ه‍.ش. ۱۳۸۷ اسفند ۵, دوشنبه

خوشحال باشم یا نگران؟

سلام

از زمانی که دوره مهاجرت را تمام کرده و به کشور بازگشته ام تغییرات ظاهری کم و بیشی را در عرصه های مختلف در این مملکت دیده ام و می بینم. برخی از این تغییرات و وقایع نوید پیشرفت و بهروزی و برخی دیگر (شاید هم اکثر آنها) باعث اندوه و ناامیدی و یأس می شوند.

اما برای شخص خودم یک مورد است که با دیدن آن چنان از عمق وجود خوشحال می شوم که شاید خبر برنده شدن بخت حساب کابل بانک نیز چنین خوشحالم نکند.

هنگامی که در سرک های کابل و سایر شهرهای این مملکت می بینم دختران راهی مکتب هستند چنان احساس خوشحالی به سراغم می آید که می خواهم به شکرانه آن سجده کنم. دیدن منظره ای که دختران این مملکت درس می خوانند (هر چند سطح کیفی مکاتب ما بسیار پایین است) در دل من امید به آینده این دیار را شکوفا می کند و می پروراند.

school girl

اما همینکه می شنوم بالای همین دختران مکاتب حمله صورت می گیرد، تیزاب پاشیده می شود، یا اینکه مکاتب آنها سوزانده و بسته می شود و آنها مجبور به خانه نشینی می شوند یا به دست تعدادی دشمن قسم خورده یا هموطنانی نادان از بین می روند و آسیب می بینند بی اختیار اشک در چشمانم حلقه می زند. با دیدن و شنیدن اینگونه وقایع حالم از این مملکت و فرهنگش به هم می خورد (لطفاً از این حرف بنده دلگیر نشوید). در دلم شوری می افتد و یأس و نگرانی عمیقی وجودم را فرا می گیرد.

Acid-1

می خواهم بگریزم. به جایی بروم که کودکان و نوجوانان و جوانان و همه مردمش شادی کنان با لبخندی بر لبان، سرشار از انرژی و شور و نشاط رو به سمت مکتب و دانشگاه و کار و کسب خود می روند.

جایی که کودکانش غصه نان شب ندارند و بزرگانش دلشوره سلامت برگشتن دلبندانشان.

می خواهم سرزمینی را تجربه کنم که دختری در آن نیمه شب به تنهایی بتواند بیرون برود بدون هیچ ترس و دلهره ای.

afghan girl-2

دیاری که مادری برای نجات فرزند دلبندش از گرسنگی و مرگ، او را به بهایی ناچیز سودا نکند.

جایی که خورشید با شادی طلوع و کند و ماه با مهربانی بتابد.

خدایا! آیا روزی این مملکت چنین خواهد شد؟

6 comments:

میرزا ملامت گفت...

درود!

باز هم خوش بحال شما که شاهد مکتب رفتن این عزیزانید و همچون ما تنها ببینده و شنونده ی اخبار تکان دهنده یی نیستید که خشکیده ریشه ی امید به آینده این ملت را هم خاک و خاکستر می نماید و سرشارمان می نماید از ناامیدی محض. حالا جالبش اینجاست که از بس کاری از دستمان بر نمی آید و می پنداریم درد امروز ریشه در گذشته ها دارد، بنای نفرین بر ریشه را می گذاریم که آنهم از ترس اطرافیان معمولاً نفرین بی صداییست که نچندان عقده گشاست.
به هر حال ما با گفته های واپسینتان موافقیم اما، آرزومندیم سرزمینی که میخواهید تجربه نمایید سرزمین سوخته ی خودمان باشد و نه سرزمین دیگری.

قلمتان پررنگ باد

حضرت ظریفی گفت...

سلامی از سر ارادت دوست عزیز
نوشتهء شما با عمق احساس ورسا بدنش مرا بدین ادیشه واداشت که>
به آبادی این اوضاع هستم مطوئن زیرا
خرابی چونکه از حد بگذرد آباد میگردد
مدتی مدد تنباه کننده جنگهای کشور ومردم را به تباهی کشیدند وازین بیشتر اگر رنجی سهم مردم ستودیدهء افغان بوده کفایت میکند همه بیزلر از جنگ .به آبادی وطن می اندیشند بدون شک افغانستان عزیز این باغ آسیای میاه روزی بار ور ترین با غستان جهان خواهد بود که چنذان دور نیست باید با ورداشت. شمارا شاد ئوصحت خواستارم دوست عزیز اشک شادی وعشق همیشه احساس شمارا همراه باد با لبخند های ملیح که شوری اش لبان شمارا تازه گی بخش باشد ظریفی

ناشناس گفت...

هیچ وقت فریاد آن دخترکی که اسید(تیزاب) ظاهرش را مجروح و عزمش را راسخ تر کرده بود فراموش نمیکنم که میگفت: "اگر مارا بکشید هم باز به مدرسه میرویم"
ای کاش اندکی از این صلابت را دیگران میداشتند!!!!
Mehrban-qcengineer

احسان سلام گفت...

سلام
به ارتباط عنوان مطلب یاد آور می شوم که ، هردو.
افغانستان کشور پارادوکس هاست.آدم وقتی نگران است باید خوش باشد، و هنگامی که خوش است حتماً باید نگران باشد.

صحرا کریمی گفت...

سلام
من کسی را متهم نکردم.
فقط نظرم را بیان کردم.
در یک باغ هم خار پیدا می شود هم گل.
زنده باشی.

مریم شهرتاش گفت...

درود
گاه گاه حالم به خودم و هم میهنانم می سوزد. چیزهایی که در دنیای دیگر حتمی استتند برای ما خوشبختی تلقی می شود. اینکه به مکتب برویم یا ورزش کنیم یا...