۱۳۸۷ آبان ۱۱, شنبه

زنده ام!!!

از سفر برگشتم
زنده
اصولاً زنده بودن در این کشور خبر خاص و خوبی است
برعکس کشورهای دیگر که وقتی می پرسی حالت چطور است می گوید خوبم شکر خدا
اینجا زنده بودن خبر دست اول است
به هر صورت
ضمناً تصمیم گرفته ام که دیگر شماره پست هایی که می گذارم را ننویسم
این هم یک نوع تنبلی و سستی است

۱۳۸۷ مهر ۲۵, پنجشنبه

همین که هست، می خواهی بخواه، نمی خواهی به ما چه

از وبلاگ گفتنی ها (افغان نوشت)
نوشته: افغان بلاگر
اولاً اینکه سفری در پیش رو دارم. اگر زنده برگردم که باز هم خواهم نوشت. اگر هم برنگشتم که مرا حلال کنید و اگر از من بدی یا دلخوری دارید سعی کنید ببخشید یا با فحش و ناسزا در همین دنیا دلتان را خالی کنید و کار را به آن دنیا مگذارید که حساب پس دادن ما و شما بسی سخت است.
دیگر اینکه چند مدت پیش اتفاقی برایم رخ داد که بی ارتباط با سفر نیست. دقیقاً همان زمان که بحث کاهش قیمت تکتهای شرکت های هواپیمایی مطرح شد، رفتم که بلیط هرات – کابل را بخرم. شرکت کام ایر قیمت خود را هنوز کاهش نداده بود و آریانا هم همچنین. فردی که در شرکت آریانا تکت می فروخت به من گفت که امروز قیمت 5000 افغانی است اما ممکن است قیمت کاهش یابد. چون پروازت برای چند روز آینده است بهتر است صبر کنی. من هم رفتم و دو روز قبل از حرکت تکت خریدم به قیمت 3500 افغانی. خوشحال از اینکه قیمت ها پایین آمده، دو روز بعدش وسایل خود را برداشته و در موعد مقرر در فرودگاه هرات حاضر شدم....

پست 71: همین که هست، می خواهی بخواه، نمی خواهی به ما چه

اولاً اینکه سفری در پیش رو دارم. اگر زنده برگردم که باز هم خواهم نوشت. اگر هم برنگشتم که مرا حلال کنید و اگر از من بدی یا دلخوری دارید سعی کنید ببخشید یا با فحش و ناسزا در همین دنیا دلتان را خالی کنید و کار را به آن دنیا مگذارید که حساب پس دادن ما و شما بسی سخت است.
دیگر اینکه چند مدت پیش اتفاقی برایم رخ داد که بی ارتباط با سفر نیست. دقیقاً همان زمان که بحث کاهش قیمت تکتهای شرکت های هواپیمایی مطرح شد، رفتم که بلیط هرات – کابل را بخرم. شرکت کام ایر قیمت خود را هنوز کاهش نداده بود و آریانا هم همچنین. فردی که در شرکت آریانا تکت می فروخت به من گفت که امروز قیمت 5000 افغانی است اما ممکن است قیمت کاهش یابد. چون پروازت برای چند روز آینده است بهتر است صبر کنی. من هم رفتم و دو روز قبل از حرکت تکت خریدم به قیمت 3500 افغانی. خوشحال از اینکه قیمت ها پایین آمده، دو روز بعدش وسایل خود را برداشته و در موعد مقرر در فرودگاه هرات حاضر شدم.
کم کم مسافرین دیگر نیز آمدند و در بین صحبتها حرف بر سر قیمت تکت ها شد. سه نوع قیمت دیده می شد. آنهایی که تا سه روز قبل خریده بودند 5000 افغانی، آنهایی که دو روز قبل خریده بودند 3500 افغانی و آنهایی که روز قبل خریده بودند 4500 افغانی پرداخته بودند. پس از مدتی مسؤولین شرکت آمدند و چک کردن شروع شد.
در همین اثنا اعلان کردند که هر کس تکت به قیمت 3500 افغانی خریده باید صبر کند. من و چند نفر دیگر هم مجبور شدیم منتظر بمانیم. تقریباً تمام مسافرین دیگر کارشان تمام شده بود و در محل نشسته و ایستاده بودیم که مسؤولین اعلان کردند که در قیمت تکت های فروخته شده به مبلغ 3500 افغانی تغییرات آمده و مسافرین باید مبلغ 1000 افغانی دیگر بپردازند. تعجب کردیم. یکی پرسید چرا این تغییرات را قبلاً اعلان نکرده اید. گفتند ما هم بی تقصیریم و دست ما نبوده. یکی دیگر گفت فرض کنید الآن یکی از ما پولی در جیبش نمانده که بخواهد 1000 افغانی دیگر بپردازد. تکلیف چیست؟
با کمال تعجب فرموند مشکلی نیست، ما تکتش را باطل می کنیم و پولش را پس می دهیم. با گفتن این دلیل عده ای عصابی شده و با حالت تندتری پرسیدند مگر ملت مسخره شما هستند که هر زمان بخواهید پولشان را پس بدهید و هر زمان بخواهید زیاد بگیرید. پس این زمانی که از ایشان تلف کرده اید چه می شود. کسی که بنا به هر دلیلی پولی در جیبش نیست باید پس برگردد؟ اما به هر صورت گوش آنها بدهکار این حرفها نبود و آخرین حرفشان این بود که ما مأموریم و معذور.
نکته جالب دیگر اینجا بود که عده ای که تکت 5000 افغانی خریده بودند گفتند که اگر واقعاً مسافر باید قیمت واقعی تکت امروز را بدهد پس شرکت آریانا باید 500 افغانی به هر کدامشان پس دهد. آیا پول اضافی که ایشان گرفته اید پس می دهید؟ اما جواب آنها به این درخواست منفی بود.
اینجا است که وقتی هر کسی به هر کسی است و دزدی در این مملکت به هیچ محدوده ای ختم نمی شود، حتی شرکت های هواپیمایی نیز می دزدند آن هم در روز روشن و کسی نیست به آنها بگوید، به چه حقی تاوان اشتباه شما را باید مردم بدهند؟
البته شاید این ایراد نابجایی باشد چرا که اگر در این مملکت وقت و پول مردم ارزش داشت (که حتی جان مردم نیز ارزش ندارد)، هیچ گاه نمی شد که شما را ساعت 6 صبح برای پرواز به فرودگاه بخواهند و بعد در ساعت 3 بعد از ظهر بگویند که پرواز لغو شده، بروید فردا بیایید. و هیچ کس هم هیچ کاری از دستش بر نیاید.

۱۳۸۷ مهر ۲۳, سه‌شنبه

پست 70: شاعرم من شاعرم من شاعرم

شعر و شاعری که نمایانگر ادبیات و فرهنگ و علم و ادب می باشد از نشانه های هنر و کمال یک جامعه است و مردم جوامع مختلف به شاعران و نویسندگان و ادبای خویش احترام خاصی می گذارند. ما هم در افغانستان از این امر مستثنی نیستیم و سعی می کنیم که به هر نحو ممکنه از وادی شعر و شاعری حمایت کنیم. اما از آنجایی که نمی دانیم چطور باید حمایت کنیم، می زنیم و هر چه شاعران رشته اند پنبه می کنیم.
به طور نمونه اکثر ما خود را چنان شاعر می پنداریم که هر چرت و پرتی را سر هم کرده و به عنوان شعر بیرون می دهیم. به یک نمونه از این اشعارمان توجه کنید:
زمان: هر لحظه از شبانه روز
مکان: هر جایی که رادیو در دسترس شما می باشد
مدرک: رادیو
برنامه: فرقی نمی کند چه برنامه ای با چه مضمونی در حال پخش شدن است. فقط باید برنامه ای باشد که در آن به تلیفون های وارده پاسخ دهند
شبکه رادیویی: آن هم اصلاً اهمیتی ندارد. هر کدام را که دوست دارید می توانید بگیرید
شرح ماجرا:
مجری: بله بفرمایید رادیو *** برنامه خودتان برنامه *** است
پشت تلفن یک نفر (فرض کنید یک مذکر) صحبت می کند: بله، سلام
مجری: بله سلام بیادرک (برادر) قندم. می شه که خودتان ره معرفی کنین
پشت خط: نام مه کاکه نازدار است
مجری (م): بسیار خوب. از کجا به تماس شدین؟
پشت خط (پ): مه از ولایت ***، ولسوالی ***، قریه *** با شما به تماس شدم
م: خو، بسیار خوش آمدن به برنامه خودتان. چی حال و احوال دارن؟
پ: تشکر
م: نگفتن به چی کار مشغولن، وظیفه چی است؟
پ: مه کسب دکانداری دارم
م: چی سودا می کنی
پ: هر چیز که از دستمان برآیه. ای روزا به یک چیز گذران کرده نمی شه
م: خو، چی پیام دارن
پ: مه اول از همه سلامای گرم و صمیمانه خوده تقدیم می کنم به سیما جان، پریما جان، شهلا جان، نور زکی جان، رامین جان، سخی جان وفا، قلندر جان یعقوبی، حبیب الله جان، مونس جان و سایر دوستان و فامیل خود در هر کجا که هستن و حاله صدای مه ره می شنون. امیدوارم استم که خوش و خوشال باشن و مه ره یاد کنن. مه خو اونا ره خیلی یاد می کنم و از صمیم قلب دوستشان دارم. دیگه ایکه می خواستم از پروگرام بسیار مقبولتان تشکر کنم. بسیار آموزنده و مفیده. مه خو شنونده همیشگی شما استم
م: تشکر، بسیار تشکر بیادر.
پ: مه می خواستم یک شعر برایتان بخوانم.
م: خوب است، خوب است بخوانید
پ: سلام گرم من بر خاک پایت، اگر رخصت دهی جانم فدایت، کجا بودی کجا رفتی، چرا مه ره از یاد بردی، نکردی هیچ وقت یاد کاکه نازدارت... تشکر
م: تشکر، تشکر از شعر زیبایتان
پ: تشکر از شما هم تشکر
م: خو شما ره به الله پاک می سپارم، روزتان خوش
پ: خدا نگهدارتان، راستی یک آهنگ فرمایشی هم داشتم. می شه که نشر کنین؟
م: بله صاحب. کدام آهنگ ره بره تان نشر کنیم؟
پ: یک آهنگ از فلم «کهی کهی عاشق نهی» همو که می خوانه ... {در این قسمت از پشت خط صدای انکر الاصواتی می آید که صد رحمت به ...} ای ره تقدیم می کنم به صادق جان، زیبا جان، نسیمه جان در هالند، عبدالغفور جان، نبی جان خالص در بورکینافاسو و زلمی جان در گینه بیسائو
م: آآآآآ، بسیار خوب براتان نشر می کنیم. روزتان خوش. خدانگهدار
پ: خدا حافظ
{در این قسمت شما ممکن است هر آهنگی از هر جای دنیا و به هر زبانی بشنوید اما آن آهنگ فرمایش شده را نخواهید شنید}
...
نظایر این گونه تماسها و خواندنها بسیار است و شاید دقیقه ای نباشد که رادیو را روشن کنیم و این چیزها را نشنویم. حتی اگر یک رادیو در حال پخش اخبار است می توانیم موج دیگری را بگیریم و این چیزها را بشنویم. نمی خواهم بحث محتوی برنامه های رادیو و تلویزیون را پیش بکشم چون مجال دیگری می طلبد. نکته مورد نظر من این نوع شعر دوستی و شعر خوانی و شعر سازی ما مردم است.
حتی می توانیم به سطح شهر کابل و نزدیک پل باغ عمومی و سینما پامیر برویم و کست ها و آهنگ هایی را بشنویم که در آنها نه تنها بویی از شعر به مشام نمی رسد بلکه چنان محتویات سخیف و پستی دارند که انسان حیا می کند آن را به خانه ببرد و برای خانواده خود پخش کند. امثال این خواندن ها هم کم نیستند. می ترسم که رعایت ادب را به جا نیاورم به همین دلیل از ارایه توضیحات بیشتر در مورد این شعرها و آهنگ ها خودداری می کنم.به هر صورت هر چند آمار رسمی وجود ندارد اما می توانم بگویم که افغانستان بیشترین تعداد شاعرانی را دارد که سواد ندارند. متأسفانه مدرک ثبت شده ای برای دلیل این گفته وجود ندارد اما شواهد آن را در هر چند دقیقه یک بار به راحتی می توانیم بشنویم و ببینیم.

۱۳۸۷ مهر ۲۱, یکشنبه

پست 69: شهر = قریه؟

اصطلاحات ما مردم بسیار جالب است. بگذریم از اینکه بسیاری از کلمات و اصطلاحات را از زبانهای دیگر گرفته ایم و با اینکه خودمان برای آن کلمه داریم، از لغات خارجی استفاده می کنیم. این بار نمی خواهم راجع به تقابلات زبانی این مملکت بنویسم. بلکه نکته دیگری به ذهنم آمده.
به کار بردن کلمات در این دیار چیز غریبی است. مثلاً من هنوز نتوانسته ام تشخیص بدهم که فرق سرک، جاده، کوچه و شاهراه با هم چیست. بارها شنیده و به کار برده ایم «سرک کابل – هرات» و «شاهراه کابل – هرات» که هر دو یک مسیر را نشان می دهد یا«سرک سینما پامیر» و «جاده میوند» که باز هم نشان دهنده یک مسیر واحد هستند یا «کوچه دوم دست چپ» و «سرک دوم سمت چپ». با این تفاسیر من به این نتیجه رسیده ام که در زبان ما مردم، سرک، جاده، شاهراه و کوچه یک معنی می دهد.
نمونه دیگر اینکه اگر دقت کنیم می بینیم که شهرداری کابل در روزنامه ها برای پروژه معروف «شهر جدید ده سبز» داوطلبی برگزار می کند. آخر من یکی نفهمیدم بالاخره آنجا «شهر» است یا «ده». تا جایی که من کم سواد خوانده ام بین شهر و ده تفاوتهای فاحشی وجود دارد. اما اینجا شهر و ده با هم یک معنا می دهد.
یا اینکه به رودخانه کابل می گوییم «دریا». اگر به فرهنگهای لغات فارسی مراجعه کنیم می بینیم که «دریا» برای خود مشخصاتی دارد. بگذریم از اینکه در «دریای کابل» آب نیز پیدا نمی شود.
و از این نمونه ها بسیار است...

پست 68: بگیر بگیر اقتصادی

پارلمان افغانستان می خواهد قانون مالیات را وضع نماید. نه تعجب نکنید! جدی جدی می خواهد قانون وضع کند آن هم قانون مالیاتی! فکر نکنید این خبر نادرستی است. پارلمان افغانستان گاهی اوقات کارهای خود را نیز انجام می دهد. چه خیال کرده ایم!؟ فقط یک نکته کوچک این میان هست و آن اینکه خدا به دادمان برسد.
باز می پرسید چرا؟
پرسیدن ندارد. همین که بشنویم پارلمان می خواهد قانون تصویب کند خودش مصیبتی عظیم است.
باز هم می پرسید چرا مصیبت؟
ای بابا! آخر چطور عظمت این مصیبت را درک نمی کنید؟ عزیزان دل! توجه نمایید که پارلمان «افغانستان» می خواهد قانون تصویب کند. خداوند این میان باید چند چیز را به خیر بگذراند که فقط از بابت یک بند این قانون بر سرمان خواهد آمد. سایر بندها بماند.
1- گفته می شود که مالیات بر درآمد در این قانون بیست درصد است. از آنجایی که در این مملکت معمولاً کسی حاضر نیست برای دیگری دل بسوزاند و کسی هم حاضر نیست که از مفاد خود بگذرد و ضمناً در این میان کسانی هستند که از آب گل آلود ماهی می گیرند، لذا با احترام به کلیه روزی یابندگان، اتفاقات زیر رخ خواهد داد:
الف – تاجری که وارد کننده بوده، قیمت کالا را بالاتر می برد تا حداقل بتواند سود سابق خود را به دست آورد و از آنجا که برای اینگونه تاجران، بالارفتن قیمت به نشانه بالاتر رفتن سرمایه گذاری است، لذا مازاد سرمایه گذاری خود را نسبت به قبل حساب کرده و سود آن را بر روی کالاها می کشند.
ب- فروشنده عمده ای که از وارد کننده می خرد هم باید سود قبلی را به دست آورد و هم سود سرمایه گذاری اضافه خود را. لذا این یکی هم قیمت بالاتر می برد.
ج- با فرض اینکه جنس در مرحله بعد به دست فروشنده پرچون برسد، او هم همین بلا را بر سر جنس آورده و بدین ترتیب تورم تنها 10 درصد و بیست درصد نخواهد بود بلکه باید منتظر گرانی سرسام آور باشیم ان شاءالله
2- از آنجایی که نمایندگان محترم احتمالاً خواهند دانست که تورم به وجود خواهد آمد، لذا معاشهای خود را بلندتر می برند تا گرانی بر مزاج شریفشان اثر نکند.
3- پس از اینکه معاشهای نمایندگان بالاتر رفت، بزرگان دولتی نیز به خود آمده و برای اینکه کلاهشان را باد نبرد آنها نیز در زد و بندی مسالمت آمیز بر معاشهای خود خواهند افزود البته کمی هم جنجال خواهد شد اما خیر است. مشکل به زودی با پادرمیانی حل می شود. ملت نگران نباشند لطفاً.
4- کارمندان رشوت خور دولتی که معاش عادی می گیرند، با دیدن اوضاع و اینکه مسلماً می دانند به معاش آنها 10 یا 20 درصد اضافه نخواهد شد، قیمت رشوت را بالاتر برده و چون همه چیز در این مملکت سیر صعودی دارد، نرخ رشد رشوت آنها بالاتر از نرخ تورم خواهد شد.
5- شرکت های ساختمانی هم که اوضاع را چنین می یابند و مجبورند معاش بیشتر به انجینران و کدر مسلکی خود بدهند، قیمت پروژه های ساختمانی را بالا می برند. در نتیجه قیمت کرایه ساختمان بالاتر خواهد رفت.
6- در این میان آنهایی که نه انجینر هستند، نه وکیل، نه رییس، نه دکان دار و نه رشوت خور و متأسفانه تعدادشان هم کم نیست و شاید اکثریت باشند باید با مشکلات عدیده دست و پنجه نرم کنند. لذا گرسنگان و بیجا شدگان بیشتری تحویل جامعه داده خواهد شد و آقای کرزی قبل از پایان سال دوباره باید برای گدایی تشریف ببرد ممالک مترقیه و اندکی قرض بگیرد تا ملت در سالیانی که می آید و خدا می داند که ایشان و ما زنده باشیم، آن قرضه ها را پس بدهد. به من و شما و آقای کرزی چه مربوط که آیندگان چه می شوند!
خلاصه اینکه در این میان همه شروع به گرفتن از یکدیگر می کنند. و اصطلاحاً به این می گویند «بگیر بگیر اقتصادی»

۱۳۸۷ مهر ۱۹, جمعه

پست 67: این یکی هم مزید بر آن یکی

مردمان قدیم که دیگران را نصیحت می کردند می گفتند که اگر افتاده ای دیدی، دستش بگیر. اما ما مردمان جدید می گوییم اگر افتاده ای دیدی، یک لگد هم تو بزن که دیگر از جایش نتواند بلند شود
باور نمی کنید؟ این حقیقت کار ما است. این حقیقت کار اکثریت ما مردم است. پدیده عریانی است که کتمان کردنش عبث است. حتی آنچنان شده ایم و به این موضوع خو و عادت کرده ایم که اگر خودمان نیز افتاده باشیم سعی می کنیم کاری کنیم که دیگران نیز ما را له کنند و آن وقت اسمش را می گذاریم عزت داری کردن و عزت گرفتن. می گویید نه؟
مثالش را می آورم. امروز به منزل یکی از دوستان دعوت بودیم برای مراسم ختم قرآن شریف به مناسب درگذشت مادر کلانش.
باز هم توضیح می خواهد یا همین قدر کافی بود؟
نه؟
مثل اینکه باید توضیح بدهم یا اینکه باید فریاد برآورم که
آخر یکی نیست به ما جماعت بفهماند که حالا که یک مصیبت جانی حاصل شده، دیگر چرا باید یک مصیبت مالی را نیز بر دوش دیگران بیاندازیم یا بر دوش خود بقبولانیم.
درد فراق یک عزیز کم است که اطرافیان و دوستان خانواده مرحوم یا مرحومه دور ایشان را می گیرند و بساط بخور بخور راه می اندازند که چه؟
که یعنی اینکه این یک مصیبت کم بود، مصیبت خرج و مخارج تعزیه و ختم و نان دادن عده ای دیگر هم روش
اگر پذیرایی نکنیم و اقسام مراسم و هفتم و چهلم و سالگرد و این چیزها را برگزار نکنیم که مردم زبانشان از طول سرک کابل – هرات هم بلندتر شده و عیب جویی می کنند که عجب خانواده و افراد خسیس و تنگ نظری هستند، حتی یک مراسم ختم نگرفتند!
اگر هم مراسم بگیریم و آن را ساده برگزار کنیم، می گویند دیدی چه آبرو ریزی کردند، اگر نمی توانستند درست پذیرایی کنند چرا مراسم گرفتند؟
قدیمیهای ما اگر چه کم سواد و دور از وادی تمدن و دانش امروزی بودند اما فکر کنم آدمتر و عاقلتر از ما بودند.
... لطفاً به کسی بر نخورده باشد ...

پست 66: یکی بیاید کلمه «آرایش» را معنا کند

هر نژاد و ملتی خواص دورنی و بیرونی مخصوص به خود را دارند. یکی از جمله این خواص، ظاهر مردم است که عواملی مانند ارث (ژنتیک)، آب و هوا، گرما و سرما، ارتفاع، حتی محیط زیست و پاکی و سترگی محل زندگی و رفاه و سایر مسایل در ظاهر جسمی و شکل و قیافه افراد تأثیر مستقیم دارند. شرایط گذشته و حال جغرافیایی و اجتماعی افغانستان طوری بوده است که اگر به مردم کوچه و بازار نگاه کنی عموم شکل و قیافه ها را شکسته و پژمرده می یابی.
تا اینجا مشکلی نیست. بلکه بحث بر سر این است که با اینکه عده زیادی از زنان این دیار نسبت به سایر کشورها از زیبایی ظاهری کمتری برخوردارند و حتی به قول برخی بسیار زشت هستند (که البته از دیدگاه بنده تمام مخلوقات خداوند زیبا هستند و این زیباسنجی ما است که نسبی است) در مصرف ناصحیح لوازم آرایشی آنچنان افراط می کنند که به قول یکی از دوستان اگر یکی از آنها فقط صورت خود را بشوید وزنش به نصف تقلیل پیدا می کند.
نکته مهمتر اینجاست که با این کار نه تنها زیباتر نمی شوند بلکه حتی زشت تر نیز دیده می شوند اما نمی دانم چرا باز هم بر این کار خود اصرار دارند.


صحیح است که «خدا زبباست و زیبایی را دوست دارد» اما آخر یکی نیست به اینها بگوید شما که با این کار همان اندک زیبایی موجوده خود را نیز بر باد می دهید، چه اصراری بر این کار آن هم از نوع غلیظش دارید؟ آیا تاکنون قبل و بعد از آرایش کردن در آینه به خود نگاه کرده اید؟ این چه اصراری است که حتماً باید لبانتان به رنگ آلبالو باشد و چشمهایتان به زنگ صورتی و مژه هایتان فر نود درجه خورده باشد؟
در بسیاری از اوقات زیبایی به سادگی است نه آرایش هفت قلم.

۱۳۸۷ مهر ۱۸, پنجشنبه

پست 65: نانت کم بود یا آبت نمی دادند؟

اینجا افغانستان است. کشوری که هیچ چیز آن به هیچ چیز دیگرش نمی خورد. موترهای آخرین مدلی را می بینی که از دور می آیند اما وقتی به کنارت می رسند چنان انسانهای چرکی و چتلی داخلش نشسته اند که دلت از فن آوری و نو آوری بیزار می شود یا دلت به حال کسانی که آن همه عمر و پول مصرف کرده اند تا چنین موتری طراحی کنند می سوزد که اگر چنین صحنه ای را ببینند دیگر دست و دلشان به کار نمی رود.
ساختمانهای چنان زیبایی را می بینی که هیچ چیز از یک قصر کم ندارند اما هنگامی که داخلشان می روی، در تابستان از گرما و در زمستان از سرمای بیش از حدشان به تنگ می آیی چرا که بدون در نظر گرفتن استندرد و فقط از کانکرت ساخته شده اند.
وارد دانشگاه می شوی و از دیدن آن همه افراد جویای علم و کمال مشعوف می شوی اما کافی است سری به پشت ساختمان بزنی تا ببینی یکی از اساتید همین دانشگاه که لقب پوهاند هم بر خودش مانده است (یا با سیستم غلط این مملکت مانده شده است) در گوشه ای نشسته و به امر تخلی مشغول است.
و در همه گوشه و کنار این مملکت می بینی. مسلمانانی را که روزی پنج وقت نماز می خوانند اما هنوز نمازتان تمام نشده به دیگری فحش و دشنام می دهند یا هزار کار دیگر.
اما این همه مقدمه چینی را چرا نوشته ام؟
زیرا امروز در سایت بی بی سی مطلبی را خواندم که شهروند ربوده شده آلمان – افغان در هرات توسط گروگانگیرها کشته شده حتی با اینکه برای آزادی وی مبلغ چهل هزار دالر آمریکایی نیز پرداخت شده است. گفتن چهل هزار دالر به زبان ساده می آید و گرنه بسیاری از مردم این مملکت و حتی این دنیا خیال داشتن یک پنجم آن را نیز نمی توانند در سر بپرورانند.
اطمینان دیگری که دارم و مقدمه طولانی ام مربوط به همان می شد این است که گروگان گیران حتماً قبل از کشتن این بنده خدا در سر وقت نمازشان را خوانده بودند و آداب مسلمانی را که همانا غسل و وضو هم جزو آن است به جا رسانده بودند.
اما دلم از جای دیگه ای درد دارد. آخر یکی نیست به این شهروند آلمانی – افغانی که بگوید (که البته گفتن دیگر فایده ندارد چون دیر شده) که بیکار بودی برگشتی؟ مگر آنجا چه کم و کاستی داشت؟ در آن قاره نانت نبود یا آبت نبود که دست از آنجا شستی و آمدی در مملکت اسلامی که نه اسلامش به اسلام می ماند و نه بسیاری از انسانهایش بویی از انسانیت برده بودند؟
در آنجا اگر به قول یا اعتقاد مزخرف برخی از ما مسمانان، مردمش آخرت ندارند حداقل دنیا را که دارند. مسیحیان و یهودیان و سایر ادیان هر کاری بکنند حداقل دیگر مانند ما مسلمانان دسته جمعی به آبروی و اساسات دین و دنیای خود صدمه نمی زنند. ما که با این اوصاف نه دنیا داریم و نه از داشتن آخرت نیک و عاقبت خیر خود اطمینان داریم. وقتی هم که اوضاع و احوال اینجا را دیدی چرا ماندی و برنگشتی تا اینکه عده ای مسلمان پیدا شوند و تو را به آن دنیا انتقال دهند؟
دیگر چه باید گفت. دلمان از کجای این مملکت خون نیست که از این یکی خون شود.
خداوند این قربانی را نیز از گروگان گیران به کرمش قبول بفرماید.

۱۳۸۷ مهر ۱۷, چهارشنبه

پست 64: قاضی شریح و طلحه و خالد برابرند

مانده بودم برای این بار چه بنویسم. از طرفی نمی خواهم مطلب تکراری بنویسم و از طرف دیگر آنقدر گرفتارم که وقت ندارم به امورات جنبی و دید و بازدید دوستان و حضور در جمع بزرگان علم و ادب برسم. نشسته بودم و با خودم به حال و اوضاع این مملکت می اندیشیدم که یاد شعری افتادم که نمی دانم شاعرش کیست. بنابراین بدون اجازه ایشان قسمتهایی از شعرش را درج می کنم که به فراخور روز و حال ما ملت است. اگر عزیزی نام شاعر را می داند در قسمت نظرات بیان کند
این روزها بزرگ شدیم و بزرگتر---------از بره های گله ما کیست گرگ تر؟!
بس کن! بس است ما! چقدر ما و چند ما؟---------چوپان گرگ خوردة قلاده بند ما
هی هی زنان به گلة بی سگ درون دشت ---------چوپان کجاست؟ گله ام از دشت برنگشت
چوپان دروغگوست که گرگان گرسنه اند ---------باور نمی کنیم بزرگان گرسنه اند
چوپان ز گرگ، گرگ ز چوپان بزرگت ---------روبه ز گرگ، شیر ز روباه گرگتر
پایان تلخ قصه به خون خفت مزرعه---------وقتی گوزن مرد برآشفت مزرعه
چشم گوزن لقمة دندان گرگ بود ---------چوپان پیر، نوکر خان بزرگ بود
خون می چکد ز چنگ که دندان رها کند---------چوپان بهانه است، بگو خان رها کند
خان صاحب مزارع زرین گندم است---------این راست نیست، باور بیمار مردم است
مردم نشسته اند در آوار کوخها---------در کاخ، خان نشسته و شیخ الشیوخها
مانده است در شکوه شب کاخهایشان---------از گله گوزن فقط شاخهایشان
هین! جو فروش نان جوین می خورد مگر---------ناقوس زهد غصه دین می خورد مگر؟!...
... فردا که مو ز ماست کشد روز حشر حق--------- قاضی شریح و طلحه و خالد برابر است
واعظ سزاست تیغ کشد از نیام خویش---------جای خطابه ای که گرفتار منبر است
سر را به تیغ و نیزه و خنجر حوالت است---------محراب و تیغ در پی مرد عدالت است...

۱۳۸۷ مهر ۱۶, سه‌شنبه

پست 63: رسم زنان کابل

چند وقت پیش با چند تن از دوستان و فامیل رفته بودیم سالنگ. جایی را برای استراحت و تفریح انتخاب کردیم. جایی که ما انتخاب کردیم حالت فامیلی داشت و کنار رودخانه چند خیمه برپا شده بود که به کرایه داده می شد. ما هم یکی از آنها را کرایه گرفتیم. اتفاقاً در کنار ما چند فامیل دیگر نیز بودند که شامل پسرها و دخترهای جوان و خانمهای کلان سال تر نیز می شدند. با چند تن از آقایان جهت اینکه خنکی رودخانه را حس کنیم پاچه را تا زانو بالا زده و کنار رود نشستیم و پاهایمان را به خنکای آب سپردیم. فامیلهای کناری هم که قبل از ما آمده بودند در حال آب بازی و ریختن آب به سر و لباس یکدیگر بودند و مخصوصاً اینکه خانمهایشان بیشتر از آقایان در حال تفریح و آب بازی بودند. عده ای با لباس پاکستانی، عده ای با پیراهن و دامن، عده ای با چادری و اکثراً نیز بدون چادری.
توجه خاصی به آنها نداشتیم. آنها به کار خویش مشغول بودند و ما نیز به لذت بردن از سردی آب و یادآوری خاطرات و گپ و گفت خودمانی.
گذشت تا اینکه وقت نان چاشت شد و چون هوا گرم بود پس از استراحتی کوتاه دوباره هوس گذاشتن پای در آب کردیم. و دوباره کنار رود نشستیم و به لذت بردن از سرمای آب سالنگ ادامه دادیم. یک وقت دیدیم کسی دارد کسی یا کسانی را صدا می کند. صدایش زنانه بود اما از جانب فامیل ما نبود. لذا حتی سر خود را برنگرداندیم که ببینیم چه کسی چه کسی را صدا می کند. همانگونه که نشسته بودیم یه طفل حدود ده ساله از پشت سر نزدیک ما آمد و گفت که فامیلی که در چادر کناری که نسبت به چادر ما دورتر از رودخانه قرار دارد صدایمان می کند. سرمان را به عقب برگرداندیم که ببینیم چه می گویند اما چیزی از ما خواستند که نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاوریم.
بله. همان خانمهایی که اکثراً بدون چادری تا چند لحظه قبل جلوی چشم ما آب بازی می کردند و صدای خنده و جیغشان همه جا را پر کرده بود به دلیل اینکه در آن زمان درون خیمه نشسته بودند و برخی چادری بر سر نداشتند از ما خواستند که جایمان را عوض کنیم و به جای دیگه ای برویم. حق بدهید که واقعاً تعجب کنیم. حتی یکی از اقوام که سالیانی است در دیار اروپایی و شهر های زیبا رویان و نیکو تنان زندگی می کند نزدیک بود عصابی شود و چند جمله نثارشان کند اما ادب اجازه این کار را نداد و بدون اینکه چیزی بگوییم و فقط با نوعی نگاه «عاقل اندر سفیه» به درون خیمه خود باز گشتیم چرا که در این دیار رسم است که مردان نباید با زنان خانه نشین یا به قول معروف «سیاه سرها» بگو مگو یا همان قال مقال کنند.
جالب اینجا است که در آن سمت رودخانه هم افراد و فامیلهای دیگری هم نشسته بودند و حتی اینکه خیمه ها از سمتی که رو به رودخانه بود هیچ پرده و حفاظی نداشت اما با این اوصاف آن خانمهایی که نمی دانم چه لقبی باید به آنها داد از ما خواستند که جای خود را عوض کنیم.
نمی دانم بد دلی و بی نزاکتی و نا فهمی تا چه حد می تواند در بین ما مردم نفوذ کند که عده ای در شرایطی به دیگران محرم باشند و تنها چند لحظه بعد و در همان شرایط به هم نامحرم باشند و نباید دیده شوند؟
این هم یک رسم جالب مخصوصاً در کابل است که بارها می توان شاهد بود که زنان در هنگام راه رفتن در سرک ها چادری به سر دارند اما همین که داخل یک موتر حتی غیر شیشه دودی نشستند چادری را از سر خود می گیرند، گویا شیشه مانع دیده شدنشان می شود یا شاید دیده شدن سر برهنه ایشان از خلال شیشه اشکالی ندارد.
این چگونه رسم و آیینی است؟ من که هنوز نتوانسته ام دلیلش را بیابم

۱۳۸۷ مهر ۱۱, پنجشنبه

پست 62: مکافات عمل

از قدیم گفته اند
از مکافات عمل غافل مشو
گندم از گندم بروید، جو ز جو

برای این موضوع می خواستم مطلب بنویسم اما دیدم داستانی که آقای عطاءالله مهاجرانی (وزیر سابق فرهنگ و ارشاد ایران) از سرگذشت خودش نوشته جالب تر از نوشته بنده کم سواد است. این دنیای مادی هم جایی برای مکافات دارد.
می توانید نوشته ایشان را در لینک زیر بخوانید:
http://mohajerani.maktuob.net/archives/2008/09/30/1093.php

۱۳۸۷ مهر ۱۰, چهارشنبه

پست 61: فراموشکار ترین ملت دنیا

ما ملت مسلمان افغانستان در طول تاریخ ثابت کرده ایم که هر بادی که بیاید موافق آن می رویم و اگر جهتش عوض شد جهتمان را به همان سمت عوض کرده و به باد قبلی فحش و نفرین نثار می کنیم. بعد از مدتی هم که آبها از آسیاب افتاد یاد همه بادهای گذشته می افتیم و از اثرات شگرف و فواید آن بادها قصیده ها می سراییم و داستانهای نیک تعریف می کنیم.
این روزها سالگرد کشته شدن یا به قول بسیاری از مردم «شهید شدن» داکتر نجیب الله است. حالا این چه ربطی به پاراگراف اول دارد؟ عرض می کنم.
اگر یادمان باشد (که حتماً هست مگر اینکه خود را به فراموشی زده باشیم) سالیانی پیش شخصی به نام صدام حسین پیدا شد که با کمک دوستان خویش جنگی را به راه انداخت که در آن نه به عرب رحم کرد نه به عجم. پس از مقدادیری تصفیه داخلی، از ایران شروع کرد و از فارس و لر و ترک و کرد و عرب ساکن ایران را به خاک و خون کشید. سپس به دنبال مسایل داخلی خود حتی به کردهای کشور خود هم رحم نکرد و حمله شیمیایی به حلبچه از مصادیق بارز نسل کشی وی است که در تاریخ ثبت و ضبط شده. در آون دوران اکثر کشورهای عربی مانند عربستان و سایرین از وی حمایت می کردند حال با هر چیزی که می توانستند. آن زمان صدام به عنوان قهرمان عرب مطرح شد.
چند سال پس از پایان جنگ ایران، همان جناب صدام به کویت حمله کرد و عربهای آنجا را به زانو درآورد. در همان هنگام کشورهای دیگر که منافع خود را در خطر دیدند به یاری عرب جماعتان برخواسته و نیروهای صدام را از کویت بیرون راندند و اگر خاطرمان باشد (که بعید می دانم به خاطر سپرده باشیم) شیوخ و علمای عرب، صدام را کافر نامیدند و علیه وی فرمان جهاد هم صادر کردند و همه با هم وی را لعن و نفرین می کردند.
گذشت تا اینکه بالاخره جناب بوش تصمیم گرفت که دیگر صدام بر روی کره زمین نباشد. و همین شد که صدام از حکومت ساقط و پس از چندی اعدام شد. اینک چه شده؟ چیز خاصی نشده. فقط پس از اعدام صدامی که جنایتهای مختلف بشری را انجام داده، اکنون عکسهایش به عنوان شهید اسلام در سراسر افغانستان و برخی جاهای دیگه دنیا پخش شده است در حالی که وی را در حال نماز و عبادت نشان می دهد و اینک بسیاری از ما مسلمانان نادان (متأسفانه کمله نادان توصیف حقیقی اعمال ما است) وی را شهید دانسته و عکس و تقویمهایش را به در و دیوار خانه و دکانمان می زنیم و برایش بهشت برین آرزو می کنیم. گویی هیچ اتفاق خاصی رخ نداده و صدام در ملکوت اعلا با شهدا و صالحین و زعمای بزرگ همنشینی دارد.
دقیقاً شبیه همین کار را برای داکتر نجیب کرده ایم و می کنیم. باز هم نمی دانم چرا، اما بسیاری از ما دیگر به یاد نمی آوریم که در دوران ریاست جمهوری داکتر نجیب و سایر ریاست های وی در جاهای دیگر، چه بلاها که بر سر این مردم نیامد و چه روح هایی که به دستور وی از تن به در برده نشدند. البته هستند هنوز کسانی که به یاد می آورند فریاد شیون زنان و کودکانی را که پدران و پسران و برادرانشان توسط همین داکتر نجیب تنها به جرم عقیده کشته شدند و دیگر هیچ اثری از آنان به دست نیامده است. اما اکنون ما ملت قهرمان و شهید پرور عکسهای وی را به در و دیوار می زنیم و بسیاری او را شهید خطاب می کنیم.
با این اوصاف علی الاصول باید به این نتیجه رسید که حافظه ملت افغانستان یکی از ضعیف ترین و کند ذهن ترین حافظه های ملتهای دنیا در تمام قرون و اعصار است. چرا که هنوز نسل کاملاً عوض نشده که می بینیم همه چیز برعکس می شود و در نظر ملت افغانستان یکی از عرش به فرش فرستاده می شود و پس از مدت کوتاهی از فرش به عرشی بالاتر صعود می کند.
و این فراموشی همچنان ادامه دارد.

۱۳۸۷ مهر ۹, سه‌شنبه

پست 60: وای به روزی که ...

از قدیم گفته اند:
هر چه بگندد نمکش می زنند
وای به روزی که بگندد نمک

برای دانستن دلیل این پست کوتاه، لینک زیر را کلیک کنید
http://www.afghanpaper.com/jbody.php?id=6152

۱۳۸۷ مهر ۸, دوشنبه

پست 59: ما حتی به کودکان رحم نمی کنیم

اخبار مربوط به تجاوزات جنسی در افغانستان کم کم دارد همانند اخبار مربوط به بمباران مناطق مسکونی توسط نیروهای بین المللی، اختطاف، حملات انتحاری و ده ها و صدها نوع خبر دیگر، عادی و روزمره می شود. تجاوزاتی که در این مملکت انجام می شود هم در نوع خود مشخصاتی دارد که در کمتر جای دنیا شاهدش هستیم. اینکه دوازه نفر به یک دختر دوازده ساله تجاوز کنند و آب هم از آب تکان نخورد، علاوه بر بسیاری از پیامها نشان دهنده سطح واکنش مردم نسبت به اتفاقات اطراف است. بگذریم از اینکه ما هنوز نمی دانیم نسبت به هر چیزی چه واکنشی داشته باشیم.
فقط کافی است در ماه رمضان در یک کوچه کم رفت و آمد لقمه ای غذا در دهان بگذارید. مطمین باشید که از کودک چند ساله تا پیرمرد چند ده ساله بدون اینکه حتی به ذهنشان خطور کند که شما ممکن است مجبور به خوردن و روزه نگرفتن باشید، به شدت واکنش نشان داده و هیچ کاری که از دستشان بر نیاید حداقل شما را در دل لعن و نفرین می کنند تا چه رسد به اینکه بخواهید در ملأ علم روزه خوری کنید. اما اکثر مردم اگر بشنوند که دوازده مرد بر یک دختر خردسال تجاوز کرده اند هیچ گونه واکنشی نشان نمی دهند چون این چیزها برای آنها مسأله قابل واکنشی نیست.
نمی دانم این چه بلایی است که بر سر ما آمده یا دارد می آید که از مسلمانی بویی نبریم. نمی خواهم حرف بدون دلیلی بزنم اما با توجه به این همه موارد و مسایلی که دیده و شنیده ام می توانم به احتمال قریب به یقین بگویم که اکثر همان جماعت متجاوز در هنگام شنیدن اذان به سرعت غسل و وضو کرده و به نماز ایستاده اند. هر چند همه ما به نوعی گناهکاریم و حتی با اینکه مرتکب گناه بلا شک هم می شویم اما بسیاری از ما مردم باز هم در وقت خود رو به درگاه حضرت حق می ایستیم و دعا می کنیم و روزه می گیریم.
و گناه هم به هر صورت گناه است. پس شاید نتوان به صراحت و قاطعیت علیه دیگران موضع گیری کرد و رفتار آنها را بدون در نظر گرفتن رفتار خود مورد نقد و نکوهش قرار داد. اما متأسفانه بسیاری از گناهان قبح و زشتی خود را در نزد وجدان ما از دست داده اند و ما با خیال راحت بسیاری از آنها را مرتکب می شویم و فقط نسبت به سایر گناهانی که اکثراً دیگران مرتکب می شوند حساسیت نشان می دهیم.
به هر حال برخی چیزها و رفتارها برجسته تر و حساسیت برانگیز تر هستند. و مواردی از قبیل این نوع تجاوزها جزو همین دسته قرار می گیرد که متأسفانه این موارد هم کم کم دارند به دسته اخبار عادی و روزمره تبدیل می شوند و ما تنها نظاره گر این قبیل اتفاقات هستیم.
ضربه ای که چنین حرکاتی بر پیکره دین و دنیای ما وارد می سازد بسی عمیق تر از آن است که بتوانیم به راحتی از آن بگذریم. ما حتی به کودکان رحم نمی کنیم.

پست 58: این رمضان هم گذشت

ماه رمضان برای هر کسی حال و هوایی خاص دارد. بگذریم از اینکه اکثر ما در این ماه تنها به کمیت نماز و روزه هایمان اضافه می شود و نه کیفیت آن و بگذریم از اینکه در این ماه بسیاری از ما مسلمانان به جای اینکه وزن بدنمان کمتر شود بیشتر هم می شود چون به قول اکثریت مردم به نقل از بزرگان دین، این ماه ماه میهمانی خداوند است و سفره او گسترده تر از همه ماه های دیگر می باشد. در گسترده بودن سفره نعمت الهی در این ماه هیچ شکی نیست اما نه به آن معنی که اکثر مادران این دیار و سایر بلاد که در موقع خوردن سحری به فرزندانشان بگویند «بچه جان! سحری را خیلی بخور و گرنه تا وقت افطار گرسنه می مانی»!
و این چنین است که سفره های عادی ماه رمضان به جای اینکه ساده تر باشد، رنگین تر و پر غذاتر است و تفاوت اصلی دیگرش با سفره های ماه های دیگر این است که در این ماه به جای سه وعده نان صبح و چاشت و شام، در دو وعده افطار و سحری انداخته می شود. و می خوریم، آنچان می خوریم که گویی هیچ گاه غذا نخورده ایم. و می نوشیم، آنچنان که گویی سالها بدون نوشیدنی سپری کرده ایم.
و چه بسیارند در این دیار سفره هایی که ماه رمضانشان هیچ تفاوتی با ماه های دیگر ندارد چرا که همانند سایر اوقات همواره خالی هستند و شکمهایی که مانند همیشه گرسنه بوده و در این ماه میهمانی خدا نیز گرسنه باقی می مانند.

و عید می آید و در مندوی کابل و بازارهای همه شهرهای کشور شور و شوق خرید به اوج خود می رسد. اما اگر نیک بنگریم، این عید تنها برای آنهایی عید است که سفره هایشان متفاوت از ماه های دیگر بوده است.
آنهایی که به لقمه ای محتاج اند، از میمهانی خدا چه سهمی برده اند؟ و آنان که بی نیازند از فضیلت رمضان چه جسته اند؟
این رمضان نیز به پایان رسید. کدام یک از ما میهمان واقعی خدا بوده ایم؟

۱۳۸۷ مهر ۴, پنجشنبه

پست 57: شما مدالت را بگیر، ما خوبیم

آقای کرزی سلام. خوبی؟ به خیری؟ سفر به خوبی و خوشی می گذرد؟ امید دارم هر جا که باشی در پناه دوستان و اقربای خارجی خود مصون و سربلند و خندان باشی.

از لطف دعای شما سلامتی مایان برقرار بوده به دعا گویی به درگاه ذات متعال مشغول و برای برگشت به سلامت شما و همراهان ارجمندتان دعا و نیایش می کنیم!

آقای کرزی! شنیده و خوانده ام که در اجلاس نیویورک خوش درخشیده ای و نشان مولانا گرفته ای! زهی مبارک باشد و برایت کامیابی و کامروایی بیاورد و اگر از عمق وجود خودت بگویم امیدوارم که این نشان برکت بیاورد و در مرتبه بعد ریاست جمهوری هم پیروز شوی و مانند اکنون به وطن خودت خدمت کنی.

چه نعمتی بالاتر از اینکه شما صحت و سلامت باشی و با موترهای آنچنانی خود به این سو و آن سوی این شهر و دیار بروی و دیگران ساعتها به خاطر عبور شما و همراهان گرانقدرتر از جان ما دون پایگان منتظر بمانند و از کار و زندگی عقب بیافتند. ملالی نیست چرا که مهم این است که شما سلامت باشی و متناوباً مدال بگیری و برای این کشور افتخار کسب کنی.

چه خدمتی از این بالاتر که شما مناصب مختلف را در زد و بندهای سیاسی و اقتصادی و نظامی به این و آن بدهی و در عوض هر امضای شما چند صد هزار دالر ارزش پیدا کند و کار غریب بیچاره هایی که به دنبال پروژه ها و درآمدهای ناچیز چند میلیون دالری هستند راه بیافتد و آنها هم لقمه نان اندکی به دست آورده و در راه آبادانی این کشور بلند منزلهای بدون استندرد بسازند و شرکتهای مافیایی جور کنند.

چه فیضی از این بالاتر که شما برای این مملکت چنان تلاش کنی که نه مردم از دست پولیس، نه پولیس از دست مردم، نه طالب از دست اردوی ملی، نه اردوی ملی از دست پولیس، نه خارجی از دست داخلی، نه داخلی از دست خارجی، نه این از دست آن و نه آن از دست این ایمنی و خیال راحت نداشته و هر آن احتمال این باشد که یا کسی در کنار آدم منفجر شود، یا باسکلی بترکد، یا کرولایی خود را به درب سفارتخانه ای بزند یا طالبی بیاید و شباهنگام سر چند پولیس ساده را ببرد و فردایش هم در کمال خونسردی آمر جنایی پایتخت این مملکت را هدف بمب گذاری قرار دهد. این همه کار را چه کسی می تواند در این مدت زمان محدود ریاست شما برنامه ریزی کند.

الحق که تلاش های شبانه روزی شما به ثمر نشسته و امروز از کابل حتی تا میدان وردک هم نمی توان با آرامش خاطر سفر کرد و نمی توان در خانه خوابید بدون آنکه منتظر فرود آمدن یک یا دو فیر راکتی نبود.

این چیزها که اهمیتی ندارد؟ دارد؟

مهم این است که احوال مملکت بچرخد و شورای وزیران جلسات متعدد هفتگی و روزانه داشته باشد و ولسی جرگه بر سر استفاده از چند کلمه با هم جدال کند و امنیت ملی هم برای خودش ساز بزند و اردو و پولیس هم قتل عام شود و خارجی های مدافع حقوق بشر نیز به خاطر بی کفایتی عده ای (که به هیچ عنوان فکر نمی کنیم شما هم در این امر مقصر باشید) خانه های افراد بیگناه و با گناه را با هم هدف قرار دهد.

آنچه که مهم است سلامتی وجود گرانمایه شما و همکاران ارجمند شماست که به حمد الهی و به مدد این همه موتر ضد مرمی و تدابیر فوق شدید امنیتی (که حتی هیتلر هم به خواب خودش نمی دید) تا کنون ذره ای صدمه به اندام خوش تیپ شما وارد نیامده و ما همچنان در دنیا سر بلند هستیم که رییس جمهور ما از اطراف و اکناف عالم مدال و درجه و نشان علمی و غیر علمی می گیرد. این همه افتخاراتی که شما تاکنون برای ما به ارمغان آورده اید در طول تاریخ فرهنگ غنی و ارزشمند افغانستان بی نظیر است و هیچ کس را یارای رقابت با شما نیست حتی اگر سلطان محمود غزنوی باشد.

شما نمی دانی (یا شاید هم می دانی اما خود را به ندانستن می زنی) که چه تعداد انسانهای شریف اختطاف گری هستند که شبانه روز برای به دست آوردن لقمه نانی به هر دری می زنند و از کودک چند ساله گرفته تا پیر چندین ساله را اختطاف می کنند و آب هم از آب تکان نمی خورد. از بابت و برکت همین افراد با وجدان است که اکنون همه آحاد ملت احساس امنیت را فراموش کرده اند چرا که چیز بی ارزشی است و در عوض آن تعداد کثیری از اختطاف گران بینوا و همدستان گرامی ایشان در پولیس و غیر پولیس می توانند لقمه نان حلالی برای خود و خانواده های مسکین خود ببرند. آنها از بابت فراهم آوردن چنین شرایط سهل و آسان برای امرار معاش شاکر خداوند و دعاگوی جنابعالی هستند و امیدوارند که حکومت (یا شاید همان ریاست) شما مستدام بماند.

ما نیز هر چند چیزی در بساطمان نیست و اگر بوده در همان زمان طلایی و مقدس جهاد و جنگهای داخلی به دست حضرات مقدس نشانمان افتاده و از ما گرفته شده است، اما برای طول عمر با عزت و پر مدال شما لحظه لحظه به درگاه خدا دست به دعا می داریم و برای مدال های شما آرزوی برکت و عزت جهانی می کنیم.

دستان پر مهر شما بر سر ما ملت قهرمان افتخار آفرین با فرهنگ متمدن نشانی از عطوفت و رحمت الهی و امیدی به سوی آینده ای تابناک است که در پرتو آن از دیگر چیزهای پست و بی ارزش و بدنام مانند ثروتهای ملی، ارزشهای انسانی، حس بشر دوستی، پیشرفت و تمدن و فرهنگ اثری باقی نمانده و مانند دایناسورها منقرض و از صفحه زندگی در افغانستان پاک خواهند شد.

شما به سلامت باشید.

ما خوبیم.

۱۳۸۷ شهریور ۴, دوشنبه

عذرخواهی

سلام
نبودم
برای مدتی طولانی
با گرفتاری زیاد
به هر حال از آنهایی که در این مدت این صفحه را باز کردند و چیز تازه ای ندیدند عذرخواهی می کنم
امیدوارم جبران کنم
و امیدوارم خواندنی باشد

۱۳۸۷ خرداد ۳۱, جمعه

پست 56: عمل به مثل

یکی از چیزهایی که خداوند به مسلمانان مجوز استفاده داده بحث قصاص است یعنی اینکه در مقابل هر عمل نیک یا بدی که نسبت به کسی، قومی یا عده ای انجام شود آن فرد یا عده هم حق دارند عین همان را در مقابل تلافی کنند. هر چند در دین مبین اسلام بیشتر به بخشش و عفو و رحمت توصیه شده اما این هم حدی برای خود دارد و اگر کار از خط سرخ آن گذشت دیگر چاره ای جز اقدام متقابل نیست.
پاکستان از دیرباز به دخالت و ایجاد هرج و مرج به شکلهای مختلف در داخل کشور دست زده است و می زند اما همواره هم با پررویی تمام داعیه دوستی و برادری دارد. این را نه تنها مردم افغانستان که حتی مردم پاکستان و تمام دنیا می دانند اما تا کنون با این کشور ریاکار برخورد جدی و یا حتی تهدید و لحن کلام جدی به کار نرفته است مگر چند روز قبل که آقای کرزی لحن جدی مقابله را به کار برد آن هم نه در برابر دولت پاکستان بلکه در برابر طالبان پاکستانی.
بر فرض اینکه آقای کرزی در اینباره جدی صحبت کرده باشد، که بعید می دانم، باید از آقای کرزی خواست که ابتدا امنیت بسیار شکننده کنونی را در داخل مستحکم کند و پس از آن به فکر هدف قرار دادن نیروهای طالب در خاک پاکستان باشد. این گفته آقای کرزی بیشتر به یک جوک شبیه است تا یک حیله یا حربه سیاسی.
چرا که اعلان جنگ در مقابل طالبان اعلان جنگ در مقابل دولت پاکستان است چه این دولت پاکستان و اداره استخبارات آن است که طالبان را مستقیم و غیر مستقیم حمایت می کند. یک روز با کمک مالی و تسلیحاتی و زمانی دیگر با امضای قرارداد صلح. اما به هر حال در شرایط کنونی که نیروهای خارجی نیز در کشور حضور دارند و پشتیبانی جهانی از دولت افغانستان وجود دارد باید از این نقطه قوت استفاده شود و با تیزهوشی و تدبیر عمل و سیاستی در پیش گرفته شود که اگر ضرری هم در پی دارد مفاد آن بر ضرر آن فایق آید.
در صورتی که حرف آقای کرزی را جدی بگیریم، جنگ عملاً شاید کاربرد خاصی نداشته باشد و مشکلی را حل نکند اما احتمالاً سیستم هدف قراردادن طالبان و مخصوصاً سران آنها در مرکز حضورشان بتواند تا حدی کارگشای برخی مشکلات باشد اما با دقت و نظم صحیح تا خدای ناکرده جنگ منطقه ای که نتیجه ای جز آوارگی و بی خانمانی مردم بیگناه منطقه ندارد حاصل نگردد. چه بخواهیم و چه نخواهیم پاکستان سالهاست که با افغانستان در حال جنگ است و بر این کار خود اصرار دارد.
وقت آن است که ما نیز دفاعیه خود را از طریق عمل متقابل به مثل نشانش دهیم اما آیا روش پیشنهادی آقای کرزی راهگشا است؟

۱۳۸۷ خرداد ۳۰, پنجشنبه

پست 55: شما سختی بکشید تا دیگران راحت باشند

کشت خشخاش ذاتاً کار ناپسند و نامشروعی نیست زیرا اولاً تریاک مخلوقی است که خداوند آن را قابل خلق دانسته و ثانیاً فقط مورد استفاده نادرست ندارد بلکه برای آن خواص مفید بسیاری نیز ذکر شده است. تنها نکته در کشت این ماده این است که فقط باید در راه صحیح استفاده شود.
اما در کشور ما بر اساس سیاست و در دنیا بر اساس واقعیت کشت خشخاش را می خواهند کنترول کنند. معنی اینکه در دنیا بر اساس واقعیت می خواهند کشت این ماده را کنترول کنند این است که خشخاش به میزان مورد نیاز صنایع دواسازی و صرف به منظور اهداف مفید کشت و برداشت شود تا جلوی اعتیاد به مواد مخدر گرفته شود. اما معنی اینکه در کشور ما بر اساس سیاست می خواهند کشت خشخاش را کنترول کنند این است که به عده ای اجازه کشت یا فرصت کشت را می دهند اما به عده ای دیگر اجازه نمی دهند یا اینکه با یک سیاست ناصحیح فرصت را برای عده یا منطقه و قومی فراهم می کنند و همین فرصت را از عده دیگر می گیرند و ای کاش این کار را بر اساس منافع اقتصادی و شرایط ناگزیر منطقه ای به انجام برسانند بلکه دقیقاً همان پروسه قوم محوری و زبان گرایی به انجام رسیده است حال یا عمداً یا سهواً.
به طور نمونه کشت خشخاش را با سیاست پیگیرانه ای در بدخشان به صفر یا مقدار بسیار اندکی رسانده اند در حالی که تنها چیزی که در بدخشان می تواند قوت لا یموت مردم آن را فراهم آورد همین خشخاش است و بس. به لحاظ جغرافیایی بدخشان یکی از صعب العبور ترین بخشهای افغانستان است و کوهستانی بودن آن گواه این است که در این مناطق اصولاً باید چیزی کشت شود که بتواند نیازهای اقتصادی مردم محل را برآورده کند و تنها چیزی که در شرایط حاضر می تواند گره گشای اقتصاد ناتوان مردم کوهستان نشین بدخشان باشد کشت خشخاش است چرا که نیاز به زمین صاف و خاک بسیار مرغوب ندارد. و بدخشان نیز دارای راه و جاده و خاک و زمین مناسب نیست. امکانات دیگر صنعتی هم ندارد که بتواند مردمش را نان بدهد. حتی در بدخشان یک ولسوالی به نام «شقنان» وجود دارد که به تعبیر یکی از دوستان نام اصلی آن به خاطر مشکل بودن پیدا کردن نان «شخ نان» بوده که به مرور تبدیل به «شقنان» شده است.
اما در روی دیگر سکه هم اکنون شصت درصد خشخاش افغانستان در هلمند و نواحی پشتون نشین تولید می شود جایی که آب و زمین مرغوب و فراخ به فراوانی یافت می شود اما سیاست دولت در از بین بردن کشت خشخاش در این نواحی به آن شدت و حدت انجام شده در بدخشان نبوده است. حتی آنچنان این عمل به راحتی انجام می شود که مزارع کشت خشخاش را در کنار جاده های عمومی می بینیم ولی چیزی که عیان است اینکه هیچ کسی نیست تا حداقل جلوی اینگونه کشت علنی و عیان خشخاش را بگیرد تا چه رسد به ولسوالی های دور از سرک عمومی و آنچه هم که تا کنون از سوی دولت دیده شده اینکه یا عمداً یا سهواً این سیاست دوگانه هنوز اجرا می شود و اگر هم معدود مواردی از معدوم کردن اراضی کشت خشخاش در نواحی پشتون نشین دیده شده است نه تنها کافی نبوده و نیست بلکه تنها به حیله و کلاهی می ماند که بر سر افکار عامه گذارده می شود.
مردم بدخشان و سایر نقاط باید تاوان سیاست چوکی نشینانی را بپردازند که قوم گرایی و زبان گرایی را در همه جوانب گسترش داده و می دهند. چه به عمد و چه به سهو.

۱۳۸۷ خرداد ۲۹, چهارشنبه

پست 54: چراغهای ترافیکی در کابل

فرهنگ چیزی است که در تمام شئونات زندگی دیده می شود. حتی برای استفاده از هر چیز باید فرهنگ استفاده آن هم رعایت شود. یکی از مشکلاتی که در ممالکی مانند افغانستان وجود دارد این است که خیلی از چیزها را بدون فرهنگ آن وارد کرده و استفاده می کنیم. نمونه ای از آن را می توان موتر سواری دانست. در شهر کابل سالیانی است که از چراغ ترافیکی خبری نبوده است. دو سال قبل بر سر چند چوک شهر چراغهای ترافیکی نصب کردند اما پس از مدتی از کار افتادند یا اینکه آنها را از کار انداختند. یک بار خودم شاهد بودم که یک راننده پشت چراغ سرخ ایستاد اما هر موتری که از پشت سر وی می آمد بدون توجه به چراغ سرخ، از آن عبور می کرد. راننده بافرهنگ هم هر چه ایستاد دید هیچ کس جز او به این چراغها اعتنا نمی کند و تنها او است که در وسط سرک ایستاده است. پس از چند لحظه و قبل از اینکه چراغ سرخ سبز شود او نیز از ایستاده شدن پشت چراغ سرخ خجالت کشیده و از چراغ عبور کرد.
این روزها نیز تعدادی چراغ ترافیکی در برخی قسمتهای شهر نصب شده است اما آنچه که شاهد آن هستیم این است که اگر پولیس نباشد چراغ ترافیکی به هیچ هم نمی ارزد. فکر کنم قبل از نصب این چراغها ابتدا باید ترافیک کابل از طریق رسانه های عمومی نحوه استفاده از آنها را آموزش دهد وگرنه اگر تاکنون بر سر هر چوک یک یا دو پولیس می ایستادند از این به بعد باید حداقل چهار پولیس بایستند تا هیچ کس از چراغ سرخ عبور نکند.

۱۳۸۷ خرداد ۲۰, دوشنبه

پست 53: جام جهانی اروپا!!!

نه. اشتباه نخواندید. این دقیقاً همان جمله ای است که گزارشگر تلویزیون نور در ابتدای بازی آلمان – لهستان در بازیهای یورو 2008 بیان شد. امثال این اشتباه های فاحش در تلویزیونهای ما بسیار دیده می شود. هیچ معلوم نیست کسانی که گزارشگری یک بازی فوتبال را قرار است بر عهده بگیرند تا چه حد اهل فوتبال هستند یا حداقل از فوتبال اطلاعات دارند. به عنوان یک مثال دیگر دوستان گزارشگر تلویزیون آینه در یک اظهار نظر جالب معلوماتی که نشان از معلومات فوق العاده ایشان از عالم ورزش و مخصوصاً فوتبال می دهد شب یکشنبه در بین یکی از بازیهای یورو 2008 چنین معلومات دادند که «جام ملتهای اروپا» همانند «جام باشگاه های اروپا» نیست و از هر کشور تنها یک تیم ملی می تواند شرکت کند!!!
نمی دانم این عزیزان این همه معلومات را از کجا به دست می آورند که در بین بازی آنها را از خود به بیرون تراوش می دهند. این درست است که گزارشگری وزرشی در کشور ما امری جدید است و سابقه دراز ندارد اما این دلیل نمی شود که افرادی که اطلاع صحیح از فوتبال ندارند یا اگر دارند قادر به صحبت کردن نیستند برای کار گزارشگری که امری دشوار است برگزیده شوند. غیر از معدود افرادی که در یک یا دو تلویزیون گزارشگری آنها تا حدی قابل قبول است، متأسفانه اکثر گزارشگرهای فوتبالی دارای اشتباهات فاحش، یا عدم توانایی در بیان و یا کمبود معلومات ورزشی هستند.
کیفیت چیزی است که در اندیشه ما کمتر جای باز کرده است.

۱۳۸۷ خرداد ۱۸, شنبه

پست 52: ما ذاتاً خرابکاریم

چند روز قبل موتر خود را در محلی پارک کردم که همیشه پارک می کردم و علاوه بر من دیگران نیز موترهایشان را پارک کرده بودند. محل فوق نه یک محل نظامی و امنیتی است و هیچ لوحه ترافیکی که نشان عدم توقف یا پارک باشد در آنجا وجود ندارد. سرکی است دارای پهنای زیاد و نیز یک طرفه. به هر حال نیم ساعتی را برای انجام کاری گذراندم و هنگامی که به سراغ موتر خود آمدم دیدم که پنچر است. مطمئن شدم که پولیس ترافیک هوای آن را خالی کرده است. اما چرا و به چه دلیل، نه من می دانم نه دیگرانی که این بلا بر سر ایشان آمده بود. به هر صورت تایر را تبدیل کردم و هنگامی که دقت نمودم دیدم که جناب پولیس به جای اینکه فقط هوای تایر را خالی کند، آن را با یک درفش سوراخ نموده است و علی الاجبار باید پنچری گرفته شود و به این ترتیب حدود یک ساعت از وقتم را از دست دادم آن هم در هوای بسیار گرم و متعفن کابل.
هیچ کس نیست از پولیس ترافیک بپرسد که اگر محلی برای توقف ممنوع است چرا لوحه عدم توقف ندارد؟ چرا همیشه می شود در آنجا نگه داشت اما برخی مواقع نمی شود؟ اگر هم قرار است شخص مهمی از آنجا رد شود دلیل پنچر کردن موترهای اطراف چیست؟ آیا با پنچر کردن آنها امنیت افراد عبوری تأمین می شود؟

بر فرض که ایستادن در یک مکان ممنوع باشد، چرا به جای خالی کردن هوای تایرها، آنها را سوراخ می کنند و هزینه اضافی بر صاحب موتر و اتلاف وقت را باعث می شوند؟ پولیس ما اگر پولیس باشد ظرف این چند سال سیستم جریمه ها را درست می کرد تا دیگر شاهد این روش جریمه عهد حجری یا ماقبل تاریخ نمی بودیم. وقتی پولیس این کشور به جای اصلاح کردن، خرابکاری می کند از طالبان دیگر توقعی باقی نمی ماند.ما تا کی می خواهیم به این نافهمی های خود ادامه دهیم؟

۱۳۸۷ خرداد ۱۷, جمعه

پست 51: آیا ما بت پرستیم؟؟؟!!!

شورای علمای هرات نسبت به ایجاد یک سینما در این شهر واکنش نشان داده و آن را مخالف هدایات دینی دانسته است. من نمی دانم اعضای شورای علمای هرات را چه کسی یا کسانی انتخاب کرده است که چنین رفتار و عکس العمل نابخردانه ای از خود بروز می دهند. هر وقت که می شنوم یا می بینم عده ای به نام «علما» با علم و تکنولوژی و پیشرفت مخالفت می کنند از کلمه «علما» تنفر پیدا می کنم. نمی دانم عده ای که این گونه با مظاهر تمدن و فرهنگ و پیشرفت مخالفت می کنند چگونه جرأت می کنند که خود را «عالم» بدانند آن هم عالمی که به نیابت از مردم صحبت می کند چرا که صرف اینکه کسی در هر رشته ای علم داشته باشد و نظر خود را بگوید مشکلی ایجاد نمی کند اما اینکه عده ای خود را نماینده مردم یا حتی نماینده خدا در زمین بدانند و بخواهند هر چیز را مطابق میل و تصمیم خود پیش ببرند و نام عالم بلا منازع بر خود بگذارند بسیار اسفناک است.
یکی از مشکلات ما مردم این است که متأسفانه اختیار عقل خود را به دست دیگران داده و آنها را همه کاره خود قرار می دهیم. وظیفه یک عالم دین ارشاد است آن هم به نحو صحیح نه اینکه از راه زور بخواهد باورهای شخصی و برداشتهای دینی خود را به کام دیگران بریزد. این مردم هستند که باید تصمیم بگیرند که کدام کار صحیح است و کدام نه و جواب روز آخرت خویش را خود خواهند داد.
اگر بنا به ادعای شورای علمای هرات تماشا و نگهداری عکس و فیلم ابتذال و بت پرستی است در این صورت اکثر مردم افغانستان بت پرست هستند چرا که عموم مردم عادت به تماشا و نگهداری فیلم و عکس دارند.

۱۳۸۷ خرداد ۱۵, چهارشنبه

پست 50: قانون یک طرفه

هر چه سعی می کنم که در مورد مسایل مربوط به اختلافات قومی و زبانی و مذهبی موجود چیزی ننویسم، مثل اینکه نمی شود. یا رفتارهای ملت نمی گذارد، یا قوانین دولت و پارلمان، یا آقای کریم خرم. تا به کی می خواهیم به این جار و جنجال ها ادامه دهیم، خدا می داند. به هر حال فعلاً که وضع همین است و مسلماً اولین کار این است که آن قدر بنویسیم تا یا خسته شویم (که نمی شویم) یا اینکه همه بر سر عقل آمده و هر چیز را به طور صحیح و عادلانه و منطقی بر سر جای خویش قرار دهیم. حال می پرسید اکنون چه شده است؟ چیز خاصی اتفاق نیافتاده. همان بحث همیشگی حق طبیعی استفاده از زبان مادری است اما نکته ای دیگر به همراه دارد.
چندی قبل در پارلمان نیز این بحث به جریان افتاد که چرا فارسی زبانان نباید از کلمات فارسی برای نام گذاری ادارات و مراکز دولتی استفاده کنند. برای کوتاهی مطلب تنها دو نکته کافی است که ذکر شود:
1- اگر فارسی زبان رسمی کشور است پس چرا نباید برای مراکز دولتی نام فارسی نهاده شود و همه باید پشتو باشد؟ اگر جواب این است که در قانون اساسی این مطلب ذکر شده است به نظر بنده باید قانون اساسی را مطابق حقوق طبیعی و عقلانی عیار و تصحیح کرد نه اینکه به زور قانونی را به حلق مردم بریزیم که باعث اختلاف و تفرقه می شود.
2- اگر هم بر فرض مثال این عیب را به فارسی زبانان می گیرند که خلاف قانون اساسی عمل می کنند، پس چرا خود پشتو زبانان چنین عملی را درست می دانند و به زبان خود می گویند و حتی نام دولتی را مطابق زبان خود می نویسند؟ چرا این جاده فقط برای فارسی زبانان یک طرفه و ممنوع الورود است. مثالهای این مطلب زیاد است. به طور نمونه چرا در رسانه های پشتو به جای اینکه بگویند «وزارت معارف» می گویند «د پوهنی وزارت» و این نام حتی بر لوحه وزارت معارف نیز نوشته شده است. چرا در رسانه های پشتو زبان می گویند «د سوداگری وزارت» و نه «د تجارت وزارت». اگر نام هایی مانند وزارت معارف، وزارت تجارت و امثال اینها رسمی است پس چطور پشتو زبانان به خود حق می دهند که آنها را مطابق زبان خود بگویند و بنویسند و هیچ فارس زبانی هم تا کنون به این عمل ایشان اعتراض نکرده است اما همینکه یک فارسی زبان به جای «وزارت معارف» بگوید «وزارت آموزش» یا به جای کلمه «تجارت» کلمه «بازرگانی» را به کار ببرد یا «دانشگاه» را به جای «پوهنتون» استفاده کند پشتو زبانان و در رأس آنان وزیر ضد فرهنگ وزارت فرهنگ فریاد وا زبانا سر می دهند و برای کلمات به اصطلاح ملی سینه سپر می کنند؟


قانون یک طرفه هیچ وقت پایدار نیست. حتی اگر در قانون اساسی ذکر شده باشد که کلمات و مصطلحات ملی حفظ شود چرا فقط فارسی زبانان ملزم به حفظ آن هستند ولی پشتو زبانان در این باره مستثنی می شوند حال اینکه در همان قانون اساسی پر عیب و نقص آمده است که تبعیض بین هیچ یک از افراد ملت مجاز نیست.
از نوشتن این مطالب بسیار احساس تنفر می کنم چرا که بیان حقیقتی تلخ است اما چه می شود کرد که تا رسیدن به عدالت و اندیشه منطقی راه بسیار داریم و از نوشتن این چیزها گریزی نیست.

۱۳۸۷ خرداد ۸, چهارشنبه

پست 49: اسماعیل خان و هرات

چند روزی به هرات رفته بودم و مطابق معمولی که متأسفانه در این چند وقت نصیب بنده شده یا وقت نداشتم به اینترنت سری بزنم یا اگر وقتش بود اینترنت خراب بود. به هر حال سفر خوبی بود و پس از مدتها توانستم کمی تفریح کنم. در طی مدت حدود یک هفته افراد مختلفی را دیدم و با هر کدام راجع به مسایل مختلفی صحبت کردم. اما یکی از نکاتی که در بیشتر گفتگوها با افراد غیر کاری مایه صحبت می شد تغییر اسماعیل خان والی سابق هرات و وزیر کنونی انرژی و آب بود. اکثر قریب به اتفاق آنانی که فرصت صحبت با آنها را پیدا کردم از وضعیت کنونی هرات شکایت داشتند و انتظار روزی را می کشیدند تا شاید اسماعیل خان از وزارت کنار رفته و دوباره والی هرات شود تا شاید هراتی که اکنون از رشد همه جانبه خود همانند دوران ولایت اسماعیل خان باز مانده است دوباره بتواند با وجود وی به عنوان والی به آن دوران برگردد و اگر هم به آن سبک و سیاق نمی تواند حداقل شاید اوضاع از این که هست بدتر نشود.
این حرف مردم هرات تا حدی هم درست است چرا اسماعیل خان در زمان ولایتش بر هرات، اکثر پولی را که وارد هرات می شد و بلاخص درآمد گمرک را برای هرات خرج می کرد و همین باعث رونق و رشد سریع کار و سرمایه در هرات شد. اما اینک اگر اسماعیل خان به عنوان والی به هرات برود دیگر آن قدرت عمل سابق را نداشته و ندارد و نمی تواند کارهایی که در گذشته برای هرات انجام می داده دوباره انجام دهد هر چند بودن اسماعیل خان در هرات چنان بی تأثیر هم نیست.
در این میان نکته هم هست که باید از نظر دور نداشت و آن مسایل و تعارضات مذهبی پدیدار شده در هرات است که متأسفانه بین اهل تشیع و اهل تسنن تا حدی وجود دارد هر چند که در لایه های درونی بوده و علنی نباشد. این هم موضوعی است که جا و مجال بیشتر می خواهد اما تنها به این نکته اشاره می کنم که از نظر بسیاری از مردم رویه اسماعیل خان در برابر اهل تشیع یکی از مسببات اصلی این تعارضات است که حتی بعضی از افراد، نماد آن را عدم توجه اسماعیل خان به مناطق شیعه نشین هرات در زمان ولایتش می دانند و نشان می دهند.
در هر صورت هرات یکی از شهرهای موفق کنونی در کشور است. برای مردمانش آرزوی بهروزی و موفقیت بیشتر می کنیم.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۸, شنبه

پست 48: حاکمان شبهای کابل

شبهای کابل بسیار زیباست مخصوصاً که اگر از بالا به آن نگاه کنی مانند صفحه شطرنج متشتت یا به قول ما تیت و پرکی می ماند که یک جایش روشنایی است و جای دیگرش تاریکی. و این صفحه در شب بعد تغییر کرده نقطه تاریکش روشن و نقطه روشنش تاریک می شود و این داستان یک شب در میان تکرار می گردد. اما از اینها گذشته شبهای کابل جلوه دیگری هم دارد و آن اینکه حاکمان شب آن با حاکمان روز آن فرق می کنند.
اشتباه نکنید. منظورم این نیست که در روز عده ای نیروی امنیتی حاکم هستند و در شب عده ای دیگر. اصولاً حاکمیت نیروهای امنیتی در شبهای کابل معنی ندارد بلکه در شبهای کابل این سگها هستند که به جای انسان ها حاکمیت دارند و بنا به خصلت سگی که دارند همان شیوه زمان جنگهای داخلی را در پیش می گیرند که بعد از ساعتهای حدود 9 و 10 شب دیگر هیچ جنبنده ای جرأت نمی کند از محلی که پسته امنیتی سگها در آنجا قرار دارد عبور کند و اگر بخواهد این کار را انجام دهد حتماً باید داخل وسیله نقلیه ای باشد و گرنه خدا باید به فریادش برسد.
بارها و بارها شاهد بوده ایم که عده ای از سگهای هم محل در تعقیب یک تکه گوشت (یعنی همان عابر بیچاره) از این طرف محل به آن طرف می دوند و تکه گوشت بیچاره هم با فریادهایی وحشتناک از آنها فرار می کند و پس از چند دقیقه دوباره تکه گوشت بدبخت دیگری را می بینیم که از آن طرف محل به این طرف در حال فرار است و همان سگها به دنبال این لقمه تازه در حال دویدن هستند و این قصه هر شب چندین بار تکرار می شود. حال بگذریم از اینکه سگهای هر محل برای خود تا صبح کنسرت برپا می کنند و هیچ کس را اجازه خواب راحت نمی دهند و حتی ایشان (یعنی سگها) هم از عادت زمان جنگهای داخلی چنین فراگرفته اند که هیچ سگ غیر محلی را اجازه عبور ندهند و چنان بر همنوع نگون بخت خود می تازند که می خواهند وی را تکه تکه کنند تا دیگر هیچ سگی از جناح مخالف به خود اجازه این تفکر را هم ندهد که بخواهد به منطقه آنها وارد شود.
و جالب اینکه چند وقت پیش یکی از کشورهای کمک کننده مبلغ بسیار زیادی را برای حل این مشکل به وزارت صحت عامه داد اما تمام آن حیف و میل شد و به جیب برخی از اعضای وزارت رفت و پس از اینکه گند کار بالا آمد وزیر به گردن معین، معین به گردن مدیر، مدیر به گردن یکی دیگر و به همین ترتیب تا به گردن خاله های وزارت انداختند و سرآخر برای اینکه بگویند کاری کرده اند یک مدیر بیچاره را از کار برکنار برکردند آن هم به جرم اختلاس چند میلیون یا چندصد هزار دالر. و مسلماً چنین اختلاسی هیچ گاه نمی تواند بدون اطلاع و هماهنگی چند نفر و آن هم در رده های بالای وزارت به انجام برسد. اما به قول عده ای از دوستان ایران زندگی کرده بحث «ماستمالیزاسیون» یا همان پیدا نمودن راه فرار و فریب افکار عامه در مملکت ما امری طبیعی است که خارجی ها هم کم کم به آن عادت کرده اند.
به هر حال حاکمان شبهای کابل همانند احزاب جهادی در زمان جنگهای داخلی به طور منطقه ای کنترل شهر را به عهده دارند هر چند آقای کرزی و سایر دولتمردان فکر می کنند که در شب نیز حاکمیت آنها بر کابل جریان دارد.
حاکم شب بودن هم برای خودش دنیایی دارد.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۷, جمعه

پست 47: تلویزیون امروز را چه می شود؟

آقای نجیب الله کابلی که نماینده پارلمان نیز می باشد و از صدقه سر همین بحث آزادی بیان و عقیده توانسته است امروز وکیل شود علناً و عملاً به جنگ آزادی بیان و اندیشه برخواسته است. از جبهه گیریهای تلویزیون وی که به تلویزیون «امروز» مسمی است چنین برمی آید که اساس رفتار و منش این تلویزیون نه «امروزی» بلکه «دیروزی» یا خیلی عقب مانده تر از آن است.
تلویزیون منتسب به ایشان اخیراً هم هجمه هایی را علیه مدرسه علمیه آقای محسنی به راه انداخته است که قابل تأمل است. ادعاهای این تلویزیون هم در رخنه کردن یا استیلای ایرانی اندیشی در این مدرسه علمیه نکته بارز و جبهه اصلی این اتهامات است. من هم نمی خواهم ادعاهای ایشان را رد یا تأیید کنم چرا که خود منتقد برخی جنبه های فعلی مراکز و علمای دینی هستم اما این حرکات تلویزون «امروز» از چند نکته قابل نقد است:
1- در افغانستان به مدد حضور غرب بحث آزادی بیان و اندیشه رواج دارد یا می خواهد رواج پیدا کند. اگر پیدایش و حضور مدرسه علمیه آقای محسنی و تلویزیون «تمدن» مخالف این اصل است، وجود تلویزون «امروز» هم مخالف آن است.
2- اگر فرضاً در مدرسه علمیه آقای محسنی تفکر ایرانی جریان دارد (که ثبوت رسمی ندارد) از منش تلویزیون «امروز» نیز چنین بر می آید که در شالوده جناب آقای کابلی نیز تفکر غربی و شاید آمریکایی جریان دارد و این یعنی اینکه آقای کابلی به وسیله ای برای جنگ سیاسی ایران و غرب و بالاخص آمریکا تبدیل شده و اکنون به عنوان یک آلت دست مستقیم یا غیر مستقیم دیگران فعالیت می کند نه نماینده مردم افغانستان.
3- اگر آقای محسنی مدرسه ای زیبا ساخته که در آن علم (از هر نوع آن) تدریس و تحصیل می شود، آقای کابلی هم پارک زیبایی ساخته که از آن درآمد کسب کرده و تجارت می کند. اگر بنا بر انتقاد تلویزیون آقای کابلی، این همه مخارج برای مدرسه ای زیبا بهتر است برای دانشگاه خرج شود، به یقین این همه خرج آقای کابلی برای احداث پارک نیز بهتر است به مصرف یک مکتب یا دانشگاه برسد.
4- کسی که وارد مدرسه آقای محسنی می شود در وقت بیرون آمدن چیزی یاد گرفته است (خواه از دید برخی درست، خواه نادرست). از پارک آقای کابلی چه چیز می توان یاد گرفت که ارزشش بالاتر از علم باشد؟

آقای کابلی!
اگر شما و همفکرانتان توان و همت ایجاد یک مرکز اینچنینی علمی و فرهنگی و حتی مذهبی را ندارید، چرا جلو دیگران را به بهانه های سیاسی پیش پا افتاده می خواهید بگیرید؟ بروید همت کنید و بسازید. بهتر از آقای محسنی هم بسازید. با تفکر غیر شرقی و غربی و غیر ایرانی و آمریکایی هم بسازید تا باعث افتخار برای خود، دوستان و همفکرانتان شوید. اما خواهشمند است خود را علناً آلت دست بیگانه نشان ندهید. این امر برای شما که شخص محترمی هستید عیب بزرگی است.
به یاد داشته باشید که شما فعلاً نماینده جمعی از مردم افغانستان هستید.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

پست 46: قیمت جان چند است؟

اصولاً آنچه تا کنون از دولتمردان ایران دیده شده است جز نگاه حقارت و کوچک بینی نسبت به دولتمردان و مردم همسایه شرقی آنها نبوده و نیست. برای بسیاری از مردم عوام ایران نیز عادت شده است که برای تحقیر و فحاشی از تابعیت مهاجران افغانستان استفاده می کنند و کلمه «افغانی» تبدیل به فحش و ناسزایی شده است همتراز با فحشهای رایج ایرانی.
اخیراً که دیگر از منظر دولتمردان ایران، نه تنها روح افغانها بلکه جان افغانها نیز به منزله ای عنصر و شیء بی مقداری تنزل پیدا کرده که به سهولت و راحتی هر چه تمامتر قابل نابودی است. کشته شدن عده ای از هموطنانی که به دلایل مختلف و از جمله بیکاری و فقر تن به خفت زندگی مخفیانه و پست در بین نژاد مثلاً ایرانی داده و از مرزهای غربی کشور گذشته بودند به دست نیروی نظامی ایران لکه ننگی است بر این همه ادعای همسایگی و برادری و اسلامیت و انسانیت که روز به روز و لحظه به لحظه از گلوی ناپاک دولتمردان ایرانی به فضا پراکنده می شود و نتیجه آن چیزی جز نفرت، سرخوردگی، دشمنی و کینه توزی در بین دو ملت همسایه نیست و نخواهد بود.
هر چند ایرانی جماعتان بر مسند قدرت، بهانه مبارزه با قاچاق و این مسایل را به میان می کشند اما کدام انسان خردمند و با وجدانی حاضر است یا می تواند قبول کند که عده ای غیر مسلح و رنجور خود را به صف نیروهای نظامی ایران زده اند تا بتوانند محموله های قاچاق خود را از مرز عبور دهند. و شرم بر ما و دولتمردان ما که در مقابل این گونه وحشیگریها سکوت کرده و تنها به احضار یک سفیر اکتفا می کنیم.
بوی تعفنی که از لجنزار این بربریت خاص دولتمردان ایرانی برمی خیزد زود است که دامنگیر دماغ ایرانیان شود و پوزه ای را که با تبختر و تفاخر بالا نموده اند به خاک پست بکشاند. آن روز دیر نخواهد بود.

پست 45: رکود علمی

رکود علمی و یا بهتر بگویم عقب ماندگی علمی کشور چیزی نیست که کسی بتواند آن را انکار کند مخصوصاً در درون دانشگاه های افغانستان. هر چند که مشکلات معیشتی و امنیتی و دغدغه های سیاسی و قومی و زبانی این کشور آنقدر هست که کمتر کسی یافت می شود تا به فکر علم و دانش در افغانستان و بالاخص دانشگاه های آن باشد اما به هر حال افغانستان و اصولاً هیچ کشوری نمی تواند بدون تقویت و گسترش علم و دانش تخصصی بار مشکلات خود را سبک کند و رو به سرمنزل مقصود راه بپیماید.
در مورد دانشگاه ها و مراکز علمی و تخصصی کشور که هر چه بگوییم کم گفته ایم. اینجا تنها یک نکته به ذهنم رسیده است که شاید گفتنش خالی از لطف نباشد و آن سیستم بسته دانشگاه های افغانستان است که یکی از بزرگترین موانع پیشرفت علمی کشور به شمار می آید. به طور مثال اگر خدای ناکرده کسی که تحصیلات خویش را در یکی از کشورهای خارج تکمیل کرده باشد و بخواهد وارد سیستم علمی دانشگاه ها به حیث استاد شود باید از بیش از هفت خوان رستم بگذرد و سرانجام هم به نتیجه نرسد آن هم برای شغلی که معاش آن کفاف یک زندگی ساده را هم نمی کند تا چه رسد به زندگی علمی و تحقیقی. یکی از بزرگترین دلایل این ناکامی هم اساتید پیری هستند که بنا به سیستم از ریشه نادرست دانشگاه ها باید درجه و کفایت علمی داوطلب استادی را تأیید کنند. این اساتید پیر که سن برخی از آنها به هشتاد سال نیز می رسد و در این دو سه دهه عقب افتادگی به درجه های علمی پوهاند و غیره رسیده اند بزرگترین سد برای اساتید جوان محسوب می شوند. اکثر آنها کسانی هستند که درجه لیسانس داشته و آن را هم معلوم نیست چند دهه قبل اخذ کرده اند و اکنون که با یک جوان پرانرژی و مشتاق کرسی علمی رو برو می شوند موقعیت خود را به خطر دیده و اکثر داوطلبین را رد صلاحیت می کنند در حالی که دانش ایشان در بسیاری موارد حتی به پای دانش لیسانسیه های جدید هم نمی رسد تا چه رسد به افرادی که مدرک ماستری یا داکتری دارند.



این هم از نکات بارز مملکت ما است که کسی که درجه علمی اش لیسانس چند دهه قبل است و در هیچ ژورنال معتبر خارجی حتی یک مقاله علمی هم ندارد و اشتباه های فاحش علمی و معلوماتی دارد باید صلاحیت علمی کسی را تأیید کند که میزان و درجه علمش بالاتر از خودش است و از وی امتحان نیز اخذ کند. و چنین است که درجا زدن در این مملکت رسمی شده است که تا بخواهد درست شود چند نسل را فدا خواهد نمود.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

پست 44: آقای اتمر! دریش!

اخیراً آقای اتمر وزیر معارف تغییر کارایی داده و به یک قوماندان نظامی تبدیل شده است. ایشان در پی برخی حوادث مربوط به وزارت خویش، دستور صادر فرموده اند یا از پولیس خواسته اند که تعدادی از دانش آموزان و معلمان و مدیران را بازداشت کنند که چنین نیز شده است. ما این پست و وظیفه جدید را به آقای اتمر تبریک گفته، امیدواریم در دور بعدی انتخابات ریاست جمهوری، ایشان را در مقام وزیر دفاع مشاهده بفرماییم. این امر خیلی هم بعید نیست مخصوصاً در کشوری که قانون اساسی آن تقریباً به هیچ انگاشته می شود و وزیر صاحب معارف آن دستور نظامی صادر می کند آن هم علیه کسانی که هیچ چیزی جز صدای حق خواهی ندارند و سلاحشان فقط به اعتصاب یا تظاهراتی محدود می شود که همان قانون اساسی صریحاً به آن اجازه داده است.
فکر کنم از این به بعد هر کس آقای اتمر را دید باید سلام نظامی بزند!!!
اتمر صاحب! دریش!

پست 43: بازگشت

پس از مدت مدیدی از عدم دسترسی به اینترنت سرانجام دوباره توانستم به یک اینترنت مداوم دست پیدا کنم. دلیل اصلی این همه غیبت و تأخیر هم همین بود. این اینترنت هم دردسری است که اگر نباشد زندگی برخی مانند من مختل می شود. امیدوارم که دیگر قطع نشود.
با «گفتنی ها» باشید

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

پست 42: ما چه نداریم؟

چند روزی را در ساحه شمال کشور بودم و بالاخص در دشت بغلان و ساحه قندوز. تا چشم کار می کرد سر سبزی بود و البته فقر. به این فکر افتادم که اگر فقط همین دشت را به طور صحیح و علمی گندم بکارند با توجه به حجم آب و حاصلخیزی منطقه، می توان گندم مورد نیاز کشور را به طور کامل تأمین کرد تا دیگر چشم به راه جاده ترخم و اسلام قلعه و بندر حیرتان و جاهای دیگر نباشیم.با این همه منابع طبیعی تنها چیزی که نداریم فکر استفاده از این منابع و برنامه ریزی صحیح برای کار است. «آن را کی به دست می آوریم؟» سؤالی است که نه من بلکه بسیاری هنوز نمی توانند جوابی برای آن مهیا کنند.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۷, شنبه

پست 41: شکم مهمتر است یا خاطره

در این روزهایی که مواد خوراکه به نهایت قیمت رسیده است دولتمردان می خواهند یادبود هشت ثور را برگزار کنند. برای این کار هم میلیونها و شاید میلیاردها افغانی صرف مجالس و هزینه های جنبی آن مانند امور امنیتی و تبلیغاتی می شود و در نتیجه عده ای گرد هم می آیند و در نعت جهاد و مجاهدین می گویند بی آنکه از نکات منفی حادثه هم ذکری به میان بیاورند.
امروز یکی از دوستان می گفت که در شهر بیرقهایی زده اند که قیمت هر کدام آنها 1000 افغانی است و شکایت داشت که در این روزهایی که معاش یک کارمند برابر نصف یک بوجی آرد است چطور دولتمردان و رییس صاحبان و چوکی نشینان به خود اجازه می دهند که پول مملکت را صرف بزرگداشت روزی کنند که مورد تنفر بسیاری است و اگر هم مورد تنفر نیست فعلاً نیاز مادی مردم بیشتر از یادآوری خاطرات آنها به این نحو اهمیت دارد. حتی شنیده شده است که چند دکان فروش ارزاق در منطقه مندوی کابل تاراج شده و مردم گرسنه و نیازمند تا هر اندازه در توانشان بوده با خود برده اند.
این امر اگر ادامه پیدا کند می تواند فاجعه دیگری را در مملکت به بار بیاورد هرچند یکی دو روزی است که صدای کاهش قیمت به گوش می رسد اما اثر قطعی آن هنوز به نحو شایسته دیده نشده است.اگر این مملکت به جای این همه مجاهد نمای لندکروزر سوار چند مجاهد حقیقی می داشت که در رأس امور قرار می گرفتند امروز بیشتر از اینی که هست خودکفا بود.

پست 40: عزا عزاست امروز

همه برای روزهای هفت و هشت ثور حرف داشته و مطمئناً هر کس دیدگاه خاص خود را دارد. برای بزرگداشت این دو روز در کشور میلیون ها افغانی خرج می شود تا از حادثه هفت ثور اظهار تأسف و از حادثه هشت ثور به نکویی یاد شود. اما در این میان عده زیادی هستند که هم حادثه هفت ثور و هم واقعه هشت ثور را به دیده منفی می نگرند.
هنوز یادمان نرفته صدای مظلومیت مادرانی را که در پس هفت ثور با از دست دادن عزیزان خویش فریاد و فریادهایی از عمق وجود سر دادند و از خدای متعال برافتادن و اضمحلال دولت کمونیستی را خواستار شدند. و این آهی بود که عرش خدایی را به لرزه درآورد و امروز دیگر کونیست در افغانستان آبرویی برای سر برآوردن ندارد.
و هنوز یادمان نرفته است صدای مظلومیت زنان و دخترانی را که در پس هشت ثور با چنان تعرضی به نام جهاد و مجاهد روبرو شدند که فریاد دادخواهی و آروزی «مجاهد مرگی» آنها باز هم عرش الهی را لرزاند و روزگاری نگذشت که بساط مجاهدین برگشته از راه حق و جهاد حقیقی و الهی برچیده شد و طالبان بدتر از مجاهدین به جای آنها نشستند. و بر سر طالبان هم همان آمد که بر سر اسلاف گذشته آمده بود.
اما امروز متأسفانه حضراتی از مجاهدین هستند که خود را وارث این کشور و شایسته تاج و تخت و کرسی ریاست و مقام می دانند بی آنکه بخواهند به یاد بیاورند که در اثر آن همه جنگهای تنظیمی و کشتار داخلی چه به روز این ممکلت آوردند و چه ظلمهایی بر این مردم ستمدیده روا داشتند. هرچند اگر امروز مجاهد نمایانی بر اریکه قدرت تکیه زده اند مستقیماً یا غیر مستقیم از طریق همین مردم به آنجا رسیده اند. اگر در مجلسین نمایندگان یا هر جای دیگری از پست و مقامهای این مملکت ویران شده هستند با رأی مستقیم یا غیر مستقیم همین مردم بر آنجا تکیه زده اند و شگفتا که ما مردم هیچ گاه از آن تجارب و خاطرات گذشته درس عبرت نگرفته ایم و هنوز هم هر زمانی بخواهیم کسی را به جایی بفرستیم ابتدا دست به دامان همانهایی می شویم که کردند آنچه را نباید می کردند. پس این ما هستیم که داریم تاوان ندانم کاری ها و جهل و تعصب کور خود را پس می دهیم.
اگر هفتم ثور روز «عزای ملی» است هشتم ثور روز «فاجعه ملی» است هر چند حادثه هفت ثور محدود به همان ایام بود و اگر چند روزی به نفع عده ای اندک بود فاجعه هشت ثور که اثراتی بس طولانی تر و ژرفتر دارد به نفع هیچ یک از ملت افغان تمام نشد و نتیجه ای جز بدنامی جهاد و اسلام و عاقبتی جز استیلای خارجیان به طور دایمی تر و عقب ماندگی بیشتر و بیشتر خودمان نداشته است که هنوز ادامه دارد و تا زمانی که ذهن تک تک افراد میهن از این نحوه تفکر و اینگونه رفتار پاک نشود همینی هستیم که بوده ایم.آرزو می کنیم روزی را که لحظه لحظه عمر تک تک مردم کشور صرف آبادانی و استقرار حق و حقیقت شود.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱, یکشنبه

پست39: تقویم در افغانستان

اصولاً تقویم یکی از مهمترین امور زندگی بشر است و تمام امور بر اساس زمانبندی تقویمهای موجود دنیا به انجام می رسد. در افغانستان نیز تقویم هجری شمسی مبنای فعالیتهای دولتی و غیره محسوب می شود. اما اینکه مردم ما تا چه اندازه از این تقویم آگاهی دارند جای تأمل دارد. منظورم از آگاهی نه آگاهی از ایام مناسبتها و مراسم و این چیزهاست بلکه اصل و بنیاد و مقررات تقویم هجری شمسی را شامل می شود. دو نمونه از اطلاعات عمومی مردم را ذکر می کنم:
دیروز یکی از دوستانم یک چک به تاریخ 31 برج حمل را به یکی از معروفترین بانکهای کشور برده بود تا نقد کند. ایشان تعریف می کند که مدت 15 دقیقه یا شاید هم بیشتر منتظر ماندم تا چک از دست این نفر به دست آن یکی برسد و برخی حتی روی آن به طور جمعی پچ پچ می کردند. خلاصه بعد از حدود 15 دقیقه رییس شعبه مرا خواست و به من گفت که در این چک اشتباه بزرگی رخ داده است. از جناب رییس در مورد اشتباه سؤال کردم و وی جواب داد که از نظر همه کارمندان بانک تاریخی به نام سی و یکم برج حمل یعنی 31/1/1387 نمی تواند موجود باشد یعنی اینکه همه بر این نظر هستند که ماه حمل 30 روز دارد نه 31 روز. دوست بنده که نزدیک بوده از تعجب شاخ در بیاورد هر چه خواسته با آنها بفهماند که در تقویم هجری شمسی شش ماه اول سال 31 روزه است نتوانسته و هیچ کدام از کارمندان این بانک معروف کشور نیز باور نکرده اند که برج حمل 31 روزه است. خلاصه بعد از چندی بالا و پایین کردن سر آخر از روی یک تقویم به آنها نشان داده که برج حمل 31 روزه است و بدین ترتیب پس از نیم ساعت توانسته چک خود را نقد کند.
مورد دوم اینکه امروز به یکی از ادارات مهم دولتی رفته بودم. شخصی مکتوب رسمی دولتی آورده بود که در آن نوشته شده بود: 23/13/1386. و نکته جالب اینکه مکتوب مربوط برج حمل امسال می شود نه برج حوت سال 1386 و همگان درمانده بودند که چگونه سال 1386 دارای سزده ماه بوده ولی هیچ کس غیر از نویسنده مکتوب خبر نداشته است؟؟؟؟
این همه فرهیختگی را کجا انبار کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۱۳۸۷ فروردین ۲۴, شنبه

پست 38: چند میلیون انسان بی هویت

نکته جالبی است اینکه هر کسی برای خودش ادعای مالکیت چیزی را داشته باشد که اصولاً مالکیتی مطرح نباشد. نکته جالب دیگر هم این است که آن کسی که ادعایی می کند که خودش هم می داند درست نیست، باز بر روی آن پافشاری می کند و به این وسیله حماقت، تعصب و جهل خود را بیشتر به نمایش می گذارد که نتیجه تبعی آن در بین سطح تفکر عوام این است که از آنجا که ایشان نماینده گروهی از ملت است و این گروه از ملت هم از ایشان پشتیبانی می کند پس این تعصب و جهل را می شود به آنها نیز تعمیم داد که البته تعمیمی است اشتباه چرا که همه را نمی توان با یک چوب زد اما چه می شود کرد که تقاص اشتباه های دیگران را به دلیل کمی فرهنگ تفکر و تعقل در سطح عوام جامعه آنهایی می دهند که چنین افرادی را نماینده خود برگزیده اند.
اما اینکه نماینده هر گروهی از مردم، یا نماینده هر حزبی یا هر جمعی چیزی بگوید و آن گروه، حزب و جمع از گفته ها و کردارهای ناشایست نماینده خویش برائت نجوید چنین می شود که تا کنون شده است و بارها و بارها شاهد وقایع اینچنین در پارلمان بوده ایم و هنوز که هنوز است نمایندگان ملت به جای اینکه بدانند نماینده هستند فکر می کنند قیم هستند و از آن بدتر اینکه فکر می کنند قیم تمام مردم هستند نه حتی آن گروه و حزب و جمعی که آنها را انتخاب کرده اند.
در این میان هم هیچ مرجعی نیست که بیاید و هویت سایرینی را تعیین کند که تعدادشان به چند میلیون می رسد تا ما هم بالاخره بفهمیم کجایی هستیم.

۱۳۸۷ فروردین ۱۹, دوشنبه

پست 37: معنی حزب در افغانستان

هر کلمه ای ممکن است بسته به شرایط محیطی، فرهنگی، تاریخی و سایر موارد معانی و مفاهیم مختلفی داشته باشد. به همین نسبت بسیاری از لغات و واژگان نیز دارای معنی و کاربردی بین المللی هستند که برای همگان واضح و مشخص است. اما برخی لغات نیز هستند که هم معنی بین المللی و هم تعابیر منطقه ای و شهری دارند. یکی از این کلمات «حزب» است.
در یک نگاه عرفی بین المللی، هر حزبی برای خود نوعی تفکر و طرز العمل و ایدیولوژی خاصی دارد که باعث جدا دانستن آن حزب از سایر احزاب می شود. اما در افغانستان ما حزب معانی دیگر دارد از جمله:
1- گروهی که گرد هم جمع آمده اند و به خاطر ایده های اولیه مشترک یک «حزب» تشکیل داده اند. حال اینکه بعد از چند سال و با پیدا شدن اختلافات جزیی تر چه اتفاقی برای این احزاب می افتد یک حرف دیگری است.
2- گروهی که دور یک نفر جمع شده اند و برای خود «حزب» تشکیل داده اند. این احزاب با از بین رفتن یا خروج نفر اصلی ابتدا تجزیه شده سپس از گردونه خارج شده یا حداقل به شدت تضعیف می گردند.
3- گروهی که دور هم جمع شده اند البته نه به دلیل عقاید مشترک بلکه به دلیل منافع مشترک یا رویه مشترک. این احزاب نیز به محض اینکه هر کدام از سرانشان فرصتی برای رشد شخصی و منافع غیر مشترک پیدا کردند خود به خود از هم می پاشند.
4- عده ای که نمی دانند چه کار می خواهند بکنند اما همین قدر می فهمند که باید یک کاری بکنند و چون حزب و حزب بازی در کشور جزو لوازم اولیه زندگی است لذا برای خود حزبی تشکیل می دهند تا شاید آنها هم به بازی گرفته شوند.
5- برخی وقتها عده ای که نمی خواهند کاری انجام بدهند و فقط می خواهند جیب خود را از حمایت این و آن پر کنند دور هم جمع شده و حزب تشکیل می دهند.
6- گروهی که از جمع بزرگان یا یاران بی وفا دور انداخته شده اند به خاطر درد مشترک دور انداخته شدگی گرد هم جمع شده و حزب تشکیل می دهند تا دردشان تسکین پیدا کند.
7- گروهی یا عموماً افرادی که بخواهند برای یکی دیگر فخر بفروشند و دل خود را تسلی دهند برای جبران کمبود عواطف روحی خویش حزب تشکیل می دهند.

و چنین است که در کشور چندین قومیتی افغانستان خیلی بیشتر از چندین حزب تشکیل شده است و اکثر آنها یک دارای مرام و مسلک و ایدیولوژی مشخص نیستند و پس از مدتی اگر رشد نکردند از بین می روند و مسلماً نام اکثر آنها به فراموشی سپرده می شود. و چنین شد که اکنون مردم افغانستان در بین گلزاری از احزاب رنگ رنگ زندگی می کنند که نتایج این حزب بازی ها از ویرانه های شهرهای افغانستان و حتی از ذره ذره وجود جنبندگان و غیر جنبدگان این سرزمین هر روز به همه ما پوزخند می زند.

۱۳۸۷ فروردین ۱۸, یکشنبه

پست 36: ما مسلمانیم

فلم توهین آمیز «فتنه» سر انجام پخش شد. و باز هم همه شروع به اعتراض کرده ایم و من اطمینان دارم که اینگونه فلم ها و کارتونها باز هم تولید می شود و ما مسلمانان در آینده بارها و بارها اعتراض خواهیم کرد و این سلسله ادامه خواهد داشت تا اینکه شاید یک روز آنقدر سطح درک و فهم ملت مسلمان بالا رود که بفهمند قمست عمده عیب کار از خودشان است که بهانه به دست دیگران داده و می دهند.
توهین چیزی نیست که بتوان برای آن توضیح و توجیه ارایه کرد چرا که به هر صورت مذموم است اما برای وقوع آن باید به دنبال علت و دلیل بود و ما همیشه دلایل را خارج از محیط داخلی جستجو می کنیم.
ما علیه دیگران به جرم ادعای خشونت آمیز بودن قرآن مظاهره می کنیم و لباس می دریم، اما فلم سربریدن یک فرد به جرم انجینر و خبرنگار بودن توسط طالبان را که همراه با نوای آیات قرآن و ذکر خدا و پیامبر اوست بارها و بارها می بینیم و به یکدیگر نشان می دهیم اما برای اعتراض حتی ذره ای به خود تکان نمی دهیم
ما علیه کارتونهایی که به پیامبرمان توهین می کند چه قلم فرسایی ها که نمی کنیم، اما وقتی بزرگانمان اصول دین را زیر پا می گذارند دم بر نمی آوریم، آن هم تنها به خاطر اینکه هم حزبی، هم قومی، هم زبان یا همشهری ما هستند
ما حملات انتحاری که منجر به کشته شدن بیگناهان می شود را بارها شاهد بوده ایم اما تنها به افسوس خوردن و آه سرد از سینه بیرون دادن اکتفا کرده ایم
ما این همه ظلم و فساد و تباهی و عقب ماندگی را می بینیم اما به دنبال تفرقه انداختن و نفاق و کینه و جهل و تعصب و ریا و جفا و حزب بازی و باند بازی و قوم بازی و زبان بازی هستیم
ما از یک طرف علیه چند سریال به خاطر اثرات ناچیز و مقطعی آن قانون تصویب می کنیم اما از طرف دیگر با منشور صلح خود خون های ریخته شده بیگناهان، ظلم های فجیع مجاهد نمایان و تجاوزهای انجام یافته به جان و مال و ناموس مسلمانان را که آثار جاودانی دارد به آسانی خودن یک پیاله آب لگدمال می کنیم
ما مسلمانیم

پست 35: وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد

وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، هر کسی هر قانونی که دوست دارد برای خودش وضع می کند
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، هر کسی از هر قانون وضع شده می تواند سرپیچی کند
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، هر قانونی می تواند نقض شود
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، هر کسی از هر قانونی تفسیر خودش را مطابق منافع خود برداشت می کند
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، هر قانونی قابل تفسیر به هر منفعتی می شود
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، هر وزیری در می ماند که به کدام تفسیر قانون عمل کند
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، هر وکیلی در می ماند که چرا قانون وضع شده عمل نمی شود
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، هر قانونی ممکن است با قانون دیگر متضاد در بیاید حتی اگر اساسی باشد
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، نمایندگان مردم برای اعتقادات مردم تعیین تکلیف می کنند
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، جنایتکاران جنگی و اسلام نمایان دین ستیز نیز خود را مستحق تصمیم گیری برای اعتقادات مردم می دانند
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، پارلمان به جای انجام امور عادی خود به سراغ موضوعات دیگر می رود
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، هر کدام از دولتیان، پارلمانیان و ملتیان به راه خود می رود
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، زور هیچ کس به کس دیگر نمی رسد مگر اینکه خیلی پرزور باشد
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، هر تلویزیونی به افق خود اذان می گوید
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، هر رسانه ای به صلاح خود مطلب انتشار می دهد
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، پارلمان می گوید ممنوع است، علما می گویند حرام است، دولت می گوید مجاز است، رسانه ها می گویند از شیر مادر حلالتر است، اما ملت می گوید: «به شما چی؟ این ما هستیم که صلاح کار خویش را بهتر می دانیم»
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، پارلمان یک مملکت به سانسورچی و برنامه ریز تلویزیونی تبدیل می شود
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، تلویزیونها مجبور می شوند فقط اخبار و مطالب علمی اسلامی پخش کنند و در مقابل، آنها نیز پخش جلسات پارلمان را تحریم می کنند
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، تلویزیون ملی از این قواعد مستثنی می شود تا وقایع پارلمان به گوش مردم برسد
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، هر کسی می رود ماهواره می خرد تا از شر برنامه های کسل کننده تلویزیون های داخلی راحت شود و بتواند هر چه که خواست بدون سانسور نگاه کند
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، پارلمان ماهواره را هم ممنوع می کند، دولت سکوت می کند و مردم همچنان ماهواره نگاه می کنند (پارلمانی ها هم همینطور)
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، پارلمان قانون جمع آوری دیش های ماهواره را تصویب می کند، دولت به بهانه کمبود پرسونل از تطبیق سر باز می زند، و ملت ماهواره را مخفیانه نگاه می کند
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، پارلمان قانون تفتیش خانه ها را تصویب می کند، خارجیان علیه نقض حقوق بشر اعلامیه صادر می کنند، دولت باز هم بهانه می آورد و ملت به ریش همه می خندد
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، پارلمان اعتصاب می کند، دولت بی اعتنایی می کند و ملت هنوز ماهواره نگاه می کند
و بدین ترتیب پس از چندی:
پارلمان مجبور می شود به سر کار خود بر گردد، دولت همان کارهای روزمره را انجام می دهد، تلویزیون ها هر چه بخواهند نشر می کنند و ملت هر چه صلاح خود بداند می کند
حال در این وسط چه اتفاقی می افتد؟
هیچ اتفاق تازه ای نمی افتد. فقط عده کثیری از مردم از دین زده می شوند، اوضاع فرهنگی از این که هست بدتر می شود، پارلمان هم در اذهان ملت تبدیل می شود به طالبان دوم و خوش به حال آنهایی می شود که می گویند اسلام دین تحجرگرایی و جمود و عصبیت است و در نتیجه فلمها و کارتونهای توهین آمیز بیشتری تولید می شود و ...
«باز هم ادامه بدهم یا کافی است؟»


«ضمناً وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، یک هفته وقت پیدا نمی کنی که وبلاگت را به روز رسانی کنی!»