۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۸, شنبه

پست 48: حاکمان شبهای کابل

شبهای کابل بسیار زیباست مخصوصاً که اگر از بالا به آن نگاه کنی مانند صفحه شطرنج متشتت یا به قول ما تیت و پرکی می ماند که یک جایش روشنایی است و جای دیگرش تاریکی. و این صفحه در شب بعد تغییر کرده نقطه تاریکش روشن و نقطه روشنش تاریک می شود و این داستان یک شب در میان تکرار می گردد. اما از اینها گذشته شبهای کابل جلوه دیگری هم دارد و آن اینکه حاکمان شب آن با حاکمان روز آن فرق می کنند.
اشتباه نکنید. منظورم این نیست که در روز عده ای نیروی امنیتی حاکم هستند و در شب عده ای دیگر. اصولاً حاکمیت نیروهای امنیتی در شبهای کابل معنی ندارد بلکه در شبهای کابل این سگها هستند که به جای انسان ها حاکمیت دارند و بنا به خصلت سگی که دارند همان شیوه زمان جنگهای داخلی را در پیش می گیرند که بعد از ساعتهای حدود 9 و 10 شب دیگر هیچ جنبنده ای جرأت نمی کند از محلی که پسته امنیتی سگها در آنجا قرار دارد عبور کند و اگر بخواهد این کار را انجام دهد حتماً باید داخل وسیله نقلیه ای باشد و گرنه خدا باید به فریادش برسد.
بارها و بارها شاهد بوده ایم که عده ای از سگهای هم محل در تعقیب یک تکه گوشت (یعنی همان عابر بیچاره) از این طرف محل به آن طرف می دوند و تکه گوشت بیچاره هم با فریادهایی وحشتناک از آنها فرار می کند و پس از چند دقیقه دوباره تکه گوشت بدبخت دیگری را می بینیم که از آن طرف محل به این طرف در حال فرار است و همان سگها به دنبال این لقمه تازه در حال دویدن هستند و این قصه هر شب چندین بار تکرار می شود. حال بگذریم از اینکه سگهای هر محل برای خود تا صبح کنسرت برپا می کنند و هیچ کس را اجازه خواب راحت نمی دهند و حتی ایشان (یعنی سگها) هم از عادت زمان جنگهای داخلی چنین فراگرفته اند که هیچ سگ غیر محلی را اجازه عبور ندهند و چنان بر همنوع نگون بخت خود می تازند که می خواهند وی را تکه تکه کنند تا دیگر هیچ سگی از جناح مخالف به خود اجازه این تفکر را هم ندهد که بخواهد به منطقه آنها وارد شود.
و جالب اینکه چند وقت پیش یکی از کشورهای کمک کننده مبلغ بسیار زیادی را برای حل این مشکل به وزارت صحت عامه داد اما تمام آن حیف و میل شد و به جیب برخی از اعضای وزارت رفت و پس از اینکه گند کار بالا آمد وزیر به گردن معین، معین به گردن مدیر، مدیر به گردن یکی دیگر و به همین ترتیب تا به گردن خاله های وزارت انداختند و سرآخر برای اینکه بگویند کاری کرده اند یک مدیر بیچاره را از کار برکنار برکردند آن هم به جرم اختلاس چند میلیون یا چندصد هزار دالر. و مسلماً چنین اختلاسی هیچ گاه نمی تواند بدون اطلاع و هماهنگی چند نفر و آن هم در رده های بالای وزارت به انجام برسد. اما به قول عده ای از دوستان ایران زندگی کرده بحث «ماستمالیزاسیون» یا همان پیدا نمودن راه فرار و فریب افکار عامه در مملکت ما امری طبیعی است که خارجی ها هم کم کم به آن عادت کرده اند.
به هر حال حاکمان شبهای کابل همانند احزاب جهادی در زمان جنگهای داخلی به طور منطقه ای کنترل شهر را به عهده دارند هر چند آقای کرزی و سایر دولتمردان فکر می کنند که در شب نیز حاکمیت آنها بر کابل جریان دارد.
حاکم شب بودن هم برای خودش دنیایی دارد.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۷, جمعه

پست 47: تلویزیون امروز را چه می شود؟

آقای نجیب الله کابلی که نماینده پارلمان نیز می باشد و از صدقه سر همین بحث آزادی بیان و عقیده توانسته است امروز وکیل شود علناً و عملاً به جنگ آزادی بیان و اندیشه برخواسته است. از جبهه گیریهای تلویزیون وی که به تلویزیون «امروز» مسمی است چنین برمی آید که اساس رفتار و منش این تلویزیون نه «امروزی» بلکه «دیروزی» یا خیلی عقب مانده تر از آن است.
تلویزیون منتسب به ایشان اخیراً هم هجمه هایی را علیه مدرسه علمیه آقای محسنی به راه انداخته است که قابل تأمل است. ادعاهای این تلویزیون هم در رخنه کردن یا استیلای ایرانی اندیشی در این مدرسه علمیه نکته بارز و جبهه اصلی این اتهامات است. من هم نمی خواهم ادعاهای ایشان را رد یا تأیید کنم چرا که خود منتقد برخی جنبه های فعلی مراکز و علمای دینی هستم اما این حرکات تلویزون «امروز» از چند نکته قابل نقد است:
1- در افغانستان به مدد حضور غرب بحث آزادی بیان و اندیشه رواج دارد یا می خواهد رواج پیدا کند. اگر پیدایش و حضور مدرسه علمیه آقای محسنی و تلویزیون «تمدن» مخالف این اصل است، وجود تلویزون «امروز» هم مخالف آن است.
2- اگر فرضاً در مدرسه علمیه آقای محسنی تفکر ایرانی جریان دارد (که ثبوت رسمی ندارد) از منش تلویزیون «امروز» نیز چنین بر می آید که در شالوده جناب آقای کابلی نیز تفکر غربی و شاید آمریکایی جریان دارد و این یعنی اینکه آقای کابلی به وسیله ای برای جنگ سیاسی ایران و غرب و بالاخص آمریکا تبدیل شده و اکنون به عنوان یک آلت دست مستقیم یا غیر مستقیم دیگران فعالیت می کند نه نماینده مردم افغانستان.
3- اگر آقای محسنی مدرسه ای زیبا ساخته که در آن علم (از هر نوع آن) تدریس و تحصیل می شود، آقای کابلی هم پارک زیبایی ساخته که از آن درآمد کسب کرده و تجارت می کند. اگر بنا بر انتقاد تلویزیون آقای کابلی، این همه مخارج برای مدرسه ای زیبا بهتر است برای دانشگاه خرج شود، به یقین این همه خرج آقای کابلی برای احداث پارک نیز بهتر است به مصرف یک مکتب یا دانشگاه برسد.
4- کسی که وارد مدرسه آقای محسنی می شود در وقت بیرون آمدن چیزی یاد گرفته است (خواه از دید برخی درست، خواه نادرست). از پارک آقای کابلی چه چیز می توان یاد گرفت که ارزشش بالاتر از علم باشد؟

آقای کابلی!
اگر شما و همفکرانتان توان و همت ایجاد یک مرکز اینچنینی علمی و فرهنگی و حتی مذهبی را ندارید، چرا جلو دیگران را به بهانه های سیاسی پیش پا افتاده می خواهید بگیرید؟ بروید همت کنید و بسازید. بهتر از آقای محسنی هم بسازید. با تفکر غیر شرقی و غربی و غیر ایرانی و آمریکایی هم بسازید تا باعث افتخار برای خود، دوستان و همفکرانتان شوید. اما خواهشمند است خود را علناً آلت دست بیگانه نشان ندهید. این امر برای شما که شخص محترمی هستید عیب بزرگی است.
به یاد داشته باشید که شما فعلاً نماینده جمعی از مردم افغانستان هستید.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

پست 46: قیمت جان چند است؟

اصولاً آنچه تا کنون از دولتمردان ایران دیده شده است جز نگاه حقارت و کوچک بینی نسبت به دولتمردان و مردم همسایه شرقی آنها نبوده و نیست. برای بسیاری از مردم عوام ایران نیز عادت شده است که برای تحقیر و فحاشی از تابعیت مهاجران افغانستان استفاده می کنند و کلمه «افغانی» تبدیل به فحش و ناسزایی شده است همتراز با فحشهای رایج ایرانی.
اخیراً که دیگر از منظر دولتمردان ایران، نه تنها روح افغانها بلکه جان افغانها نیز به منزله ای عنصر و شیء بی مقداری تنزل پیدا کرده که به سهولت و راحتی هر چه تمامتر قابل نابودی است. کشته شدن عده ای از هموطنانی که به دلایل مختلف و از جمله بیکاری و فقر تن به خفت زندگی مخفیانه و پست در بین نژاد مثلاً ایرانی داده و از مرزهای غربی کشور گذشته بودند به دست نیروی نظامی ایران لکه ننگی است بر این همه ادعای همسایگی و برادری و اسلامیت و انسانیت که روز به روز و لحظه به لحظه از گلوی ناپاک دولتمردان ایرانی به فضا پراکنده می شود و نتیجه آن چیزی جز نفرت، سرخوردگی، دشمنی و کینه توزی در بین دو ملت همسایه نیست و نخواهد بود.
هر چند ایرانی جماعتان بر مسند قدرت، بهانه مبارزه با قاچاق و این مسایل را به میان می کشند اما کدام انسان خردمند و با وجدانی حاضر است یا می تواند قبول کند که عده ای غیر مسلح و رنجور خود را به صف نیروهای نظامی ایران زده اند تا بتوانند محموله های قاچاق خود را از مرز عبور دهند. و شرم بر ما و دولتمردان ما که در مقابل این گونه وحشیگریها سکوت کرده و تنها به احضار یک سفیر اکتفا می کنیم.
بوی تعفنی که از لجنزار این بربریت خاص دولتمردان ایرانی برمی خیزد زود است که دامنگیر دماغ ایرانیان شود و پوزه ای را که با تبختر و تفاخر بالا نموده اند به خاک پست بکشاند. آن روز دیر نخواهد بود.

پست 45: رکود علمی

رکود علمی و یا بهتر بگویم عقب ماندگی علمی کشور چیزی نیست که کسی بتواند آن را انکار کند مخصوصاً در درون دانشگاه های افغانستان. هر چند که مشکلات معیشتی و امنیتی و دغدغه های سیاسی و قومی و زبانی این کشور آنقدر هست که کمتر کسی یافت می شود تا به فکر علم و دانش در افغانستان و بالاخص دانشگاه های آن باشد اما به هر حال افغانستان و اصولاً هیچ کشوری نمی تواند بدون تقویت و گسترش علم و دانش تخصصی بار مشکلات خود را سبک کند و رو به سرمنزل مقصود راه بپیماید.
در مورد دانشگاه ها و مراکز علمی و تخصصی کشور که هر چه بگوییم کم گفته ایم. اینجا تنها یک نکته به ذهنم رسیده است که شاید گفتنش خالی از لطف نباشد و آن سیستم بسته دانشگاه های افغانستان است که یکی از بزرگترین موانع پیشرفت علمی کشور به شمار می آید. به طور مثال اگر خدای ناکرده کسی که تحصیلات خویش را در یکی از کشورهای خارج تکمیل کرده باشد و بخواهد وارد سیستم علمی دانشگاه ها به حیث استاد شود باید از بیش از هفت خوان رستم بگذرد و سرانجام هم به نتیجه نرسد آن هم برای شغلی که معاش آن کفاف یک زندگی ساده را هم نمی کند تا چه رسد به زندگی علمی و تحقیقی. یکی از بزرگترین دلایل این ناکامی هم اساتید پیری هستند که بنا به سیستم از ریشه نادرست دانشگاه ها باید درجه و کفایت علمی داوطلب استادی را تأیید کنند. این اساتید پیر که سن برخی از آنها به هشتاد سال نیز می رسد و در این دو سه دهه عقب افتادگی به درجه های علمی پوهاند و غیره رسیده اند بزرگترین سد برای اساتید جوان محسوب می شوند. اکثر آنها کسانی هستند که درجه لیسانس داشته و آن را هم معلوم نیست چند دهه قبل اخذ کرده اند و اکنون که با یک جوان پرانرژی و مشتاق کرسی علمی رو برو می شوند موقعیت خود را به خطر دیده و اکثر داوطلبین را رد صلاحیت می کنند در حالی که دانش ایشان در بسیاری موارد حتی به پای دانش لیسانسیه های جدید هم نمی رسد تا چه رسد به افرادی که مدرک ماستری یا داکتری دارند.



این هم از نکات بارز مملکت ما است که کسی که درجه علمی اش لیسانس چند دهه قبل است و در هیچ ژورنال معتبر خارجی حتی یک مقاله علمی هم ندارد و اشتباه های فاحش علمی و معلوماتی دارد باید صلاحیت علمی کسی را تأیید کند که میزان و درجه علمش بالاتر از خودش است و از وی امتحان نیز اخذ کند. و چنین است که درجا زدن در این مملکت رسمی شده است که تا بخواهد درست شود چند نسل را فدا خواهد نمود.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

پست 44: آقای اتمر! دریش!

اخیراً آقای اتمر وزیر معارف تغییر کارایی داده و به یک قوماندان نظامی تبدیل شده است. ایشان در پی برخی حوادث مربوط به وزارت خویش، دستور صادر فرموده اند یا از پولیس خواسته اند که تعدادی از دانش آموزان و معلمان و مدیران را بازداشت کنند که چنین نیز شده است. ما این پست و وظیفه جدید را به آقای اتمر تبریک گفته، امیدواریم در دور بعدی انتخابات ریاست جمهوری، ایشان را در مقام وزیر دفاع مشاهده بفرماییم. این امر خیلی هم بعید نیست مخصوصاً در کشوری که قانون اساسی آن تقریباً به هیچ انگاشته می شود و وزیر صاحب معارف آن دستور نظامی صادر می کند آن هم علیه کسانی که هیچ چیزی جز صدای حق خواهی ندارند و سلاحشان فقط به اعتصاب یا تظاهراتی محدود می شود که همان قانون اساسی صریحاً به آن اجازه داده است.
فکر کنم از این به بعد هر کس آقای اتمر را دید باید سلام نظامی بزند!!!
اتمر صاحب! دریش!

پست 43: بازگشت

پس از مدت مدیدی از عدم دسترسی به اینترنت سرانجام دوباره توانستم به یک اینترنت مداوم دست پیدا کنم. دلیل اصلی این همه غیبت و تأخیر هم همین بود. این اینترنت هم دردسری است که اگر نباشد زندگی برخی مانند من مختل می شود. امیدوارم که دیگر قطع نشود.
با «گفتنی ها» باشید

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

پست 42: ما چه نداریم؟

چند روزی را در ساحه شمال کشور بودم و بالاخص در دشت بغلان و ساحه قندوز. تا چشم کار می کرد سر سبزی بود و البته فقر. به این فکر افتادم که اگر فقط همین دشت را به طور صحیح و علمی گندم بکارند با توجه به حجم آب و حاصلخیزی منطقه، می توان گندم مورد نیاز کشور را به طور کامل تأمین کرد تا دیگر چشم به راه جاده ترخم و اسلام قلعه و بندر حیرتان و جاهای دیگر نباشیم.با این همه منابع طبیعی تنها چیزی که نداریم فکر استفاده از این منابع و برنامه ریزی صحیح برای کار است. «آن را کی به دست می آوریم؟» سؤالی است که نه من بلکه بسیاری هنوز نمی توانند جوابی برای آن مهیا کنند.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۷, شنبه

پست 41: شکم مهمتر است یا خاطره

در این روزهایی که مواد خوراکه به نهایت قیمت رسیده است دولتمردان می خواهند یادبود هشت ثور را برگزار کنند. برای این کار هم میلیونها و شاید میلیاردها افغانی صرف مجالس و هزینه های جنبی آن مانند امور امنیتی و تبلیغاتی می شود و در نتیجه عده ای گرد هم می آیند و در نعت جهاد و مجاهدین می گویند بی آنکه از نکات منفی حادثه هم ذکری به میان بیاورند.
امروز یکی از دوستان می گفت که در شهر بیرقهایی زده اند که قیمت هر کدام آنها 1000 افغانی است و شکایت داشت که در این روزهایی که معاش یک کارمند برابر نصف یک بوجی آرد است چطور دولتمردان و رییس صاحبان و چوکی نشینان به خود اجازه می دهند که پول مملکت را صرف بزرگداشت روزی کنند که مورد تنفر بسیاری است و اگر هم مورد تنفر نیست فعلاً نیاز مادی مردم بیشتر از یادآوری خاطرات آنها به این نحو اهمیت دارد. حتی شنیده شده است که چند دکان فروش ارزاق در منطقه مندوی کابل تاراج شده و مردم گرسنه و نیازمند تا هر اندازه در توانشان بوده با خود برده اند.
این امر اگر ادامه پیدا کند می تواند فاجعه دیگری را در مملکت به بار بیاورد هرچند یکی دو روزی است که صدای کاهش قیمت به گوش می رسد اما اثر قطعی آن هنوز به نحو شایسته دیده نشده است.اگر این مملکت به جای این همه مجاهد نمای لندکروزر سوار چند مجاهد حقیقی می داشت که در رأس امور قرار می گرفتند امروز بیشتر از اینی که هست خودکفا بود.

پست 40: عزا عزاست امروز

همه برای روزهای هفت و هشت ثور حرف داشته و مطمئناً هر کس دیدگاه خاص خود را دارد. برای بزرگداشت این دو روز در کشور میلیون ها افغانی خرج می شود تا از حادثه هفت ثور اظهار تأسف و از حادثه هشت ثور به نکویی یاد شود. اما در این میان عده زیادی هستند که هم حادثه هفت ثور و هم واقعه هشت ثور را به دیده منفی می نگرند.
هنوز یادمان نرفته صدای مظلومیت مادرانی را که در پس هفت ثور با از دست دادن عزیزان خویش فریاد و فریادهایی از عمق وجود سر دادند و از خدای متعال برافتادن و اضمحلال دولت کمونیستی را خواستار شدند. و این آهی بود که عرش خدایی را به لرزه درآورد و امروز دیگر کونیست در افغانستان آبرویی برای سر برآوردن ندارد.
و هنوز یادمان نرفته است صدای مظلومیت زنان و دخترانی را که در پس هشت ثور با چنان تعرضی به نام جهاد و مجاهد روبرو شدند که فریاد دادخواهی و آروزی «مجاهد مرگی» آنها باز هم عرش الهی را لرزاند و روزگاری نگذشت که بساط مجاهدین برگشته از راه حق و جهاد حقیقی و الهی برچیده شد و طالبان بدتر از مجاهدین به جای آنها نشستند. و بر سر طالبان هم همان آمد که بر سر اسلاف گذشته آمده بود.
اما امروز متأسفانه حضراتی از مجاهدین هستند که خود را وارث این کشور و شایسته تاج و تخت و کرسی ریاست و مقام می دانند بی آنکه بخواهند به یاد بیاورند که در اثر آن همه جنگهای تنظیمی و کشتار داخلی چه به روز این ممکلت آوردند و چه ظلمهایی بر این مردم ستمدیده روا داشتند. هرچند اگر امروز مجاهد نمایانی بر اریکه قدرت تکیه زده اند مستقیماً یا غیر مستقیم از طریق همین مردم به آنجا رسیده اند. اگر در مجلسین نمایندگان یا هر جای دیگری از پست و مقامهای این مملکت ویران شده هستند با رأی مستقیم یا غیر مستقیم همین مردم بر آنجا تکیه زده اند و شگفتا که ما مردم هیچ گاه از آن تجارب و خاطرات گذشته درس عبرت نگرفته ایم و هنوز هم هر زمانی بخواهیم کسی را به جایی بفرستیم ابتدا دست به دامان همانهایی می شویم که کردند آنچه را نباید می کردند. پس این ما هستیم که داریم تاوان ندانم کاری ها و جهل و تعصب کور خود را پس می دهیم.
اگر هفتم ثور روز «عزای ملی» است هشتم ثور روز «فاجعه ملی» است هر چند حادثه هفت ثور محدود به همان ایام بود و اگر چند روزی به نفع عده ای اندک بود فاجعه هشت ثور که اثراتی بس طولانی تر و ژرفتر دارد به نفع هیچ یک از ملت افغان تمام نشد و نتیجه ای جز بدنامی جهاد و اسلام و عاقبتی جز استیلای خارجیان به طور دایمی تر و عقب ماندگی بیشتر و بیشتر خودمان نداشته است که هنوز ادامه دارد و تا زمانی که ذهن تک تک افراد میهن از این نحوه تفکر و اینگونه رفتار پاک نشود همینی هستیم که بوده ایم.آرزو می کنیم روزی را که لحظه لحظه عمر تک تک مردم کشور صرف آبادانی و استقرار حق و حقیقت شود.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱, یکشنبه

پست39: تقویم در افغانستان

اصولاً تقویم یکی از مهمترین امور زندگی بشر است و تمام امور بر اساس زمانبندی تقویمهای موجود دنیا به انجام می رسد. در افغانستان نیز تقویم هجری شمسی مبنای فعالیتهای دولتی و غیره محسوب می شود. اما اینکه مردم ما تا چه اندازه از این تقویم آگاهی دارند جای تأمل دارد. منظورم از آگاهی نه آگاهی از ایام مناسبتها و مراسم و این چیزهاست بلکه اصل و بنیاد و مقررات تقویم هجری شمسی را شامل می شود. دو نمونه از اطلاعات عمومی مردم را ذکر می کنم:
دیروز یکی از دوستانم یک چک به تاریخ 31 برج حمل را به یکی از معروفترین بانکهای کشور برده بود تا نقد کند. ایشان تعریف می کند که مدت 15 دقیقه یا شاید هم بیشتر منتظر ماندم تا چک از دست این نفر به دست آن یکی برسد و برخی حتی روی آن به طور جمعی پچ پچ می کردند. خلاصه بعد از حدود 15 دقیقه رییس شعبه مرا خواست و به من گفت که در این چک اشتباه بزرگی رخ داده است. از جناب رییس در مورد اشتباه سؤال کردم و وی جواب داد که از نظر همه کارمندان بانک تاریخی به نام سی و یکم برج حمل یعنی 31/1/1387 نمی تواند موجود باشد یعنی اینکه همه بر این نظر هستند که ماه حمل 30 روز دارد نه 31 روز. دوست بنده که نزدیک بوده از تعجب شاخ در بیاورد هر چه خواسته با آنها بفهماند که در تقویم هجری شمسی شش ماه اول سال 31 روزه است نتوانسته و هیچ کدام از کارمندان این بانک معروف کشور نیز باور نکرده اند که برج حمل 31 روزه است. خلاصه بعد از چندی بالا و پایین کردن سر آخر از روی یک تقویم به آنها نشان داده که برج حمل 31 روزه است و بدین ترتیب پس از نیم ساعت توانسته چک خود را نقد کند.
مورد دوم اینکه امروز به یکی از ادارات مهم دولتی رفته بودم. شخصی مکتوب رسمی دولتی آورده بود که در آن نوشته شده بود: 23/13/1386. و نکته جالب اینکه مکتوب مربوط برج حمل امسال می شود نه برج حوت سال 1386 و همگان درمانده بودند که چگونه سال 1386 دارای سزده ماه بوده ولی هیچ کس غیر از نویسنده مکتوب خبر نداشته است؟؟؟؟
این همه فرهیختگی را کجا انبار کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۱۳۸۷ فروردین ۲۴, شنبه

پست 38: چند میلیون انسان بی هویت

نکته جالبی است اینکه هر کسی برای خودش ادعای مالکیت چیزی را داشته باشد که اصولاً مالکیتی مطرح نباشد. نکته جالب دیگر هم این است که آن کسی که ادعایی می کند که خودش هم می داند درست نیست، باز بر روی آن پافشاری می کند و به این وسیله حماقت، تعصب و جهل خود را بیشتر به نمایش می گذارد که نتیجه تبعی آن در بین سطح تفکر عوام این است که از آنجا که ایشان نماینده گروهی از ملت است و این گروه از ملت هم از ایشان پشتیبانی می کند پس این تعصب و جهل را می شود به آنها نیز تعمیم داد که البته تعمیمی است اشتباه چرا که همه را نمی توان با یک چوب زد اما چه می شود کرد که تقاص اشتباه های دیگران را به دلیل کمی فرهنگ تفکر و تعقل در سطح عوام جامعه آنهایی می دهند که چنین افرادی را نماینده خود برگزیده اند.
اما اینکه نماینده هر گروهی از مردم، یا نماینده هر حزبی یا هر جمعی چیزی بگوید و آن گروه، حزب و جمع از گفته ها و کردارهای ناشایست نماینده خویش برائت نجوید چنین می شود که تا کنون شده است و بارها و بارها شاهد وقایع اینچنین در پارلمان بوده ایم و هنوز که هنوز است نمایندگان ملت به جای اینکه بدانند نماینده هستند فکر می کنند قیم هستند و از آن بدتر اینکه فکر می کنند قیم تمام مردم هستند نه حتی آن گروه و حزب و جمعی که آنها را انتخاب کرده اند.
در این میان هم هیچ مرجعی نیست که بیاید و هویت سایرینی را تعیین کند که تعدادشان به چند میلیون می رسد تا ما هم بالاخره بفهمیم کجایی هستیم.

۱۳۸۷ فروردین ۱۹, دوشنبه

پست 37: معنی حزب در افغانستان

هر کلمه ای ممکن است بسته به شرایط محیطی، فرهنگی، تاریخی و سایر موارد معانی و مفاهیم مختلفی داشته باشد. به همین نسبت بسیاری از لغات و واژگان نیز دارای معنی و کاربردی بین المللی هستند که برای همگان واضح و مشخص است. اما برخی لغات نیز هستند که هم معنی بین المللی و هم تعابیر منطقه ای و شهری دارند. یکی از این کلمات «حزب» است.
در یک نگاه عرفی بین المللی، هر حزبی برای خود نوعی تفکر و طرز العمل و ایدیولوژی خاصی دارد که باعث جدا دانستن آن حزب از سایر احزاب می شود. اما در افغانستان ما حزب معانی دیگر دارد از جمله:
1- گروهی که گرد هم جمع آمده اند و به خاطر ایده های اولیه مشترک یک «حزب» تشکیل داده اند. حال اینکه بعد از چند سال و با پیدا شدن اختلافات جزیی تر چه اتفاقی برای این احزاب می افتد یک حرف دیگری است.
2- گروهی که دور یک نفر جمع شده اند و برای خود «حزب» تشکیل داده اند. این احزاب با از بین رفتن یا خروج نفر اصلی ابتدا تجزیه شده سپس از گردونه خارج شده یا حداقل به شدت تضعیف می گردند.
3- گروهی که دور هم جمع شده اند البته نه به دلیل عقاید مشترک بلکه به دلیل منافع مشترک یا رویه مشترک. این احزاب نیز به محض اینکه هر کدام از سرانشان فرصتی برای رشد شخصی و منافع غیر مشترک پیدا کردند خود به خود از هم می پاشند.
4- عده ای که نمی دانند چه کار می خواهند بکنند اما همین قدر می فهمند که باید یک کاری بکنند و چون حزب و حزب بازی در کشور جزو لوازم اولیه زندگی است لذا برای خود حزبی تشکیل می دهند تا شاید آنها هم به بازی گرفته شوند.
5- برخی وقتها عده ای که نمی خواهند کاری انجام بدهند و فقط می خواهند جیب خود را از حمایت این و آن پر کنند دور هم جمع شده و حزب تشکیل می دهند.
6- گروهی که از جمع بزرگان یا یاران بی وفا دور انداخته شده اند به خاطر درد مشترک دور انداخته شدگی گرد هم جمع شده و حزب تشکیل می دهند تا دردشان تسکین پیدا کند.
7- گروهی یا عموماً افرادی که بخواهند برای یکی دیگر فخر بفروشند و دل خود را تسلی دهند برای جبران کمبود عواطف روحی خویش حزب تشکیل می دهند.

و چنین است که در کشور چندین قومیتی افغانستان خیلی بیشتر از چندین حزب تشکیل شده است و اکثر آنها یک دارای مرام و مسلک و ایدیولوژی مشخص نیستند و پس از مدتی اگر رشد نکردند از بین می روند و مسلماً نام اکثر آنها به فراموشی سپرده می شود. و چنین شد که اکنون مردم افغانستان در بین گلزاری از احزاب رنگ رنگ زندگی می کنند که نتایج این حزب بازی ها از ویرانه های شهرهای افغانستان و حتی از ذره ذره وجود جنبندگان و غیر جنبدگان این سرزمین هر روز به همه ما پوزخند می زند.

۱۳۸۷ فروردین ۱۸, یکشنبه

پست 36: ما مسلمانیم

فلم توهین آمیز «فتنه» سر انجام پخش شد. و باز هم همه شروع به اعتراض کرده ایم و من اطمینان دارم که اینگونه فلم ها و کارتونها باز هم تولید می شود و ما مسلمانان در آینده بارها و بارها اعتراض خواهیم کرد و این سلسله ادامه خواهد داشت تا اینکه شاید یک روز آنقدر سطح درک و فهم ملت مسلمان بالا رود که بفهمند قمست عمده عیب کار از خودشان است که بهانه به دست دیگران داده و می دهند.
توهین چیزی نیست که بتوان برای آن توضیح و توجیه ارایه کرد چرا که به هر صورت مذموم است اما برای وقوع آن باید به دنبال علت و دلیل بود و ما همیشه دلایل را خارج از محیط داخلی جستجو می کنیم.
ما علیه دیگران به جرم ادعای خشونت آمیز بودن قرآن مظاهره می کنیم و لباس می دریم، اما فلم سربریدن یک فرد به جرم انجینر و خبرنگار بودن توسط طالبان را که همراه با نوای آیات قرآن و ذکر خدا و پیامبر اوست بارها و بارها می بینیم و به یکدیگر نشان می دهیم اما برای اعتراض حتی ذره ای به خود تکان نمی دهیم
ما علیه کارتونهایی که به پیامبرمان توهین می کند چه قلم فرسایی ها که نمی کنیم، اما وقتی بزرگانمان اصول دین را زیر پا می گذارند دم بر نمی آوریم، آن هم تنها به خاطر اینکه هم حزبی، هم قومی، هم زبان یا همشهری ما هستند
ما حملات انتحاری که منجر به کشته شدن بیگناهان می شود را بارها شاهد بوده ایم اما تنها به افسوس خوردن و آه سرد از سینه بیرون دادن اکتفا کرده ایم
ما این همه ظلم و فساد و تباهی و عقب ماندگی را می بینیم اما به دنبال تفرقه انداختن و نفاق و کینه و جهل و تعصب و ریا و جفا و حزب بازی و باند بازی و قوم بازی و زبان بازی هستیم
ما از یک طرف علیه چند سریال به خاطر اثرات ناچیز و مقطعی آن قانون تصویب می کنیم اما از طرف دیگر با منشور صلح خود خون های ریخته شده بیگناهان، ظلم های فجیع مجاهد نمایان و تجاوزهای انجام یافته به جان و مال و ناموس مسلمانان را که آثار جاودانی دارد به آسانی خودن یک پیاله آب لگدمال می کنیم
ما مسلمانیم

پست 35: وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد

وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، هر کسی هر قانونی که دوست دارد برای خودش وضع می کند
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، هر کسی از هر قانون وضع شده می تواند سرپیچی کند
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، هر قانونی می تواند نقض شود
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، هر کسی از هر قانونی تفسیر خودش را مطابق منافع خود برداشت می کند
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، هر قانونی قابل تفسیر به هر منفعتی می شود
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، هر وزیری در می ماند که به کدام تفسیر قانون عمل کند
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، هر وکیلی در می ماند که چرا قانون وضع شده عمل نمی شود
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، هر قانونی ممکن است با قانون دیگر متضاد در بیاید حتی اگر اساسی باشد
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، نمایندگان مردم برای اعتقادات مردم تعیین تکلیف می کنند
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، جنایتکاران جنگی و اسلام نمایان دین ستیز نیز خود را مستحق تصمیم گیری برای اعتقادات مردم می دانند
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، پارلمان به جای انجام امور عادی خود به سراغ موضوعات دیگر می رود
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، هر کدام از دولتیان، پارلمانیان و ملتیان به راه خود می رود
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، زور هیچ کس به کس دیگر نمی رسد مگر اینکه خیلی پرزور باشد
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، هر تلویزیونی به افق خود اذان می گوید
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، هر رسانه ای به صلاح خود مطلب انتشار می دهد
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، پارلمان می گوید ممنوع است، علما می گویند حرام است، دولت می گوید مجاز است، رسانه ها می گویند از شیر مادر حلالتر است، اما ملت می گوید: «به شما چی؟ این ما هستیم که صلاح کار خویش را بهتر می دانیم»
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، پارلمان یک مملکت به سانسورچی و برنامه ریز تلویزیونی تبدیل می شود
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، تلویزیونها مجبور می شوند فقط اخبار و مطالب علمی اسلامی پخش کنند و در مقابل، آنها نیز پخش جلسات پارلمان را تحریم می کنند
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، تلویزیون ملی از این قواعد مستثنی می شود تا وقایع پارلمان به گوش مردم برسد
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، هر کسی می رود ماهواره می خرد تا از شر برنامه های کسل کننده تلویزیون های داخلی راحت شود و بتواند هر چه که خواست بدون سانسور نگاه کند
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، پارلمان ماهواره را هم ممنوع می کند، دولت سکوت می کند و مردم همچنان ماهواره نگاه می کنند (پارلمانی ها هم همینطور)
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، پارلمان قانون جمع آوری دیش های ماهواره را تصویب می کند، دولت به بهانه کمبود پرسونل از تطبیق سر باز می زند، و ملت ماهواره را مخفیانه نگاه می کند
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، پارلمان قانون تفتیش خانه ها را تصویب می کند، خارجیان علیه نقض حقوق بشر اعلامیه صادر می کنند، دولت باز هم بهانه می آورد و ملت به ریش همه می خندد
وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، پارلمان اعتصاب می کند، دولت بی اعتنایی می کند و ملت هنوز ماهواره نگاه می کند
و بدین ترتیب پس از چندی:
پارلمان مجبور می شود به سر کار خود بر گردد، دولت همان کارهای روزمره را انجام می دهد، تلویزیون ها هر چه بخواهند نشر می کنند و ملت هر چه صلاح خود بداند می کند
حال در این وسط چه اتفاقی می افتد؟
هیچ اتفاق تازه ای نمی افتد. فقط عده کثیری از مردم از دین زده می شوند، اوضاع فرهنگی از این که هست بدتر می شود، پارلمان هم در اذهان ملت تبدیل می شود به طالبان دوم و خوش به حال آنهایی می شود که می گویند اسلام دین تحجرگرایی و جمود و عصبیت است و در نتیجه فلمها و کارتونهای توهین آمیز بیشتری تولید می شود و ...
«باز هم ادامه بدهم یا کافی است؟»


«ضمناً وقتی هیچ چیز سر جای خود نباشد، یک هفته وقت پیدا نمی کنی که وبلاگت را به روز رسانی کنی!»

۱۳۸۷ فروردین ۱۱, یکشنبه

پست 34: محاکمه سراسری

در پست قبل وعده دادم که توضیحی بر نظرات آقای داکتر صاحب رمضان بشردوست مبنی بر وعده های ایشان برای محاکمه مسؤولین ناامنی ها و محاکمه جنایتکاران بنویسم. هر چند این روزها به شدت گرفتارم و به قول دوستان حس نوشتن تراوش نمی کند اما به هر حال می نویسم. شما به بزرگی خود قبول کنید.
«بدینوسیله حضرات زیر به محکمه عدالت به فرمان آقای رییس جمهور مفروض احضار می شوند. از احضار شدگان تمنی داریم با پای خویش در محکمه حضور پیدا کنند وگرنه هر چه دیدند از چشم خود خواهند دید.
1- رییس جمهور کشور همسایه مفروض. ایشان متهم به خیلی چیزها هستند.
2- نخست وزیر فقید سابق همان کشور مفروض. به عنوان شاهد. البته بنا به دلیل مرگ ایشان، حضورشان الزامی نیست.
3- رییس و معاونین سازمان تروریستی مفروض.
4- طالبان وابسته به همان سازمان تروریستی مفروض.
5- حمله کنندگان انتحاری سابق، بالقوه و بالفعل (وابسته یا مستقل از سازمان تروریستی فوق الذکر).
6- تمویل کنندگان سازمان تروریستی مفروض (دولتی و غیر دولتی)
7- سازمان های جاسوسی برخی کشورهای مفروض.
8- فرماندهان و سربازان داخلی و خارجی که به اشتباه به مردم حمله کرده اند.
9- آنهایی که معلومات اشتباه به فرماندهان داده اند.
10- آنهایی که هموطنان خود را به جرم حضور در حزب مخالف یا قوم و زبان دیگر کشتند یا به حقوق آنها تجاوز کردند.
11- آنهایی که جنگ داخلی به راه انداختند.
12- آنهایی که جنگ داخلی را ادامه دادند.
13- آنهایی که به جنگ سالاران پیوستند.
14- آنهایی که از جنگهای داخلی حمایت کرده یا می کنند.
15- آنهایی که برای جایتکاران جنگی دعا کرده یا می کنند.
16- آنهایی که جنایتکاران جنگی را به عنوان نمایندگان خود انتخاب کردند.
17- آنهایی که مسؤولین جنگهای داخلی را تبرئه می کنند.
18- آنهایی که تفرقه می افکنند.
19- آنهایی که از تفرقه افکنان حمایت می کنند.
20- آنهایی که با مسؤولین امنیتی همکاری نمی کنند.

نکته:
1- آنهایی که مرده اند حضورشان الزامی نیست.
2- لطفاً متهمان فوق یکی یکی برای ثبت نام حاضر شوند و نوبت را هم حتماً رعایت کنند و گرنه باعث هرج و مرج شده و کار رسیدگی به جنایات آنها مشکل خواهد شد.
3- از عزیزان جنایتکار و مسؤولین محترم ناامنی تقاضا می شود که تذکره یا پاسپورت معتبر همراه داشته باشند.
4- از آنجا که ظرفیت پذیرش محاکم و محابس محدود است احتمال دارد که این امر سالیانی دراز به طول انجامد. لذا آنهایی که پیر شده اند به صورت عاجل محاکمه خواهند شد.
5- انتقام و مقابله به مثل در احکام صادره در اولیت قرار دارد. عزیزان متوجه باشند.

با تشکر
دفتر ریاست جمهوری مفروض»

۱۳۸۷ فروردین ۸, پنجشنبه

پست 33: آقای بشر دوست بیدار شو؟

آقای داکتر رمضان بشر دوست انسان محترمی است. این به جای خود.
آقای بشردوست افغانی است که دلش برای مردم وطنش می تپد. این هم درست.
آقای بشردوست فرد تحصیل کرده ای است که بسیاری از چیزها را می داند و می فهمد. این هم صد البته صحیح.
آقای بشردوست دارای طرفدارانی در سراسر کشور است. قبول.
آقای بشردوست جزو جنایتکاران جنگی نیست و دستش به خون کسی آلوده نشده. همینطور است.
آقای بشردوست زمانی وزیر بوده و امروز هم جزو افراد برجسته پارلمان کشور است. دقیقاً همینگونه است.
اما
آقای بشردوست می خواهد کاندید ریاست جمهوری شود.
حتماً می پرسید مگر چه عیبی دارد که آقای بشردوست بخواهد رییس جمهور شود؟
مسلماً عیبی ندارد. اما به عقیده بنده آقای بشردوست این قسمت از راه را دارد اشتباه می رود. به دلیل اینکه:
1- انتخابات ریاست جمهوری افغانستان امری نیست که جامعه جهانی نخواهد در انتخاب آن نقشی نداشته باشد. لذا یا آقای بشردوست قبلاً جامعه جهانی را با خود همسو کرده است (که بعید است چنین اتفاقی افتاده باشد) یا ایشان از گذشته و حال کشور تجربه نیاندوخته است.
2- آقای بشردوست هنوز فکر می کند مردم افغانستان از تجربیات سابق درس عبرت می گیرند. زهی خیال باطل! خدمت محترم بشردوست باید عرض شود که ما مردم اگر می خواستیم از گذشته درس عبرت بگیریم همان جنایتکاران جنگی و تخریب کنندگان این وطن را که بارها طعم ظلم و ستم و کشت و کشتارشان را چشیده ایم به پارلمان نمی فرستادیم. یا حداقل دست از قوم گرایی و زبان گرایی و تسلط گرایی و این چیزها بر می داشتیم و مگر نه این است که آنچه اکنون هستیم نتیجه آن همه تعصبات کور بوده و هنوز هم اینگونه تعصبات در فرهنگ و گفتار و رفتار عامه مردم ما به شدت وجود دارد؟
3- آقای بشردوست می خواهد که جنایتکاران را به پای میز محاکمه بنشاند و مگر نه اینکه همین پارلمانی که ایشان یکی از اعضای آن است و مصوباتش برای دولت لازم الاجرا است با تصویب منشور صلح خود خط بطلانی بر تمامی دادخواهی ها و عدالت طلبیها کشید. (بگذریم از اینکه بعضی وقتها زور پارلمان هم به دولت نمی رسد کما اینکه وزرای رأی نیاورده هنوز دارند وزارت می کنند و پارلمان هم دم بر نمی آورد)
4- من نمی دانم آقای بشردوست که نمی تواند از عهده بیرون کشیدن برخی تصمیمات و تصویبات نادرست یک پارلمان چند عضوی به خوبی به در آید، چطور ادعا می کند که می تواند کشتی بحران کشور را به ساحل نجات برساند؟
5- ایشان ادعا می کند که تمام مسؤولین نا امنی ها را به محاکمه کشیده و از تمام خارجیانی که باعث کشته شدن مردم شده اند انتقام می گیرد. توضیح مفصل این نکته را در پست بعدی می گذارم اما از قدیم گفته اند «سنگ بزرگ علامت نزدن است»

یکی بیاید آقای بشردوست را از خواب بیدار کند لطفاً.

۱۳۸۷ فروردین ۴, یکشنبه

پست 32: ما چه وقت مسلمان می شویم؟

یک جوان مسیحی در مزار شریف مسلمان شده است. بسیار مبارک است و مایه تفکر. مبارک بودنش که معلوم است اما چرا تفکر؟
این هم واضح است. ایشان مسلمان شده است چرا که به حقیقت اسلام پی برده و بنابراین در شیوه زندگی و نوع اعتقادش تغییر و دگرگونی به وجود آورده البته دانسته و از روی تفکر و تعقل.
حال این میان به ما چه می رسد؟
دو چیز:
1- اولاً در دنیا جار بزنیم و گردن بالا بگیریم که یک مسیحی دیگر مسلمان شد و بعد بر سر چوکی و پول و دنیا و مادیات هر کار دیگری که مخالف دستورات اسلامی و روح انسانی باشد انجام دهیم.
2- به این جوان تازه مسلمان شده هجوم آورده و لباسهایش را جهت تبرک تکه تکه کنیم و اگر ایشان در زیر دست و پا به دیار باقی شتافت برایش مراسم یادبود بگیریم.
پس خود ما کی مسلمان می شویم؟

پست 31: سال نو مبارک

سال 1386 تمام شد و سال جدید آغاز. معمولاً همه وبلاگ نویسان و یا سایت های ملی مطلبی رو به این مورد اختصاص می دهند و طبعاً من هم همینطور و البته کمی دیر. اما نمی دانم چه بنویسم که تا کنون گفته نشده باشد یا کمتر گفته شده باشد.
هیچ تصور نمی کردم وبلاگ نویسی کار سختی باشد. اما به هر حال شروع کردم و امیدوارم به این زودیها تمام نشود. و می دانم که شرط اصلی تداوم این کار صداقت، صمیمیت، احترام به عقاید خوانندگان و شاید از همه بالاتر سعی و تلاش خودم در بهبود کمیت و کیفیت نوشته هایم است. که البته این هم میسر نیست جز با همراهی خوانندگان عزیزی که وبلاگ مرا قابل خواندن و یا حداقل نگاه کردن می دانند.
و صمیمانه می گویم که دلم می خواهد که این وبلاگ جاودانه بماند البته نه شاید به لحاظ فیزیکی بلکه به لحاظ اثربخشی چرا که برای هر کدام از ما مهلتی است که روزی به سر خواهد رسید.


نوروز است و باید همراه با بهار و شادابی طبیعت به بهاری و شادابی خود نیز رسیدگی کنیم که هر روزمان نوروز باد. و صحبت بزرگان که گفته اند:
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخیز و به جام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه توست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست
******
برقرار و پاینده باشید.

۱۳۸۶ اسفند ۲۸, سه‌شنبه

پست 30: شاروالی عزیز! لطفاً اینگونه کار نکن!

شاروالی محترم می خواهد که شهر را پاک کاری کند. امری است نکو و شایسته و البته جزو وظایف اصلی شاروالی. اما من می خواهم از این شاروالی بخواهم که دست از سر پاک کاری جوی ها و کانالهای آب کنار سرک ها بردارد و بگذارد همانگونه که هست باقی بماند. می پرسید چرا؟
می گویم.
شاروالی محترم برای اینکه بخواهد کانالها و جویهای کنار سرک و داخل کوچه ها را پاک کند، ابتدا لوش و لای آن را بیرون آورده برای مدتی طولانی در کنار سرک و نه حتی در پیاده رو تلنبار می کند. پس از چند روز تا چند هفته موتر شاروالی آمده و این لوش های خشک شده را بار کرده به بیرون از شهر می برد. حال این وسط موارد زیر اتفاق می افتد:
1- به علت وجود اندکی آب در روی لوشهای داخل کانال، بوی چندان نامطبوعی از کانالها بلند نمی شود اما با این کار شاروالی تمام منطقه را بوی نامطبوعی فرا می گیرد که حتی رفت و آمد مردم را با مشکل مواجه می کند.
2- شاروالی محترم لجنهای فوق الذکر را برای مدت طولانی در کنار سرک رها می کند و همین زمان کافی است تا لجن تبدیل به ذرات گرد و غبار شده و در هوا پخش شود و به عبارت بهتر «گل بود به سبزه نیز آراسته شود». موتر هایی هم که از روی این لجنها می گذرند بر پخش شدن هر چه بهتر و بیشتر آن کمک شایانی می کنند.
3- به علت وجود این کثافات، قسمتی از سرک یا کوچه بر روی عبور و مرور مردم و یا پارک موترها بسته می شود و بار ترافیکی افزایش می یابد.

نتیجه اینکه شاروالی محترم به جای اینکه از آلودگی شهر بکاهد، آلودگی را را از جنبه های مختلف بیشتر می کند. من نمی دانم بر سر اداره تنظیفات شاروالی کدام فرد مبتکر و خلاقی نشسته است که این چیزهای ساده را می بیند اما فکرش تا این حد هم کار نمی کند که این کار شاروالی بیشتر باعث آلودگی می شود.
ما اگر نخواهیم جویهای شهرمان به این شکل پاک کاری شود، باید چه کسی را ببینیم؟

۱۳۸۶ اسفند ۲۵, شنبه

پست 29: انوری می رود

خبرهای موثق از افراد ناموثق یا شاید هم خبرهای ناموثق از افراد موثق حاکی از این است که حکم انتقال آقای انوری والی هرات نوشته شده اما جوهر آن هنوز خشک نشده است. و البته برخی آگاهان نیز ادعا دارند که این حکم بسیار وقت پیش نوشته شده اما بهانه ای برای انتقال یا جایی برای انتقال انوری صاحب یافت نشده است. به هر حال تا اینجای کار اسماعیل خان به هدف اولیه خود نزدیک شده است. حال باید دید که دولت چه می کند.
فکر نمی کنم که اسماعیل خان مجدداً به حیث والی هرات گمارده شود چون این حرکت یک عقب نشینی تمام عیار حکومت در برابر یک فرمانده جهادی خواهد بود و اگر چنین شود سایر فرماندهان جهادی هم برای خود طبلی را به صدا در می آورند و آن وقت کلیه مهره چینی ها، مهره برداری ها و مهره گذاری های دولت بر باد فنا می رود.
شاید هم وقت آن است که یکی از قوم پشتون برای ولایت هرات مقرر شود تا بحث شایسته سالاری یا نوبت سالاری یا تناسب سالاری در ظاهر رعایت شود. اما اینک باید دید که اسماعیل خان برای ادامه نقشه خود چه برنامه ریزی کرده است.
این مرحله از جنگ سرد کرزی – اسماعیل خان به مراحل حساس نزدیک شده است.
اما به هر حال انوری می رود. بای بای

۱۳۸۶ اسفند ۲۴, جمعه

پست 28: قدر هرات را بدانیم

24 حوت سالروز قیام مردم هرات است. هرات از زمانهای دور مهد علم و فرهنگ و تمدن در دیار خراسان بوده و به عنوان نقطه ای امن و آرام برای مردمان کشور مطرح شده است. فرمانروایی اسماعیل خان نیز در دوره های مختلف با توجه به نحوه عملکرد وی باعث پیشرفت سریعتر و بهتر هرات در همه زمینه ها شده بود. اما اینک که سیاست اسماعیل خان را از مأوای اصلی خویش دور ساخته و به وزارت شاید نه چندان جذاب آب و انرژی کشانده، هرات نیز روزهای خوشی را سپری نمی کند. موج آدم ربایی، دزدی، خشونت های مذهبی و غیره باعث شده تا اعتراضات مردمی کار را به اعتصاب بکشاند و حتی امروز یعنی 24 حوت هرات شاهد موجی از اعتراضات علیه آقای انوری والی این دیار بود.
کاری به این ندارم که این ناآرامی ها را چه کسی دامن زده یا چه شرایطی باعث بدتر شدن شرایط نا امنی شده کما اینکه عده ای بر این باورند که مسبب تمام این مشکلات شخص اسماعیل خان است که بنا به دلایل مختلف از جمله تمایل به بازگشت به حیث والی هرات و سایر موارد می خواهد به هر نحو شده امنیت را در هرات تحت اثر قرار داده و از این طریق کرزی را مجبور به قبول خواسته هایش کند.
حرف من بر سر موضوع دیگری است و آن اینکه هراتیان با نحوه اعتراض خود نشان دادند که جوهره ای از فرهنگ و تمدن به نسبت بالاتر از سایر نقاط کشور در رفتار خویش دارند. به غیر از امروز که با سر و صدا و آشوب عده ای همراه بود که در بین شعارهای آنها مایه های جنگ مذهبی علیه شیعه مذهبان و مخصوصاً والی شیعه مذهب هرات دیده می شد، در سایر روزها اعتصاب آرام گروه های مختلف مردمی به صورت تعطیلی بازار و حرفه ها نشان از این است که مردم هرات روش های مسالمت آمیز را برای پیشبرد خواسته های خویش بهتر می دانند و این نشانگر رشد فرهنگی آنهاست.
هر چند این شهر بارها شاهد خشونتهای قومی و بالاخص مذهبی بوده که از طرف برخی قدرتمندان و چوکی نشینان حمایت و راه اندازی شده است اما روح مردم اصیل هرات خمیرمایه ای جدا دارد.
دولت باید قدر این مردم را بداند.

۱۳۸۶ اسفند ۲۲, چهارشنبه

پست 27: از پارلمان بپرسید

س: چرا جنایتکاران جنگی افغانستان محاکمه نمی شوند؟
ج: سؤالی است تکراری و مسلماً جواب آن هم تکراری خواهد بود. جواب نهایی و تکراری این است که آنها هنوز بر سر قدرت هستند. بنابراین باید سؤال دیگری را مطرح کرد:
س: چرا جنایتکاران جنگی هنوز بر سر قدرت هستند؟
ج: این هم جوابی معلوم دارد. جواب این است که آنها را مردم بر سر قدرت قرار داده اند.
س: چرا مردم آنها را بر سر قدرت قرار داده اند؟
ج: به این دلایل:
1- مردم ما هنوز تفکر قومی و حزبی و جناحی و منطقه ای دارند
2- افغانستان کسی جز اینها را ندارد که بتوانند در عرصه های سیاسی بر سر و کله یکدیگر بکوبند
3- چون پول و امکانات و نفوذ دارند
4- چون از قدیم گفته اند از کوزه همان برون ترآود که در اوست
س: چرا مردم ما هنوز تفکر ملی ندارند و تفکراتشان فقط در محدوده خاصی است؟
ج: به دلایل زیر:
1- سطح سواد و دانش مردم پایین است
2- سطح فرهنگ مردم پایین است
3- عالمان و دانشمندان ما یا باج خور این و آن هستند یا ترسو هستند یا اصلاً علم و دانشی در بساط ندارند تا بتوانند مردم را آگاه کنند
4- چون طرفداران هر حزبی از دیگر احزاب به جز حزب خودشان ضربه خورده اند و هنوز در دل کینه دارند
س: چرا پول و امکانات در اختیار جنایتکاران جنگی است؟
ج: جواب این سؤال از بدیهیات است.
1- چون آنها به خاطر آن دنیا جهاد را شروع کردند اما به خاطر این دنیا جنگ را ادامه دادند.
2- چون زرق و برق دالرهای آمریکایی، ریالهای سعودی، روپیه پاکستانی و تومان ایرانی از وعده های خداوند قابل لمس تر هست.
ج: چرا آمریکایی ها و ایرانی ها و دیگران حاضر شدند پول های خود را خرج دنیا پرستی جنایتکاران بکنند؟
س: چون از قدیم گفته اند هیچ پیشکی برای رضای خدا موش نمی گیرد. آنچه که دیگران امروز از این کشور بیرون می برند و در گذشته هم برده اند قیمت و ارزشی به مراتب فراتر از دالرها و تومانهایی است که به عزیزان جنایتکار داده اند.
س: پس اینها علاوه بر جنایتکار، خیانتکار هم هستند. پس چرا فقط آنها را جنایتکار می نامیم؟
ج: چون ما هم با سکوت خویش خیانتی مرتکب می شویم که کمتر از خیانت جنایتکاران نیست. پس بهتر است تا آنها را فقط جنایتکار بخوانیم تا آثار کلمه خیانت گریبان خود ما را نگیرد.
س: پس نهایت کار چه خواهد شد؟
ج: نهایتی در کار نیست. حالا حالا ها باید همدیگر را بکشیم، استثمار کنیم، جنایت کنیم، خیانت کنیم و سکوت کنیم تا تمام منابع ما به یغما برود. این پروسه به عمر من و شما قد نمی دهد.
س: مگر منابع ما چقدر هست که این همه سال نیاز است تا همه اش به یغما برود؟
ج: آنقدر هست که حتی اگر آنها را به صورت خام بفروشیم و پولش را خرج پیشرفت خودمان کنیم به یکی از ثروتمندترین و مرفه ترین کشورهای دنیا تبدیل می شویم.
س: پس چرا برای جلوگیری از این دزدی کاری نمی کنیم؟
ج: چون به شدت مصروف هستیم.
س: مصروف چی هستیم؟ مگر کاری از این مهم تر هم وجود دارد؟
ج: چرا ندارد. نمی بینی که در جای جای مملکت در حال برپایی تظاهرات و نوشتن مقاله و صدور بیانیه برای چاپ کاریکاتور و نشر فلم یا در حال جدال برای گرفتن حقوق اساسی مانند حق تکلم و نوشتن به زبان مادری و این گونه مسایل هستیم.
س: پس چاله ها و چقوری های پیش روی ما بسیار است؟
ج: خیر. چاله ای در کار نیست. ما هم اکنون در چاه هستیم.
س: خوب سیاستمداران ما چرا این چیزها را به طور شفاف به مردم نمی گویند؟
ج: اگر قرار بود این چیزها را به مردم بگویند که دیگر به مقام سیاسی نمی رسیدند و اگر هم رسیده اند نمی توانستند باقی بمانند.
س: یعنی آنها هم دارند خیانت می کنند؟
ج: شما هر طور دوست داری نتیجه بگیر.
س: بلاخره من نفهمیده ام چرا جنایتکاران جنگی محاکمه نمی شوند؟
ج (س): می خواهی آخرین جواب را بشنوی؟
س (ج): بله
ج: برو از پارلمان بپرس.

۱۳۸۶ اسفند ۲۰, دوشنبه

پست 26: کدام مقام زن؟

این واقعه روز جهانی زن حرف و حدیثهای بسیار دارد که سالیان سال است راجع به آن می نویسند و می گویند اما هنوز جای گفتن دارد. این وسط آنچه به ذهن این حقیر کم سواد می رسد تنها نکات کوچکی است که ممکن است برای برخی قابل خواندن و برای بسیاری دیگر مطلبی تکراری یا غیر مهم و پیش پا افتاده محسوب شود. اما چه می شود کرد. سطح درک و فهم من از این بالاتر نیست و بسیار عمر بباید پدر پیر فلک را تا من عقلم را بتوانم کمی رشد بدهم.
القصه ...
در کشور ما و در کشورهایی نظیر کشور ما که مردم آیین مسلمانی دارند، زمانی که می خواهند راجع به زن صحبت کنند بیشتر از اینکه به حقوق او بپردازند در زمینه مقام زن سخن سرایی و قلم فرسایی می کنند و از والا بودن مقامی می گویند که به نظر من اگر هم وجود داشته باشد یک چیز بدیهی است. آنچه من می اندیشم این است که زن و مرد از نظر دین دارای مقامی والا و در خور تأمل جداگانه نیستند که بخواهیم برای مقام زن جداگانه سخن سرایی بکنیم. زن نیز بشری است که بنا به حکمت خلقت دارای جنسیت زنانگی شده همانگونه که بر طبق همان حکمت مرد دارای جنسیت و سرشت مردانه شده است و گرنه در زمینه کمالات و عروج روحی هیچ تفاوتی با هم ندارند چون که از روح مجردی در بدن هم مرد و هم زن دمیده می شود و روح نه مذکر است نه مؤنث.
نمی خواهم بحث علمی راه بیاندازم. فقط خلاصه مطلب اینکه به نظر بنده نه زن و نه مرد مقام والا دارند چون هر دو می توانند هم به راه سعادت بروند هم به راه شقاوت. این هم که علمای ما می نشینند و در زمینه مقام زن از خود دُرّ و گوهر به بیرون تراوش می نمایند از دید من چیزی نیست جز اینکه بر سر قشر مؤنث کلاهی گشاد بگذارند و ذهن آنها از اصل موضوع یعنی حقوق زن منحرف کنند و فقط با بهانه کردن مقام والای مادر بودن و زن بودن آنها را از وضع موجوده راضی نگه دارند.
بر فرض که حقوق زن به لحاظ جنسیتی با مرد شبیه نباشد اما در مجموع برآیند باید برابر باشد. چیزی که ما در جامعه خویش و بسیاری از جوامع اسلامی دیگر نمی بینیم.
شاید ذکر یک نکته دیگر از مجلس دیروزی که در دو پست قبل ذکر کردم خالی از لطف نباشد.
در مراسم فوق الذکر با عده ای جامعه شناس، ریش سفیدان و فعالان حقوق زنان یا کسانی که در زمینه کمک رسانی به زنان کار می کردند بر سر یک میز نشسته بودیم. بعد از پایان مراسم و زمانی که برای نان چاشت انتظار می کشیدیم صحبت از مسایل مربوط به زندگی و ازدواج و حقوق زن و فرزند شد. یکی از همان دوستان که جوان و تا حدی تحصیلکرده هم بود چنین نظر داد: «به نظر من اگر کسی از دستش بر می آید و توانایی مالی دارد هر چه می تواند زن بگیرد و زندگی خود را خوش تیر کند»
و من فهمیدم که مقام زن از دید برخی یا شاید بسیاری از مردانی که در زمینه حقوق زنان کار می کنند یعنی فراهم نمودن خوراک و پوشاک و مسکن. نمی دانم از دید زنان جامعه ما مقام زن چه تعریفی دارد و آنها چه می خواهند؟
خودآگاهی مرحله بعدی برون آگاهی است. برای رسیدن یا رساندن همه اقشار جامعه به این مرحله راه درازی در پیش داریم.

۱۳۸۶ اسفند ۱۹, یکشنبه

پست 25: فقط 24 ساعت فرصت دارید تا تداوی شوید؟

همین الآن خبری را در بی بی سی خواندم. خبر چنین است: « اکثریت قریب به اتفاق داکتران در شفاخانه هرات در اعتراض به آنچه که گسترش ترور، سرقت و اختطاف در هرات خوانده شده دست به اعتصاب زده اند.» ادامه این خبر از قول رییس اتحادیه داکتران هرات می گوید: « فعلا بنا بر دلسوزی داکتران شفاخانه هرات، تنها بیماران عاجل مورد مداوا قرار می گیرند و ما به دولت ۲۴ ساعت فرصت می دهیم تا کودک اختطاف شده را پیدا کند. اما در صورتی که تقاضای ما برآورده نشود، از تداوی بیماران عاجل هم خودداری خواهیم کرد.»
در همین راستا یکی از دوستان گمنام فرضی با بنده تماس ذهنی گرفت و از قول برخی افراد مستقل از طالبان اطلاعیه را خواند که تصمیم گرفتم در اینجا بنویسم:
احتراماً به کلیه کسانی که می خواهند در هرات مریض شوند هشدار داده می شود که اولاً مریضی آنها باید عاجل باشد تا داکتران آنها را ویزیت کنند. ثانیاً آنهایی که تحت تداوی هستند تنها 24 ساعت وقت دارند که بهبود پیدا کنند. اگر ظرف این مدت مریضی تداوی شد که هیچ وگرنه اگر کسی فوت شد یا دست و پا و اعضای بدن خود را از دست داد از داکتران شفاخانه هرات گله مند نباشد چون آنها قبلاً هشدار لازم را انجام داده و تدابیر مورد نیاز را اتخاذ کرده اند.
ضمناً به کلیه انجینران، کارخانه داران، معلمان، رانندگان، کارمندان دولتی و غیر دولتی و بلاخص داکتران ولایات دیگر و هر کسی که در راستای انجام خدمات به مردم مستضعف و ستمدیده است توصیه می شود که با داکتران هرات همراهی نموده، ظرف مدت حداکثر 24 ساعت (شاید هم کمتر)، کلیه خدمات خویش را به مردم متوقف سازند.
با تشکر
اداره پالیسی سازی طالبان مستقل

پست 24: این یا آن؟ کدام صحیح است؟

دیروز هشتم مارچ روز جهانی زن بود. دیروز می خواستم راجع به این روز مطلبی بنویسم اما چون امروز به مجلس دیگری برای بزرگداشت روز زن دعوت شده بودم، ترجیح دادم صبر کنم تا ببینم چه می شود. به هر حال در افغانستان ما که نظم محل خاصی از اعراب ندارد چه فرق می کند که بزرگداشت یک واقعه را امروز بگیریم یا فردا یا چند روز بعد و یا شاید هم چند ماه و چند سال بعد! در مراسم بزرگداشت امروز از مقام زن نکاتی به چشمم خورد که شاید گفتنش ربطی به روز زن نداشته باشد اما به هر حال بی ارتباط هم نیست.
یکی از چیزهایی که بارها دیده ام و دیده ایم این است که در این گونه مراسم ها زنان با لباس و آرایش های مختلف حضور پیدا می کنند. لباسهای محلی، لباسهای رسمی، چادری های مختلف و رنگانگ. برخی چادری را از سر بر می دارند و برخی آن را به زیر گلو محکم می کنند و برخی بینابین.
حال نکته جالب این است که اگر در این چنین جمع ها و یا هر جمع و مکان دیگر مردان نیز حضور داشته باشند، بسیاری از آنهایی که چادری خود را برداشته اند یا کمی چادریشان پس رفته است هیچ عملی برای روی سر کشیدن چادری انجام نمی دهند یا نهایتاً برای چند لحظه آن را روی سر کشیده ولی محکم نمی کنند. ولی در همین لحظات اگر دوربین فلم برداری یا عکاسی بخواهد از ایشان فلم یا عکس بگیرد فوراً چادری خود را بر سر کرده یا حداقل روی خود را گرفته یا به طرف دیگری می برند که عکس یا فلمشان گرفته نشود.
این گونه رفتارها علاوه بر اینکه ممکن است نشان دهنده ترس آنها از مسایل بیرونی و امنیت اجتماعی و نظایر این مسایل باشد سؤالی را به ذهن متبادر می سازد.
اگر چادری سر کردن امری واجب است پس چرا برخی از زنان در رعایت آن اقدام نمی کنند و اگر چادری نداشتن صحیح است و عیبی ندارد پس چرا روی خود را از دوربین های فلم برداری و عکاسی بر می گردانند؟ آیا کودکانی که با چنین دو رویی مادران خود روبرو می شوند این خصلت زشت را به ارث نمی برند یا گرفتار شک و تردید در درستی آداب و رسوم دینی و ملی خود نمی شوند؟رفتارهای هرچند کوچک ما می تواند تأثیر شگرفی بر اطرافیانمان داشته باشد. بیاییم کمی بیاندیشیم.

۱۳۸۶ اسفند ۱۸, شنبه

پست 23: ما با خود چه کرده ایم؟

یادم می آید در دوران تحصیل در دانشگاه، روزی چند نفر از دوستان برای خرید به مرکز شهر رفتند. بعد از برگشتن واقعه ای را تعریف کردند که به طور خلاصه نقل می کنم.
یکی از دوستان می خواست ساعت بخرد لذا به دوکان ساعت فروشی رفته و یکی از ساعت ها را خوش کرده بود. فروشنده قیمت ساعت مورد نظر او را مثلاً 300 افغانی گفته و دوستم شروع به چانه زدن کرده بود اما فروشنده از قیمت گفته شده هیچ چیز کم نمی کرده تا اینکه بعد از چانه زدن فراوان، دوستم به فروشنده گفته که «شما این ساعت را خیلی کمتر خریده ای پس باید تخفیف بدهی.»
در همین وقت فروشنده با حالتی عصبانی لب به سخن می گشاید که:
«برادر عزیز! من مسیحی هستم. مسلمان نیستم که دروغ بگویم. در دین و فرهنگ ما دروغ گرفتن کار زشت و گناه بزرگی است. من اگر مسلمان بودم قیمت این ساعت را چند برابر می گفتم تا در نهایت به قیمت بسیار بیشتر از ارزشش به شما بفروشم.»
و خلاصه اینکه دوستانم قانع شدند که فروشنده راست می گوید و آنها تهمت ناروایی زده اند.
ما مسلمانان با خود چه کرده ایم؟؟؟؟؟؟؟؟

۱۳۸۶ اسفند ۱۵, چهارشنبه

پست 22: بیانیه انجمن روشنفکران دنباله رو

پارلمان‌ها و وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان و نیز برخی دیگر از اراکین دولتی هم نسبت به بازچاپ کاریکاتورهای موهن در دنمارک و نشر فلم ضد اسلامی در هالند اعتراض کرده و بیانیه هایی صادر نموده اند.
نسبت این واقعه عظیم و عکس العمل مؤثر چوکی نشینان مجلسین نمایندگان و وزارت عظمای اطلاعات و فرهنگ و سایر قدرتمندان، ما عده ای از حامیان روشنفکر و کج اندیش چوکی نشینی می خواهیم بعضی چیزها را محکوم و برخی دیگر را تأیید کنیم.
1- اقدامات اخیر برخی از اجانب را در راستای توهین علنی به باورها، فرهنگ و مقدسات برخی مردمان محکوم نموده، اقدامات برخی از بزرگان حزبی و وزرا را در توهین علنی به باورها، فرهنگ و مقدسات مردم خودمان را تأیید می کنیم.
2- نقض صریح حقوق بشر را در کشورهایی به جز افغانستان محکوم نموده، از نسل کشی میلیونها انسان بی گناه و هموطن در طول سالیان جنگ (شما بخوانیدش جهاد) حمایت می کنیم.
3- هر عهدنامه و قانونی را که متضمن لگدمال کردن حقوق مظلومان و مصونیت جنایتکاران جنگی در کشورهای خارجی باشد را محکوم کرده، در عوض منشور مصالحه ملی را تأیید می کنیم.
4- دفاع از حق ابراز عقاید و نمایندگی ملت های خارجی امری بدیهی است، ما در افغانستان آن را محکوم و مضروب می کنیم حتی اگر «ملالی جویا» باشد.
5- فتنه انگیزی و دست اندازی به حقوق اساسی شهروندان خارجی را محکوم نموده، همان عمل را نسبت به شهروندان افغان تأیید می کنیم.
6- دخالت های بیگانگان را در امور بیگانگان محکوم نموده، اما در مقابل دخالت بیگانگان در امور داخلی سکوت را شایسته ترین حرکت به شمار می آوریم.
7- قوم گرایی، زبان گرایی، مذهب گرایی و هر گونه تعصب کور دیگری را که در اقصی نقاط عالم جریان دارد قویاً محکوم نموده، پروسه های فوق را در داخل کشور تأیید می کنیم.
8- هر کس به نام دین و اسلام باعث ایجاد نفرت و انزجار و دین گریزی در بین مردمان سایر بلاد گردد عملی بس منکر و نکوهیده انجام داده است، در حالی که این عمل در داخل کشور جواز خواهد داشت. آن یکی را محکوم و این یکی را تأیید و حمایت می کنیم.
9- اصولاً هر آنچه باعث عقب افتادگی، ویرانی و ارتجاع در کشورهای دیگر شود باید محکوم شود، اما عقب ماندگی، ویرانی و ارتجاع درونی قابل قدر و پسندیده خواهد بود.
10- دنیاپرستی، مال اندوزی و سرمایه داری در کشورهای دیگر را که باعث ایجاد و تعمیق شکاف و فاصله طبقاتی می شود محکوم نموده، از آن عده از رهبران دینی و جهادی داخلی که به لطف جنگ (شما آن را جهاد بخوانید) صاحب بلندمنزل ها، مارکت ها و زمین های بی حد و حصر شده اند، حمایت می کنیم.
11- سکوت و همدستی در از میان بردن، تخریب و یغمای زیربناها، آثار تاریخی، ثروتهای رو زمینی و زیر زمینی در کشورهای دیگر را نکوهیده، این عمل را در داخل تقویت و حمایت می کنیم.
12- اصولاً هر چیز که باعث زیان رسیدن به هر جزئی از اجزای کشورهای دوست و دشمن شود را محکوم، از این پروسه در داخل کشور حمایت نموده یا در مقابل آن سکوت اختیار می کنیم.
13- ما اعتقاد داریم که چوکی های قدرت در کشورهای دیگر موقتی است لذا از تعویض چوکی نشینان بر اساس اصول دموکراسی حمایت کرده، بر این باور هستیم که چوکی های قدرت داخلی دایمی بوده، تکیه زنندگان و صاحبان آنها را از گزند حوادث این دنیا و آن دنیا محفوظ نگاه می دارند. لذا چوکی های خارجی را هله نموده به چوکی های داخلی می چسبیم.
14- از قدیم گفته اند که مردم به صاحبان حکومت حقی دارند. ما این حق را برای عزیزان خارجی محترم شمرده، از مردم داخلی می خواهیم این فکر باطل را از سر بیرون کنند.

از کلیه اقشار مردمی نیز خواهشمندیم تا با ما در تأیید و محکوم کردن موارد بالا و سایر مواردی که در اینجا ذکر نشده است همراه شده و از تفکرات ناب و شایسته ما حمایت کنند. (برگزاری جلسات حمایتی از تفنگ سالاران و جنایتکاران جنگی و تظاهرات به نفع آنها و یا احزاب مطبوعشان در اولویت قرار دارد)
انجمن روشنفکران دنباله رو

۱۳۸۶ اسفند ۱۲, یکشنبه

پست 21: ما فقط محکوم می کنیم

علما و خطیبان مساجد و تکایای کابل، در عملی خداپسندانه و وظیفه شناسانه پخش و نشر کاریکاتورهای موهن نسبت به شخصیت والای پیامبر گرامی اسلام را باز هم محکوم کرده اند. این بسیار نیک و شایسته است و همه باید چنین باشیم. اما آیا تنها موضع گیری و نشر قطعنامه و اعلامیه کافی است؟
آیا تا کنون شده است از خود بپرسیم که این همه محکوم کرده ایم اما چرا نتیجه نداده است؟ چرا این همه مظاهره کرده ایم و شعار داده ایم اما اثری نداشته؟ چرا به جای کمتر شدن بروز این واقعات، تعداد آنها روز به روز بیشتر و بیشتر می شود؟ اصولاً محکوم کردن یک عمل تا چه اندازه فایده دارد وقتی کار و عملی بنیادی برای حمایت از آن صورت نگیرد؟
هدفم از نوشتن مطالب امروز، نقد پروسه محکومیت بدون انجام عمل حمایتی نیست و حتی نمی خواهم راجع به کارهای عملی حمایتی صحبت کنم. مطلب دیگری را می خواهم بگویم.
ما عمدتاً عادت داریم که برای یافتن دلایل یک عمل، به سراغ ملحوظات بیرونی برویم غافل از اینکه بخواهیم برخی از علتها را که در بسیاری از اوقات دلیل اصلی نیز هستند در درون خود جستجو کنیم. علت هم این است که خود را مبرا از همه نادرستیها می دانیم و همه اعمال و کردار و گفتار خود را عین صواب می پنداریم. شاید این پرسش مطرح شود که مگر ما چه کرده ایم که واقعاتی مانند چاپ و نشر اینگونه کاریکاتورهای موهن نسبت به پیامبر گرامی اسلام و اهانت های دیگر رخ داده است.
اگر بخواهم دلایلش را بگویم خود کتاب سترگی می شود که نه من دانش کافی برای آن دارم، نه این وبلاگ مجال و ظرفیتش را دارد. در ایران کتابی به چاپ رسیده با عنوان «ما چگونه ما شدیم» اثر آقای صادق زیبا کلام. در این کتاب بحث پیرامون عناصر و دلایل کلیدی روندی است که اکنون جامعه ایران به شکل کنونی آن دیده می شود یعنی به عبارت دیگر از قافله علم و فرهنگ و تکنالوجی به دور مانده است. هر چند کتاب فوق جامعه ایرانی را مورد نقد قرار می دهد و بنا به دلایل مختلفی کامل نیست، اما به علت برخی مشترکات فرهنگی بین مردم ایران و افغانستان، بعضی از مطالب آن در مورد افغانستان هم صدق می کند.
در افغانستان ما که رعایت ظواهر اسلامی و رسوم و عنعنات دینی از اهمیت ظاهری بیشتری نسبت به مسایل فرهنگی قومی و قبیله ای و ملی برخوردار است، توجه به دلایل دینی و مذهبی رسیدن به مرحله فعلی از اهمیت خاصی هم برخوردار خواهد بود. بیاییم چند پرسش ابتدایی از خود بپرسیم:
چرا کشورهای مسلمان با اینکه جزو غنی ترین کشورهای دنیا به لحاظ منابع طبیعی هستند، اکثراً جزو کشورهای عقب مانده، جهان سوم یا حداکثر در بهترین حالت ممکنه جزو کشورهای در حال توسعه هستند؟ (جایگاه افغانستان در این رده بنده واضح است و نیاز به توضیح ندارد)
چرا با اینکه این همه عالم و دانشمند و مولوی و آخوند داریم، باز هم در عمل به دستورات و اندیشه های دینی و دنیایی کوتاهی می بینیم؟
چرا با اینکه این همه خود را از دنیای علم و دانش و تکنالوجی عقب مانده و وابسته به سایرین می بینیم باز هم به جای پیدا کردن و برطرف کردن دلایل عقب ماندگی، به دنبال ظاهر بینی و تعصب کور و دشمنی و عداوت با یکدیگر می رویم و تقابلات مذهبی، زبانی، قومی و غیره را دامن می زنیم؟
چرا بیشتر از آنکه به فکر ساختن مکتب برای تربیت نسل آینده عالم و باسواد باشیم، به دنبال آباد کردن و وقف عبادتگاه هستیم؟ آیا مشکلات عقب ماندگی ما را مسجد و تکیه خانه های فعلی می تواند بیشتر حل می کند یا مکتب درس؟
بیاییم با خود صادق باشیم.
مسجد خوب است. تکیه خانه خوب است. بلکه وجودش واجب است. اما آیا از مساجد زمان صدر اسلام که علاوه بر عبادتگاه مرکز مباحث علمی نیز بودند، در حال حاضر کاربردی جز عبادتگاه مانده است؟ به یاد بیاوریم زمانی که پیامبر گرامی وارد مسجد شدند و از بین پیوستن به دو گروه عبادت کننده و مباحثه کننده، دومی را برگزیدند.
زمان آن فرا رسیده است که علمای ما به جای محکوم کردن پیوسته و بی اثر کارهای ناپسند دیگران، با خود بنشینند و برای بیرون رفت از شرایط نامناسب جامعه بیاندیشند و بیشتر از آنکه به فکر بیان مسایل شرعی ظاهری باشند به دنبال روشنگری در بین مردم برای حرکت به سمت و سوی تعالی و پیشرفت باشند هر چند هیچ گاه نباید مسایل شرعی را نیز از یاد برد.
زمان آن فرارسیده است که فقط به انداختن تقصیر بر گردن عوامل و قدرتهای استعماری خارجی اکتفا نکنیم، بلکه ببینیم خود نادانسته چگونه آب به آسیاب آنها ریخته ایم.یکی از دلایلی که فریاد محکوم کردن ما به جایی نمی رسد این است که هنوز خودمان، رفتار و گفتار نادرست خویش را که به نام دین (اسلام) انجام می دهیم محکوم نکرده ایم.

۱۳۸۶ اسفند ۷, سه‌شنبه

پست 20: «پر رویی هم حدی دارد بابا !!!»

اخیراً آقای هاشمی رفسنجانی رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام ایران (و احتمالاً سایر کشورها) در اظهاراتی از گفته های سید طیب جواد، سفیر افغانستان در واشنتگن انتقاد کرده و ادعا کرده که «اگر کمک های ایران نبود، دموکراسی در افغانستان شکل نمی‌گرفت»
بدینوسیله می خواهیم مراتب تشکر و قدردانی خویش را از ایشان و دولت کریمه و فخیمه ایران به شکل زیر به عمل آوریم. امیدواریم مورد قبول حضراتشان واقع شود. ما جمیع بشر دوستان، همسایه دوستان، مدافعان حقوق بشر و گروندگان به اسلام (همه این خصایص البته به شکل ایرانی آن) از دولت کریمه ایران تشکر می کنیم از اینکه:
1- به نام «اسلام مرز ندارد»، آن همه آواره افغان را به خاک خود خوانده، سپس آنها را تبدیل به برده نموده، استفاده های لازمه را از ایشان کسب نمودند. (ببخشید اگر بعضی جاها کلمه «برده» توهین محسوب می شود. در اینجا کلمه مناسبتری یافت نشد)
2- در فرصتهای ممکنه پولهای هنگفت از سازمانهای بین المللی گرفته و بدون آنکه ذره ای از آن را به پناهندگان تسلیم کنند، حقوق اولیه زندگی اجتماعی مانند حق کار آزادانه و مشروع را نیز از آنها گرفتند.
3- روزها و خاطرات فراموش ناشدنی مانند پنجشنبه سیاه، چهارشنبه سیاه را در خاطرات بر جا گذاشتند.
4- به جای ایجاد وحدت در بین احزاب و گروه های جهادی در جهت نفاق و تفرقه و پارچه پارچه کردن آنها از هیچ تلاشی فروگزار نکردند.
5- کودکان را بدون سرپرست، سرپرستان را بدون خانواده، زن را بدون شوهر، شوهر را بدون زن و هر کس را بدون اطلاع نزدیکانش از مکانهای عمومی و خصوصی جمع آوری کرده و رد مرز نمودند.
6- طوری عمل نمودند که کلمه «افغانی» به عنوان یکی از زشت ترین توهین ها در بین مردم عوام ایران جا انداخته و مجوز استفاده عمومی پیدا نموده است.
7- در هوای سرد و برفی، پناهندگان را به زور از مرز اخراج نمودند.
8- پناهندگان را به عنوان یکی از سر منشأهای اصلی فساد و تبهکاری معرفی نموده و در رسانه های دولتی خویش آن را گسترش و اشاعه دادند.
9- به بهانه کمک های اقتصادی باعث وابستگی اقتصادی شرکت های تولیدی نوظهور افغان شده و با سیاست مشوق صادراتی برای تولیدات ایرانی(دمپینگ)، باعث ورشکستگی تولیدات افغانی شده و می شوند.
10- در زد و بندهای سیاسی علیه مقامات دولتی توطئه نموده و چالشهایی را برای دولت نوپای افغانستان به وجود می آورند.
11- از هیچ تلاشی در جهت تخریب زیربناهای اقتصادی که باعث استقلال از واردات محصولات ایرانی می شود، دریغ نمی ورزند.
12- در رسانه های خویش افغانستان را کشوری اشغال شده و مخروبه عنوان نموده و جز خرابی های جنگ چیزی نشان نمی دهند.
13- خود در قاچاق و فروش مواد مخدر در داخل ایران و ترانزیت آن به کشورهای اروپایی نقش داشته و مسبب اصلی حضور مواد مخدر در جامعه ایران هستند ولی تقصیر را به گردن همسایه شرقی خود می‌اندازند.
14- کمک های تسلیحاتی و تکنیکی و آموزشی به طالبان و یا تبهکاران محلی ارایه نموده و دامنه ناامنی را در کشور گسترش می دهند.
و بسیاری موارد دیگر که باعث زحمت خوانندگان محترم می شود.

کارتون از هژبر شینواری

اصولاً دموکراسی به سبک ایرانی جزو مدرنترین انواع دموکراسی در جهان است همانگونه که اسلام ایرانی نیز سبکی جدید در دنیای تعاملات سیاسی و اجتماعی اسلامی به شمار می آید. از برکات کمکهای دموکراسی ایران یکی همین است که قدرتمندان کشور ما نیز حاضر به تن سپردن به قانون نبوده و همواره به نفع خود حکم صادر کرده و اجرا می کنند. بی شک مردم آمریکا ستیز و ایران دوست افغانستان نیز دست حضراتی مانند خامنه ای و رفسنجانی و جنابانی مانند احمدی نژاد (رییس جمهور) و حسینی (مدیر کل امور اتباع خارجی ایران) را از راههای دور و نزدیک بوسیده و برای توفیقات روزافزونشان در انجام و گسترش موارد ذکر شده و ذکر نشده در بالا، روز و شب دعا می کنند.
ایرانی ها یک ضرب المثل جدید دارند که می گوید «پر رویی هم حدی دارد بابا !!!»

۱۳۸۶ اسفند ۵, یکشنبه

پست 19: هر چیزی به جای خود

زندگی نسلهای متمادی بشر تجاربی را برای همه به همراه داشته است. بسیاری از تمثیل ها، داستان ها و ضرب المثل‌هایی که در زبان هر قوم و ملتی به کار می رود حاکی از تجربیات تثبیت شده ای است که در طول تاریخ برای آن ملت یا قوم دیگری که به نحوی با آنها ارتباط داشته روی داده.
اما چرا این مقدمه را گفتم؟ می گویم.
این روزها در بسیاری از سایت های فرهنگی و خبری که وارد می شویم صحبت از کنش ها و واکنش های بین طرفداران و یا به عبارت بهتر صحبت کنندگان زبان های پشتو و فارسی بر سر اقدامات اخیر آقای کریم خرم، وزیر فعلی اطلاعات و فرهنگ است. هر کسی به نوعی نظر یا مقاله ای می‌هد و دیگران یا در جواب آن مقاله ای می نویسند یا کامنت (همان دیدگاه) خود را به صورت پانویس یا زیر نویس و یا هر طریق دیگر ابراز می کنند. در این میان برخی به دفاع از اقدامات آقای خرم پرداخته و بعضی هم در مخالفت وی قلم فرسایی می کنند (از جمله شخص خودم).
نوع سومی هم در میان این نظرات یافت می شوند. این نوع نظرات مربوط کسانی است که فکر می کنند نباید به این چیزها بها داد و باید به امور مهم تر پرداخت و آنها را از یاد نبرد. بیشترین امور مهمی هم که مد نظر این گروه است امور اقتصادی و اجتماعی مانند مشکلات مردم، فقر و محرومیت، نادیده انگاشته شدن حقوق بشر، زنان و طبقه عوام، حکم اعدام آقای کامبخش و غیره می باشد.
از یک دید شاید راست می‌گویند و حق به جانب هستند. مشکلات و بحرانهای اقتصادی و معیشتی و اجتماعی افغانستان آن قدر عمیق و دردآور است که شاید بحث چهار کلمه فارسی و پشتو در مقابل آنها اهمیت چندانی نداشته باشد. اما نکته در اینجا است که بنا بر مقدمه ای که گفتم ضرب المثلی هست که می‌گوید «هر چیز به جای خود»
باید به مشکلات و بحرانهای موجود جامعه پرداخت. اما این به معنای فراموش کردن سایر مسایل نیست.
باید خواهان و پیگیر امور مهم اقتصادی و اجتماعی بود اما این به معنای در نظر نگرفتن سایر مباحث روز نیست.
اگر نظر آنهایی که چنین ایده ای دارند (البته فرض می کنیم که در صدد منحرف کردن اذهان از اصل قضایا نبوده و به گروه و قوم و زبان خاصی وابسته نباشند) را تعمیم دهیم مانند این است که برای حل مشکلات مملکت باید بر اساس اولویت مشکلات آن هم به طور تک به تک عمل کنیم یعنی ابتدا همه تلاش خود را صرف یک معضل کنیم و در صورتی که آن مشکل به طور کامل برطرف شد سپس برویم سراغ مشکل بعدی. این یعنی اینکه مثلا ابتدا باید همه بودجه کشور صرف ساخت سرک شود و سایر مشکلات بماند برای فرصت دیگر. بعد از چند سال که همه سرکهای کشور آباد شد، برویم سراغ مشکل سواد و تحصیل و پس از اینکه صد در صد مردم با سواد شدند آنگاه همه انرژی و امکانات خود را صرف مشکل دیگری بکنیم.
آیا چنین چیزی امکان پذیر است؟ آیا این رویه عقلانی است؟ آیا نتیجه بخش خواهد بود؟
من چنین گمانی ندارم و فکر نکنم هیچ انسان عاقلی نیز چنین چیزی را تأیید کند.
ضمن اینکه فکر نکنم صحیح باشد اگر از همه بخواهیم راجع به همه چیز به یک نسبت اهمیت داده و واکنش نشان دهند. هر کسی در هر جا و مقام و موقعیت و دانش خود باید نظر پردازی کند داکتر در رشته خود، انجینر در شغل خود، ادیب در زمینه کاری خویش و هر کسی در سر جای خویش. هر چند تأیید می شود که برخی مسایل همگانی هستند و همه باید نسبت به آن واکنش نشان دهند اما نه به یک اندازه و یک نسبت.
یکی از بزرگترین خطرها برای جامعه این است که مشکلات کوچک را ناچیز بیانگارد. اینگونه ناچیز شمردنها اکنون به آنجا رسیده است که حتی زبان مادری مردم نیز تهدید می شود. اگر بخواهیم باز هم آن را کوچک بشماریم، سالیانی بعد باید برای مشکلات بزرگتر و به دست آوردن حقوق اساسی دیگر دست و پنجه نرم کنیم.
جلوی ضرر را از هر جا بگیریم منفعت است.

۱۳۸۶ اسفند ۴, شنبه

پست 18: ارزش انسان

برای امروز مطلبی را در نظر گرفته بودم اما در زمان گشت و گذار در ایمیلم تصمیم گرفتم مطلب خودم را به وقت دیگری موکول کنم و در عوض شعری را که یکی از دوستان برایم فرستاده است در وبلاگ قرار دهم. شاید خواندنش خالی از لطف نباشد که حرف دل و حتی فریاد درد بسیاری از مردم سرزمین ما نیز همین شعر است.
امیدوارم روزی فرا برسد که دیگر سرودن این مضامین شعری و این بحث ها نقطه هدف و واقعیت بیرونی نداشته باشد و چقدر سعادتمند خواهیم بود اگر ما نیز آن روز را نظاره گر باشیم. هر چند به قطع و یقین آن روز نخواهد آمد جز با همت و تلاش همه ما.
به امید آن روز

ارزش انسان:
دشتها آلوده است
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن، آواز پرستو به چه كارت آید؟
فكر نان باید كرد
و هوایی كه در آن
نفسی تازه كنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
این دریغا كه همه ی مزرعه ی دلها را
علف هرزه ی كین پوشانده است
هیچ كس فكر نكرد
كه در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سیمان(1) نیست
و كسی فكر نكرد
كه چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
كه به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست.

************************************************
(1) سیمان: کانکرت

۱۳۸۶ اسفند ۳, جمعه

پست 17: گرفتارم گرفتارم گرفتار

وضعیت جامعه ما و مشکلات فرهنگی و اقتصادی آن طوری است که هر چه سعی می کنیم برای وقت خویش برنامه ریزی کنیم، به سختی می‌توانیم که از عهده انجام امور در وقت معینه برآییم. بسیاری از ما چنین هستیم. آن قدر گرفتار گرفتاری ها و روزمرگی‌ها هستیم که هر چه بیشتر دست و پا می‌زنیم، بیشتر در آن فرو می‌رویم.
به طور مثال هم اکنون چند روز است که هیچ مطلبی در وبلاگ نگذاشته‌ام. این هم یک نکته منفی است که حتی اگر دلیل کافی برای خودم داشته باشم، ربطی به خوانندگان نخواهد داشت. آنهایی که ممکن است به خواندن یک وبلاگ عادت کرده باشند، وقتی ببینند خبری از وبلاگ نویس نیست، آن وقت عطایش را به لقایش می بخشند و دیگر به آن اهمیت نمی دهند.
هیچ دوست ندارم چنین اتفاقی برای وبلاگم رخ دهد که از یادها برود. اما چه کنم که این روزها به شدت گرفتارم تا حدی که به قول معروف فرصت سر خاراندن هم ندارم.

این چند خط را هم در یک فرصت کوتاه چند دقیقه ای نوشتم. از بابت این تأخیرها پوزش می طلبم.
پویایی رمز دوام کار است.

۱۳۸۶ بهمن ۳۰, سه‌شنبه

پست 16: نظری از یک غیر افغان

مطلب پست 15 را به سایت کابل پرس فرستادم که محترم کامران میرهزار آن را جهت درج در سایت خویش پذیرفت. امروز در بین نظرهایی که در ادامه مطلب بنده از سوی برخی عزیزان ارایه شده بود، یک متن به زبان انگلیسی از یک نفر که از نامش پیدا است اهل افغانستان نیست به نشر رسید. پست امروز من نیز مطلب ایشان است. امیدوارم مفید باشد. ضمناً بدیهی است که مسؤولیت نظر ایشان با خودشان است.
By: David Berstein

Pro-Khorram Pashtoun chauvinists accuse Basir Babay and Dawood Ahmadi of showing disrespect for article 16 of the Afghan Constitution on language, which states, “National scientific and administrative terminology shall be maintained.” This accusation raises a number of serious questions. Was the constitutional process in Afghanistan democratic and legitimate? Where did the representative involved in the constitutional process get their legitimacy? Is it possible for a nation under occupation and in a state of chaos to write and eventually adopt a fair and workable constitution?

Everybody knows that the whole constitutional process was a mockery of even the façade of democracy and rule of law. The whole process was imposed on the Afghan population by the United States. Furthermore, the participants in the constitutional process were a bunch of semi-literate and even illiterate warlords, political opportunists, and selfish westaminated intellectuals. Thus the whole constitution-business was a sham. It is preposterous that the Pashtoun chauvinists buttress their argument on the basis of such a constitution—a worthless peace of paper. Could the constitutionalists make the US soldiers killing innocent civilians in Kabul in June 2006 accountable for their heinous crimes? The answer is a resounding NO because the Americans and their European allies, although imposed this constitution, do not recognize it. So much for the legitimacy of your “constitution.”

To comprehend the myth of the “maintenance” of the “national scientific and administrative terminology,” let me elaborate a bit on the tree concepts of “national,” “scientific,” and “administrative” in the Afghan context. First, the name Afghanistan, or Afghanland, is a relatively new phenomenon. What’s more, the term is anything but representative. Non-Pashtoun ethnic minority groups in Afghanistan have never identified themselves with this Pashtoun-imposed term, which is a legacy of the Anglo-Russian Great Game era. The number of scientific terms both in Afghan Farsi and in Pashto does exceed the number of your fingers. Scientific terms are either in European languages mostly English, or in Arabic. In the same way, administrative language is contaminated with European and Arabic words. Exceptions are, however certain military terms and a number of academic titles, which are in Pashto. Having said that, there is absolutely no reason to take pride in the “national scientific and administrative terminology.” A codified national scientific and administrative terminology is non-existent. Viewed in this context, the “maintenance” of “the national scientific and administrative terminology” is an absurdity.

There is, of course, a political angle to the “maintenance” of this reactionary tradition to consider. Since their Machtergreifung in the 18th century, the Pashtouns have always tried to follow a linguistic policy that marginalized Farsi, the lingua franca of Central Asia and the Indian subcontinent prior to Pashtouns Machtergreifung. This linguistic fascism reached its apex during President Dawood tenure. To be sure, the Pashtouns did not succeed in destroying Farsi. But they did manage to weaken the language by successfully driving a wedge between the Persian-speaking community in Iran and Afghanistan; the Pashtouns Persophobes created the term “Dari.” Unfortunately, given the Sunni-Shia fault-line between the Farsi community in Afghanistan and Iran, Dari as such found its way in the imagination of the Persian-speaking Sunnis in Afghanistan. For a while they took pride in this mythologized distinction and some are still doing so. This false national arrogance defined by Farsi-phobia tricked the Persian-speaking Afghans into stigmatizing anyone using Iranian-coined neologisms in currency in neighboring Iran. Paradoxically, the Pashtouns themselves took inspiration from the intransigence of the Iranian people in preserving the Farsi language. More significantly, the Pashtouns indulged in morpheme-for-morpheme translation of Iranian-coined neologisms. A clear case of such translation was the POHANTOUN (DANESHGAH in Farsi) by the Iranian scientist and linguist Mahmoud Hessaby (Albert Einstein’s student). The first morpheme of the Pashtou lexeme POHAHA (most probably a spoiled version of the Arabic lexeme FAHAMA because many Pashtouns articulate /f/ as /p/) corresponds to the first Persian lexeme DANESH, and the second lexeme is TOUN, which identically matches with the Persian suffix GAH (place). A large number of Pashtou words beginning with POHA in academic titles have been introduced into Pashtou through the above-mentioned translation process.

While making use of Iranian methods of creating neologisms in Pashto, and institutionalizing the application of these “stolen” neologisms as “national scientific and administrative terminology," the Pashtoun-dominated Ministry of Information and Culture in Afghanistan has recently punished two Afghan journalists for using the original Farsi words DANESHGAH, DANESHJOU, and DANESHKADEH can be understood by all Farsi speakers all across Afghanistan. Mr. Abdulkarim Khurram’s move can only result in a more conscious use of Iranian terminology by Farsi speakers in Afghanistan, who simply would want to express their language identity - an identity that has been long brutally trampled by the Pashtouns in Afghanistan. Pahlawan Khorram’s not-fully-thought-through policy would further drive Farsi-speaking Afghans to identify themselves with the Iranians.

But nowadays, things have changed dramatically. Most Farsi speakers would not fall in the trap of Farsi-Dari divide, which has so far served the linguistic chauvinism of the Pashtun tribes in Afghanistan. Furthermore, the sheer volume of existing Farsi literature on every field of study makes it more and more difficult for the fossilized Pashto language to remain competitive. Instead of banning the use of Iranian-coined terms, Mr. Khorram must try to find creative ways to revamp the stagnant and rotten Pashto language, and make it more attractive to Dari speakers (like English in Holland and Switzerland). A Herculean task at best and a losing battle at worst, given Minister Khorram’s misguided pertinacity of using brute force in preserving the crumbling status of his native language Pashto.

Pashtouns' Linguistic Chauvinism Personified in Mr. Khorram

۱۳۸۶ بهمن ۲۹, دوشنبه

پست 15: خرمیان به جنگ برخواسته‌اند

این روزها هر کاری می کنم که بر روی موضوعی جز بی خردی و لجاجت و تعصب کور جناب خرم صاحب، وزیر «وزین» اطلاعات و فرهنگ تمرکز کنم، نمی‌توانم. هر چه سعی می‌کنم راجع به مطالب دیگر جز بحث فرهنگ و زبان فارسی چیزی بنویسم نمی‌شود. اصلاً این روزها خرم صاحب و طرفداران کم عقلتر از خودش من را و عده کثیر دیگری را که شمارشان به میلیونها نفر می‌رسد به شدت مصروف خود نموده‌اند.
امروز به میزان تأسف خوردم و در عین حال خندیدم. تأسف بر مردمی که کور و کر هستند. تأسف بر کسانی که این همه بدروزی و بدبختی را در این کشور بحران زده و عقب مانده از کاروان علم و دانش و فرهنگ و اقتصاد و صنعت و هر چیز خوب دیگر می‌بینند و به جای اینکه به دامان آینده نگری، وحدت و فرابینی پناه ببرند، نوکر خانه‌زاد کسانی شده‌اند که خود و همراهان و هم رأیانشان باعث و بانی تفرقه و خرابی این مملکت شده اند و یا حداقل جزئی از تخریبگران این مرز و بوم کهن بوده‌اند. کم کم دارم اطمینان حاصل می‌کنم که این گمراه‌نمایان نه مجبورند نه نادان. اینها وطن فروشان فرهنگ ستیزی هستند که خود را فروخته‌اند. نه به قوم و قبیله داخلی، بلکه به صاحب اختیار خارجی خویش.
اینها همه چیز می‌فروشند. دین، دنیا، فرهنگ، ادب، ملیت، قومیت، نژاد، خودی، بیگانه، عرب، عجم، مسلمان، و هر چیز دیگری که جهت فروش به دست آورند.
دیروز وطن را به اجنبی سرخ فروختند، امروز فرهنگش را به اجنبی سبز. دیروز جسم انسان فروختند، امروز روح و روان آن را مورد تاخت و تاز قرار داده‌اند. دیروز با زور سلاح، امروز با پول.
نمی‌دانم آیا روزی خواهد رسید که عرق شرم بر جبینشان بنشیند؟ آیا زمانی فرا خواهد رسید که کوس رسوایی آنها در همه جا نواخته شود؟ آیا شاهد سیه روزیشان خواهیم بود یا ...
هر چند دین ما، اعتقادات ما، فرهنگ ما و وجدان ما به دنبال هدایت است، نه به امید دیدن شکست کسی، قومی، فرهنگی، زبانی از هر جایی که باشد و بر هر مرامی که استوار باشد.
اما اینک که سلاح خویش را عریان کرده‌اند، ما نیز آغاز می‌کنیم. نه اینکه بخواهیم سلاح تقابل به مثل استفاده کنیم، که البته توانش را داریم، بلکه سلاح برنده‌تری داریم که قلم و زبان ماست؛ اندیشه پر مغز و هماهنگ ماست؛ هنر و فرهنگ توانا و بالنده ماست.
و اما چرا خندیدم؟
خندیدم چون مشتی جاهل را دیدم که می‌خواهند خورشید را با دو انگشت بپوشانند. اندکی نادان را دیدم که می‌خواستند دانش و فضل نداشته خویش را به رخ بکشند. «سوداگران بی‌خردی» را دیدم که فکر می‌کنند متاع خوبی برای فروش به دستشان داده‌اند. و تهیدستانی را دیدم که به خاطر «یک مشت دالر» در فلمی بازی می‌کنند که که هیچ علاقه‌مند و تماشاگر خردمندی ندارد.
و خندیدم. از عمق وجود خندیدم. می‌پرسید چرا؟ قمستی از داستان اینگونه است:
امروز جمع «اندکی» به مظاهره ای پرداختند که خود اگر نفهمیدند به چه علت گرد هم آورده شده‌اند، عاقلان به اشارتی دانستند. اینان آمده بودند تا از چیزی که نمی‌دانند چیست دفاع کنند و علیه چیزی که نمی‌دانند چیست بشورند و فریاد کنند. اینان آمده بودند تا عمق کج فهمی، بی سوادی و کم فرهنگی خود را به بازار عرضه کنند تا مگر عده‌ای همانند خودشان یافت شوند که با آنها هم داستان شده و متاع بی‌ارزش آنها را سودا کنند.
اینان بدون اینکه بدانند چه می‌گویند، فقط گفتند. و بدون اینکه بفهمند، فریاد زدند و چه عبث فریادی بود که در همانجایی که از حلقومشان بیرون دوید، از تحرک ایستاد و در همان لحظه‌ای که متولد شد، به دیار عدم شتافت.
اینان فکر کرده و با خود اندیشیده‌اند که کاری کردند کارستان، غافل از اینکه جنبش بی معنایشان تنها باعث بیداری شیران بیشه علم و ادب و فرهنگ شده و البته لبخندکی هم بر لبان یاوه پرداز فرهنگ ستیزی چون خرم و خرمیان نشانده است.
باز هم می‌گویم. امروز سکوت ممنوع است.
امروز روز هماوردی است با دشمنی که نه از روی علم و فهم، بلکه بر اساس عصبیت و جهل می‌خواهد بجنگد. و ما می‌جنگیم اما:
نه برای نفاق، که برای وحدت
نه برای هزیمت، که برای هدایت
نه برای انهدام، که برای انسجام
نه برای حذف، که برای هضم
ما نه دیگران را «تحدید» می کنیم و نه «تهدید». تنها انذارشان می‌کنیم با صلابت و قدرت فرهنگ. ارشادشان می‌کنیم با توان قلم و زبانمان. و بر ایشان ترحم می‌کنیم با مناعت طبعمان. و می‌پذیریم آنچه حق است و به دور می‌ریزیم آنچه ناصواب است، از هر جایی که می‌خواهد باشد.
و هستیم. و یکپارچه هستیم. با تمام تفاوتهای فرهنگی و لفظی، اما با ریشه ای واحد، قوی و روینده.
خرمیان، خرم مآبان، خرم منشان و خرم پویان باید بدانند که به راهی می‌روند که از هم‌اکنون آنسویش پیداست. اگر خود توان و قدرت درک و دیدنش را ندارند، ما آنها را هشدار می‌دهیم.
قوتمان را جمع می‌کنیم، دستار همتمان را محکم می‌کنیم و فریاد می‌آریم که:ما هستیم و خواهیم ماند.

۱۳۸۶ بهمن ۲۸, یکشنبه

پست 14: دیگر سکوت ممنوع است


باید نوشت که بارها نوشته ایم و نوشته اند و بعد از این نیز می نویسم و خواهند نوشت. می نویسم. به عنوان یک پارسی زبان. به عنوان یک افغان (البته اگر از این کلمه مفهوم قومی استخراج نگردد). به عنوان یک شهروند افغانستان (البته اگر چون از قوم خاصی نیستم، برخی از ایشان من را لایق حقوق شهروندی بدانند). می نویسم چون باید بنویسم هر چند ممکن است هیچ کس آن را نخواند و هیچ جا به چاپ و پخش مطلبم اقدام نکند. هر چند ممکن است کسانی یافت شوند که خواسته یا نخواسته، دانسته یا ندانسته، به عمد یا به سهو من را متهم و حتی محکوم کنند به قوم گرایی، زبان گرایی، بیگانه گرایی و یا هر چیز دیگر دلخواهشان.
می نویسم نه فقط خلاف روش و مرام برخی از کسان یا قوم یا زبانی غیر از کسان و هم نژادها و هم زبانان خویش بلکه حتی علیه هم زبانان خویش که اگر غیر خودی هم در این میان سهمی دارد، سهم خودی هم کمتر نیست. می نویسم از آنچه خود بر سر خود آورده و می‌آوریم و همواره تقصیر را به گردن دیگری می‌اندازیم و خود را مبرا و بی تقصیر نشان می‌دهیم.
به دنیا آورده شدم همانند همه، همانند آدم و حوا، همانند جن و انس، و همانند همه خلایق. نه به اختیار خود و نه به اختیار هیچ کس جز آنکه خواهان خلقتم بود. و هم او بود که برایم والدینی قرار داد به دست امری که در فرهنگ عامه آن را «قسمت» می نامند، و مادری که کلمه کلمه زبان مادری را با قطره قطره شیر پر حلاوتش با ذره ذره وجودم پیوند زد و پدری که در لحظه لحظه زندگی، راه پندار و رفتار و گفتار نیک را به یادگار از آموزگاران بزرگ بشریت و فرستادگان خداوندگار یکتا نشانم داد.
و دریغ که انگشت شماری از مردمان سرزمین ما که از خوشی «قسمتی» که نصیب بسیاری از امثال من نشد و اکنون در بلندای هرم حکومتی نشسته‌اند، نه به بنیان پندار، نه به راه رفتار و نه به حریم گفتار آن بزرگ مردان توحیدی تاریخ در نیامده‌اند و فقط ورد زبانشان این است که آنها نیز همان پندار و رفتار و گفتار را می جویند و می پویند.
به پندار خویش، خویش را برتر می‌دانند بی آنکه بدانند یا بخواهند بدانند آنکه ما را سرشته، سر رشته فکرت است نه سر حلقه نفرت.
به رفتار خویش، بر حقوق نفوس دیگر می‌تازند بی آنکه بدانند یا بخواهند بدانند آنکه ما را راه رفتن آموخت، مالک و سرانجام همه راههاست، نه ره گیر راه حق که خود حق است و اصل.
و به گفتار خویش، در خلوت خصوص، می گویند آنچه را می‌اندیشند و می‌کنند آنچه را می‌گویند، و در جلوت عموم می‌گویند آنچه دیگران نمی‌پندارند و می‌کنند آنچه اغیار نمی‌پسندند.
برای خویش می‌پسندند آنچه را برای دیگران نمی‌پسندند و برای دیگران می‌خواهند آنچه را خود تحمل نمی‌توانند. همه را بمانند خود خواسته اند و می خواهند، اما هیچ گاه نخواسته اند بپذیرندشان. چرا که می ترسند. از ریای خود می ترسند. از افشا شدن نیتی که در ورای آن هیچ نمی بینند جز عصبیت و جاهلیت. اما نمی خواهند باور کنند که آنچه می بینند واقعیتی است که سالیان سال است تجربه شده و حاصل آن چیزی است که اکنون هستیم و هستند.
می‌خواهند قومشان را بر دیگران به جبر برتری دهند و برای این کار می جویند راهی را که سالهاست رفته اند، بارهاست آزموده اند اما ره به هیچ جایی نبرده اند جز آنکه آنچه بر سر دیگران آورده اند، اینک جبار متعال بر سر قوم ایشان آورده است.
می خواهند زبانشان را غالب ببینند، نه با تقویت بنیان خویش، که از راه زدودن و تخدیش بنیان دیگران. و نمی‌دانند و یا نمی خواهند بدانند که این ره که می پویند نه به «پشتونستان»، که به «ترکستان» است.
باید بدانیم تا باور کنیم و بدانند تا بفهمند آن ریشه‌ای که می‌خواهند بخشکانند، سیراب از دریایی است که هیچ کس را یارای خشکاندنش نیست که از سرچشمه زلال قرنها ادب و فرهنگ و هنر نشأت گرفته و درختش روز به روز تنومندتر، بارورتر و پویاتر می شود.
آنان که به راهی می روند که سالها دیگران رفته و نتیجه نبرده اند، یا نادانند یا مجبور. اگر نمی‌دانند، می گوییم تا بدانند و اگر مجبورند می‌گوییمشان که وجدان و آینده را به بهای ناچیزی در بازار سودا کرده‌اند، آنچه داشتند داده اند و آنچه ستانده و می ستانند متاعی نیست جز تحجر و تنفر.
و باز باید گفت. از خویش باید گفت. از آنانی که یا با سکوت خویش مهر تأییدشان شده اند. از آنانی که اگر وجدان خویش را نفروخته باشند، آن را به دور انداخته‌اند. از آنانی که در غفلت به سر می‌برند یا خود را به تغافل می‌زنند و به طمع روزگار محدود چوکی و مقامی، به امید مقادیر ناچیز دالری در برابر عظمت وجودی وجدانشان، زبانشان را در قفای کامشان فرو برده‌اند یا آب به آسیاب زبان ستیزان در دری و قند پارسی می‌ریزند.
باید گفت. باید گفت از آنانی که از فارسی فقط لفظش را یاد گرفته‌اند و از دری تلفظش را. بی آنکه بدانند یا بخواهند بدانند که قندی که در دهان می سایند شیرینی یکتایی است از گنجینه ای واحد که دشمنانش به دو گونه می‌نمایانندش. میراثی که حاصل قرنها تلاش ادیب مردان و زنانی است که: «بسی رنج بردم در این سال، سی عجم زنده کردم بدین پارسی»


دیگر سکوت، ممنوع است.
باید بگویم تا بگوییم
باید بگوییم تا بشنوند
باید دمادم بشوند تا بفهمند
باید بفهمند آنچه با تار و پود جسم و روحمان عجین است به دست باد نخواهیم سپرد
به جلادان فرهنگ ستیز مجال جولان نخواهیم داد
و کج اندیشان را اگر هدایت نتوانیم، از کج روی باز خواهیم داشت.
و درخت سترگ فرهنگ و زبان خویش را بارورتر و مستحکمتر به دست آیندگان خواهیم سپرد.
آیندگانی که می‌آیند قضاوت حالی را می کنند که ما اکنون قضاوت گذشته را.

۱۳۸۶ بهمن ۲۲, دوشنبه

پست 13: وزیر ضد فرهنگ وزارت فرهنگ

آقای خرم که تاکنون در وادی آبادانی و خرمی اندیشه و فرهنگ قدم مفیدی برنداشته است، چاقوی خود را برای زیر سؤال بردن نام وزارت فرهنگ و هتک حرمت فرهنگ های موجود در افغانستان تیزتر نموده و به قول معروف «شمشیر از رو بسته است». ایشان اخیراً و در پی فعالیتهای قوم گرایانه، زبان گرایانه و ضد فرهنگی خویش دستور مجازات چند تن از کارمندان نشراتی را در ولایت بلخ صادر نموده است آن هم تنها به دلیل اینکه کارمندان فوق الذکر از کلمات زبان مادری خویش یعنی فارسی استفاده کرده اند. و جالبتر اینکه جرم یکی از گزارشگران فوق را «استفاده از کلمات خلاف اصول فرهنگی و اسلامی» عنوان نموده است.
این جناب وزیر فرهنگ کشور که معلوم نیست از فرهنگ چه می داند، به دست خود کاری می کند که از هم اکنون آینده اش روشن است.
در راستای این حرکت ایشان پیشنهادهای زیر را مطرح می کنیم تا ایشان هر چه سریعتر در راه استفاده و اشاعه کلمات فرهنگی و اسلامی فعالیت خویش را گسترش داده و اصول فرهنگی کشور را به طرق زیر زنده نمایند:
1- در راستای زدودن فرهنگ غیر اسلامی لطفاً به تغییر واژه ها سریعاً اقدام نموده و ابتدا از وزارت مطبوع خویش شروع نمایند. تغییرات پیشنهادی ما چنین است:
* وزارت فرهنگ و توریزم به وزارت کلتور و توریزم (حداقل در این صورت کلتور و توریزم یکجا جمع می شوند)
* اطلاعات به اینفورمیشن
* «خرم» به گرین یا اخضر
* شنبه، یکشنبه ... پنجشنبه به السبت، الاحد و ...
* خبرنگار به راپورتر
* روزنامه به نیوزپیپر
* گزارش به راپور
* قانون اساسی به کانستیتوشن
* پاکستان به طهورستان
* حکمتیار به معین الحکمه
* افغانستان به پشتونستان
2- پیشنهاد می شود که اخبار و کلیه نشرات رادیو و تلویزیون به زبان پشتو و انگلیسی پخش شود چرا که باعث تقویت این دو زبان در بین عموم ملت خواهد شد و دیگر نیاز به این همه کورس آموزش زبان انگلیسی و غیره نخواهد بود. (زبان فارسی نیاز به آموزش ندارد چون برخلاف اصول فرهنگی و اسلامی است)
3- پیشنهاد می شود کتابهای خاصی تحت عنوان «فرهنگ خرم» یا «قاموس الاخضر» به چاپ رسیده و در کلیه نقاط کشور توزیع شود تا همگان آن را با خود حمل نموده و در هنگام صحبت کردن از کلمات مورد نظر وزیر صاحب استفاده کنند. در همین راستا به جا و شایسته خواهد بود اگر کلیه کسانی که با وزیر صاحب هم اندیشه و هم رأی هستند به عنوان ناظر طرح استخدام شده و هر کس که کلمه ای برخلاف کلمات فرهنگی و اسلامی مد نظر ایشان بر زبان راند فوراً به دار مجازات آویزان شده یا با یک درجه تخفیف از کار برکنار شود.
4- پیشنهاد می شود رسماً زبان فارسی را از قانون اساسی حذف و خیال همگان را راحت نمایند.
5- در مرحله بعد پیشنهاد می شود صحبت کردن به هر زبان دیگری غیر از زبان مادری جناب وزیر ممنوع شده، و متخلفان به اشد مجازات رسیده یا از وطن به «بحر المیت» تبعید شوند.
قدمنا بکم آرائنا الاواحده. نحن سیکون من مله الوزیر الوزین الحاج کریم الاخضر و نرید لنشهد انا من التابعینه و التوابین الیه. والسلام علیه و علی اعوانه.
گود بای

۱۳۸۶ بهمن ۱۸, پنجشنبه

پست 12: گر عقل نباشد ...

خبر مناقشه بین آقای «دوستم» و آقای «اکبربای» در این روزها در صدر محافل خبری قرار گرفته. روزنامه ها و سایر رسانه ها هم با هر کدام از آنها مصاحبه می کنند ادعاهای ضد و نقیضی دریافت می کنند که بالاخره هنوز بنده حقیر نفهمیده ام کی به خانه کی حمله کرده، چه کسی مهمان کدام نفر بوده، چه کسی حضور تصادفی داشته، کدام نفر نشئه بوده و مانند من بسیاری دیگر هستند که هنوز نمی دانند در این هیاهو چه کسی بیشترین حرف راست را می زند چرا که مسلماً در این میان دروغ و بهتان در لابلای صحبتهای هر دو طرف عیان است.
جالب اینجاست که بسیاری از مردم هنوز که هنوز است در همان خوی و خصلت قومی و حزبی خویش به سر می برند و نمی دانند یا نمی خواهند بدانند و بفهمند که این کشمکش ها در طول تاریخ این مملکت، نه تنها دردی از کسی دوا نکرده و باعث پیشرفت کسی نشده بلکه باری گران از رنج و درد و مهنت و اندوه و فاصله ای به غایت دور از کاروان علم و فرهنگ و پیشرفت برایشان و برای همه ما به یادگار گذاشته است. و به عینه می بینیم که مردمان ساحات مختلفی در کشور شروع به شعار دادن و تظاهرات علیه یا بر وفق مراد این طرف و آن طرف کرده اند بدون آنکه هنوز میزان تقصیر و اشتباه هر کدام از دو طرف مشخص شود که تنها فایده این کار افزودن آتشی دیگر بر شعله افروخته شده است و آجری دیگر بر دیوار سبعیت و ارتجاعی است که خود با دستان خود ساخته ایم.
ما مردم تا به کی می خواهیم دور حق را خط کشیده و فقط و فقط به دنبال این و آنی بدویم که جز جنگ و ویرانی چیزی برایمان به ارث نگذاشته اند؟
ما تا به کجا می خواهیم کج فهمی و تعصب قومی و حزبی خود را بدون نگاه به جانب حق و حقیقت کشاله دهیم، چشمانمان را بپوشانیم، عقلمان را منجمد کنیم، گوشمان را ببندیم و ایمانمان را به دنیای فانی این و آن به بهای ناچیز بفروشیم و ای کاش که به بهای ناچیز بفروشیم چرا که تا کنون همه چیز داده ایم و جز بدبختی و عقب ماندگی و فقر چیزی حاصل نکرده ایم.
عقل بالاترین نعمت الهی است.

۱۳۸۶ بهمن ۱۷, چهارشنبه

پست 11: دروغ شاخدار

دولت کریمه و فخیمه ایران همواره با خود اندیشیده که آسمان دهن باز کرده و این دولت برای نجات نوع بشر بر زمین نازل و از جانب حق تعالی به عنوان خلیفه بر حق وی تعیین و گماشته شده است. در این وادی هم از هر نوع شعار انسان دوستانه و همسایه دوستانه بر مبنای فرهنگ و زبان و عقاید مشترک خودداری ننموده و داعیه حقوق بشرش دنیا را به شعف درآورده است. و خدای ناکرده اگر کسی ادعایی کند که دولت ایران خلاف گفته هایش عمل می کند فوراً در بوق و کرنا می دمد که این منم که حرفم با عملم یکی است و در این دنیا هیچ کس را توان برابری حرف و عمل نیست جز جمهوری اسلامی ایران.
یکی از این موارد هم عکس العمل و بیانیه سفارت ایران در کابل است که در رد اظهارات سفیر آمریکا منتشر شده و بر نیات انسان دوستانه ایران تأکید می کند.
من نمی دانم این دولتمردان ایران در چه خیالات و اوهامی هستند؟ آیا فکر می کنند اینجا ایران است که با سانسور رسانه ها و فلترینگ بخواهند مردم را بی اطلاع قرار دهند؟ یا فکر می کنند مردم افغانستان مانند مردم ایران چنان ساده دل و خوش باورند که فریب حرفهای دولت ایران را می خورند؟
مطمئن هستم که چنین نیست و دولت ایران هم به قطع و یقین می داند که اینگونه نیست. پس دیگر چه نیازی به اینگونه یاوه سرایی ها و دروغهای شاخدار است؟ مگر اینکه افراد بی خبر و ساده لوحی موجود باشند که باور کنند ایران در شرایط بد جوی و هوای سرد، مهاجرین بی پناه افغانستان را بیرون نمی راند یا نرانده است.
گرچه از قدیم گفته اند «دروغ هر چه کلانتر باشد، باور کردنش راحتتر است» اما فکر می کنم دولت کریمه و فخیمه ایران مورد کاربرد اینگونه دروغها و جایش را هنوز نتوانسته است پیدا کند.

۱۳۸۶ بهمن ۱۶, سه‌شنبه

پست 10: پشت پشت پرده

هر مسأله سیاسی و اقتصادی و غیره ای که در کشور رخ می دهد، مسلماً پشت پرده ای هم دارد. تحلیلگران کشور هم همواره به دنبال پشت پرده ها هستند و در تحلیل های خود سعی می کنند پشت پرده را هم عیان کنند حال به وسیله اطلاعات رخنه کرده به بیرون یا تعقل و موشکافی و یا هم چیز دیگر.
اما در بسیاری جاها دیده شده که اندیشمندان و صاحب نظران کشور در تحلیل یک خبر یا واقعه، فقط تا پشت پرده رفته اند ولی پشت پشت پرده را ندیده اند یا به آن توجه نکرده اند و به قول معروف تنها از خوان اول گذشته اند. یکی از نمودهای بارزی که این روزها در صدر اخبار است، خبر واکنش دولت آقای کرزی نسبت به معرفی لرد اشداون به عنوان نماینده ویژه سازمان ملل است که وی هم از پذیرش مسؤولیت جدید امتناع کرده. نهایت تحلیلهای پشت پرده صاحب نظران سیاسی هم تا مرحله ای است که خبر از کشمکش های سیاسی بین واشنگتن و لندن می دهد و در این میان کابل تنها نقش یک عروسک کوکی را بازی می کند. عقیده من هم بر این است که چون آقای اشداون انگلیسی تبار و با اختیارات بسیار بیشتر از خوشایند واشنگتن است، لذا به مزاج آمریکا خوش نیامده است و بحث اختیارات بیش از حد مقام هم بهانه خوبی به دست آمریکایی ها داده تا از این طریق برنامه های خود را به نحو دلخواه پیش ببرند. این بحث را با بحث مربوط به مذاکره انگلستان با طالبان و در نظر گرفتن مقری برای آموزش آنها و کمک های مالی انگلیس و سایر مطالب خبری کنار هم گذاشته، نتیجه این خواهد بود که در این میان، کنش ها و واکنش ها عمیق تر و مخفی تر از حدود مورد نقد و بررسی عزیزان تحلیلگر سیاسی می باشد.
در حالتی خیلی ساده، سؤال اینجاست که چگونه ممکن است سازمان ملل بخواهد نماینده ای را با چنین اختیارات ویژه ای به افغانستان بفرستد، که انگلیسی تبار بوده و بنا بر وقایع اخیر نظر مثبت آمریکا را در ظاهر و باطن جلب کرده باشد؟
آیا تحلیلگران زبده سازمان ملل و اتحادیه اروپا از درک این واقعیت که آمریکا تصمیم گیرنده اصلی در صحنه سیاسی افغانستان است عاجز بوده اند؟ یا می خواسته اند چانس خود را امتحان کنند؟
آیا ممکن است رییس دولت افغانستان بدون در نظر داشت عقیده حامی اصلی خود، دست به رد نماینده مورد تأیید وی بزند و بدینوسیله آینده خود را به خطر قطعی و یقینی بیاندازد؟
تقابلات در سطح سیاسی افغانستان به گونه ساده نیست که کشورهای حاضر در پشت پرده بدون رایزنی و هماهنگی اقدامی انجام دهند. حال باید جست که چه شده است که کار بدینجا رسیده. معادلات بسیار پیچیده تر است
اینجاست که تحلیلگران باید دانش و قدرت استنتاج خود را بیازمایند. منتظر این آزمون می مانیم.

۱۳۸۶ بهمن ۱۵, دوشنبه

پست 9: ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز

چند روز قبل در رسانه ها خبری به نشر رسید که حاکی از حمایت مجلس سنا از حکم اعدام آقای پرویز کامبخش بوده و در آن تأکید شده بود که مشرانو جرگه به شدت علیه کسانی که به حمایت از آقای کامبخش اقدام نموده یا صحبت کنند برخورد خواهد کرد. این اطلاعیه نیز به مهر و امضای شخص رییس یعنی آقای مجددی رسیده بود. اما در فاصله دو یا سه روز بعد از خبر فوق، مجلس سنا در واکنشی جدید و عکس آنچه که قبلاً انجام داده است، اعلام کرد که اطلاعیه و موضع گیری اول یک مشکل یا «اشتباه فنی» بوده و آن را پس گرفت. حال اینجا چند نکته قابل تأمل است:
اول اینکه باید از محضر بزرگواران مجلس سنا پرسید چرا قبل از اینکه محتوای اطلاعیه خود را بخوانند آن را تأیید کرده اند؟
دوم اینکه اگر در محتوایش مشکلی نبوده و تأیید شده پس چرا آن را بلافاصله پس گرفته اند؟ اگر امکان دارد لطفاً بفرمایند منظورشان از «اشتباه فنی» چیست؟
سوم اینکه بفرمایند چرا این همه افراد بالا مقام و مثلاً مهم جامعه ثبات رأی از خود نداشته و تحت تأثیر هر حرف و فشار کوچک و بزرگی به این طرف و آن طرف کج شده و از صراط خود بر میگردند؟
چهارم اینکه چرا در بین این همه سناتور گرانقدر والا مقام و کلان معاش، حتی یک نفر پیدا نشده که به مشکل یا «اشتباه فنی» پی ببرد و آبا همه را خواب غفلت فراگرفته بوده؟
پنجم اینکه اگر در بین ایشان کسی بوده اما اصولاً هیچ کس جز چند نفر اندک متن اطلاعیه را ندیده اند، چطور شده که این اطلاعیه بدون اطلاع آنها صادر شده و از جانبشان رسمیت داده شده؟
آیا عزیزان سناتور فکر می کنند صرف به چوکی نشستن، به آنها قوه تعقل و تصمیم گیری می دهد؟
زهی خیال باطل. ملت دانسته اند که از این مجالس کم بنیه چیز نابی که دوای درد ملت و کشور باشد حاصل نخواهد شد. کما اینکه خود حضرات مجلس هم باور دارند که در این شرایط، محلی از اعراب ندارند. به قول خیام، شاعر نامدار پارسی گو:
«ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز، از روی حقیقتی نه از روی مجاز
یک چند در این بساط بازی کردیم، رفتیم به صندوق عدم یک یک باز»