ه‍.ش. ۱۳۸۷ مهر ۱۶, سه‌شنبه

پست 63: رسم زنان کابل

چند وقت پیش با چند تن از دوستان و فامیل رفته بودیم سالنگ. جایی را برای استراحت و تفریح انتخاب کردیم. جایی که ما انتخاب کردیم حالت فامیلی داشت و کنار رودخانه چند خیمه برپا شده بود که به کرایه داده می شد. ما هم یکی از آنها را کرایه گرفتیم. اتفاقاً در کنار ما چند فامیل دیگر نیز بودند که شامل پسرها و دخترهای جوان و خانمهای کلان سال تر نیز می شدند. با چند تن از آقایان جهت اینکه خنکی رودخانه را حس کنیم پاچه را تا زانو بالا زده و کنار رود نشستیم و پاهایمان را به خنکای آب سپردیم. فامیلهای کناری هم که قبل از ما آمده بودند در حال آب بازی و ریختن آب به سر و لباس یکدیگر بودند و مخصوصاً اینکه خانمهایشان بیشتر از آقایان در حال تفریح و آب بازی بودند. عده ای با لباس پاکستانی، عده ای با پیراهن و دامن، عده ای با چادری و اکثراً نیز بدون چادری.
توجه خاصی به آنها نداشتیم. آنها به کار خویش مشغول بودند و ما نیز به لذت بردن از سردی آب و یادآوری خاطرات و گپ و گفت خودمانی.
گذشت تا اینکه وقت نان چاشت شد و چون هوا گرم بود پس از استراحتی کوتاه دوباره هوس گذاشتن پای در آب کردیم. و دوباره کنار رود نشستیم و به لذت بردن از سرمای آب سالنگ ادامه دادیم. یک وقت دیدیم کسی دارد کسی یا کسانی را صدا می کند. صدایش زنانه بود اما از جانب فامیل ما نبود. لذا حتی سر خود را برنگرداندیم که ببینیم چه کسی چه کسی را صدا می کند. همانگونه که نشسته بودیم یه طفل حدود ده ساله از پشت سر نزدیک ما آمد و گفت که فامیلی که در چادر کناری که نسبت به چادر ما دورتر از رودخانه قرار دارد صدایمان می کند. سرمان را به عقب برگرداندیم که ببینیم چه می گویند اما چیزی از ما خواستند که نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاوریم.
بله. همان خانمهایی که اکثراً بدون چادری تا چند لحظه قبل جلوی چشم ما آب بازی می کردند و صدای خنده و جیغشان همه جا را پر کرده بود به دلیل اینکه در آن زمان درون خیمه نشسته بودند و برخی چادری بر سر نداشتند از ما خواستند که جایمان را عوض کنیم و به جای دیگه ای برویم. حق بدهید که واقعاً تعجب کنیم. حتی یکی از اقوام که سالیانی است در دیار اروپایی و شهر های زیبا رویان و نیکو تنان زندگی می کند نزدیک بود عصابی شود و چند جمله نثارشان کند اما ادب اجازه این کار را نداد و بدون اینکه چیزی بگوییم و فقط با نوعی نگاه «عاقل اندر سفیه» به درون خیمه خود باز گشتیم چرا که در این دیار رسم است که مردان نباید با زنان خانه نشین یا به قول معروف «سیاه سرها» بگو مگو یا همان قال مقال کنند.
جالب اینجا است که در آن سمت رودخانه هم افراد و فامیلهای دیگری هم نشسته بودند و حتی اینکه خیمه ها از سمتی که رو به رودخانه بود هیچ پرده و حفاظی نداشت اما با این اوصاف آن خانمهایی که نمی دانم چه لقبی باید به آنها داد از ما خواستند که جای خود را عوض کنیم.
نمی دانم بد دلی و بی نزاکتی و نا فهمی تا چه حد می تواند در بین ما مردم نفوذ کند که عده ای در شرایطی به دیگران محرم باشند و تنها چند لحظه بعد و در همان شرایط به هم نامحرم باشند و نباید دیده شوند؟
این هم یک رسم جالب مخصوصاً در کابل است که بارها می توان شاهد بود که زنان در هنگام راه رفتن در سرک ها چادری به سر دارند اما همین که داخل یک موتر حتی غیر شیشه دودی نشستند چادری را از سر خود می گیرند، گویا شیشه مانع دیده شدنشان می شود یا شاید دیده شدن سر برهنه ایشان از خلال شیشه اشکالی ندارد.
این چگونه رسم و آیینی است؟ من که هنوز نتوانسته ام دلیلش را بیابم

2 comments:

علی رمضانی گفت...

هه هه هه هه!
از این جالبتر... چندی، پیش عروسی پسر دوستم بود. او همه ی دوستان را دعوت کرده بود. به اصرار یکی از طالب نماهایی که نیز میان ما بود، ناگزیر شد دو سالون را اجاره بگیرد برای عروسی. یکی زنانه و یکی مردانه. زیرا ما برای خانم او نامحرم بودیم. اما جوانان پاکستانی که در رستوران کار می کردند، به گمانم برادران خانمش بودند. در حضور گارسون های پاکستانی یا هندی یا اروپایی می شود رقصید اما در حضور افغانها... نعوذ باللله...

جامی گفت...

سلام و عصر بخیر.
امید دارم که موفق و شاد باشی.

زیبا نوشته بودی و لذت بردم از خواندن آن.
اگر وقت کردی یک بار از صفحه ای بنده نیز دیدن نما و نظرت را برایم بفرست.
سبز و گلابی مانند گل گلاب باشی.