ه‍.ش. ۱۳۸۷ مهر ۱۷, چهارشنبه

پست 64: قاضی شریح و طلحه و خالد برابرند

مانده بودم برای این بار چه بنویسم. از طرفی نمی خواهم مطلب تکراری بنویسم و از طرف دیگر آنقدر گرفتارم که وقت ندارم به امورات جنبی و دید و بازدید دوستان و حضور در جمع بزرگان علم و ادب برسم. نشسته بودم و با خودم به حال و اوضاع این مملکت می اندیشیدم که یاد شعری افتادم که نمی دانم شاعرش کیست. بنابراین بدون اجازه ایشان قسمتهایی از شعرش را درج می کنم که به فراخور روز و حال ما ملت است. اگر عزیزی نام شاعر را می داند در قسمت نظرات بیان کند
این روزها بزرگ شدیم و بزرگتر---------از بره های گله ما کیست گرگ تر؟!
بس کن! بس است ما! چقدر ما و چند ما؟---------چوپان گرگ خوردة قلاده بند ما
هی هی زنان به گلة بی سگ درون دشت ---------چوپان کجاست؟ گله ام از دشت برنگشت
چوپان دروغگوست که گرگان گرسنه اند ---------باور نمی کنیم بزرگان گرسنه اند
چوپان ز گرگ، گرگ ز چوپان بزرگت ---------روبه ز گرگ، شیر ز روباه گرگتر
پایان تلخ قصه به خون خفت مزرعه---------وقتی گوزن مرد برآشفت مزرعه
چشم گوزن لقمة دندان گرگ بود ---------چوپان پیر، نوکر خان بزرگ بود
خون می چکد ز چنگ که دندان رها کند---------چوپان بهانه است، بگو خان رها کند
خان صاحب مزارع زرین گندم است---------این راست نیست، باور بیمار مردم است
مردم نشسته اند در آوار کوخها---------در کاخ، خان نشسته و شیخ الشیوخها
مانده است در شکوه شب کاخهایشان---------از گله گوزن فقط شاخهایشان
هین! جو فروش نان جوین می خورد مگر---------ناقوس زهد غصه دین می خورد مگر؟!...
... فردا که مو ز ماست کشد روز حشر حق--------- قاضی شریح و طلحه و خالد برابر است
واعظ سزاست تیغ کشد از نیام خویش---------جای خطابه ای که گرفتار منبر است
سر را به تیغ و نیزه و خنجر حوالت است---------محراب و تیغ در پی مرد عدالت است...