۱۳۹۱ تیر ۳, شنبه

افغانستان پشتونیزه شد! رفت پی کارش!

سلام

خیلی خیلی وقت بود که ننوشته بودم. یعنی حوصله اش را نداشتم. اما طی این چند روز از بس عقده گلویم را فشار داد که دیدم نمی شود ننوشت. پس شروع کردم. ببخشید که طولانی نوشتم!

آقای کرزی رسماً افغانستان را پشتونیزه کرد. از کی؟ از کجا؟

از پنجشنبه صبح، از مقر شورای ملی!

پس از های و هوی فراوان حکومت بر سر نشست سران سه قوه و حرف و حدیث های فراوان بر سر دستور کار این جلسه، بالاخره مشخص شد که آقای کرزی منظورش از این همه سر و صدا چیست. اگر تحلیل های صاحب نظران و بدون نظران را مرور کرده باشیم، می بینیم که اکثر آنها به این اشاره کرده اند که آقای کرزی به چه چیزهایی اشاره کرد که نیاز نبود اشاره می شد و به چه چیزهایی اشاره نکرد که باید اشاره می کرد. اما من بر خلاف نظر اکثر صاحب نظران، می خواهم بگویم که اتفاقاً آقای کرزی دقیقاً به همان چیزهایی اشاره کرد که باید می کرد و آنچه را که از قبل در ذهن می پروراند چنان با مهارت پیاده کرد و طوری جواب مثبت شورای ملی را با چک چک و هلهله و شور و نشاط گرفت که به ذهن اکثر افراد خطور نکرد که از کجا خورده اند و چطور خورده اند. صدایش البته از امروز درآمد!

آقای کرزی با زیرکی تمام، توانست چنان کلاهی سر شورای ملی بگذراد که اگر کله همه اعضای شورای ملی به همراه کلاه ها و مندیل ها و پکول ها و عمامه هایشان را زیر آن بگیریم، جا برای کله های چندین شورای ملی بعدی نیز باقی می ماند.

س: آقای کرزی چه کرد؟

ج: کاری که همیشه می خواست بکند و سایرین قبل از وی نیز صدها سال تلاش کرده اند که بکنند.

- صریحاً بگو چه کرد؟

- هیچ. افغانستان را پشتونیزه کرد! به همین سادگی! و به همین خوشمزگی! ماکارونی پشتون ها!

- چطور؟ مگر کنار گذاشتن قوم گرایی و مصلحت گرایی و آوردن اصلاحات، کار بدی است؟ آقای کرزی که جز این چیزی نگفت! گفت؟

- نه. نگفت ولی گفت.

- اذیت نکن! مثل بچه آدم حرف بزن ببینم چی توی کله ات مخفی کردی!

- آقای کرزی حیله ای را به کار برد که بوی گندش بعداً در می آید.

ایشان از در صلح و دوستی وارد شد و اسب تروآی خود را چنان آراست که به راحتی نمی توان فهمید در درون آن چه توطئه وحشتناکی کار گذاشته شده است. ایشان پس از این همه اتلاف وقت و سرمایه و عمر و منابع کشور و تاراج آن به دست هم قومیت ها و هم پیمانان خویش، در این واپسین ماه های عمر ریاست جمهوری می خواهد به ظاهر از گناهان کرده و ناکرده توبه کند. ایشان در ظاهر می گوید که می خواهد دیگر مصلحت اندیشی نکند و اصلاح را در دستور کار خویش گذاشته. اما اصلاحی که تا کنون از آقای کرزی دیده شده و خواهد شد، اصلاح از نوع پشتونیزاسیون است. اصلاح امور، نیازی به تأیید شورای ملی و قوه قضاییه و خارجی و داخلی ندارد. اصلاحات، وظیفه دولت و حکومت است. اما چرا کرزی صاحب نیازمند تأیید شورای ملی بود؟ برای اینکه برای پشتونیزه کردن نیازمند مشروعیت است. که با تأیید و چک چک چندین باره اعضای شورای ملی توانست این مشروعیت را کسب کند.

ایشان چندین بار تکرار کرد که از این به بعد کسی از دست وی دق نشود. چرا باید آقای کرزی این مطلب را چندین بار تکرار کند؟ و برای هر بار گفتن آن، از شورای ملی و قوه قضاییه و حکومت، تأییده بگیرد؟ برای اینکه اتمام حجت کرده باشد و هیچ عضو شورای ملی و قوه قضاییه و حکومت نتواند علیه ایشان و برنامه ها و تغییرات ایشان اقدام بکند چرا که قبلاً قول داده است که از دست کرزی صاحب دق نشود.

اگر کرزی صاحب به واقع می خواست که اصلاحات را پایه ریزی کند، باید از چند وقت قبل این اصلاحات را روی دست می گرفت. در حالی که اگر به ماه های اخیر و جابجایی هایی که در درون حکومت به وجود آمده و یا قرار است به وقوع بپیوندد، دقیق شویم، متوجه می شویم که اکثر افرادی که در پست های مهم جابجا شده اند و مسؤولیت های مهم را انجام می دهند از قوم و تبار کرزی صاحب می باشند. بنابراین سخت است قبول کردن این نظر که آقای کرزی می خواهد اصلاح کند نه مصلحت.

آقای کرزی سه مسأله را برای این به ظاهر اصلاحات خود مهم دانست: قوای امنیتی غیر قومی، اصلاحات اداری و مطبوعات با رویکرد رعایت فرهنگ و سنن و عنعنات افغانستان. چرا این سه مهم است و از چه راهی؟

1- قوای امنیتی غیر قومی: اگر در درون قوای امنیتی، سمت و سوی قومی وجود داشته باشد، برای پشتونیزه کردن افغانستان مشکل خلق خواهد شد. کرزی صاحب و پشتون هایی که قرار است بعد از ایشان بر سر کار بیایند، برای تثبیت حکومت خود و پیش برد اهداف و برنامه های پشت پرده خود نیازمند حمایت قوای نظامی هستند. قوای نظامی نیز اگر غیر قومی و گوش به فرمان حکومت باشند، دیگر کسی نمی تواند در مقابل فعالیت های غیر مشروع حکومت اقدام کند. من داشتن قوای نظامی و امنیتی ملی و غیر قومی را در جهت اصلاحات فوق العاده مهم می دانم، اما این بسته به نیتی دارد که کرزی صاحب دارد و شواهد چیزی غیر از استفاده صحیح از این قوت ها را نشان می دهد.

2- اصلاحات اداری: آقای کرزی می خواهد افراد را برکنار، منتقل و مقرر کند، آن هم بر اساس برنامه خودش، و کسی هم نباید از ایشان دق شود. از طرف دیگر نیز می خواهد که قدرتمندان و تفنگ داران را که هر کدام وابستگی قومی و زبانی و منطقه ای دارند خلع سلاح کند. تأیید پارلمان را هم که گرفته است. زور خود را نیز که با لشکرکشی به پارلمان بر سر تقرر چند نفر به عنوان نماینده نشان داده است. وزاری تأیید نشده اش را هم که با پول و زور و تهدید و با تغییر طرز العمل داخلی پارلمان بر سر کار قرار داده است. پس دیگر چه مدل اصلاحاتی را از ایشان می توان انتظار داشت؟ آیا ایشان واقعاً می خواهد شایستگان را بر سر کار بیاورد؟ اگر چنین است، اول باید وزرای بی صلاحیت خود را عوض می کرد، که نکرد. بنابراین ایشان اصلاحات را از دیدگاه خودش انجام خواهد داد نه از جنبه اصلاح حکومت و کشور.

3- مطبوعات: آقای کرزی، از مطبوعات خواسته است که فرهنگ و سنن و رسوم افغانستان را رعایت کنند. این یعنی اینکه اگر کسی رعایت نکند، با آن برخورد می شود. و این یعنی اینکه کم کم قانون در خواهد آمد که مطبوعات حتماً باید از فلان کلمات (که اصولاً باید پشتو باشند) استفاده کنند چرا که کلمات پشتو، کلمات ملی هستند و مطبوعات باید از کلمات ملی که مربوط به فرهنگ ملی می شوند صیانت کنند و اگر مطبوعات این حمایت را انجام ندهند، در آن صورت حکومت کرزی صاحب بنا به تأییدی که از شورای ملی گرفته است، می تواند با آنها مقابله کند.

شاید این تحلیل را خیلی منفی نگرانه ببینید. هرچند خودم نیز امیدوارم که این قضیه را به اشتباه تحلیل کرده باشم، اما شواهد چیز دیگری نشان می دهد. برای نمونه، و در اولین اقدام رسمی جناب کرزی در این مسیر، ایشان امروز صحبت هایی کرده اند که از آن می توان به نیت شوم تیم حاکم پی برد. آقای کرزی امروز در جمع اساتید و دانشجویان، خواستار تغییر زبان آموزشی در دانشگاه های افغانستان شدند. ایشان با این استدلال ضعیف و بی منطق که افغانستان از نظر علمی از دیگر کشورهای دنیا عقب مانده و برای این کار باید در سیستم آموزش خود تغییرات بیاورد، چنین دستور دادند که زبان آموزش در دانشگاه ها به یکی از زبان های بین المللی تغییر کند.

دقیق ببینید: به جای غنای بیشتر زبان و تأکید بر ترجمه متون علمی جدید و در دسترس قرار دادن علم در اختیار همه اقشار با سواد جامعه، ایشان به تغییر زبان و استفاده از یک زبان دیگر در دانشگاه های افغانستان (در مرحله اول علوم پزشکی و مهندسی) روی آورده است.

بر همگان و از جمله بر خود ایشان روشن است که اکثر مسایل علمی در دانشگاه ها و مراکز تحصیلات عالی افغانستان به زبان فارسی است و زبان فارسی نیز در ترجمه متون خارجی مشکل خاصی ندارد و مسلماً هم در ترجمه و هم در تألیف از زبان پشتو فرسنگ ها جلوتر است. آقای کرزی با این کار نه تنها می خواهد از استفاده زبان فارسی در مراکز تحصیلات عالی کشور جلوگیری کند، بلکه می خواهد که مطالب علمی از این به بعد تنها در دسترس کسانی قرار گیرد که قابلیت فهم زبان خارجی (بالاخص انگلیسی) دارند و مسلم این است که صنعت ترجمه کتب علمی به زبان فارسی نیز با رکود مواجه می شود و رشد علمی تنها در دسترس برخی از اقشار جامعه قرار می گیرد و توزیع کتاب علمی به زبان خارجی از گسترش و تقویت زبان فارسی علمی می کاهد. این واقعیت نیز آشکار است که غیر پشتون ها و مخصوصاً فارسی زبانان و اکثر قشر جوان آن از ایران برگشته اند و یا اگر در افغانستان بزرگ شده اند در زبان انگلیسی نسبت به پشتون زبان ها با مشکل بیشتری مواجه هستند و بیشترین ضربه را در ابتدای کار همین افراد خواهند خورد و این مسلماً در نتایج و نمره های تحصیلی آنها و در نهایت در تقرر آنها در پست های دولتی اثر منفی خواهد گذارد و اثرات جانبی آن نیز بر روی جامعه غیر پشتون قرار می گیرد.

این آغاز کار است. تغییرات گسترده آقای کرزی در پشتونیزه کردن افغانستان در راه است. از این به بعد خواهیم دید که چگونه غیر پشتون ها از دسترسی به مقامات دیگر حکومتی باز می مانند و آنهایی هم که در پست های بالا قرار دارند، کم کم از میدان خارج خواهند شد.

حالا به شورای ملی بگویید بروند برای تصویب پشتونیزه کردن افغانستان باز هم چک چک کنند!

۱۳۹۰ مرداد ۴, سه‌شنبه

بازگشت 2

سلام

آقای محمد کاظم کاظمی، از شاعران خوب و خوش سخن دیار هرات، سالیان پیش شعری گفتند با عنوان «بازگشت» که بسیار گل کرد. ما نیز چون خیلی بیکار بودیم و البته خواستیم کاری کنیم که به سرعت معروف گردیم (مطابق رسم همین مملکت)، دیدیم به سبک خودمان جز کاپی برداری کار دیگری نمی شود کرد. این بود که بدون اجازه جناب کاظمی در شعر ایشان دست بردیم تا هم معروف شویم، هم از معروفیت ایشان استفاده کرده، زودتر معروف شویم. اگر ایشان بخواهند، می توانند بعد از خواندن این دستکاری، اجازه نیز بدهند.

به دنبال وزن و عروض و قافیه و ردیفش نگردید که وقت برای معروف شدن خیلی تنگ بود  و از نظر استعداد هم که شرمنده ام.

«غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌»

پیاده آمده بودم، سواره خواهم رفت

«طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد»

حساب بانکی من نیز بسته خواهد شد

«و در حوالی شبهای عید، همسایه»

صدای خنده نخواهی شنید، همسایه

«همان غریبه که قلک نداشت خواهد رفت»

همان که فقط شش حساب بانکی داشت، خواهد رفت

«منم تمام افق را به رنج گردیده»

و هر زمان که پلیسی بدیده، ترسیده

«منم که نانی اگر داشتم از آجر بود»

یعنی محل کار من آن کوره آجر بود

«به هر چه آینده تصویری از شکست من است»

ولی کنون سه محله، اجاره بست من است

«اگر به لطف و اگر قهر، می شناسندم»

تمام کادر «سفید سنگ» می شناسندم

«من ایستاده ام، اگر پشت آسمان خم شد»

کنون که می روم اما، توان و قدرتم کم شد

***

«چگونه باز نگردم، که سنگرم آنجاست»

کنون که فرصت پیدای دالرم آنجاست

«چگونه باز نگردم که مسجد و محراب»

و طالب و آیساف و رهبرم آنجاست

«اقامه بود و اذان بود، آنچه اینجا بود»

بلند منزل و مینا و ساغرم آنجاست

«شکسته بالی ام اینجا شکست، طاقت نیست»

که دسترنج جوانی برفت و راحتم آنجاست

«مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم»

مگیر خرده، که پاهای دیگرم آنجاست

***

«شکسته می گذرم امشب از کنار شما»

شما بگیر بخواب، حق نگهدار شما

«من از سکوت شب سردتان خبر دارم»

همش برای شما، من سفر دارم

«تو هم بسان من از یک ستاره سر دیدی»

به جز پراید و پژو، چند نوع موتر دیدی؟

«تویی که کوچه غربت سپرده ای با من»

بر صف نانوایی و نذری، نشسته ای با من

«تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم»

به کجا می نگری؟ چون ممه را من بردم

«اگرچه مزرع ما دانه های جو هم داشت»

به جز پیاز و نخود سبز، برگ مو هم داشت

«اگرچه تلخ شد آرامش هميشه‌تان‌»

ببین که آباد شد اما تمام کشورتان

«اگرچه متهم جرم مستند بودم»

تمام ریز و بم کار را بلد بودم

«دم سفر مپسنديد نااميد مرا»

گذشتم از عطا و لقا، ول کنید مرا

«تمام آنچه ندارم، نهاده، خواهم رفت»

پیاده آمده بودم، سواره خواهم رفت

***

«به این امام قسم، چیز دیگری نبرم»

به جز تمام حسابم، پول دیگری نبرم

«خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان»

و پر ز گوشت شود، سفره گداهاتان

«همیشه قلک فرزندهایتان پر باد»

و لطف خدا بر شما کمی تلنگر باد

۱۳۹۰ مرداد ۲, یکشنبه

لزوماً چنین نیست!

سلام

ظریفی می گفت:

گویند در یک روز سرد برفی، جوجه ای از لانه اش بر زمین افتاد. در آن هنگام که سرما تمام تنش را مچاله کرده بود و انتظار مرگ را می کشید، گاوی از آنجا می گذشت. هنگامی که گاو بر بالای سر جوجه رسید، مقداری پهن (فضله گاو) بر رویش انداخت. گرمای پهن گاو، جوجه ما را گرم کرد و سرما از تنش بیرون رفت و امید زندگانی در او هویدا شد. کم کم تکانی به خود داد اما تا سرش را از زیر پهن بیرون آورد، پیشکی آمد، او را از زیر پهن بیرون کشید و خورد.

ایشان از این داستان نتیجه گرفت که «هر کس که تو به زیر لجن کشد، لزوماً دشمن تو نیست، و هرکه تو را از زیر لجن بیرون آورد، لزوماً دوست تو نیست»

و دیدیدم که آمریکا ما را از زیر لجن طالبان بیرون کشید ...

۱۳۹۰ تیر ۲۷, دوشنبه

حکایت، معما، لطیفه

1- حکایت

حکایت این است که خیاطی در کنار قبرستانی دکان داشت. هر مرده ای را که می آوردند، خیاط سنگی را در داخل کوزه پیش روی دکانش می انداخت و هر از چندگاهی آنها را می شمرد.

روزی فردی از آنجا گذشت و دید که دکان خیاط بسته است. از همسایه اش سراغ خیاط را گرفت. جواب شنید که «خیاط هم در کوزه افتاد»

ظرف چند مدت اخیر مقام های بلند پایه دولتی در حال قلع و قمع شدن هستند. از جنرال داوود گرفته تا سایرین. اکثراً هم مربوط به اقوام غیر پشتون هستند. کرزی صاحب هم نشسته بود و ماجرا را تماشا می کرد. شاید هم در دل داشت به خوشحالی می پرداخت و به ازای هر کدام سنگی در کوزه می انداخت.

چند روز پیش محمود کرزی در کوزه افتاد.

2- معما

کرزی صاحب حس مزه پرانی اش گل نموده و اخیراً در افشانده که «مردم افغانستان بیش از این تحمل تلفات ملکی را ندازند»

حال چرا تا کنون ساکت بوده و پس از در کوزه افتادن برادرش، ابراز نگرانی کرده، خود معمایی است قابل حل.

3- لطیفه

دیشب یکی از وکلای پارلمان و یکی از وزرای مشاور کرزی کشته شدند. البته همه انتحار کنندگان نیز به آنان پیوستند. نیروهای امنیتی افغانستان هم اکنون آن ساحه و منازل اطراف را تحت «تدابیر شدید امنیتی» قرار داده اند. احتمالاً به تعداد 800 پولیس در منطقه مستقر هستند.

این «تدابیر شدید امنیتی» پس از کشته شدن همه مهاجمان ما را کشته است.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه

بی پدر و مادر!

سلام

بن لادن مرد! طالبان که با از دست دادن بی نظیر بوتو، بی مادر شده بودند اکنون پی پدر شده اند. حال این نوجوان بی پدر و مادر چه خاکی می خواهد به سر خود بریزد و چه گلی به سر ما بزند، اوضاع و احوال نشان می دهد که خاک را بر سر ما می ریزد و گل را هم نثار قبر بی نظیر جان. یاد آن ضرب المثل یک بار بجستی ملخک، دو بار بجستی ملخک و آن شعر معرف «بهرام که گور می گرفتی همه عمر، دیدی که چگونه گور، بهرام گرفت» افتادم.

Osama-5

فردی نان و ماست خورده بود و اثرات آن ماست بر ریشش مانده بود. دوستی او را دید و پرسید که نان چاشت چه خورده. او هم برای اینکه آبرویی برای خود دست و پا کند گفت «کفتر». دوستش گفت «ناگفته پیداست». پرسید از کجا؟ گفت «از فضله ای که آن کفتر بر ریشت انداخته». در این میان ما نیز کمی البته به خنده افتادیم وقتی حضرات پاکستانی از اینکه بن لادن کشته شده اظهار خوشحالی کرده و گفته اند که نمی دانسته اند وی کجا مخفی شده بوده!!! البته در بین مردم ایران یک ضرب المثل هست که می گویند: «رو که نیست، سنگ پای قزوینه»

البته یک نکته دیگر هم جالب است که بدانید و آن اینکه عجب ممکلت باد هوایی داریم ما! یک جایی خیلی دور، یکی کشته می شود. چند هزار کیلومتر آن طرفتر مردم از شادی به سرک ها می ریزند و می زنند و می خوانند و می رقصند و ... (اینجایش بی ادبی بود، خودم سانسور کردم)، آن وقت اوضاع مملکت ما قرار است بدتر شود!

Osama-3

۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه

پستی تا کجا

سلام

الآن که این مطلب را می نویسم اعصابم بسیار خرد شده است. از انسان بودن خودم تنفر پیدا کرده ام. از خودم بدم می آید. سگرتی روشن کرده ام و به این می اندیشم که سبعیت و جهل و بی شرمی در نهاد انسان تا کجا می تواند کشیده شود. تا کی ما بنی بشر می خواهیم که نه به خود نه به دیگران رحم کنیم. یا به نام مسلمان یه به هر نام دیگر.

چند شب قبل دوستی از قول دوست خودش برایم نقل کرد که در یک جشن عروسی در کابل مراسم نکاح زوج جوانی، بر سر اینکه مهریه دختر چقدر باشد بین اقوام دختر و اقوام پسر جنجال شده است. آن هم در وسط جشن. دو طرف بیش از یک ساعت بر سر اینکه مهر دختر چه اندازه تعیین شود با هم چانه می زده اند. گویی می خواهند جنسی را بفروشند و خریدار و فروشنده بر سر قیمت جنس (یعنی همان دختر که در لباس عروس تشریف داشته) در حال بگو مگو بوده اند. چانه زنی هم که به رسم کابل برگزار شده یعنی فروشنده یک قیمتی را گفته و خریدار زیر یک دهم آن را پیشنهاد کرده و بعد از میانجیگری برخی ریش سفیدان و اصرار فروشنده و اقوام او بر قیمت خودشان و پافشاری خریدار و اقوام ایشان بر قیمت پیشنهادی که حدود یک ساعت به طول انجامیده و نه داماد و نه هیچ کدام از بزرگان دو طرف حتی نتوانسته اند در جمع میهمانان حضور پیدا کنند و احترام به جا بیاورند با قیمت هر کیلو گوشت (یعنی همان دختر فروخته شده) از قرار حدود 600 دالر به پایان رسیده است. جالب هم این است که همه آنها هم بر اینکه باید این مهریه بر اساس شرع اسلام باشد تأکید می ورزیده اند. البته بر اساس محاسبات دوست دوست اینجانب، در همان شب عروسی، مخارج سالن و بقیه ریخت و پاشها به جز زیورات عروس و امثال آن به حدود سی هزار دالر رسیده است.

امروز هم که صحنه هایی را از قتل عام مسلمانان و معترضان سوری به دست نیروهای امنیتی سوریه دیدم که به نهایت فجیع بود. انسانهایی که جرمشان فقط اعتقادشان است به دست کسانی که خود را نماینده همان معترضان می دانند و بر مسند قدرت پوشالی تکیه زده اند به خاک و خون کشیده می شوند و هیچ صدایی از مردم نامسلمان افغانستان شنیده نمی شود. نه از مردم عادی، نه از روشنفکران و نه حتی از ملایانی که ریششان به زمین می رسد و عقلشان حتی به نوک دماغشان هم قد نمی دهد و وجدانشان به اندازه گوسفند هم نیست.

و اینگونه است که تصمیم دارم سگرت دیگری نیز روشن کنم.

۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

انترنت حرام – انترنت حلال

سلام

آدم تا برخی چیزها را نبیند نمی تواند باور کند. مثلاً یکی هم همین حلال و حرام بود برخی چیزها. حال گستره این وادی حلال و حرام به جایی رسیده که انترنت نیز از دم تیغ آن نمی تواند بگذرد و باید حلال شود. این میان البته چند معنی می توان از حلال کردن به دست آورد:

1- در افغانستان: حلال کردن انترنت یعنی اینکه گوشش را بیخ تا بیخ ببریم و خونش را بریزیم. در آن صورت می شود حلال و می توان آن را استعمال! کرد. (این لغت استعمال معانی زیادی می دهد! شما سراغ معنی بد آن نروید لطفاً). نتیجه این می شود که همه از دست انترنت راحت شده و روزگار می شود روزگار جشن آن دسته از حضرات مذهبیونی که با همه مصادیق پیشرفت مخالفند و حتی به امواج هم رحم نمی کنند.

2- در ایران: حلال کردن یک شیء حرام یعنی کاری کنیم که بشود از آن استفاده کرد. البته در این میان مقادیری وجه نقد یا غیر نقد به جیب برخی آخوندها می رود. مثلاً می توان به حلال کردن پول رفتن به حج اشاره کرد که با دادن یک پنجم (خمس) آن به یک مرجع تقلید که آن هم به حساب ماهانه آخوندها وارد می شود، باقی پول حلال شده و حجمان ان شاءالله مورد قبول درگاه حق قرار می گیرد. به تازگی هم انترنت قرار است در ایران حلال شود. یعنی اینکه استفاده از آن بدون اشکال دینی و شرعی باشد. این یعنی اینکه تا هم اکنون اشکال شرعی داشته و هر کس در ایران از انترنت غیر حلال استفاده کرده، احتمالاً آن دنیا یک چیزهای نا مطبوعی می رود به برخی جاهای آن آدمها.

3- در خارجه: یعنی اینکه یک کلمه «الحلال» یا «Halal» را بچسبانیم رو صفحات انترنت اما اینکه خودش از کجا می آید، مهم نیست یا اینکه در آن صفحه چه چیزی نشان داده می شود مهم نیست. اصل این است که کلمه حلال را دارد.

halal_assured

4- در آسمان ششم – هفتم: حلال یعنی آن چیزی که خدا گفته است که برای انسانها ضرر ندارد یا خودش مستقیماً برخی از چیزها را حرام کرده و بقیه را حلال.

حال اینکه کدام یک از حلالهای بالا را بپذیریم، شانس آورده ایم که در افغانستان هستیم و کسی هنوز انترنت را در افغانستان حلال نکرده است. هر چند وزارت فرهنگ محترم ما، بنا به حسب ضرورت، یک مقدارش را سانسور کرده که در این مورد دست کشور دوست و برادر کمونیست، یعنی چین، درد نکند. عجب خدمتی به اسلام کرده!

۱۳۹۰ فروردین ۲۷, شنبه

من خودم تازه رسیده ام

سلام

یک فکاهی یادم آمد خواستم شما هم اگر نمی دانید بدانید:

یک نفر از بالای بام به پایین افتاد. مردم خودشان را به بالای سر بنده خدا رساندند و پرسیدند: «چه شده؟». نفر اول هم سرش را بالا آورد و گفت: «من تازه رسیده ام، خودم هم نمی دانم»

حالا حکایت ما ملت افغان چنین است. از اوج عزت به حضیض ذلت رسیده ایم، اما خودمان هم نمی دانیم. اینکه چرا این مطلب را نوشتم در این لینک بخوانید.

۱۳۹۰ فروردین ۱۷, چهارشنبه

امام چهارده پانزدهم

سلام

اخیراً یک هفته نامه به دستم رسید به نام «انصاف» که مدیر مسؤول آن آقای سید عیسی حسینی مزاری نام دارد. این هفته نامه از نشرات پایگاه خبرگزاری صدای افغان است که بعد از کسب اطلاعات بیشتر، دریافتم که در شهر مشهد ایران دفتر مرکزی دارد یا داشته است و در کابل نیز مشغول فعالیت است. هر چند آدرس دفتر مرکزی را در کابل قید کرده است. با خواندن این نشریه، چند چیز جالب دیدم که می خواهم شما هم اندکی از آن را بدانید. بقیه اش را هم خودتان زحمت بکشید بخوانید.

در همان ابتدای صفحه اول شماره 171 مورخ 13 حوت 1389، نوشته ای دیدم با عنوان «منشور اخلاق رسانه ای، از نگاه حضرت امام خامنه ای (1)». با خواندن این عنوان فهمیدم که ایشان باید یا از شاگردان این آقا یا از مریدان یا از پول بگیران ایشان باشد. چون تا جایی که اطلاعات ناقص بنده یاری می دهد شیعیان جعفری که شیعیان «اثنی عشری» (یعنی دوازه تایی) نیز خوانده می شوند قطعاً و یقیناً به بیشتر از دوازده امام اعتقاد ندارند و امام آخر خویش را زنده می شمارند که از هزار و چند صد سال قبل بنا به تشخیص خدای متعال در پرده غیبت به سر می برد. در صحت اینکه فردی می تواند بیش از چند هزار سال زنده بماند نمی توان شک کرد چرا که همه مسلمانان اعتقاد به زنده بودن عیسی مسیح و خضر پیامبر و عمر بیش از هزار سال حضرت نوح هم دارند. حال اینکه آیا چنین شخصی وجود دارد یا خیر، حرفی نمی شود زد و به این عقیده شیعیان جعفری باید احترام گذاشت.

اما نکته در اینجا است که چطور شده است که تعداد امامان شیعیان زیادتر شده است. البته ایرانیان، آقای خمینی مرحوم را نیز امام می خوانند. اما اینکه چرا نام امام بر روی افراد جدید گذارده می شود جای تعجب دارد. ما نام این امامان جدید را کم و بیش شنیده ام مانند «امام خمینی» و «امام موسی صدر». اما جدیداً آقای خامنه ای هم امام شده است و ما خبر نداشته ایم. ای دل غافل!

بنده کاری به اینکه آقای خامنه ای کیست، چه شخصیتی دارد، چه منزلت و درجه علمی کسب کرده است، یا اینکه چرا ایرانیان ایشان را امام می خوانند ندارم. اما از آقای مزاری می پرسم آیا شیعیان افغانستان و سراسر دنیا نیز ایشان را به امامت انتخاب کرده اند؟ کی و کجا؟ چگونه و با چه مکانیزمی؟ اگر چنین چیزی روی داده است بهتر است آن را در اختیار همگان قرار دهند تا ما هم اطلاعات خود را آپدیت کنیم و بدانیم شیعیان جعفری در حال حاضر چند امام دارند. زشت است که این اتفاق بزرگ در مذهب شیعه رخ داده باشد و ما بی خبر باشیم.

نکته دیگر اینکه، خبرگزاری صدای افغان، خود را «صدای مردم افغانستان» می داند. اینکه در این مملکت هر کس خود را یک کاره یا یک چیز علی حده ای برای مملکت می داند که نظیرش یافت نمی شود (مثل بابای ملت، مادر ملت، دختر مامای ملت، قهرمان بزرگ ملت، منادی آزادی ملت و ...) بحث جدیدی نیست. «صدای افغان» نیز اگر خود را «صدای مردم افغانستان» می داند، باز هم مشکلی نیست. ما به این چیزها دیگر عادت کرده ایم. اما می خواهم به آقای مزاری گوشزد کنم که مردم افغانستان به صداهای دیگری نیز گوش می دهند. می گویی نه؟ تعداد رادیوها و تلویزیون های داخلی افغانستان خود گواه بزرگ این مطلب است.

نکته ای که برام جالب است و با پرس و جو از دوستان به دست آورده ام این است که آقای مزاری برای پارلمان نیز از همین کابل نامزد شده بوده اما مثل اینکه چند صد رأی بیشتر نیاورده است (به سایت کمیسیون مستقل انتخابات مراجع کنید). دوستی می گفت که ایشان بعد از شکست در انتخابات به مشهد برگشته و در جلسه ای داد سخن داده که ایشان رأی اول کابل را برده است (یا احتمالاً رأی بسیار بالا و پیروزی حتمی) اما آمریکایی ها (یا شاید هم همه یا برخی از خارجی ها) نخواسته اند که ایشان به پارلمان راه پیدا کند و لذا با تقلب در آرا، ایشان را به پارلمان راه نداده اند.

اینکه این گفته دوستان صحیح است یا غلط، بنده عذر تقصیر دارم. اما چون شایعه است و مسلمان نباید تا مطمین نشود کسی را متهم کند، شما این ادعا را نپذیرید.اما به هر صورت خشم ایشان از آمریکا را می توان در هفته نامه شماره 171 مورخ 13 حوت 1389 دید. ایشان چنان یک جانبه به آمریکا و متحدانش تاخته است گویی که سایر دولتهایی که در این کشور دخالت دارند (مانند ایران و پاکستان و ...) در کشته شدن مردمان این مرز و بوم دست نداشته اند. البته بنده سایت خبرگزاری صدای افغان که متعلق به ایشان است را هم چک کرده ام و دقیقاً با همین رویه مواجه شده ام. حال اینکه چرا صدای آن تعداد از مردم افغانستان که از بقیه دولتها (مانند ایران) نیز دل خون دارند از گلوی ایشان و خبرگزاری متبوع ایشان بیرون نمی آید دو احتمال دارد: یا اینکه آنها از مردم افغانستان نیستند، یا اینکه ایشان تنها آنهایی را که در مقابل دشمنان ایران حرف می زنند مردم افغانستان می داند.

یکی نیست به این آقای مزاری بگوید که جناب محترم، آفتاب را نمی توان با دو انگشت پنهان کرد. شما اگر در ایران مدام در حال سانسور شدن (یا شاید هم سانسور کردن) هستید و چشم و گوشتان کر شده است ولی ادعای صدای مردم بودن را دارید، اگر می خواهید جوالدوزی به آمریکا بزنید (که باید هم زد)، قبلش یک سوزن به خودمان و خودتان و چند کشور دیگر هم بزنید. بحرین را دیده اید و از سوریه خبر ندارید. یا شاید هم دارید و چون سوریه متحد ایران است، چشمتان را بر روی کشتارهای آنجا بسته اید.

اگر برای خودتان آبرویی قایل و قابل نیستید، آبروی مذهبتان را نبرید لطفاً. اینجا ایران نیست، اینجا «افغانستان» است.

۱۳۹۰ فروردین ۱۳, شنبه

گنه کرد در بلخ آهنگری

سلام

شنیده اید که می گویند «گنه کرد در بلخ آهنگری، به شوشتر زدند گردن مسگری»؟ حالا حکایت ما افغان جماعت نیز چنین است. یک نادان (از همانهایی که قرآن مسلمانان می گوید «مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًا») آمده و در آمریکا (این هم از شانس بد آمریکایی‌ها است که طرف آمریکایی است) قرآن را گرفته و آتش زده. اینجا در افغانستان، یک ملای احمق تر از آن کشیش که ادامه آیه فوق الذکر توصیف ایشان است («بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ» یا شاید که نه حتماً آیه «لَهُم قُلوبٌ لایِفقَهونَ بِها و لَهُم اعْیُنٌ لایُبصِرونَ بِها و لَهُم اذانٌ لایَسْمَعونَ بِها؛ اُولئکَ کالانعامِ بَل هُم اَضَلُّ اولئکَ هُمُ الْغافِلونَ») آمده است و مردم را در مزار شریف تحریک کرده، آنها هم خرتر از خود ملا صاحب، به دفتر سازمان ملل! حمله کرده و چند خارجی را کشته و حلال کرده اند.

یکی نیست به این ملای لا مذهب و آن مردم نادان تر از این ملا بگوید «فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ»؟

عمق حماقت ما را حدی نیست. هست؟

۱۳۸۹ اسفند ۱۶, دوشنبه

عجز ملایان افغانستان

سلام

آقای ربانی که نمی دانم کدام موجود نادانی به ایشان لقب پروفیسور داده است، اخیراً در سخنانی که بیشتر حاکی از عجز ایشان است از ملایان و رهبران دینی خواسته است که برای استحکام موقعیت خویش تلاش کنند وگرنه جوانان فیس بوکی و اینترنتی جای آنها را می گیرند. سخنان ایشان از چند جهت قابل تأمل است:

- اول اینکه ایشان دریافته اند که کار از دست ملایان و رهبران مذهبی به در آمده و اینک این قشر جوان هستند که داعیه دار فرهنگ و امور اعتقادی هستند. این امر هم این نکته را می رساند که ملایان افغانستان دارند به کنار زده می شوند و هم اینکه جوانان افغانستان که با شیوه های نوین ارتباطات و اطلاعات آشنا هستند چنان قدرتی به دست آورده اند که امثال آقای ربانی هم آن را درک کرده.

- دوم اینکه تقاضای جناب ربانی از ملایان برای تقویت موقعیت خویش در جامعه، تأیید این نکته است که ملایان افغانستان در طول این سالیان راه به ناکجا آباد می پیموده اند و خود را در حصار افکار و عقاید ارتجاعی و پس مانده نگه داشته و به قول معروف سر خود را در برف کرده بودند.

- سوم اینکه کار ملایان و «رهبران» مذهبی به جایی رسیده که چند جوان فیس بوکی و اینترنتی توانسته اند کاسه کوزه این حضرات را به هم بریزند و انبوه ملا و آخوند و مولوی صاحب هم نتوانسته است از پس آنها برآید.

- چهارم اینکه خود همین رهبران و ملایان مذهبی از عوامل اصلی عقب ماندگی این ملت هستند. پس هر کس که برای کم کردن قدرت آنها و کوتاه کردن شرشان از سر عقاید مردم کار کند، خدمت بزرگی انجام داده. لهذا زنده باد وبلاگ، فیس بوک، جامعه مجازی، اینترنت.

- پنجم اینکه هنوز آقای ربانی نمی داند جلو پیشرفت و تکنالوژی را نمی توان گرفت. یکی جرأت کند این مطلب را به ایشان بفهماند.

- ششم اینکه آقای ربانی هنوز نمی داند که فیس بوک چیست. فقط یک چیزی شنیده و خواسته بگوید من هم بلدم.

imagesCA23BXZC

این پروفیسورهای بی سواد را کجا ببندیم؟

۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

مجبورید دختر می زایید!؟

سلام

آرزوی هر پدر و مادری است که جشن ازدواج فرزندانشان را ببینند. اما نمی دانم در افغانستان چرا این آرزو با آرزوی بدبخت کردن فرزندانشان همراه و عجین شده است. در بین دوستان مختلف و بسیار زیادی که از گروه ها و مذاهب و قومیت ها و مناطق مختلف دارم، حتی یکی پیدا نمی شود که بگوید، ازدواجش دقیقاً همانگونه پیش رفته است که دلش می خواسته. چه دختر چه پسر.

در این میان برخی رسوم عجیب و نوعاً خنده دار هم پیدا می شود که به نام سنت و فرهنگ به خورد این مردم داده شده است و هیچ کس هم توان مبارزه یا حتی عمل کردن بر خلاف آن را ندارد. به عنوان نمونه:

- در افغانستان رسم غالب بر این است که دختر را می فروشند. نامش را هم می گذارن گَلِه. داماد بیچاره باید برای خریدن دختر چند لک پول بپردازد. علاوه بر آن، از خرید لباس برای عروس گرفته تا شورت دخترخاله مادر عروس نیز بر گردن او گذاشته می شود. بعد هم که مراسم عروسی برگزار شد، داماد بیچاره برای اینکه از زیر بار قرضهایی که گرفته است راحت شود، دیگر به دختر اجازه رفت و آمد به خانه پدر و مادر را نمی دهد تا هزینه هایش کم شود و در بسیاری حالات می بینیم که داماد برای عروس خانم در خانه کاری را فراهم می کند تا درآمدی کسب کند و زودتر از زیر بار قرض در بیاید. یعنی به عبارت بهتر، پولی را که برای خرید این برده اختصاص داده، در آورد.

funny-wedding

- در برخی مناطق غزنی دیده می شود که داماد را در شب عروسی از خانه بیرون می کنند و تا سه روز به نزد عروس راه نمی دهند. یعنی داماد برود خانه دوستی، فامیلی، جایی اتراق کند، تا از آن شور و حال در بیاید. یکی نیست بگوید، خوب اگر ایشان ازدواج کرده، این سه شب اول با سایر شبها چه فرقی دارد که بیچاره ها را از هم دور می کنید. در کدام کتاب قانون چنین چیزی آمده که شما به نام اسلام انجام می دهید.

- در برخی مراسم های عروسی دیده ام که خانواده عروس لباس های نازیبا و کهنه تن می کنند. یعنی از این وصلت ناراضی هستند. البته نه اینکه از داماد و خانواده اش ناراضی باشند. بلکه از آن جهت کهنه می پوشند که بگویند ما نیز از اینکه دختر خود را شوهر داده ایم (یعنی داده ایم یکی ببرد) ناراحتیم. به نوعی خجالت می کشند. یکی از دوستان می گفت در مراسم عروسی خواهر یکی از اقوام، دوستان آمدند و برادر عروس را برای رقصیدن بلند کردند (شاید هم خود برادر عروس پا شده و رقصیده). در همان زمان رقص، ناگهان پدر عروس به وسط آمده، دست پسرش را می گیرد و چنان سیلی محکمی نثارش می کند که آه از نهاد پسر در می آید. سپس با غضب می گوید «هم خواهرت را داده ای، هم می رقصی!؟ بی غیرت!» حتی برخی از زنان نیز که معمولاً قر در کمرشان جمع می باشد (توهین حساب نشود، این یک امر طبیعی است) اگر خانواده عروس محسوب بشوند، یا نمی رقصند یا فقط یک چرخ کوتاه می زنند، آن هم از سر اجبار.

- در بعضی نقاط هرات، رسمی وجود دارد که وقتی دو جوان با هم عقد نکاح می ببندند، تا زمانی که دختر پا به ماه نشود برایش عروسی نمی گیرند. یعنی اینکه داماد در این مدت باید نشان دهد که مرد است و دختر هم باید نشان دهد که می تواند بزاید. البته اگر دختر تا چند ماه خبری از حاملگی نشان ندهند، همه اش پای نازایی دختر تمام می شود و داماد می تواند برود دختر دیگری نکاح کند و شکمش را بالا بیاورد و دختر اول بماند تا ببیند چه می شود. دیدن عروس با شکم بالا آمده که توان راه رفتن ندارد، خودش یک صحنه جالب است. بگذریم از اینکه شب حجله نیز دیگر معنی ندارد. البته دیدن یک تازه داماد در دو سه هفته بعد از عروسی در حالی که فرزندی در بغل دارد، خیلی حال می دهد.

- بگذریم از گریه ها و غش کردن های مادر و خواهر و خاله و عمه و دختر دایی زن برادر و دختر نواسه عمه شوهر خاله عروس به هنگام بردن عروس به خانه داماد که ممکن است همان خانه روبرویی باشد، و چه شیون ها که شنیده نمی شود و چه فحش ها که نثار آن کس که دخترشان را برده داده نمی شود!

B25FF7C1-C5CA-4BAC-836E-5E36F98BF98F

خلاصه اینکه به این مردم افغانستان باید گفت: خوب دختر نزایید!

۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه

خانه غبارآلود می شود گاهی

سلام

چند وقت پیش برای یکی از دوستان اتفاقی افتاد که نمی دانم چه بوده. اما به هر حال وارد دفتر کارم شد و گفت که نیازمند یک عدد سگرت است. ما هم این در آن در زده، برایش سگرتی فراهم کردیم. اما اوضاعش درست نشد. با هم رفتیم منزل. گفتیم شاید موسیقی روحیه اش را تازه کند. انواع و اقسام آهنگ های ملایم و دسکوتیک را نواختیم. اما باز هم نشد.

گفتیم شاید یاد خاطرات قدیم بد نباشد. اما آن هم کارگر نیافتاد. خواستیم بخندانیمش، دیدیم نمی شود. برایش موسیقی آرامش بخش پخش کردیم، شاید خوابش ببرد. دیدیم که مدام از این پهلو به آن پهلو می شود.

خلاصه هر کار کردیم، نشد.

دست آخر خودمان هم حالمان گرفته شد، گفتیم یک سگرت بده، ما هم حالمان بد است.

بعضی وقتها خانه دل افراد بد رقم غبارآلود می شود. هر چه بخواهی جارو بزنی نمی شود. اینجاست که غبارها به دل تو هم نفوذ می کند و باید سگرت را روشن کنی حتی اگر در عمر خود به آن لب نزده باشی.

r

۱۳۸۹ اسفند ۶, جمعه

وای به روزی که بگندد نمک

سلام

«شکر خدا ما که مسلمانیم». این جمله‌ای است که همه ما و شما یا آن را بسیار تکرار کرده‌ایم یا بسیار شنیده‌ایم. اما حقیقت را همه می‌دانیم که نه به این حرف اعتقاد داریم و نه عملمان به آن می‌ماند. لقلقه زبان در دهانی است که فقط بوی تعفن می‌دهد. (به کسی بر نخورد). صریح می‌گویم. تاریخ قدیم و معاصر افغانستان و جهان در پیش چشم ما است. تفاوت چند صد هزار سال نوری این چهار دیواری سیاسی با چند صد کیلومتر یا چند هزار کیلومتر به لحاظ فرهنگ، علم، ادب، هنر، اقتصاد، سیاست و هر زمینه دیگری که بشود در تصور آورد، به عیان روشن است و به نهایت قابل لمس.

اما هنوز بر همان طبل تو خالی مسلمانی خویش میکوبیم و بدتر از آن اینکه خود را در شمار دیگرانی می‌دانیم که آنچنان از ما فاصله گرفته‌اند که نور هم با آن سرعت خود نمی‌تواند ما را به آنها برساند. ادعایمان به آسمان می‌رسد و عمق نگاهمان به نوک دماغ هم نمی‌رسد.

البته هستند در این میان آنهایی که خود را می‌شناسند و همین که بتوانند کاری کنند که در درون، خود را در مسیر راهی که دیگران رفته و بسیار جلو افتادگان افتاده‌اند ببینند، باز وضعشان خوب است. اما درد دل من از آنهایی است که نامشان جهانی است ولی کردارشان در حد کودکان عصر انسانهای نخستین هم نیست.

کرزی صاحب با آن یال و کوپالی که بر دوش دارد، دم از دموکراسی و دستاورد می‌زند، اما در پشت پرده دل به حرف چهار نفر هم قوم و زبانی دارد که کور هستند و خود را بینایان و روشنفکران این سرزمین می‌دانند. (ما تا قبل از این فکر می‌کردیم کرزی صاحب فقط کر است، اما مثل اینکه کور هم بوده و ما نمی‌دانستیم.) شاهد مثال می‌خواهید؟ مگر عیانتر از این داریم که تمام وزارتخانه‌ها و سازمانها و ارگانهای حساس و حیاتی کشور به دست یک قوم (چرا باز ناخواسته می‌خواهم سانسور کنم؟ عادت شده است! البته این عادت را در ما نهادینه کرده‌اند. منظورم صریح و رک این است که تمام یا اکثر ریاستها و وزارتها و ارگانهای حساس به دست قوم پشتون) افتاده است و هنوز هم می‌خواهند بر سایر شاهرگهای حیاتی و غیر حیاتی که در دستشان نیست بتازند و در چنگال قدرت خود بیاورند و دست دیگران را چه حق داشته باشند، چه نداشته باشند، از آنجا دور کنند.

بزرگانی از اطرافیان کرزی مانند اشرف غنی احمدزی، انور الحق احدی، عمر ذاخیل وال، هدایت امین ارسلا و نظایر اینها را که بنگری، همواره دم از برابری و برادری و عدالت و شایسته سالاری می‌زنند، اما وقتی بوی تعفن کردارشان به مشام می‌رسد، تازه می فهمی که در پس پرده به چه چیزی فکر می‌کنند و چه مرام و مسلکی دارند. نه به کس مجال بزرگ شدن می‌دهند، و نه آنهایی را که از قوم و تبار و زبان خودشان نباشند به بزرگی می‌رسانند حتی اگر از هیچ قوم و قبیله و دسته و نژاد و گروه و منطقه و زبانی حمایت نکند یا وابستگی داشته نباشد.

درمانده‌ام از اینکه چطور اینان که خود را در سطح جهانی برجسته می‌دانند و از ادعای ریاست جمهوری بگیر تا منشی عمومی سازمان ملل را دارند و سالیان سال در همان چند هزار کیلومتر آنطرفتر زیسته‌اند و خوب می‌دانند که دلیل پیشرفت آنها و پسرفت ما چیست، باز هم نمی‌خواهند به همان راه بروند و می‌کوشند که فقط به هم کیشان و هم زبانان و هم قومی‌های خویش برسند. و خود نیز خوب می‌دانند که همین کار باعث شده که اینک افغانستان اینی باشد که می‌بینیم و خودشان اگر در اطرافشان چندین گارد مسلح نباشد، فکر هم نمی‌توانند بکنند تا چه رسد به خواب. اما باز هم مرغشان یک پا دارد و اگر به چشمشان تلسکوپ هم ببندید حداکثر فقط لوله آن را می‌بینند.

یک جانبه اگر نگویم، بسیاری از بزرگان و رهبران و روشنفکران سایر اقوام و زبانها و فرهنگها و ریشه‌های این مرز و بوم هم همینگونه می‌نگرند، چون مجبور شده‌اند که اینگونه بنگرند. از اینان نیز بخاری بلند نمی‌شود که خود غرق در همین زد و بندهایی شده‌اند که پارادایم‌های این مرز و بوم برایشان ایجاد کرده است.

نه به آنها اعتماد می‌شود و نه آنها به دیگران اعتماد می‌کنند. این وسط، افغانستان مرداب گندیده‌ای است که هر چه بیشتر دست و پا بزنیم، بیشتر در آن فرو می‌رویم. هم پشتون، هم هزاره، هم تاجیک هم هر کسی با هر ریشه‌ای. با این رویه، هیچ کس را یارای گریز و فرار نیست. آنها که سنگین‌ترند و ریشه بیشتری برای خود در این گندآب دست و پا کرده‌اند، بیشتر و سریعتر فرو می‌روند. این قانونی است که یک قادر بی‌همتا نوشته است و از آن هیچ گریزی نیست. و قانون او هم نه تبدیل می‌شود، نه تحویل، نه قابل استفسار است نه قابل اضمحلال.

روی سخنم با آنانی نیست که در اینجا نام برده‌ام تا اشاره کرده‌ام. چرا که آنان را چنان غرق در شادی کوتاه یا دست و پا زدن عبث و بیهوده می‌بینم که فکر نمی‌کنم به این راحتی و با جملاتی کسی که نه پشتون است، نه هزاره، نه تاجیک است، نه ازبک، نه پشه ای، نه نورستانی، نه علی‌زی است، نه نورزی، نه ظاهر شاهی است، نه رفیق، نه کرزی مآب است، نه کورزی نشان، نه همدست دزد است، نه شریک قافله، نه مسلمان است، نه نامسلمان، بلکه بنی‌بشری است که دست اجبار تقدیر او را در این سرزمین به دنیا آورده تا شاهد درد و رنج و ظلم و ستم مسلمان و نامسلمان و پشتون و هزاره و تاجیک و عرب و عجم باشد، به راهی که نکو است برگردند.

روی سخن من با آنانی است که در پشت سر خود تمام پلها و نشانه‌های مذهب، زبان، قوم، منطقه و نژاد را پشت سر گذاشته‌اند. آنانی که می‌دانند و می‌دانند که می‌دانند. آنان که نیامده‌اند تا بمانند، بل آنان که آورده شده‌اند، تا خود به پای خود بروند.

اینجا به دنبال کسی که می‌گوید «چه کسی می‌خواهد من و تو، ما نشویم؟ خانه‌اش ویران باد!» نگردید.

اینجا به دنبال قومی که برادر باشد، هم اندازه و برابر، نگردید.

اینجا به دنبال جنسی که هم پایه دیگری باشد، نگردید.

اینجا به دنبال رنگی که زیبایی‌اش را در ترکیب با دیگر طیف‌ها بداند، نگردید.

اینجا به دنبال شوری که شعور داشته باشد، نگردید.

اینجا به دنبال خشتی که داوطلب سنگ بنا باشد، نگردید.

اینجا به دنبال هیچ چیز درست نگردید.

اگر خود را نشان می‌دهید، به آنهایی که جلو رفته‌اند نشان دهید. مطمئن باشید کسی را خواهند فرستاد تا شما را با خود ببرد تا با هم سرعت بیشتری بگیرید.

بشتابید که آن قافله، بس نرم و شتابان می‌رود. هر آنچه می‌جویید، آنجا و با آنان بجویید.

warp-speed-1

۱۳۸۹ بهمن ۲۳, شنبه

پیشنهادات پارلمانی

سلام

از آنجا که پارلمان برای بار چندم هم نتوانست رییسش را انتخاب کند، و از آنجا که اینجا افغانستان است، و از همانجا که اینجا همه به همه جای همدیگر کار دارند، و از همان برخی جاها که همه با برخی جاها بیشتر کار دارند یا از آنجاها خوششان می آید، و همچنین از همینجا اعلام می داریم که ما هم با برخی جاهای پارلمان کمی کار داریم، لذا جهت اینکه به برخی جاهایش در اینجا گیر بدهیم (برخی را هم که دور از دسترس است می گذاریم برای اوقات خصوصی)، پیشنهاد می شود که جهت عدم اتلاف وقت و اینکه نوبت به همه برسد و عدالت رعایت شود و همه بتوانند در طول عمر خود ادعا کنند که روزی کاندید ریاست پارلمان بوده اند و برای خود آبرویی دست و پا کنند و جلوی دیگران پز بدهند، کلیه وکلایی که تا کنون نامزد چوکی ریاست نبوده اند به یکباره خود را کاندید کنند و در نهایت هم دو نفری که بیشترین رأی را برده اند (که احتمالاً از پنج یا شش رأی بیشتر نخواهد بود) باز هم رأی نخواهند آورد، لذا انتخابات ریاست مجلس سریعاً به پایان رسیده و مجدداً نوبت به قانونی صاحب و سیاف صاحب خواهد رسید و دوباره روز از نو روزی از نو را تا آخر این دوره پارلمان خواهیم دید.

یا اینکه وکلای پشتون یک رییس، تاجیکها دو رییس، هزاره هم از آنجا که هیچ کدام دیگری را قبول ندارد هیچ رییس و ازبکها هم یک رییس را انتخاب کنند و کلاً به جای رییس، شورای ریاست تشکیل شود. آنهایی هم که ادعای خیالی مستقل بودن دارند و هر دم با یک طیف بر می خیزند و می نشینند، بستگی به موقعیت، دماغشان را بخارانند.

البته:

1- از آنجا که احتمال اینکه با این شیوه، پیش برویم، نه رییس جدید انتخاب می شود و نه طرز العمل اصلاح می شود، لذا رییس صاحب موقت همچنان بر سر چوکی باقی مانده و خود به خود دایمی محسوب می گردد و دیگر نیازی نیست که رییس جدید انتخاب شود.

2- وکلای واقعاً مستقل هم بروند در همان محل های انتخاباتی خود، به مشکلات مردم فقط گوش دهند. این باعث می شود، حداقل برای دوره بعد رأی بیاورند.

3- کرزی صاحب بچسبد به همان دادگاه انتخابات و سعی کند هیچ کس حرفی درباره تخلفات دوره قبل ریاست جمهوری چیزی نگوید و اگر هم گفت، از ایران بخواهد که کمی پیسه بیشتری در نظر بگیرد تا نه از جیب مبارک چیزی رفته باشد، نه دل کشور دوست و برادر و همسایه مهاجر کش از دست برود. در عوض ایشان قول بدهد رییس جمهور بعد هم با نظر مقام عظمای ولایت انتخاب شود.

4- سرپرستان وزارتخانه ها هم دیگر نیاز نخواهند داشت شبها قرص خواب ببلعند. بروند راحت بگیرند بخوابند. شهر در امن و امان است.

5- آن وقت ما هم دست از سر برخی جاهای پارلمان برداشته، می رویم سراغ برخی جاهای مجازتر یا اصلاً برخی جاهای برخی دیگر را می چسبیم.

jiz-2

۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

بیرون کشید باید از ورطه رخت خویش

سلام

احتمالاً تا سلام کردن به عزرائیل چندان فاصله ای نمانده. امیدوارم داکتر صاحبان یادشان باشد که کارد و اره و تیشه را داخل بدن بنده جا نگذارند. چون وقتی داخل قبر بیدار شوم، دردم می گیرد.

عرض شود که پارلمان هم افتتاح شد. حواسم نیست چه می نویسم. تصحیح می کنم: افتضاح شد.

هر چند از قدیم الایام می دانستیم هر جمع ملی که به وجود آید، مسلماً دعواها بر سر قوم و زبان و منطقه وجود خواهد داشت حال می خواهد پارلمان باشد، می خواهد تیم کریکت. ولی باز هم به شعر امیدوار کننده «در ناامیدی بسی امید است» دل بستیم که البته این بار هم نگرفت. این نگرفتن ها احتمالاً به عمر بنده و چهار تا چهل نسل بعد از بنده هم قد بدهد.

این میان البته تنها کسانی که از این وضعیت نفع می برند، هیچ کس نیست. یعنی همه ضرر کرده ایم. پس باید گفت «ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش، برون کشید باید از این ورطه، رخت خویش».

شعری از هادی وحیدی به خاطرم آمد که گویای همین اوضاع و لحظه ها است:

این ابرها عقیم اند، باران نخواهد آمد

دریا! مپیچ بر خود، طوفان نخواهد آمد

ای زخم های مانده در انتظار مرهم

جز زخم، زخم خونی بر جان نخواهد آمد

دیشب پدر دوباره، بی نان به خانه آمد

جایی که سفره خالی است، ایمان نخواهد آمد

سهراب خفته در خون، رسم فتاده از پای

این بار آن تهمتن، از خان نخواهد آمد

جای کمان آرش، رنگین کمان نشسته است

دیگر کمانکشی در میدان نخواهد آمد

بیهوده با چراغت ای شیخ، گرد شهری

زود است زود، امروز، انسان نخواهد آمد

برقرار باشید

۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

خانه خاله

شما می دانید خانه خاله کجاست؟ اصلاً جای دوری نیست.

دو شب قبل اوباما اینجا بود. آمد سری به بروبچ بزند و حال و احوالی بپرسد، یک گلاس چای بخورد، دو تا تی شرت بخرد که آن را هم برایش مجانی حساب کردند و درباره اوضاع جوی و قیمت آرد و نمک که مسلماً از قیمت جان افغانها با ارزشترند صحبت کند. البته این بار با دفعات قبلی کمی فرق داشت. قبلاً هم ایشان و جناب بوش صاحب هر از چند گاهی که از چند هزار کیلومتری افغانستان می گذشتند، یک سری هم به کرزی و بروبچ می زدند و نان چاشت را با هم در رستورانت قصر گلخانه صرف می کردند. از بس هم که توقفشان غیرمترقبه و کوتاه بود تنها می توانستند یک برگر کچالو و تخم مرغ بخورند و بعد برگردند سر کارهای مهمتر از افغانستان.

ولی این دفعه کرزی و اوباما با هم قهر بودند و اصلاً خوششان نیامد حتی ریخت همدیگر را ببینند. به همین خاطر اوباما تا دم دروازه آمد، یک سلامی به اهل خانه داد و برگشت. البته از شما چه پنهان، در محل شایع شده که قهر این دو تقصیر این ویکی لیکس سست زبان است که همه اسرار گفته و نگفته را عیان کرده و هر چه را که کرزی و رفقا علیه اوباما و دوستان گفته، بر ملا نموده.

البته این آمدن و رفتنهای بی خبر فقط مخصوص برادر اوباما نیست. بقیه حضرات نیز هر وقت بخواهند، سرشان را می اندازند پایین و عین ... می آیند و می روند.

انگار اینجا خانه خاله است!

kar_372

۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

خدا مادر طفلانت را زیادتر کند!

سلام

هر کاری می کنم راجع به این انتخابات هیچ نگویم، نمی شود. یعنی نمی گذارند که نگویم. البته از آنجا که نام این وبلاگ «گفتنی‌ها» است، پس باید گفت. اما در واقع این قدر اوضاع واضح و معلوم است که دیگر جایی برای گفتن نمانده است.

لابد می پرسید چه کسی نمی گذارد؟

معلوم است: کرزی صاحب.

این جناب کرزی صاحب به همراه دار و دسته اش (نمی گویم حلقه دورش چون دیگر کار از حلقه و حلقات گذشته و تبدیل به دار و دسته شده) هر کاری می کنند که بنای سست دموکراسی در افغانستان را چنان ویران کنند که اگر روزی روزگاری عده ای وطن دوست و مردم دوست نیز خواستند برای احیای آن کاری کنند، نتوانند. از رو هم نمی روند. عین همان کاری که حفیظ الله امین کرد و برای بد نام کردن کمونیست، تحت هدایت آمریکا و غرب، چنان مسلمان کشی به راه انداخت که تا سالهای سال و قرنهای متمادی، دیگر کسی از کمونیست و فواید آن یاد نکند.

در کره جنوبی همین روزها، وزیر دفاع آن کشور به علت انتقادهای زیاد به خاطر واکنش ضعیف در برابر چند حمله توپخانه ای کره شمالی نتوانست طاقت بیاورد و قبل از اینکه بخواهد از خودش دفاع بکند جهت حفظ آبرو و ایجاد فرصت برای صاحبان انتقاد و بروز سایر نظرات، استعفا داد. اینجا ولی برعکس است.

این دولت در عین ضعف و زبونی باز هم زبان دراز دارد و با اینکه اسناد صوتی و تصویری و بسیاری دیگر از مسایلی که به عنوان تخلفات آشکار انتخاباتی شمرده می شود کشف شده، باز هم همان وزیران و سرپرستان وزارتخانه ها و سایر دولتمردان و اطرافیانی که دست به این تقلبات و تخلفات زده بودند (از جمله خود شخص کرزی)، بر مسند کار هستند و هر روز بر اینکه بی طرف هستند، اصرار می ورزند.

کرزی صاحب! این همه رو را از کجا آورده ای؟ کمی از آن را هم به ما بده یا آدرس بده ما هم برویم بگیریم. اگر هم پولمان نرسید، مانند رسم جدید دزدی در این مملکت که هر چیز حتی رأی مردم را می دزدند، ما هم کمی «رو» بدزدیم. باور کن رویمان نمی شود شبها با جیب خالی یا دست خالی به خانه برویم. تو را به جان میر ویست، یک کمکی بکن. دعا می کنم خدا مادر طفلانت را زیادتر کند!

73599_167760999916085_100000465583643_499027_3544490_n

۱۳۸۹ آبان ۲۱, جمعه

چی شد؟ چرا اینطوری شد!؟

پرویز جان (منظور همان پرویز مشرف است) اخیراً گفته است که هند از طالبان پشتیبانی می کند. وی همچنین به این مضمون گفته است که جایی اشتباه شده است و باید ببینیم مشکل از کجاست.

ما هم البته به اندازه پرویز جان تعجب کردیم. البته نه از اینکه هند از طالبان حمایت می کند. بلکه از این جهت که پرویز جان نمی داند که مشکل از کجاست.

Parviz-01

این یک موضوع واضح است که نه تنها هند، بلکه آمریکا و عربستان و ایران و حتی افغانستان هم از طالبان حمایت می کنند. هر کدام البته در محدوده منافع خودشان. کدام فرد آگاهی نمی داند که هند و افغانستان در یک تلاش همسو (و نه الزاماً مشترک) به تحریک طالبان رسوخ کرده و بخش هایی از آن را بر علیه پاکستان به کار گرفته اند؟ نگاهی به تعداد حملات انتحاری و بزرگی آنها در پاکستان بیاندازید و آن را با میزان و بزرگی حملات در افغانستان و ایران و هند و جاهای دیگر مقایسه کنید. نتایج خود گویای همه چیز است.

نکته دیگر اینجا است که جناب مشرف صاحب، از اینکه پس از دوره زمامداری وی، دولتمردان جدید پاکستان نتوانسته اند به خوبی از عهده وظایف و تعهدات خود در برابر تحریک طالبان برآیند ناراحت است. وی از اینکه تحریک طالبان بیشتر از اینکه افغانان و هندیان را بکشند و این دو کشور را خراب و ویران و ناامن کنند، پاکستان را مورد حمله قرار داده اند عصبانی شده و می خواهد دوباره همان سیستم کشتن مردم بی گناه و زجر کشیده افغانستان را دوباره از سر بگیرد.

پرویز جان! عزیز من! مردک! چهار صباح دیگر بیشتر زنده نیستی! (احتمالاً هم با حمله انتحاری به همان شکل بی نظیر بوتو می روی به جهنم). اگر هم انتحاری به سراغت نیاید، عزرائیل صاحب عن قریب به دیدارت خواهد آمد. پس اگر از هیچ کس حرف شنوی نداری، از تجربه دیگران درس بگیر. یک وقت می بینی با حمله انتحاری به درک واصل شدی و باید با خاک انداز جمعت کنند. پس سعی کن این چهار روز باقیمانده عمر را به استغفار بگذرانی. هر چند به دعای گربه سیاه باران نخواهد آمد، اما بیش از این بار گناهانت را زیاد نکن.

Parviz-02

برو خانه بنشین پسر خوب. به زرداری می گویم معاشت را 300 افغانی زیاد کند.

۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه

من آمده ام، وای وای، من آمده ام

سلام

خدا شما را از جمیع بلیات دور بدارد. دعا کنید اوضاع بنده هم به وضع عادی برگردد. هنوز هم معتقدم داکتر انسان خوبی است اما خدا کسی را محتاج دوا و داکتر نکند که او خود هم دوا است و هم داکتر.

پس از این غیبت طولانی که عارضه های جسمی و روحی بنده را از صحنه اینترنت حذف کرده بود، گفتم کمی بنویسم. اما متوجه شدم که تقریباً از همه جا و همه چیز بی خبرم.

این است که برای این دفعه هیچ چیزی ندارم که بگویم جز اینکه اگر این اینترنت نباشد، خیلی ها فقط می توانند زنده جانی کنند نه زندگانی.

پایدار باشید

۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه

اززش پس از مرگ

سلام

روزگار دارد چون برق و باد می گذرد. من نیز که هنوز در حال گذراندن دوران نقاهت هستم دلم می خواهد این روزگار زودتر بگذرد تا بتوانم مجدداً بر سر پای خود بایستم و زندگی عادی را از سر بگیرم.

عجب انسانهای عجیبی هستیم امثال بنده که هم از گذشت روزگار شاکی هستیم و هم می خواهیم زودتر بگذرد. گویی اگر زود بگذرد، زودتر به راحتی و آسایش می رسیم. در حالی که خود می دانیم که زندگی همواره پر است از فراز و نشیب. و اگر بعد از هر فرازی، نشیبی می آید، پس از هر نشیبی، فرازی دگر بر سر راه خواهیم دید.

در این دو راهی گذشتن و نگذشتن روزگار، آنچه که دارد تلف می شود، صد البته عمر گرانمایه است که در نزد ما افغانان ارزشی ندارد. جالبتر البته این است که ما مردم برای مردگان خود احترام بیشتری قایل هستیم تا زندگان. تا زمانی که کسی نمرده، قدرش را نمی دانیم ولی همینکه مرد، همه افسوس می خوریم که «ای وای، چرا قدرش را ندانستیم».

در این مملکت نیز اگر خارجیان چند صد نفر را یکجا بکشند مشکلی نیست و حداکثر به یک عذر خواهی اکتفا می کنند اما شاهد بوده ایم که نیروهای آیساف برای بیرون کشیدن جسد فردی که مثلاً در بند غرقه کابل غرق شده است، ساعتها موتر خود را توقف داده و غواصانشان به دنبال جسد مرده ما می گردند. و در می مانیم که دم خروسشان را باور کنیم یا قسم حضرت عباسشان. شاید البته اینان نیز از ما مردم بوی گرفته باشند و برای مرده ها احترام بیشتری قایل می شوند.

به هر صورت، بهتر است قدر زندگان را دریابیم که مردگان از دست ما راحت شده اند. این را به جناب کرزی گفتم.

۱۳۸۹ مرداد ۱۵, جمعه

ایران به جای ناتو

سلام

اجلاس مشترک سه کشور فارسی زبان در تهران برگزار شد. از بحث های صورت گرفته در این اجلاس که بگذریم دو نکته برای بنده جالب بود. اول اینکه اراینه (جمع مکسر ایرانی، مانند کلمه افاغنه که در ایران به عنوان جمع مکسر افغانی استفاده می شود) هنوز هم فکر می کنند که سردرمدار زبان فارسی هستند و بقیه باید پیرو آنها باشند. آنها هنوز خود را برتر از همه می دانند و بر این موضوع اصرار دارند و متأسفانه ما نیز در این زمینه به علت کمبودهایی که داریم نمی توانیم در این سیاست بازی از موضع دست بالا برخورد کنیم. جالب اینکه رییس جمهور ما نیز که در این کنفرانس شرکت می کند، زبان مادری اش فارسی نیست. اما امیدواریم به زبان فارسی نیز مانند زبان مادر خودش احترام و ارج بنهد.

n00103684-r-b-004

نکته دوم در صحبت های رییس جمهور ایران بود. ایشان باز هم دلش می خواهد که در دنیا بتازد و قصد آن دارد که این تازیدن را به لحاظ نظامی هم شروع کند و برای این مقصود از افغانستان شروع کرده است. آقای احمدی نژاد، عنوان کرده است که نیروهای بین المللی از افغانستان خارج شوند تا ایران (و شاید تاجیکستان) به جای آنها به اینجا بیایند و امنیت را تأمین کنند. تاجیکستان که شرمنده. در وضع و حال انجام این کار نیست و حتی فکرش را هم نمی کند. اما اینکه جناب احمدی نژاد فکر می کند که به افغانستان بیاید و بر اساس نظر خودشان که افغانستان را کشور اشغال شده می نامند، به لحاظ نظامی نیز این بار ایشان اینجا را اشغال کند جای کمی تأمل است. ما البته با اینکه به این همه پررویی و بی نزاکتی ایشان عادت کرده ایم و می دانیم که جناب کرزی هم به خاطر رعایت شئونات اخلاقی علیه صحبتهای احمدی نژاد حرفی نزده است، اما بر این باوریم که احمدی نژاد دیگر دارد پایش را از گلیمش درازتر می کند و وقت آن رسیده است که یکی پیدا شود و به ایشان بفهماند که «آهای! افغانستان خانه هر بی سر و پایی نیست که بیایی و جا خوش کنی.»

ضمن اینکه من نمی دانم ایشان با چه استنتاجی به این نتیجه رسیده است که کشورش می تواند در افغانستان و کنار گوش برادر اوباما لانه درست کند و عسکرانش مانند عسکران آمریکایی در شهرها و دهات افغانستان به بهانه تأمین امنیت گشت و گذار کنند.

فکر می کنم ایشان یک خوابگزار اعظم دارد که خوابهای شبانه ایشان را تعبیر می کند اما نمی تواند به ایشان بگوید یا نمی داند که از قدیم گفته اند «خواب دیدی؟! خیر باشد»

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

من گارد لازم دارم

سلام

سرکهای کابل تبدیل به مناطق عبور ممنوع شده است. کم کم باید موترهای خود را خارج از شهر پارک کنیم و پیاده بیاییم مرکز شهر. کاش مشکل به همین جا ختم شود. شما حتی در برخی سرکها و جاهایی که هیچ شرکت یا مؤسسه خارجی هم وجود ندارد نمی توانید پارک کنید. چرا؟ چون طرف گارد دارد.

مثلاً شما جلوی یک خانه یا یک شرکت بسیار خرد داخلی هم که ایستاده می کنید، سریعاً یک نفر می آید بیرون که نه سلاح دارد، نه کارت، نه هیچ مشخصه دیگر به جز یک کلاه و یک بوت نظامی. بعد به شما امر می کند که اینجا ایستاده شدن منع است. و شما در می مانی که اینجا که نه مشکل امنیتی دارد، نه باعث بند آمدن سرک می شود، نه مزاحمت برای کسی ایجاد می کند، چرا نمی شود پارک کرد. و شما مجبوری که یا از آنجا حرکت کنی یا اگر آدم زورمندی هستی، بادی گاردهایت از موتر بیرون شوند و طرف را چنان بزنند که دیگر از گارد بودن استعفا دهد، برود یک شغل دیگر پیدا کند.

_DSC0006-1_box

می روی شهر نو که خرید کنی. موترهای زیادی را می بینی که پارک کرده اند. یک جای خالی که جلو پل و پلچک و کوچه هم نباشد می یابی و می خواهی موترت را پارک کنی. سریعاً می بینی یک نفر آمد و یک چوکی یا یک چیز دیگر در همانجا قرار داد و خودش هم رویش نشست. می گویی می خواهی پارک کنی. پاسخ می شنوی که اینجا پارک کردن منع است. می پرسی چرا. می گوید یک موتر می آید که از اینجا بار ببرد یا آنجا جای پارک موتر خودش است و چون جلو دکان ایشان است، شما حق نداری پارک کنی. اگر بخواهی اعتراض کنی دکان دارهای همسایه می ریزند سرت. و اگر پولیس بیاید که مسلماً شما مقصر شناخته می شوید. پس بهتر است یا راهتان را کج کنید بروید، یا اینکه گاردهایتان از موتر بیرون بیایند تا دیگر هیچ دکان دار همسایه ای جرأت بیرون شدن از دکانش را نداشته باشد. بعد با موتر، طرف را با همان چوکی اش روانه شفاخانه کنی تا دیگر در میان سرک روی چوکی ننشیند.

من چند تا گارد مسلح می خواهم.

bodyguard

۱۳۸۹ تیر ۲۵, جمعه

درد

سلام

بعضی ها می میرند از درد بی درمان

بعضی ها خودکشی می کنند از درد بی دری

بعضی ها زنده اند از بی غمی

بعضی ها هم زنده اند از بی کفنی

عجب خدایی داریم که عجب بنده هایی دارد! بگذریم از اینکه خودم نمی دانم چرا هنوز زنده ام.

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

suicide-1

۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

لزوماً چنین نیست

سلام

ظریفی می گفت:

گویند در یک روز سرد برفی، جوجه ای از لانه اش بر زمین افتاد. در آن هنگام که سرما تمام تنش را مچاله کرده بود و انتظار مرگ را می کشید، گاوی از آنجا می گذشت. هنگامی که گاو بر بالای سر جوجه رسید، مقداری پهن بر رویش انداخت. گرمای پهن گاو، جوجه ما را گرم کرد و سرما از تنش بیرون رفت و امید زندگانی در او هویدا شد. کم کم تکانی به خود داد اما تا سرش را از زیر پهن بیرون آورد، پیشکی آمد، او را از زیر پهن بیرون کشید و خورد.

ایشان از این داستان نتیجه گرفت که «هر کس که تو به زیر لجن کشد، لزوماً دشمن تو نیست، و هرکه تو را از زیر لجنزار دنیا بیرون آورد، لزوماً دوست تو نیست»

و دیدیدم که آمریکا ما را از زیر لجن طالبان بیرون کشید ...

۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه

چند بار از یک جا؟!!!

سلام

در این مدتی که دوران نقاهت را می گذارندم و از دنیای مجازی بی خبر بودم، اتفاقات بسیاری رخ داده که در خور نقد و نظر بوده. اما چه می شود کرد که دست ما کوتاه و انترنت بر نخیل. به هر صورت از اینکه در این مدت مرا مورد لطف قرار دادید سپاسگزارم.

می گویند امروز در سمت دشت برچی تظاهراتی برپا بوده. ما که البته در خانه بودیم و فقط خبرش را آوردند. اما نکته ای هست که نباید فراموش شود.

در طول سالهای متمادی گذشته سه قوم بزرگتر افغانستان همواره با هم درگیر جدل و بازی سیاسی و نظامی و امثال این بوده اند. در تمام طول این سالیان دیده ایم که قوم هزاره، همواره مورد ظلم و ستم و اجحاف قرار گرفته است. بررسی دقیق و همه جانبه این مشکلات و عوامل و سببهای آنها خود بحثی است طویل اما اگر بخواهیم به طور خلاصه به اهم آنها به صورت فهرست وار بنگریم می شود موارد زیر را یاد کرد:

1- دور بودن یا دور نگه داشته شدن قوم هزار از مرکز

2- تبعیض در برخورداری مناطق هزاره نشین از امکانات و تسهیلات

3- عدم برنامه ریزی یا سنگ اندازی در راه تطبیق عدالت اجتماعی از طرف دولت

4- نداشتن رهبری هوشیار و دانا و آگاه از بازی ها و جدل های سیاسی

5- تلقین ضعیف و خردتر بودن قوم هزاره نسبت به سایر اقوام پشتون و تاجیک

و بسیاری موارد دیگر که در طول سالیان متمادی بر سر این قوم آمده است و هنوز می آید و شگفتا که علی رغم حضور و پیدایش تحصیل کردگان و فرهیختگان بسیاری که در میان این قوم دیده می شوند و این همه رشدی که در این چند سال گذشته در بین جامعه هزاره به وجود آمده، باز این هم قوم در برابر بازیهای سیاسی و اجتماعی و زد و بندهای دولتی و غیر دولتی، حقوقشان پامال می شود و هر از چند گاه کلاهی گشاد بر سرشان می روند.

رهبرانشان (بسان آقای محقق و خلیلی) بارها و بارها از همان جایی که خورده اند باز رو دست می خورند و هیچ گاه نمی خواهند از تجربیات گذشته خود پند و درس عبرت بگیرند و بر همان صراط کژی که می رفتند باز می روند. هنوز به سال نرسیده است آن زمانی را که جناب آقای محقق از این شهر به آن شهر، از این قریه به آن قریه و از این ولایت به آن ولایت می رفت و در تلویزیون خودش که «راه فردا» نام دارد بدون اینکه از «راه گذشته» خود برگردد یا حداقل نگاهی به آن بیاندازد، قوم خویش را ندا می داد که به آقای کرزی رأی دهند که ایشان بهترین است چرا که به جناب محقق صاحب قول چند وزارت و چند ولایت و اسفالت چند سرک را داده است. و ایشان با اینکه بارها از همین جناب کرزی رو دست خورده بوده و بند تنبانش در دست کرزی صاحب، او را به هر طرف که کرزی خواسته، می دوانده، باز هم به کرزی دل خوش کرده و جانب او را گرفته بود.

و اینک پس از چند ماه همین آقای محقق در همان تلویزیون خودش علیه کرزی و دولت و مجلسی که خود در آن شرف حضور دارد بیانیه می دهد و سخنرانی می کند و تظاهرات به راه می اندازد که چه: «کرزی به قوم هزاره خیانت کرده». و مردم نیز به دنبالش جمع می شوند که بلی تو راست می گویی. و یکی نیست پیدا شود از این رهبر نادان بپرسد که تو همانی بودی که کرزی را برادر می خواندی و برایش رأی جمع می کردی، چه شده که حالا بیرق مخالفت برپا نموده ای. اگر تا این اندازه ساده لوح هستی که باز هم برای بار چندم از کرزی و همدستانش فریب خورده ای پس به چه درد رهبری این قوم می خوری. از مسند رهبری پایین بیا تا داناتر از تو را به جایت برگزینیم.

اما از آنجا که رهبری در جوامع شرقی و اسلامی و افغانی معمولاً میراثی است و دایم العمری، هیچ کس صدایش در نمی آید و همگان به دنبال همین جناب رهبر ساده لوح می دوند و سرکها را بند می آورند که چه؟ «بر سر قوم هزاره کلاه گذارده اند» حال آنکه این قوم خود بر سر خود کلاه گذاشته است و رهبرانشان به تنها چیزی که می اندیشند پر بودن جیب و داشتن یک کرسی دولتی یا پارلمانی است که چند صباح باقیمانده عمر را با موترهای لندکروزر خود از مقابل همین مردم رنج کشیده بگذرند و بعد فریاد سر دهند که: «ای قوم! به شما خیانت شده! بایید پشت من بایستید تا به جنگ خاین برویم!»

و بنده از آنجا که هیچ وابستگی قومی ندارم، منتظر می مانم ببینیم بالاخره نسل کدام قوم قرار است در این سرزمین خوار نگه داشته شود و کدام یک سروری و برتری داشته باشد. و چون اینجا افغانستان است، فکر نمی کنم که عمر من آنقدر دوام کند ببینم همه اقوام مزه شیرین عدالت اجتماعی را چشیده اند.

شما پاینده باشید.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

خداوند محتاجت نکند

سلام

از قدیم گفته اند که داکتران انسانهای بسیار مفیدی هستند اما خدا هیچ کس را محتاج دوا و داکتر نکند. این آرزویی است که در طول تاریخ به سختی برآورده شده است و دوا و داکتر تقریباً در زندگی همه فرزندان آدم وجود داشته است.

این را از آن جهت گفتم که خودم چند وقتی است دچار دوا و داکتر شده ام و کارم به عملیات خانه هم کشیده و باز هم ممکن است بکشد و البته فعلاً هم در حال استراحت هستم. از کار خبری نیست و این هم مایه خوش وقتی است هم مایه دردسر.

خداوند همه شما را تا جایی که جا دارد محتاج دوا و داکتر نکند که او خود هم دوا است هم داکتر.

برایم دعا کنید.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

دو روز نحس

سلام

نمی شود که هفت و هشت ثور بیاید و در این باره چیزی ننوشت. و البته در این باره اکثر وبلاگ نویسان افغانستان می نویسند. ما هم از آنجا که حرف زدنمان می آید می نویسیم.

در بین وبلاگهای افغان که بگردیم، آنهایی که راجع به این دو روز نوشته اند اکثراً از هشت ثور اگر تجلیل هم کرده باشند، باز هم یک گوشه چشمی به بعد از هشت ثور داشته اند. این نشان می دهد که وقایع بعد از هشت ثور برای همگان مهم است حتی برای آنانی که از این روز تجلیل می کنند. حتی رهبران جهادی نیز خود بر اشتباهاتی که بعد از پیروزی مرتکب شده اند واقف هستند و هر از چند گاهی به آن اعتراف هم می کنند (آن قدر این اشتباهات فاحش و موهش بوده که حتی آنها هم چاره ای جز اعتراف ندارند. منظورم همانهایی است که در هشت ثور با افتخار و تبختر در موترهای زره دار شیشه سیاه در شهر رژه می روند و بر روی چوکی های افتخار در مقابل ویرانه هایی که خود آن را ایجاد کرده اند می نشینند و از سربازانی که معاش آنها را خارجی ها تأمین می کنند، سان می بینند.)

من واقعاً در مانده ام که این حضرات چگونه می توانند جلوی ملت سر خود را بالا بگیرند و دم از پیروزی و جهاد در راه خدا بزنند.

بگذریم. چه هفت ثور را لعنت کنیم، چه حمایت، چه هشت ثور را تجلیل کنیم، چه شماتت، آنچه البته در آن هیچ تأثیری روی نخواهد داد وضعیتی است که به آن دچاریم. اگر آن زمان یک کشور در این مملکت حضور و خورد و برد داشت، اینک ده ها کشور دارند این مملکت را به یغما می برند و بر آن مستولی هستند. و همانهایی که می نشینند و هفت و هشت ثور را تجلیل یا تحقیر می کنند، خود شده اند نوکران حلقه به گوش یا مدعیان ناتوانی که این همه تاراج را می بینند و دم بالا نمی آورند. البته برای اینها همین اندازه که صاحب چوکی شده اند (یعنی به آنها چوکی داده اند) کافی است.

چه زشت است دیدن کسانی که زمانی خود مدعی تصاحب و مالکیت چوکی بوده اند اما اینک به برکت خرابکاریهایی که خود کرده اند، چوکی را گدایی می کنند آن هم از خارجی ها!

و ملت... خاطرات آن دوران هیچ گاه از یادها نخواهد رفت. اگر برای تجلیل هشت ثور میلیاردها دالر نیز خرج شود، باز هم یتیمان بزرگ شده، یاد خانه خراب شده خود را خواهند کرد. باز هم دختران و زنان رنج کشیده یاد ظلمها و تجاوزهایی که روس و افغان بر آنها کرده اند را در ذهن خواهند داشت. و هر روز که از منطقه افشار بگذری، از چوک میوند رد شوی، از دور قصر (ویرانه) دارالامان را بنگری، تنها چیزی که به زبانت خواهد آمد لعن کردن آنهایی است که مسسب و فاعل ویرانه های کابل بوده و هنوز هستند.

63r6rme

afghanistan114

اگر این بزرگان به راستی و به حق به دنبال جبران مافات بودند اینک برای دیدن هیچ کدامشان لازم نبود از دروازه ها و حصارها و موانع کانکرتی و عساکر آماده به فیر رد شوی.

حال که آنها به دنبال چنین چیزی نیستند، ما ملت چرا در پشت سرشان له له زنان می دویم و بوی می کشیم؟

Sniffing

(لطفاً به همه بر نخورد!)

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

قرارداد جدید وزارت داخله با پنچرگیری های کابل

سلام

اخیراً مطلع شده ایم که جناب آقای اتمر به جهت ازدیاد درآمد یک جایی از وزارت داخله (البته معلوم نیست کجای وزارت داخله) قراردادی را با نماینده پنچرگیری های کابل به امضا رسانده است (هویت این نماینده هنوز بر خبرنگار ما و حتی شخص کرزی معلوم نیست). بر اساس این قرارداد من بعد نیم عواید غیر خالص هرگونه پنچری مستقیماً به وزارت داخله رفته (باز هم تأکید می کنیم نمی دانیم به کجای وزارت داخله) و نیم دیگر آن به پنچرگیرها تعلق خواهد یافت. به اساس خبرهای واصله از منابع غیر معلوم در وزارت داخله که نامشان هیچ وقت فاش نمی شود، مذاکرات طولانی بین آقای اتمر و نمایندگان پنچرگیری های کابل بر سر اینکه چگونه می توان درآمد وزارت داخله را افزایش داد به طوری که نه سیخ بسوزد و نه کباب رخ داده است. به قرار معلومات واصله قرار بر این شده است که چون پنچرگیرهای کابل جزو طبقه غریب بیچاره هستند و اگر بخواهند نصف درآمد خود را به همان جای نامعلوم وزرات داخله بدهند دیگر چیزی برای خودشان باقی نمی ماند لذا پولیس کابل موظف شده است که این کسر درآمد را جبران کند تا هم خدا راضی باشد، هم وزیر صاحب. (این که گفتم خدا راضی باشد به این خاطر است که چون پنچرگیرها جزو خلق خدا هستند و رضایت خدا در رضایت خلق است لذا راضی بودن ایشان به مانند راضی بودن خدا خواهد بود. اینکه بقیه ملت راضی باشند یا نه به عهده آقای اتمر نیست. همینی که هست می خواهید خوش باشید می خواهد نباشید.)

بر اساس این طرح پولیس کابل موظف گردیده است در اواخر شب زمانی که مردم در خانه های خود به استراحت مشغولند و توانسته اند یک روز دیگر را از دست انتحارکنندگان زنده بمانند به سراغ موترهای آنان رفته حداقل دو تایر هر موتری را که جلوی دروازه خانه ها ایستاده است پنچر نماید. این کار البته بدون سر و صدا و در کمال سکوت انجام می شود تا خدای ناکرده مزاحمتی برای مردم نداشته باشد. گزارش شده است که شخص وزیر نیز در این پنچرکنی شخصاً حضور داشته و بر روند اجرای کامل و دقیق آن نظارت کامل دارد و حتی برخی موترها را خود پنچر می کند.

757_TIRE

البته همانگونه که در افغانستان مرسوم است همه در برابر قانون برابرند ولی بعضی ها برابرتر هستند. لذا موترهای زورمندان حتی اگر تمام یک کوچه یا سرک را بسته باشند از این امر مستثنی است و این می شود عین عدالت و امنیتی که آقای اتمر به دنبال آن می گردد و وعده آن را به غیر خلق الله (یعنی همه به جز پنچرگیرها) داده است. تنها موترهایی شامل این طرح می شوند که صاحبان آنان توان خرید یا اجاره خانه ای که بتوانند موترهایشان را در داخل پارک کنند ندارند.

25928560001_large

این طرح از چند جهت قابل تأمل است:

1- از آنجایی که این پروسه در اواخر شب انجام می شوند مزاحمتی برای مردم ندارد.

2- از آنجا که وزیر صاحب داخله می داند در کابل این همه خانه جادار یا حتی پارکینگ عمومی و خصوصی وجود ندارد که همه موترداران بتوانند موترهای خود را داخل خانه یا پارکینگ پارک کنند، لذا مشکلی از جهت کسب درآمد برای وزارت داخله وجود نخواهد داشت.

3- از آنجا که تنها مردم غریب بیچاره در خانه های کوچک زندگی می کنند و البته صدای همین مردم است که به گوش هیچ کس نمی رسد یا اگر برسد اثر ندارد، لذا وزیر صاحب می تواند در کمال آرامش و آسایش به کسب درآمد برای یک جایی از وزارت داخله ادامه دهد.

4- چون با این کار می توان باعث تأخیر در زمان بروز انتحار شد، لذا انتحار کنندگان مجبور می شوند بعد از ساعت 10 صبح در زمانی که همه در سطح شهر حضور دارند کار خود را انجام دهند. و چون تمام کدر پولیس کابل در شب قبل تا نیمه شب مشغول پنچر کردن موترها بوده و دیر وقت خوابیده اند برای استراحت و بیدار شدن وقت کافی دارند تا بر سر پست های خود حضور یافته، مانند گذشته با شادابی و بدون احساس کسالت به دنبال انتحارکنندگان بگردند (یک تیر و دو نشان).

imagesCAAXV6GW

5- با افزایش درآمد وزارت داخله درآمد پولیس کشور نیز افزایش یافته و باعث کاهش میزان رشوت و فساد اداری می شود.

6- وزارت انکشاف شهری و شهرداری کابل مجبور می شوند از این به بعد تنها به خانه هایی مجوز ساخت بدهند که برای حداقل چند موتر جا داشته باشند. بدین وسیله مشکل ازدحام کوچه ها (نه سرکها) حل شده، ترافیک کوچه های کابل سهل تر و سبک تر می گردد. (مسلم است که حل معضل ترافیک کابل به عهده وزارت داخله نیست. همین اندازه که کوچه ها خالی تر شوند وزارت داخله را بس است). تا زمانی هم که چنین خانه هایی به اندازه کافی ساخته شود چند ده سال طول می کشد. تا آن زمان کی مرده کی زنده. وزیر صاحب در آن زمان احتمالاً در سواحل هاوایی در هتل شش ستاره ای که برای خود خواهد ساخت زندگی خواهد کرد و دیگر مشکلی از بابت سر و کله زدن با این ملت را ندارد. (هتل شش ستاره نوعی هتل است که بعضی چیزهای دیگری را که در افغانستان به وفور یافت می شود در آنجا می توان استعمال نمود)

7- چند مورد دیگر نیز هست که بنا به دلایل امنیتی قابل گفتن نیست. مگر شما می خواهید افغان بلاگر را پشت میله های زندان ببینید؟

Thinking-5

۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه

به کدام سازت برقصیم

سلام

چند روزی است که حرفهای کرزی صاحب مورد نقد و نظر صاحب نظران و بی صاحب نظران قرار گرفته. از کارت فروش سر چوک دهمزنگ گرفته تا اساتید طب دانشگاه کابل. ما نیز در این مقوله کمی متفکر شدیم و در نهایت از این همه تناقض متنفر. با خود اندیشیدیم که مگر کرزی صاحب را چه شده است که به یک باره در وادی مخالف گام برداشته و عن قریب است که وی را نیز در صف طالبان ببینیم.

karzai & Mullah

گاه با خود اندیشیدم که آب و هوای سفر قندهار در وی اثر نموده و بوی برادرانش به مشامش رسیده، عنان اختیار از دست داده و گفته آنچه را که نباید.

گاهی دیگر به فکر می رویم که شاید برادر اوباما به وی گفته تا چنین حرفهایی را بزند و آمریکا صاحب بتواند از این آب گل آلود ماهی تازه تری به دست آورد.

برخی اوقات هم به چرت می رفتیم که کرزی صاحب احتمالاً شب قبلش خوابهای پریشان دیده و هراسناک از خواب برخواسته و خواسته تا خوابش را تعریف کند.

به هر صورت ما نمی دانیم چه در مغز کرزی صاحب جریان دارد. از اوضاع اطرافش هم که بی خبریم. شما اگر خبردار شدید ما را هم بی خبر مگذارید.

۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

من زنده ام!

سلام

من زنده ام

برایم خیلی سخت است که تشریح کنم چگونه در مدت قریب به دو ماه نتوانستم حتی یک عید مبارکی بنویسم. اما شما عذرم را بپذیرید.

تنها همین اندازه می توانم بگویم که در بند و حبس نبودم و هیچ جرمی هم جز جرایم بین خودم و خدای خودم مرتکب نشده بودم اما شرایطم طوری بود که با خود می گفتم کاش در حبس بودم ولی می توانستم بنویسم. البته به نوعی هم در تنگنا بودم.

بگذریم.

سال نو مبارک!

خیلی دیر گفتم. نه!؟

۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه

بازار شایعات

سلام

از آنجا که اخیراً اعلام شده است زنان نیز در اردوی ملی جذب می شوند و باز هم از همانجا که گفته می شود طالبان نیز از مذاکره و پیوستن به صف دولت و البته اردوی ملی استقبال خواهند کرد، ما با خود نشستیم و شایعاتی را به صورت تراوشات مغزی در یک دستمال جمع آوری کردیم. چکیده آن اینجا نوشته می شود اما خود دستمال را به سطل آشغال انداختیم چون خیلی بو می داد.

یک فرمانده طالبان ضمن ابراز خرسندی از پیوستن همشیره هایش به صفوف اردوی ملی به خبرنگار مذکر ما گفت: (ترجمه سلیس از پشتو به دری) ما امیدواریم هر چه زودتر این همشیره ها را در خطوط جنگ ببینیم. به هر حال ما با سیاه سرها از همان ابتدا به دیده احترام می نگریستیم و از اینکه بتوانیم در خدمت آنها باشیم خرسندیم. سابقه تاریخیمان نیز گواه همین است. مثلاً در قضیه مهمانی کردن یک اتوبوس از توریستهای کوریایی که البته چون تعدادشان زیاد بود ما هر یک یا دو نفر را به دست یک ملا صاحب داده بودیم تا از آنها پذیرایی کند مخصوصاً در وقت شب که ملا صاحب موظف بود شخصاً به خدمت ایشان برسد.

afghan-police-woman-500x332

سخنگوی نیروهای آیساف در یک کنفرانس خبری ضمن ابراز خرسندی از پیوستن اناث به اردوی ملی گفت که این نیروها می توانند در حفظ تعادل روحی و روانی عساکر داخلی و خارجی مؤثر باشند. وی با اشاره به اینکه سربازان اردوی ملی افغانستان با دیدن سربازان مختلط زن و مرد آمریکایی و انگلیسی و جاهای دیگر، همواره در حسرت حضور یک جنس مخالف در بین خودشان بودند گفت، با این کار سربازان اردوی ملی افغانستان می توانند بر مشکلات روانی خویش فایق آیند و دیگر کاری به کار عساکر زن ما نداشته باشند. وی همچنین خاطر نشان شد که برنامه های ویژه ای تدارک دیده شده تا سربازان افغان نیز راه و رسم زندگی مختلط را یاد بگیرند تا به جمعیت افرادی که فقط مادرشان مشخص است اضافه نگردد.

در همین حال سخنگوی وزارت دفاع ملی نیز گفته است که این زنان وارد جنگ نخواهند شد و فقط در بخشهای اداری و آموزشی کار خواهند کرد (این شایعه نیست. خودش گفته). یکی دیگر از اراکین وزارت دفاع نیز اعلام کرده که آن عده از دخترانی که سن 18 تا 25 سال هستند می توانند به اردوی ملی بپیوندند. (این هم شایعه نبود).

Afghanistan_female_police_AP

در همین راستا عده ای از زنان بالای بیست و پنج سال ضمن برپایی تظاهراتی در کابل و چند شهر کشور (در قریه جات هیچ زنی جرأت یا اجازه شرکت در این تظاهراتها را ندارد مگر اینکه چه شده باشد!!!) اعلام کردند که آنها نیز از دیگر دختران بین 18 و 25 چیزی کم ندارند (یعنی هر چه آنها دارند، اینها هم دارند). ایشان شعار می دادند «اگر جمال نداریم، تجربه بیشتر داریم». خبرنگار مؤنث ما در مصاحبه با یکی از این زنان پرسید: «ببخشید. می شود برای ما توضیح دهید که به چه علت نسبت به پیوستن دختران به اردوی ملی اعتراض دارید» وی که نخواست نامش فاش شود چون برقع به سرش بود گفت: «مه با پیوستن آنها مخالف نستم. اما با تفکیک سن مخالفم. ای کار دولت یک نوع تبعیضه. مه سنم بست و شش ساله اما از هر دختر 18 ساله ای جوانتر دیده می شوم. اما مه ره د هیجه راه ندادند. می گوین بره آموزش دیدن و کار کردن پیر استم. خو مه چی کار کنم با شش سر نان خور. مه خو زن استم و از اوجه که شش طفل آورده ام تجربه بسیار بشتری دارم. مه هم می خواهم که به وطن خود خدمت کنم. نان پیدا کردن ای روزا بسیار سخت شده.»

afghanistandl8

(ما ضمن رد هر گونه اتهامی که ممکن است بعدها متوجه ما بشود در همین جا می گوییم که اینها فقط شایعات بود نه پیش بینی قبل از وقوع. خوب اینجا افغانستان است. تفصیلش و تفسیرش فعلاً بماند.)

۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

سلام

ما بالاخره در این کابل برف دیدیم (ولی حالا چرا؟!) و پیش بینی ستاره شناسان محترم افغانستان در نهایت به وقوع پیوست (با اندکی تأخیر البته). از آنجا که این برف باری پیش بینی برخی از تلویزیونها و برخی از افراد بدبین را به هم ریخت، ما به دوستان عزیز اخبار آب و هوا توصیه می کنیم من بعد به طریق ذیل پیش بینی نمایند تا خدای ناکرده آبرویشان نرود. مثلاً

خانم آب و هوا به جلو دوربین آمده، کمی لبخند می زند، چهار تلویزیون اطرافش را نگاه می کند تا مطمئن شود به هر طرف که بچرخد تصویر را می بیند، چون در پشت سر ایشان فقط یک پرده آبی رنگ نصب شده است. (اصولاً نمی دانم چرا اخبار آب و هوا را فقط خانم ها می گویند. بگذریم که این ترکیب آب و هوا اصطلاحی کلی است که ترجمه معنوی کلمه Climate است اما برای شرایط جوی مقطعی از کلمه هوا یا Weather استفاده می شود. به طور مثال آب و هوای کابل معتدل است اما هوای کابل امروز ابری است. گفتم که گفته باشم)

خلاصه خانم آب و هوا پس از لبخندی که نشان می دهد صبح دندانهایش را مسواک کرده است می گوید:

با عرض سلام خدمت شما ببیندگان محترم تلویزیون ... (نام تلویزیون حتماً ذکر می شود چون جنبه تبلیغاتی خانم باید حفظ شود و گرنه مدیر تلویزیون خیرات نکرده که کلی دالر بدهد یک دختر خوش قد و اندام و خوش چهره را آن هم فقط برای گفتن اخبار نیم دقیقه ای آب و هوا بیاورد. لطفاً به خانم ها بر نخورد). اینک توجه فرمایید به وضعیت آب و هوای کابل و چند شهر دیگر کشور (افغانستان چند شهر بیشتر ندارد). امروز کابل هوا آفتابی، بلندترین درجه مثبت 10، پایین ترین درجه منفی سه، (دقت درجه دما خیلی مهم نیست چون در این کشور کسی دما سنج استفاده نمی کند، همین که خودمان حدس بزنیم چقدر گرم و سرد بوده کافی است) فردا کابل هوا کمی ابری با احتمال بارندگی برف یا باران، در برخی مناطق مقداری باران و باد، کمی این طرفتر برف و باد، کمی آن طرفتر نیمه ابری با احتمال رعد و برق و در سایر مناطق نیمه آفتابی می باشد.

امروز قندهار هوا آفتابی بلندترین درجه مثبت 20، پایین ترین درجه منفی صفر، فردا قندهار هوا آفتابی با احتمال دیده شدن مقادیری ابر در برخی از نقاط ولایت، احتمال باد و بارش باران نیز گزارش شده است. (خانم آب و هوا حتماً باید بداند که در قندهار برف نمی بارد مگر هر سی سال یک بار که چون پارسال برف بارید تا سی سال دیگر برفی نخواهد بود پس بهتر است از بردن نام برف باری برای قندهار خودداری کند که خیلی بد می شود)

امروز هرات هوا بارانی، بلندترین درجه مثبت 4، پایین ترین درجه منفی شش، فردا هرات هوا ابری، با احتمال ادامه بارش به صورت باران یا برف و یا قطع باراندگی، در برخی مناطق همراه با باد، در سایر مناطق هوا نیمه ابری پیش بینی شده است.

امروز مزار شریف هوا آفتابی، بلندترین درجه مثبت 9، پایین ترین درجه مثبت 2، فردا مزار شریف هوا آفتابی با احتمال افزایش ابر، در صورت افزایش ابر احتمال باد، و در صورت سردتر شدن هوا احتمال باران نیز می رود.

این بود وظعیت آب و هوای امروز و فردای کشور که به اساس درجه سنتیگرد تقدیمتان شد. وقتتان خوش. خدا نگهدار.

(گفتم که افغانستان چند شهر بیشتر ندارد که همه روی هم کشور محسوب می شوند)

۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

کور و کر یکجا می شوند؟!

سلام

از ملا صاحبان چنین شنیده ام که روزی فرد پیری به نزد پیامبر اسلام (ص) رفته و از ایشان سؤالاتی می پرسد. پس از کمی صحبت و یا نمی دانم بر اساس کدام سؤالی، پیامبر می فرماید که معیوبین و پیرمردان و پیرزنان به بهشت داخل نمی شوند. فرد مورد نظر بسیار اندوهگین می شود و دیگر اطرافیان نیز جهت تفریح و شاید هم تمسخر حرفهایی می زنند تا اینکه پیامبر اکرم (ص) لبخندی زده و می گویند که به فرمان خدا افراد پیر و معیوب، جوان و سالم و توانا شده و سپس وارد بهشت می گردند.

به هر حال خدا هم توانایی خاص خود را دارد. اما یک نکته که این روزها مطرح می شود اینکه ملا عمر صاحب می خواهد به دولت بپیوندد یا اینکه در حال فکر برای پیوستن یا نپیوستن است. ما البته هر چند از ملا صاحب دل خوشی نداریم همانگونه که از امثال کرزی و گلبدین و بقیه جنگ سالاران و چوکی سالاران و مسند نشینان دل خوشی نداریم، اما به هر حال این پیوستن را به فال نیک می گیریم.

اینجا کور و کر می خواهند یکی شوند و داخل دولت گردند. آیا در آن دنیا نیز این کوران و کران با هم داخل بهشت می شوند؟

karzai & Mullah

۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه

کباب می خواهی یا کوبیده؟

سلام

یکی از دوستان می گفت در زمانی که در چچن جنگ بوده، تعدادی از مجاهدین افغانستان را برای کمک به شورشیان یا آزادیخواهان یا هر چه شما نام بر آنها بگذارید از سران جهادی به کرایه می برند. هنگامی که جنگ تن به تن در داخل شهر در می گیرد، رزمندگان جان بر کف افغان، شروع می کنند به فیر کردن. در این میان یک افغان ما یک راکت انداز را به سر شانه می گذارد و به سوی یک ساختمان نشانه می رود. ناگهان قوماندان چچنی متوجه شده و از او می پرسد چه می کنی؟ می گوید می خواهم ساختمان را نابود کنم تا دشمن در آن مدفون شود. اما قوماندان او را از این کار منع می کند.

دقایقی دیگر نمی گذرد که باز دوباره افغان ما راکت انداز را به شانه می گیرد و هدف می رود. دوباره قوماندان می گوید کجا را نشانه گرفته ای؟ می گوید آن تانک تل را می زنم تا دشمن نتواند از آن استفاده کند. دوباره قوماندان صاحب مانع می شود.

خلاصه اینکه علاوه بر این هموطن ما، تعدادی دیگر نیز بوده اند که در زمان جنگ چچن به آنجا رفته و تعدادی خانه و دکان و تانک تیل و سایر جاها را با خاک یکسان نمودند. شورشیان چچن که چنین دیدند آنها را پس به افغانستان مسترد کرده و به آنها گفته بودند ما با دولت روسیه و افراد ارتش آن جنگ داریم نه با خانه ها و اماکن و پل و پلچک ها. شما به درد جنگ ما نمی خورید.

بنده قبلاً فکر می کردم این گونه خرابکاری برای کشتن یا دستگیری دشمن فقط از دست مجاهدین صاحبان بر می آید اما چند روز قبل متوجه شدم که نخیر. اردو و پولیس و امنیت ملی ما هم دست کمی از مجاهدین ندارند و چند لوا از آنها برای کشتن چند نفر یک ساختمان چند منزله را به آتش می کشد. سپس وزرای داخله و دفاع و رییس صاحب امنیت ملی با افتخار پشت مایکروفون های خبرنگاران قرار گرفته و از رشادت و تلاش و جانفشانی و موفقیت بی نظیر نیروهای تحت امرشان داستانها می سرایند.

یکی نیست به آنها بگوید به جای چندین ساعت درگیری و حرام کردن مقادیر زیادی مرمی و راکت که بدون هدف فیر می شدند، بهتر نبود یک بولدوزر می آوردید ساختمان را ویران می کردید یا نیم کیلو دینامیت زیر ساختمان می گذاشتید و با یک جرقه کار را تمام می کردید؟ دیگر برای شما چه فرق می کند که سه نفر در آتش کباب شوند یا زیر دیوار تبدیل شوند به گوشت کوبیده.

(البته من الآن این را گفتم!)

Kabul Horror

۱۳۸۸ دی ۲۹, سه‌شنبه

هر روزمان انفجار، انفجارمان انتحار

سلام

در راستای اینکه دیروز در کابل غوغا شده بود و در همان راستا که وزیران قوای امنیتی و چند تن دیگر در همان زمان در حال سوگند خوردن جهت دفاع از کشور بودند و در راستای اینکه کرزی صاحب هم با چهره ای خندان دستش را دراز کرده و در مراسم تحلیف به سمت محل جنگ دیروز اشاره می کرد و البته در پهنای اینکه ما نیز دیروز قرار بود به سمت فروشگاه برویم ولی نرفتیم، یک چیزهایی به ذهنمان خطور کرده است که امیدوارم برای شما خطیر نباشد.

از آنجایی که دیروز و امروز همه خبرگزاریها و خبرنگاریها و خبرپراکنیها بر روی حادثه فوق زوم کرده بودند و آگاهان و ناآگاهان متعددی در اینباره خبر و نظر دارند، خبرنگار سمج ما سراغ برخی دیگر رفته و جریان را از نظر آنها جویا شد. ما صحبت ها و نظرهای برخی از آنها را یکجا برایتان بازگو می کنیم:

ما: جنرال صاحب! می شه که به ما از جریانات دیروز خبر بدهید.

جنرال صاحب از وزارت (بی) دفاع: دیروز به محض اینکه به ما خبر دادند که چند نفر هراس افکن در داخل یک فروشگاه شده اند، ما تمام قوای خود را اعم از فرقه آماده، لوای 111، نیروی ضربت، بخش لوجستیک، نیروی هوایی و سایر نیروهای مرکز را به سمت حادثه فرستادیم که الحمد لله این نیروها توانستند ظرف مدت شش ساعت یک فروشگاه را کاملاً به آتش بکشند و چهار نفر از تروریستان را در آنجا جزغاله کنند که هنوز بوی کباب آنها در فضا پراکنده است. البته اطفائیه ما توانست آن ساختمان را به اسرع وقت خاموش کرده و جلو بوی بیشتر را بگیرد. ضمناً وزیر صاحب نیز پس از اتمام سخنرانی رییس جمهور و صرف طعام که در مهمانخانه قصر گلخانه صورت پذیرفت به سرعت خود را به مرکز فرماندهی رسانده و از آنجا رهبری این عملیات را که در چند سال گذشته بی نظیر بوده به عهده گرفتند.

ما: جنرال صاحب! آیا شما فکر نمی کنید که شش ساعت برای آتش زدن یک فروشگاه و کشتن چهار نفر خیلی زیاد باشد؟

جنرال صاحب: نه چنین نیست. شما اگر ببینید که نیروهای ما چطور در مقابل تروریستان به جنگ برخواسته بودند حرف من را تأیید می کنید. من خود از تلویزیون به طور مستقیم شاهد بودم که چطور سلاحها در دست داشته سربازان ما صحیح کار نمی کرد و سرباز ما مجبور بود پس از فیر هر دو یا سه مرمی، دوباره سلاح را آماده فیر دوباره کند. خوب با چنین سلاحهایی که در اختیار عساکر ما می باشد باید بسیار هم از آنها تشکر کرد که ظرف چند ساعت توانسته اند این کار را انجام دهند.

ما: قوماندان صاحب! لطفاً از حادثه امروز به ما اطلاعات بدهید.

قوماندان صاحب: با تشکر. دینه روز همانطور که شما می دانید عده ای خدا نشناس توانستند برای چند ساعتی کنترول یک ساختمان فروشگاه را در مرکز شهر به دست بگیرند. که خوب البته پولیس شجاع ما توانست ساختمان را به آتش کشیده و غائله را خاتمه دهد. به خاطر مسایل سری جزئیات بیشتری قابل ارایه نیست.

ما: عسکر صاحب! به ما بگویید که در آن زمانی که در بالای موتر بوده به سمت ساختمان فیر می کردید چه حسی داشتید.

عسکر صاحب: تشکر از شما. مه خوب اولین بار بود می رفتم بالای موتر. البته مه ره گفته بودن که چی طور از سلاح پیکا استفاده کنم و در پرکتیسهای داخل کمپ چند بار با او کار کده بودم. اما دینه روز نمی دانم چره هر دو یا سه فیر که می کدم مجبور بودم دوباره پیکا ره آماده کنم. خودم خو خنده ام گریفته بود. اندیوالهای مه دینه شو گفتن که لبخند مه ره وقتی سلاح صحیح فیر نمی کرد از تلویزون مستقیماً دیده ان. مثل ایکه بسیار مقبول مه ره نشان داده.

ما: عسکر صاحب! از حس خود هنوز چیزی نگفتید.

عسکر صاحب: خو مه د او شرایط فقط از دست پیکا خنده مه گریفته بود. البته کم ذره هم عصبانی شده بودم اما خو خیر باشه. چون به ما گفتن که در صحنه جنگ عصبانی نشم تا بتوانیم وظایف خو ره صحیح انجام بتیم. مه خو کدام تروریستی ره ندیدم. فقط صدای فیر می آمد که مه نمی دانستم از داخل ساختمان بود یا از کدام جای دگه. خو مه بی دون از ایکه کدام نفر ره ببینم فقط به امر قوماندان صاحب به سمت ساختمان فیر می کدم. ایکه چی بود و چی شد ره باید از کلان صاحبا پرسان کنی. مه خو اجازه ندارم چیزی به شما بگم.

ما: ترافیک صاحب! می شه که به ما بگویید که دیروز در آن بحبوحه جنگ، شما در موقعیت فروشگاه افغان و در بین نیروهای امنیتی آن هم بدون سلاح چه می کردید؟

پولیس ترافیک: بیادر، ما ترافیک هستیم. ما هیچ کار نظامی نه می کنیم. وظیفه ما حفظ نظمه. فرق نمی کنه که موتر نظامی از ساحه تحت امر مه تیر شوه یا موتر ملکی. برای ما طالب و ضارب فرق نمی کنه. وظیفه وظیفه است. پولیس ترافیک همواره د خدمت مردمه. تو اول جواز سیرته نشان بته.

ما: ترافیک صاحب! در آن زمان که موتر ها همه ایستاده بودند و کسی حرکت نمی کرد. تنها دو سه موتر نظامی آنجا بودند که آنها هم ایستاده بودند.

ترافیک صاحب: تو ره چی. جواز سیرته نشان بته.

ما: استاذ! دیروز که ما داشتیم از محل حادثه می گریختیم، شما روبروی رستورانتتان در پل باغ عمومی ایستاده بودید و به جای اینکه هتل را بسته کنید، مردم را به خوردن نان دعوت می کردید. هدفتان از این کار چی بود؟

استاذ: صاحب محترم. ما چی کار به ای چیزا داریم. بالاخره شما هر چی هم که تحت فشار باشی، باز هم باید نان بخوری. خو اگر نان نخوری می میری. اگر می خواهی بمیری نان نخور یا برو فروشگاه. دگه ایکه ما خو نان ره جور کده بودیم. دیگه نمی تانستم نان چاشت ره به شو نگا کنیم. قابلی، پلو، مرغ، کرایی، کباب، ماهیچه. برو بالا بیادر. قابلی، پلو، کباب، ماهیچه.

ما: بخشش باشه. اینجا کجاست؟ چره چشمهای مه ره بسته اید.

ناشناس: راست بگو. بره کدام بخش استخبارات پاکستان کار می کنی؟ کی تو ره ایجه روان کرده؟ کی گفته از موترهای نظامی ما فلم بگیری؟ کی تو ره گفته که لبخند عسکر ما ره د تلویزون نمایش بتی؟ که تو ره گفته که از فیر کردن ما فلم بگیری؟ زود باش راست خو ره بگو. کی تو ره مأمور کرده عسکر ما ره تحت فشار قرار بتی؟ کی گفته؟

ما: به خدا مه یک خبرنگارم. مه فقط به دنبال نشان دادن واقعیت ها و حوادث هستم. مه جاسوس کدام جایی نیستم.

ناشناس: دروغ نگو. پس چره از چیزایی فلم گرفتی که آبروی ما ره برده؟

ما: خانه از پای بست ویران است، تو به فکر سایبان هستی!

ناشناس: یعنی چه؟

ما: آبروی شما ره فلم مه برده یا خود این حادثه؟

۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه

هوادانی

سلام

تا آنجا که من یادم می آید چند سال پیش اول ماه نهم برف آمده بود. امسال مثل این است که زمستان دارد تبدیل به زمستانک می شود چرا که نزدیک به یک ماه از زمستان گذشته ولی هنوز در کابل برف ندیده ایم. حال یا خدا با ما قهر کرده، یا کشورهای دیگر ابرها را دزدیده اند یا ابرها راهشان را گم کرده اند یا اینکه گمراهشان کرده اند ما نمی دانیم. فکر نکنم حتی کرزی صاحب هم از این جریان خبر داشته باشد. به اساس گزارشهای رسیده احتمالاً در کنفرانس خبری بعدی آقای کرزی در لندن یا کابل، ایشان این موضوع را از امرالله جان خواهد پرسید و این در حالی است که سایر کشورهای دنیا دارند زیر برف مخفی می شوند.

در این میان امشب دو نفر از ستاره شناسان کشور اعلام کردند که از اواخر جدی و اوایل دلو وضعیت جوی عوض خواهد شد. آنها البته این مطلب را پیشگویی کرده اند که شاید هم درست از آب در بیاید چرا که هر چه نباشد نامش زمستان است. خوب دیگر این هم البته از ابتکارات این مملکت است که به جای هواشناسان، ستاره شناسان سخن می گویند. اگر همین طور پیش برود تا چند وقت دیگر اداره هواشناسی (که البته هنوز نامش را در افغانستان نشنیده ایم) تقویم چاپ خواهد کرد، سخنگوی دولت به جای پارلمان حرف زده، قانونی صاحب به جای کرزی کابینه تشکیل می دهد، پولیس از مرزها مواظبت می کند، اردوی ملی ترافیک را کنترول می کند، شرکت های ساختمان سازی به کار صادرات و تاجران به زراعت مشغول خواهند شد و اینگونه می شود که افغانستان به اصالت خود بازگشته هر کس هر کاری که بلد است یا فکر می کند بلد است می کند، نه مانند حال حاضر که هر کس بر سر همان کاری گماشته یا مجبور می شود که از آن هیچ نمی داند یا کم می داند.

ضمناً یکی از همان ستاره شناسان مذکور در پیش بینی جالبی فرمودند در ماه حمل سال بعد بارندگی خواهیم داشت. حیف شد که تلویزیون راجع به سایر فصول سال از آنها نظر نخواست و گرنه ایشان حتماً پیش بینی می کردند که در تابستان سال آینده هوای کابل گرم خواهد شد.

کارشناسان بین المللی هواشناسی بعد از اظهارات ستاره شناسان افغانستان که نمی دانم نام ده کهکشان اطراف راه شیری را می دانند یا خیر ابراز علاقه نمودند که تعداد یک دستگاه تلسکوپ ساده موجود در هر مکتب آمریکایی را به رسم امانت چند روزه به افغانستان بفرستند تا ستاره شناسان افغان چند روز در هر سال کورسهای آموزشی را گذرانده و تفاوت سحابی آسمانی را با ابر موجود در زمین متوجه شوند. علت تکرار سالانه کورسها را هم چنین عنوان کرده اند که مسلماً این ستاره شناسان در کودکی راجع به ابر مطالبی را در صنوف مکتب خوانده اند اما از آنجا که فراموش کرده اند ابر کره زمین با ابر فضایی چه تفاوتی دارد، احتمال اینکه در سال بعد نیز این تفاوت از یادشان برود زیاد بوده، لذا دایر کردن کورسهای سالانه برای آنها الزامی است.

Cloud

sahabi

از قرار معلوم، آنها نمی توانند این دستگاه تلسکوپ ساده را به مدت طولانی در اینجا بگذارند، زیرا احتمال اینکه ستاره شناسان افغان یا اطرافیانشان با آن ستاره های زمینی خانه های همسایه را دید بزنند زیاد بوده، ممکن است ستاره های زمینی را نیز با آسمانی اشتباه بگیرند.

گفتم تا بدانید.

burqa-contest

عکس: چند ستاره افغانی

۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه

چه می توانستم بگویم؟

سلام

وقتی کار چهار نفر را یک نفر انجام دهد همین می شود که الآن شده است. نامزدمان ما را متهم به بیخیالی نموده. فامیل متهم به سرگرم بودن به سایر علایق به جای خانواده. دوستان گیر داده اند که نامرد شده و دیگر از ما خبر نمی گیری. همکاران می گویند کند کار می کنم.

نمی دانم چرا ما مردم بیشتر از روی ندانسته ها قضاوت می کنیم تا از روی دانسته ها. از نظر ما شواهد بیشتر از مدارک قابل اهمیت و اعتبار هستند. دیگر این کار جزو عادات زندگی و حتی کار همه ما در همه جا شده است و در این راه دیگر نه به تعالیم دینی، نه وجدان و نه عقل خود رجوع می کنیم. این از درد دل خودم.

اما این روزها یک موضوع دیگر نیز ذهن من را مشغول کرده است. فکر اینکه این دولت و این ملت آخر به کجا می رسند. چند روز قبل دوستی را ملاقات کردم. از من می پرسید راهی را می شناسم که از این مملکت بگریزد. چند راهی به ذهنم رسید اما هیچ کدام برایش یا امکان نداشت یا جالب نبود. این هم جالب است که هم خودش هم همسرش تحصیلات عالیه دارند. از او در مورد دلیلش برای گریختن از این مملکت پرسیدم. و درد دلهایش شروع شد. از سالها قبل و آن زمانی که به طور تصادفی همدیگر را شناختیم و آشناییمان شروع شد و تا کنون که هر از چند گاهی حال همدیگر را می پرسیم و از هم خبر می گیرم. از اینکه در طول این سالیان به چه چیزهایی در این مملکت دل خوش کرده بود و اینک از همه چیز و همه کس، از دولت و ملت، از بزرگان و مردم عادی، از تناقضات و از همه جزییات و کلیات اینجا متنفر شده است. اما بیشتر از همه دلش برای فرزند خردسالش می سوخت و از آینده ای که در انتظار او بود نگران به نظر می رسید. نگران بود که او با این همه تضادها چه می کند و هنگامی که بزرگتر شود آیا از او نخواهد پرسید که چرا با اینکه می توانسته شرایط بهتری برای زندگی در یک کشور دیگر برایش فراهم کند، به ماندن در این کشور و تحمل این همه تحقیرات و تضییع حقوق خویش رضایت داده است.

و من نمی دانستم که چه بگویم. در مقابل فردی که سالیان سال خودش و همسرش را می شناسم و می دانم که هم در حوزه علم و هم در حوزه عمل بسیار کار کرده اند و اینک در زمانی که باید شروع به سامان رسیدن این همه تلاش و تحصیل علمشان باشد، به فکر رفتن از این مملکت افتاده اند، چه می شود گفت؟ چه می توان گفت؟

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

جنگ مخفی

سلام

پارلمان افغانستان چند روز قبل کاری کرد که خیلی وقت پیش از این باید می کرد. البته همان چند روز قبل هم کاری کرد که نباید می کرد. حال چه کرد که نباید، و چه نکرد که باید.

1- پارلمان باید وزرایی را که دستشان در فساد آلوده بود و یا اینکه توانایی انجام کار نداشتند را از کار بر کنار می کرد یا به آنها مجدداً رأی نمی داد. اما نکرد و داد.

2- پارلمان باید جلوی آقای کرزی را نسبت به زیر پا گذاشتن قانون می گرفت اما نگرفت.

3- پارلمان باید قوانین محکم می ساخت و بر اجرای اصولی آن توسط دولت نظارت می کرد که نکرد.

4- پارلمان باید جنگ سالاران و ناقضان حقوق بشر را به دست مراجع ذی صلاح می سپرد و از این کار پشتیبانی می کرد. اما نکرد.

5- پارلمان البته خیلی کارهای دیگر هم باید می کرد که گفتنش خیلی زمان می خواهد.

اما چه نکرد که نباید می کرد:

1- پارلمان باید کمپین های آنچنانی کرزی صاحب را برای عده ای خاص از کاندیدان وزارت (که رأی آوردند) مد نظر قرار نمی داد که داد.

2- پارلمان باید به وزرایی که نسبت به دیگران از علم و تجربه بهتری برخوردار بودند اما کرزی بنا به دلایل زیادی که اکثر ما می دانیم برایشان کمپین خاص نکرده بود، رأی می داد اما نداد.

البته ما هر چه بنالیم باز هم ناله برای نالیدن داریم. اگر هم ننالیم که روزمان شب نمی شود. من فعلاً در تحیرم از این کار پارلمان بنالم یا ببالم.

به هر حال آنچه واضح است اینکه فعلاً یک جنگ داخلی شدید بین اراکین دولتی در اماکن دولتی در حال جریان است. صدایش هم فقط دارد از صندوقهای رأی بیرون می آید. خدا بخیر کند