهیم. اجازه هم نداریم که معلومات بدهیم. گفتم: اما در کلیسای قبلی اینجا را آدرس دادند. در جواب گفتند بله آدرس را درست داده اند اما اگر شما می خواهی معلومات به دست بیاوری باید بروی از وزارت کشور (همان وزارت داخله خودمان) یا وزارت فرهنگ و ارشاد مجوز بیاوری تا جوابت داده شود. تعجب کردم و گفتم: ای بابا! من برای چند سوال ساده باید به وزارت کشور بروم؟ آخر جواب دادن به چند سوال ساده راجع به انجیل که نیاز به مجوز ندارد. چرا مشکل تراشی می کنید. گفتند برای اینکه می ترسیم.

Thinking-5

پرسیدم از چی و کی می ترسید؟ روزنامه ای را نشان دادند که در آن خبر دستگیری یک مسیحی نوشته شده بود و آن را سریع مخفی کردند.

گفتم من تنها چند سوال ساده راجع به انجیل دارم و نمی خواهم کسی برای من مسیحیت را تبلیغ کند. خودم هم مسیحی نیستم. قصد مسیحی شدن هم ندارم. آخر در این مملکت برای سوال دینی هم باید اجازه گرفت؟

گفتند به ما مربوط نیست. اینجا کسی حوصله دردسر ندارد. یا مجوز بیاور یا خدانگهدار.

دیگر اعصابم خرد شده بود. هر چه اصرار کردم هیچ فایده ای نداشت و آنها بر اینکه از جواب دادن می ترسند پافشاری می کردند. بالاخره بدون هیچ نتیجه ای از درب کلیسا بیرون آمدم و با خودم به این اندیشدیم که در این کشور آزاد (ایران) برای چه چیزهای ساده ای باید مجوز بگیریم.»

Thinking-4

ببخشید! برای فکر کردن هم باید از وزات فرهنگ و ارشاد یا کشور مجوز بگیریم؟

۱۳۸۷ بهمن ۲۰, یکشنبه

تحلیل نظر سنجی

عرض شود که 25 نفر به سوالی که در بخش نظر سنجی وبلاگ گذاشته بودم پاسخ گفته اند که از ایشان بابت وقتی به پاسخ گویی به این سوال اختصاص دادند تشکر می کنم. سؤال این بود که «اگر کرزی دوباره کاندید ریاست جمهوری شود به او رأی می دهید؟». نتیجه چنین شد:

«بله»: 4 مورد (16 درصد)

«نه»: 19 مورد (76 درصد)

«هنوز تصمیم نگرفته ام»: 2 مورد (8 درصد)

هر چند این نظر سنجی را نمی توانم به همه جا تعمیم دهم که همه هم می دانیم چنین کاری اشتباه و خطا است، اما به طور خاص چنین نشان می دهد که آقای کرزی در بین کسانی که به این نظر گاه سر زده و نظر داده اند چقدر محبوب است و کارنامه ایشان از دیدگاه این افراد تا چه اندازه قابل قبول بوده (یا بهتر است بگویم نبوده است).

karzai

بسیاری از آگاهان سیاسی افغانستان دوره آقای کرزی را تمام شده می دانند و این واقعیتی است که خود آقای کرزی هم می داند و گرنه در این ماه های واپسین دولتش رو به ملی گرایی و نشان دادن خود به عنوان یک فرد غیر وابسته به دولتهای خارجی نشان نمی داد.

تحلیل بنده این است که ایشان حال که دانسته در بین این مردم دیگر جای چندانی ندارد، تنها قصد دارد کمی از آب رفته را به جوی باز گرداند و از آنجا که انسان با امید زنده است شاید فرجی بشود و ایشان دوباره بتواند بر کرسی ریاست جمهوری تکیه زند. تلاشهای ایشان در این زمینه نیز حاکی از همین امر است. بسیاری بر این عقیده اند که نا امنی های چند ماه اخیر در سرتاسر کشور با اجازه و هدایت آقای کرزی و همدستانش دامن زده می شد تا از این رو هم اوضاع امنیتی برای برگزاری انتخابات سال آینده ریاست جمهوری را به چالش بکشد تا بلکه چند صباحی برگزاری آن را به تعویق بیاندازد (که البته موفق هم شد) و هم اینکه پس از چندی با کمی تغییرات و تبدیلات در سطوح امنیتی بتواند دل داخلیان و نظر خارجیان را به سوی خود جلب کند و خود را فرد شایسته ای برای ادامه کار نشان دهد.

هر چند فشارهای داخلی و خارجی بر روی بحث اوضاع وخیم امنیتی و انتقادهای صریح از ایشان در تسریع این تغییر و تبدیلات اثر گذار بوده و آقای کرزی نتوانست آنگونه که می خواست از این اوضاع سود ببرد.

گذشته از اینها مردم افغانستان و مخصوصاً طیف تحصیل کرده آن به امید اینکه دیگر شاهد جنگ و خشونت و تفرقه های قومی و زبانی و منطقه ای نباشند، به ادامه کار آقای کرزی رأی دادند، اما ظرف این سالها وقتی می بینند نه تنها این مسایل برطرف نشده، بلکه دولت خود در دامن زدن به آن نقش دارد، از آن نظر اولیه خود برگشته اند و حتی اگر نتوانند تحلیل درستی از افراد نامزد ریاست جمهوری پیش خود ارایه کنند، حداقل می خواهند شخص دیگری را انتخاب کنند.

karzai and mulla Umar

اینجا است که اوضاع بدتر شده و هر کسی به سراغ نامزد قوم و حزب و منطقه و زبان خود می رود و چنین است که این وضع همچنان ادامه می یابد.

البته اوضاع سیاسی الآن چنان در هم است که هیچ چیز قابل پیش بینی نیست. به این امر این واقعیت را هم اضافه کنید که «اینجا افغانستان است»

تا چه شود!

۱۳۸۷ بهمن ۱۶, چهارشنبه

شما نکشید، ما می کشیم

چند روز قبل از اینکه به سفر بروم، حادثه ای در جاده کابل - جلاد آباد رخ داد که طی آن نیروهای آیساف تعدادی از مردم محل را کشتند. حادثه هم آن طور که بنده شنیدم از این قرار بوده که یک موتر به اخطارهای نیروهای بین المللی توجه نکرده و راه آنها را بند می کند. آنها هم یا از ترس جان، یا از روی عشق و حال و یا بنا به دستور و اجازه ای که داشته اند موتر را هدف قرار می دهند. در همین ضمن چند نفر دیگر هم از مردم ملکی کشته می شوند. پس از این واقعه مردم منطقه به جاده ریخته و با سنگ و هر چیزی که در دستشان آمده بوده از وسایل نیروهای بین المللی پذیرایی می کنند و دیگر به این کار نداشته اند که هر موتر شیشه دودی، لزوماً نظامی نیست. بگذریم.

mexico

هنگامی که تلویزیون با چند تن از این مردم مجاهد و قهرمان مصاحبه کرده و خواسته آنها را مطالبه می کرد، آنها تنها خواسته خود را خروج نیروهای خارجی از افغانستان ذکر می کردند.

بنده ضمن درود بر روح کلیه کسانی که در طول سالیان اخیر در این مملکت، مظلومانه و بیگناه کشته شده اند برداشت خودم را از مواضع این هموطنان اینگونه اعلام می کنم که:

«ای نیروهای خارجی! از این خراب شده بیرون بروید. ما هیچ خوشمان نمی آید که شما ما را بکشید. شما بروید بیرون، بعد از رفتن شما ما خودمان خودمان را همانند گذشته و حال خواهیم کشت. شما چرا اینقدر خود را به زحمت می اندازید. مگر نمی دانید که سران جهادی این مملکت هنوز شکر خدا زنده اند و بر سر چوکی های بلند رتبه دولتی جا خوش کرده اند. آنها در کشتار مردم خود ید طولا و قدرتمندی دارند که حتی شوروی با آن ابر قدرت بودنش و آن ارتش سرخ نامدارش نداشت. ما از اینکه یک غیر مسلمان مسلمانان را بکشد دلخون و سرافکنده و سرخورده ایم.

شما ما را نکشید، ما خودمان همدیگر را می کشیم!»

Jang-1

۱۳۸۷ بهمن ۱۴, دوشنبه

ببار ای ابر سنگین

سلام
امروز ظهر رسیدم به کابل. پرواز راحتی بود. در راه کابل هوا بسی ابری بود چنانکه گویی چندین متر برف را با خود به ارمغان آورده، اما همینکه به زیر فضای ابرآلود این شهر خراب شده وارد شدم، تنها چیزی که روی زمین نبود برف بود.
امسال سال عجیبی است. از یک طرف برف و باران کمی آمده و از طرف دیگر هواشناسان دنیا برای زمستان امسال بارندگی زیاد پیش بینی کرده اند. من که مانده ام این چه وضعی است. نیمی از زمستان گذشته و تنها بر روی کوهها اندکی برف مشاهده می شود.
خدا به دادمان برسد اگر این وضع بر خلاف پیش بینی هواشناسان ادامه پیدا کند. به گمانم آسمان افغانستان از تیررس دید ایشان مخفی بوده یا اینکه این همه چیز این مملکت آنچنان مبهم و غیر قابل پیش بینی است که این امر به آب و هوایش نیز سرایت کرده است.
خدایا! انا نحتاج الیک و ننتظر لطفک!

۱۳۸۷ بهمن ۸, سه‌شنبه

سنگ صبور

وقتی با کسانی که خیلی دوستشان دارم و از آنها دورم صحبت می کنم به جای آرام تر شدن آشفته تر می شوم. نمی دانم چرا.
دیشب توانستم با یکی از دوستان قدیمی وعده ملاقاتی را بگذارم و پس از سه سال دلتنگی از بابت ندیدنش با هم دقایقی را بنشینیم و صحبت کنیم. هر چند در طول این سالیانی که از هم دور بوده ایم با تلیفون در تماس بوده ایم. طبیعتاً شوق دیدن دوستی که خاطرش برایت خیلی خیلی عزیز و محترم باشد آن هم بعد از چند سال باید شور و شوق و هیجان و خوشحالی خاصی در درون آدم ایجاد کند که زایدالوصف باشد. اما برای من این برعکس بود.
هر چند برای دیدنش لحظه شماری می کردم اما دیشب پس از تعیین زمان و محل ملاقات به طرز عجیبی دلم گرفت. پس از مدتها نشستم و لب به سیگار زدم. آن نه یکی. که دو تا.
خوابم نبرد تا حدود ساعت 3 صبح. دلم می خواست بلند بلند گریه کنم اما یکی از دوستانم کمی آن طرف تر خوابیده بود و من هم به هر طریق ممکنه جلوی عقده گلو را نگه داشتم و خودم را با ماهواره سر گرم کردم هر چند هیچ لذتی از این کار نبردم.
امروز لحظه ای که دیدمش چقدر خوشحال شدم. در مقایسه با من کمتر تغییر کرده بود. هنوز همان چهره خندان و پر انرژی اش را حفظ کرده بود. برعکس من که وقتی یکی از دوستانم پس از دو سال من را دید فریاد زد: «این چرا این طوری شده؟»
لحظه ای که دیدمش باز هم نزدیک بود اشکم سرازیر شود اما این عقده را هم در دل ریختم. این عقده در دل خالی کردن به عادتی برایم تبدیل شده که هر چند دانایان می گویند برای انسان مضر است اما دیگر چه می شود کرد. تغییرش برای کسی که عمری را سنگ صبور خیلی ها بوده و خود سنگ صبوری نداشته خیلی سخت است.
ای کاش یکی پیدا شود تا سرم را بر روی دوشش بگذارم و تا مدتها گریه کنم.
دلم هنوز تنگ است ...

یک هفته بعد!

سلام
هنوز در سفرم و هفت روز دیگر نیز در سفر خواهم بود. این یعنی اینکه یک هفته دیگر هم باید این بی برنامگی وبلاگ کم مایه بنده را تحمل نمایید.
خوش باشید.

۱۳۸۷ بهمن ۵, شنبه

توهین نکن بی شعور!

چند دقیقه بیکار شده بودم. به خیال خودم می خواستم به جای وب گردی، کمی ماهواره گردی کنم. زدم روی کانالهای فارسی زبان. رسیدم به یک شبکه به نام رنگارنگ که یک حضرت آقایی به نام «داکتر ملازده» از لندن در حال صحبت بود. اسم ایشان را عمداً می گویم که کسی نگوید از خودت در آوردی. برنامه ایشان این بود که به سؤالات تلیفونی بینندگان به صورت زنده پاسخ می داد. علاوه کنم که اصل مباحث و صحبت های ایشان راجع به دین و خرافات و عقاید صحیح و باطل بود.
بنا بر آنچه خود ایشان ادعا می کند، وظیفه ایشان فقط دعوت به راه راست از طریق روشنگری توأم با احترام به همه عقاید است بدون اینکه بخواهد به کسی توهین کند. خلاصه اینکه هر جند دقیقه ای یکی تلیفون می کرد و ایشان پاسخ می گفت. از بحث قبول داشتن یا نداشتن عقاید ایشان که بگذریم، چند چیز بسیار خنده دار در برنامه ایشان که مدعی دفاع از اسلام واقعی است دیده می شد.
یکی اینکه وقتی ایشان مورد سوال جدی واقع می شد به جای اینکه جواب بگوید سعی می کرد با یک سوال بی ربط دیگر بحث را به راه دیگری منحرف کند. این حالت و نحوه پاسخ گویی ایشان به سوالات واقعاً خنده دار بود و نشان از ضعف علمی ایشان داشت.
اما نکته خیلی جالب تر برای من این بود که یک بنده خدایی تماس گرفت و یک چیزی گفت که از نظر بنده توهین نبود اما به مذاق داکتر صاحب خوش نیامد. به ناگاه تلیفون طرف را قطع کرده و شروع کرد که «بی شعور! مردک! احمق! (و چند فحش دیگر) چرا فحش می دهی؟ تو اگر منطق داشته باشی فحش نمی دهی بی شعور! کسی که منطق دارد فحش نمی دهد مردک!» و چنین بود که چند دقیقه ای به فردی که تلیفونش را قطع کرده بود ناسزا می گفت و در عین حال از ناسزا گفتن بد می گفت.
دیگر حسابی خنده ام گرفته بود که عجب ملاهایی داریم ما مسلمان جماعتان. خدا به داد دینی برسد که این ملاهای ما اینچنین بخواهند از آن دفاع کنند.
خدا به داد دنیا و آخرت ما نیز برسد چون خود ما چراغ راه خود را به دست اینان سپرده ایم.

۱۳۸۷ بهمن ۳, پنجشنبه

کجایی ای خواب!

صبح که از محل اقامتم می زنم بیرون، شب دیر وقت و خسته و کوفته بر می گردم. حس خمیازه کشیدن هم ندارم تا چه رسد به بیدار نشستن.
امشب هم باید تا صبح در یک شفاخانه بیدار بنشینم بر بالین یکی از دوستان خانوادگی که اینجا تنهاست و قرار است تا ساعاتی دیگر عمل شود و کسی از اقوامش نیز در کنارش نیست. آمده ام کمی لوازم با خود بردارم. دیشب هم که خیلی کم خوابیدم.
با این روند، فکر کنم فردا شب خودم در بیمارستان بستری شوم.
هنوز هستم. ببخشید که چند روزی است اوضاع وبلاگم به هم ریخته و از من خبری نیست. بسیار عذر می خواهم.
پاینده و سالم و شاداب باشید

۱۳۸۷ دی ۲۶, پنجشنبه

کشف گروه خونی جدید در ایران

سلام
تا جایی که ما در کتاب های علمی خوانده ایم انسان ها دارای چهار گروه خونی O, A, B, AB هستند که باز هر کدام از آنها به دو گروه RH مثبت و منفی تقسیم بندی می شوند. بر همین مبنا اهدای خون یا عضو از یک فرد به فرد دیگر بر اساس ضوابطی معین انجام می شود. براساس آزمایشها و تحقیقات علمی دانشمندان دنیا کسانی که گروه خونی O دارند می توانند به سایر گروهها خون اهدا کنند، آنهایی که A هستند می توانند به A و AB خون اهدا کنند، آنهایی که B هستند می توانند به B و AB خون اهدا کنند و در نهایت آنهایی که AB هستند تنها می توانند به AB خون اهدا کنند. این تا اینجا.
البته برای پیوند اعضای بدن یک فرد به فرد دیگر هم تا جایی که من اطلاع دارم همین قاعده بر قرار است. البته پیوند عضو بین دو فردی که گروه خونی مشابه دارد، امری معقول است اما من در این شک داشته ام که آیا همان رابطه اهدای خون به طور کامل برای اعضای بدن نیز صدق می کند یا نه. اگر کسی می داند به من نیز بگوید تا بر معلوماتم افزوده شود. این هم تا این قسمت.
اما چند روز قبل یکی از دوستان نکته تازه ای گفت. ایشان قصه می کرد که یکی از اقوام ایشان به ایران رفته است برای تداوی. داکتر صاحب ها هم پس از معاینه و انواع و اقسام آزمایشات به این نتیجه رسیده اند که گرده ها ایشان (همان کلیه به لفظ ایرانی) دیگر کارایی نداشته و باید عوض شود. این بنده خدا هم برای اینکه بفهمد چطور می تواند کلیه بگیرد یا بخرد به بیمارستان (همان شفاخانه افغانی) رفته تا معلومات جمع کند. اما به ایشان چیزی گفته شده که وقتی من فهمیدم دود از کله مبارکم به آسمان برخاست طوری که همسایگان به گمان اینکه آتش سوزی مهیبی رخ داده است نزدیک بود زنگ بزنند به آتش نشانی (یا همان اطفاییه خودمان)
لب مطلب اینکه وقتی ایشان راجع به گرفتن یا خرید کلیه سوال کرده بوده، حضرات مدیران بیمارستان با نشان دادن یک دستور العمل (همان بخش نامه ایرانی) که رسماً از سوی دولت فخیمه ایران صادر شده است به وی گفته اند که «کلیه ایرانی به افغانی پیوند نمی خورد. شما باید یک کلیه افغانی پیدا کنی»
و این بنده خدا هم مات و مبهوت شده و ناامیدانه به خانه برگشته. (ای کاش می توانستم تصویری از این بخش نامه در اینجا بگذارم تا صحت حرفم بر کسی پوشیده نماند)
در این بین ما پس از کلی فشار آوردن بر مغز مبارک به این نتیجه رسیدیم که حتماً دانشمندان والا مقام ایران از برکت امام زمانشان و نیز الطاف کریمانه جناب آقای احمدی نژاد و به مدد پول فراوان نفت و این همه امکانات و دانش توانسته اند گروه های خونی سیاسی و نژادی نیز کشف کنند و این چیزی است که تا کنون هیچ دانشمند غیر ایرانی حتی به ذهنش خطور هم نمی کرده. از دیدگاه اینجانب باید به این دانشمندان برجسته ایرانی جایزه نوبل اعطا شود و از دولت آقای احمدی نژاد هم برای کمک به بزرگترین کشف علمی قرن (یا شاید هم تا قرون بعد) تقدیر به عمل آید و ایشان به عنوان حامی انسان دوست تمام اعصار به دنیا معرفی شوند و مجسمه ای از ایشان بر دروازه ورودی همه شفاخانه های دنیا نصب شود. هر چند در این میان چند نکته نیز به ذهن حقیر می رسد که ذیلاً نگاشته می شود:
اول اینکه چرا نمی شود عضو بدن یک ایرانی حتی با اجازه خود فرد به یک افغانی پیوند زده شود در صورتی که پیوند زدن عضو بدن یک افغانی به یک ایرانی حتی بدون رضایت طرف قابل انجام است (مواردش بسیار است). این رابط یک طرفه از کجا سرچشمه می گیرد؟

دوم اینکه چرا این گروه های خونی سیاسی در تمام دنیا تنها بین ایرانی و افغانی مشکل ساز است اما برای سایر مردمان نه؟
سوم اینکه چرا این مشکل گروه خونی سیاسی فقط در ایران وجود دارد و نه در جاهای دیگر؟ مگر آب و هوا و فضای ایران چه چیزی دارد که اجازه این پیوند را نمی دهد.
چهارم اینکه تکلیف این همه افرادی که تابعیت خود را عوض کرده اند و می کنند چه می شود؟ بر اساس این دسته بندی خونی، اگر یک افغانی تابعیت ایرانی بگیرد (که احتمال یک در میلیون آن هم زیاد است) یا اگر یک ایرانی تابعیت افغانی بگیرد (که عمراً هیچ افغان با غیرتی اجازه بدهد) در این صورت گروه خونی این افراد چگونه خواهد شد؟
اگر کسی در دنیای علم بتواند به این سؤالات جواب منطقی بدهد (البته نه به روش آقای احمدی نژاد) دعا می کنم خدا ایشان را نه افغانی و نه ایرانی از دنیا ببرد.

بدون تیتر

سلام
در سفر هستم و مستقر شده ام. دیشب هر کاری کردم نتوانستم به بلاگر وصل شوم. امروز هم که آمده ام از جای دیگری می نویسم. باید کمپیوترم را از نو پیکر بندی کنم و ویندوز بگذارم.
به زودی برمیگردم به دنیای اینترنت.پاینده باشید.

۱۳۸۷ دی ۱۹, پنجشنبه

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی ...

باز هم به سفر می روم.
تا امروز صبح ساعت 11 نمی دانستم که چنین سریع به سفر می روم. به هر صورت باید رفت.
سفر را دوست دارم و در سفر بزرگ شده ام و شاید در سفر نیز بمیرم. چقدر رویایی!
متأسفانه تا استقرار کامل در محل اقامتم (حدود 5 روز) نمی توانم وبلاگ را آپدیت کنم.
از عزیزانی که به «گفتنی ها» سر می زنند تشکر و عذرخواهی می کنم.
«گفتنی ها» در اولین فرصت آپدیت خواهد شد.
پاینده باشید.

۱۳۸۷ دی ۱۷, سه‌شنبه

فریاد از این ...

می خواهم داد بزنم. فریاد کنم.

از این همه کج باوری

از این همه کج فهمی

از این همه کج روی

این روزها آنچنان چیزهای سخیف و نا معقول و نامعمول دیده ام که می خواهم فریاد برآورم. آن هم نه از دست مشتی خلافکار، بلکه از دست کسانی که نام دین بر خود نهاده اند. از دست همین عزاداران حسینی.

به عزاداری کاری ندارم اما از کارهایی که به نام دین یا مذهب انجام می شود و نام دین و مذهب و آبروی اسلام با آن به زیر سوال می رود مشکل دارم.

چند عکس را ببینید. در پست های بعد برخی چیزها برای گفتن دارم.

۱۳۸۷ دی ۱۵, یکشنبه

کربلا لبریز عطر یاس شد، نوبت جانبازی عباس شد

شب عاشورا بود. شهر یکپارچه روضه بود و خانه یکپارچه سکوت و درد ...

گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم:

... پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:

صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.

می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است. به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را به پا داشته است.

و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است.

به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را به پاداشته است.

ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:

اینک دو دست فرو افتاده اش،

دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد، تا هنوز هم نگاهش دارد

جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...

... افتاد!

و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.

نگاهم را بالاتر میکشانم:

از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا می مکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.

نگاهم را بالاتر میکشانم:

گردنی که همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است.

نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم:

ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا می ماند و ...

دیگر هیچ !

پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت می فشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که:

«هستم»، که «زندگی می کنم».

این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن»، این همه سنگین!

اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم.

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛

شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است.

هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک می کند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر می رود. روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.

هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟

چقدر تحمل ناپذیر است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ...

چه بگویم؟

مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است.

و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند.

همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.

نه باز می گردد،

که: به کجا؟

نه پیش می رود،

که: چگونه؟

نه می جنگد،

که: با چه؟

نه سخن می گوید،

که: با که؟

و نه می نشیند،

که:

هرگز !

ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیافتد

همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین (خسرو و دهگان و موبد زور و زر و تزویر سیاست و اقتصاد و مذهب) در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش!

به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش می نگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت می ماند.

نمی توانم تحمل کنم؛ سنگین است؛

تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند.

می گریزم.

اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است.

به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم.

در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.

خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... د

عمامه پیغمبر بر سر و....... د

آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!

تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چسبم، می پرسم، با تمام نیاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد:

«این مرد کیست»؟

«دردش چیست»؟

این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟

چه کرده است؟

چه کشیده است؟

به من بگویید:

نامش چیست؟

هیچ کس پاسخم را نمی گوید!

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است

منبع:

«حسین وارث آدم»، اثر مرحوم داکتر علی شریعتی

۱۳۸۷ دی ۱۳, جمعه

پشت پرده فساد

اخیراً عده ای پولیس را در ولایت فراه به جرم رشوت و برخی چیزهای دیگر از کار بر کنار کرده اند. در نگاه اول خبر خوبی است. اما از دید من خبر تأسف انگیزی است. تأسف از این بابت که اوضاع پولیس افغانستان آن قدر خراب است که چند تا چند تا از کار برکنار می شوند. در یک چنین مملکتی که پولیسش تا به این حد آلوده به فساد باشد، خدا به داد بقیه جاهایش برسد.

dozdi1

اما در این میان آنهایی که در بالا سر هستند و فساد و دزدی آنها بیشتر است در آرامش خاطر به امورات اختلاس و غیره ادامه می دهند. اگر بخواهند آنهایی را که در بالا دست قرار دارند بگیرند، به جای «چند تا چند تا»، باید عبارت «چند صد تا چند صد تا» را به کار برد.

اینکه چه کسی بخواهد و بتواند آن بالایی ها را بگیرد خودش یک معضل بزرگ دیگر است.

dozdi2